خارج اصول فقه (جلسه21) دوشنبه 1405/07/20
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بحثی که بود در واجب تخییری عرض کردیم در اینکه واجب تخییری هم در شریعت وجود دارد، هم در زندگی عرفی ما وجود دارد، حالا تو نظام عبد و مولا میخواهد باشد یا نباشد، در زندگی طبیعی و عادی ما هم وجود دارد، نمیشود این کار را کرد.
پس اصل این مطلب توی این بحث نیست. آن آنچه که بیشتر در مقام بحث، البته عرض کردم عدهای از اهل سنت بودند به اینکه ما واجب تخییری نداریم چون تخییر با وجوب نمیسازد، این رو داریم نه اینکه نداشته باشیم، لکن مشهور این است که وجود دارد، بحث سر توجیه و تفسیر قانونیاش است.
تفسیر دوم که در اینجا مرحوم نائینی ارائه میدهند این که واجب به اصطلاح تعیین تخییر را ارجاع بدهیم به واجب مشروط. مثلاً بگوید عتق بکند اگر آن دو تا را انجام نداده، اطعام بکند اگر آن دو تا را انجام نداده، برگشتش به واجب مشروط باشد. این وجه دومی است که مرحوم نائینی میخواهند متذکر بشوند.
عرض کردیم کاش مرحوم نائینی متعرض این نکته میشدند ابتدئاً که واجب تخییری غیر از واجب مشروط است، ادات این غیر از ادات آن است، غیر از حالا این جهت و واجب مشروط عنوان خودش را دارد حتی در واجب مشروط عدهای آن را به واجب معلق برگرداندهاند. اما در واجب تخییری کسی نگفته واجب معلق. با قطع نظر از این نکته خوب بود ایشان میفرمودند که اگر بخواهیم ارجاع بدهیم ارجاع نباید به لحاظ مقام جعل و تشریع باشد، باید به لحاظ مقام مبادی جعل باشد.
و عرض کردیم یا باید در ملاک صحبت بکنیم، چون مبادی جعل گفتیم سه تاست دیگر، ملاکات، حب و بغض و اراده و کراهت، یا در اراده و کراهت صحبت بکنیم، که عرض کردم بعضی از مبانی در واجب تخییری این است که اراد مشروط است یعنی از شما خواسته اراده اراده تشریعی از شما عتق را خواسته در صورتی که آن دو تا را انجام ندهید، اطعام را خواسته در صورتی که اراده مشروط است، یا به تعبیر بعضی دیگر اراده در واجب تخییری ناقص است، به خلاف اراده در واجب تعیینی، اراده تام است، چون همون میخواهد لیس الا، به آن تعلق گرفته، اما در اراده تشریعی در اراده در واجب تخییری اراده تام بهش تعلق نگرفته، اراده تعلق گرفته به عتق در صورتی که آن دو تا را انجام ندهد، اگر انجام داد دیگر اراده به آن تعلق نگرفته است، به هر حال به عتق اراده تشریعی تعلق گرفته لکن اراده ناقصی است، به اطعام هم تعلق گرفته لکن ناقص است.
اگر مرحوم نائینی این تعبیر را میفرمودند به نظر من خیلی بهتر روشنتر بود، خیلی واضحتر بود، که ارجاع داده میشود، شاید هم در درس فرمودند حالا این تقریر به هر حال نوشتار خود مرحوم نائینی نیست، تقریر بحث ایشان است. بله.
و لکن یراد علیه اولاً انه لا یتوقف الواجب والتخییری علی أن یکون لکل من الأفراد ملاک یخصه بل یمکن أن یکون هناک ملاک واحد قائم بکل من الأفراد غایته أنه یحتاج إلی جامع، ممکن است یک ملاک واحدی است که به همه افراد هست، لا من جامع بینها حتی لا یصدر الواحد من المتعدد همان عبارت قاعده فلسفی معروف، الواحد لایصدر منه الا واحد و الواحد لایصدر من المتعدد، اینطوری و این توضیحش داده شد سابقاً اینجا نمیخواهد تکرار بکنیم که این مطلب در باب امور حقیقیه از نظر اعتباریات جای ندارد.
و ثانیاً لو فرضنا هنالک ملاکات متعددة، ولکن بعد فرض وقوع التزاحم والتمانع بینهما، فی المرتبة السابقة علی الخطاب، چون قبل از خطاب تمانع هست، لایمکن أن یکون کل واحد منها تاماً فی الملاکیة، تام در ملاکیت بودنش روشن نیست، البته این مطلب چون به ملاکات برگرداندند ایشان، این روشن نیست، ممکن است در ملاکاتش تام است نه اینکه تام نباشد، حالا توضیحش را بعد عرض میکنم.
اذ الملاک المزاحم بغیره لایکون تاماً فی ملاکیته، چون شما آنجا تزاحم دیدید در، البته این تزاحم به معنای تمانع است، نه تزاحم اصطلاح اصولی، این مزاحم به غیرش است، لایکون تاماً فی ملاکیته، و بالاخره یرجع إلی أن الملاک تام واحد، و العبرة بالملاک التام و مع وحدة الملاک لا تکون الأفراد من الواجب المشروط، إذ مبنا ذلک کان علی تعدد الملاکات، باید بگوییم ملاکات واجب مشروط متعدده، با این شرط باشد یا نباشد.
نعم، لو وقع التزاحم، این تزاحم، تزاحمی است که اصطلاحی است، فی المرتبة المتأخرة عن الخطاب، لمکان عدم القدرة علی الجمع بین متعلق الخطابین، اصطلاحاً تزاحم مصطلح این است، یعنی اصطلاحشون این است که اگر بین دو خطاب جوری باشد که در مقام جعل و تشریح جمع نشوند، اسمش را میگذارند تعارض، اگر در مقام امتثال و اتیان جمع نشوند، ممکن نباشد، اسمش را میگذارند تزاحم.
این را توضیحش إن شاء الله تعالی بعد مفصلتر، چون خود مرحوم نائینی در بحث به اصطلاح امر به شییء و نهی از ضد در آنجا، مفصل مسئله ترتب و تزاحم را شرح دادند، اقسام تزاحم و مبانی تزاحم را ایشان در آنجا شرح دادن، در همین جلدی است که دست من است، نمیدانم تو جلد اول یا دومش است. بله، به نظر جدی دویش باشد. علی ای حال چون یک و دو با هم است، این که دست من هست. این را آنجا شرح داده است.
عرض کردم سابقاً اشاره کردم، در میان کتبی که الآن ما داریم در اصول عدهایشان، بحث تزاحم را در بحث تعارض آوردند، در آنجا متعرضش شدن و قواعد باب تزاحم رو متعرض شدند، عدهای هم در بحث ترتب مثل مرحوم نائینی، در بحث ترتب و بحث مسئله ضد، در آنجا تزاحم را آوردند، و إن شاء الله تعالی حالا چون تفسیرش میآید فقط یک اشاراتی در حد اینکه مطلب واضح بشود، بحثشان این است که اگر تمانعشان و تضادشان، و اختلافشان، و تعارضشان توی مرحله تشریع باشد، این رو اصطلاحاً تعارض میگویند.
مثل همان روایتی که میگوید لا بأس ببیع الازره و بعد میگوید ثمره الازره سحت، این در مقام تشریح بالاخره تعارض دارند، که نمیدانیم آیا شارع مقدس اجازه داده یا اجازه نداده؟ یکی میگوید مجاز است، یکی میگوید مجاز نیست. آن دیگر در مقام تشریع است، اما در تزاحم در مقام امتثال است، در مقام تشریع نیست، و نکته اساسیش در مقام امتثال مکلف نمیتواند جمع بکند، به عبارت دیگر، قدرت نیست در تزاحم، سلب قدرت، لکن قدرت بر جمع است. چون إن شاء الله خواهد آمد، انواع قدرت را که تصور میکنیم، یکیش قدرت در خود مطلب است برای عامه مکلفین، مگر افراد خاصی، مثل اینکه بگویند تمام افراد پرواز کنند به آسمان، بدون هلیکوپتر، بدون هواپیما، خب نمیشود.
و یکی دیگر اینکه به اصطلاح تعارض هست، تقابل، یعنی قدرت نیست، معذرت میخواهم، قدرت نیست برای بعضی از افراد، مثلاً میگویند این وضو بگیرند، لکن بعضی از افراد چون هوا سرد است، یا هوای پاییز است، مثل بنده، نمیتواند وضو بگیرد، تیمم بکند. یعنی قدرت برای بعضی از افراد نیست، اما برای عامه افراد قدرت هست. و ثالثتاً اصولاً قدرت هست، لکن مشکل پیدا شد در اینکه جمع بین دو تا قدرت ندارد، در مقام جمع نمیتواند جمع بکند. مثل اینکه اگر وارد مسجد شد، مثلاً بگویند إزالة نجاست بکن، نمیداند نجاستی در مسجد هست. به او بگویند إزالة نجاست کن نماز هم بخوان، خب نمیتواند جمع بکند، بین نماز خواندن و إزالة نجاست. مسئله ضد این طوری است، عجزی که اینجا هست، عجز از جمع است، نه عجز از خود عمل.
لذا قدرت، انواع قدرت داریم ما، یکی اینکه برای عامه مکلفین مقدور نیست، یکی اینکه برای بعضیها مقدور نیست برای عامه مقدور است، یکی اینکه برای بعضیها که مقدور نیست منشائش این است که میخواهد جمع بکند، و إلا اگر جمع نباشد، کل واحد مقدوره، مثل نماز بخوان و إزالة نجاست بکن. کل واحده مقدوره، لکن ایشان نمیتواند تو را جمع بکند، هم إزالة نجاست بکند و هم نماز بخواند. این یک مطلب.
مطلب بعدی اینه که معروف در السنة اصولیین، که طبعاً مراد اصولیین اهل سنت است، شرایط عامه تکلیف، اصطلاحی دارند شرایط عامه تکلیف، شرایط عامه تکلیف اموری است که در عموم تکالیف شرط است، نه در خصوص یک تعریف معین. مثل همون مثال معروف چون در باب حج استطاعت یا قدرت را شرط میدانند، البته اینجا قدرت را شرعی گرفتند. ما بحثمان در قدرت عقلی است. از طرف دیگر، یک شرایط عامه تکلیف دارند، که اصطلاحاً عبارتند از عقل، اگر عاقل نباشد تکلیف ندارد، بلوغ، غیر بالغ هم اصولاً تکلیف ندارد، و علم، البته در این علم آقایان اصولیین شیعه اختلاف دارند، قبول نکردند، و قدرت، این چهار تا شرط شرایط عامه تکلیف است. عقل و بلوغ و علم و قدرت.
آن وقت آیا این مطلب همین طور است یا نه؟ بعضی از آقایان اشکال کردند که در تمام این مراتب، آن وقت چون من سه نحوه از قدرت تصویر کردم، آن قدرتی که جز شرایط عامه تکلیف است، هر سه تاش، یا ایکش، یا دوتایش. دقت کردید. یعنی آن که جزء شرایط عامه تکلیف است، هر سه نحو قدرت. بعضیها گفتند که اگر تکلیف برای عموم به اصطلاح مقدور نباشد، بله آن تکلیف معنا ندارد. مثل اینکه انسان بدون وسیله بخواهد در هوا پرواز کند، این برای عامه مکلفین مقدور نیست، این معنا ندارد. اما اگر برای بعضیها مقدور نبود، مثلاً برای عامه مکلفین وضو گرفتن مشکل ندارد، اما یک، مثلاً نماز خواندن مشکل ندارد. اما برای یک شخص خاصی الآن نماز خواندن مشکل دارد، عاجز از نماز خواندن، قادر نیست، اینجا معروف و مشهور انحلال است. یعنی قائل هستند چون قدرت ندارد، خطاب آن را نمیگیرد. خطاب منحل میشود، مثل اقیموا الصلاة، خطاب منحل میشود به حسب افراد، یعنی زید اقم الصلاة. عمرو أقم الصلاة.
یا من یک تعبیر دیگری کردم، چون کسانی که خطابات را از قبیل خطاب عبد و مولا میدانند، خطابی که به صیغه جمع میآید در حقیقت مثل خطابی است که به عدهای از عبید بکنند. مثلاً بگویند ۱۰۰ تا برده دارد، ۱۰۰ تا عبد دارد. بگوید هر کدامتان یک دانه مثلاً سطل آب بیاورید. خب اینجا منحل میشود دیگر، هر فردی برای خودش هر عبدی برای خودش یک خطاب دارد. در باب قدرت هم شبیه این مطلب را گفتند. یعنی اگر گفتند نماز بخوانیم برای عامه نماز مقدور است. اما برای این شخص مقدور نیست خطاب منحل میشود. چون مقدورش نیست دیگر خطاب ندارد. این بنا بر مشهور در کلمات اصولیین، سنتاً و شریعتاً.
در مقابل قولی هست که نه، خطاب روی عامه افراد میرود نظر روی افراد ندارد، انحلال را قبول نمیکنند. و به عبارت اخری، این قائلین در نواهی انحلال را قبول میکنند که منحل میشود، مثل لا تشرب الخمر. اما در اوامر انحلال را قبول نمیکنند. مثل همین که مثال زدم صلّ، أقم الصلاة، أقیموا الصلاة. این منحل نمیشود به افراد. این خطاب روی عامه مکلفین است، عامه مکلفین قادرند پس خطاب هست. همین که عامه مکلفین قدرت دارند خطاب هست. خطاب روی عامه است، نظر به افراد ندارد، انحلال نمیشود.
یکی از حضار: الطبیعیه توجد بوجود فرد واحد و تنعدم بعدم جميعا…
آیت الله مددی: جميعا ، حالا آن بحث دیگری است اما بحث قانونی را ما داریم صحبت میکنیم.
دقت کردید؟ پس بنابراین خطاب، طبیعت خطاب انحلالی نیست. اسمش را هم گذاشتند خطابات قانونی، کسانی که قائل به خطابات قانونی شدند این مبنا را گرفتند. گفتند در خطابات قانونی اصولاً به اصطلاح خطاب روی عامه است، روی فردی نمیرود. انحلال پیدا نمیکند به کل فردٍ فردٍ، جای انحلال نیست.
بله، اگر کسی عاجز بود، نتوانست نماز بخواند معذور است، ببینید دو بحث است. آیا عاجز معذور است یا عاجز مکلف نیست؟ روشن شد؟ مشهور این است که عاجز مکلف نیست. کسانی که قائل به خطابات قانونی شدند، گفتند نه آقا عاجز به حساب معذور است نه اینکه مکلف نیست. چون تکلیف روی افراد نرفته که، تکلیف روی عنوان رفته، مکلف نماز بخواند، خب این هم مکلف است. لیکن چون عاجز از عمل است معذور است، نه اینکه مثلاً مکلف نیست، تکلیف دارد، تکلیف به حسب افراد نیست اصولاً، آنجا جمع است با عنوان جامعه است. اما این شخص معذور است. تکلیف به عنوان یا ایها
یکی از حضار: قضيه حقیقيه
آیت الله مددی: نه ربطی به قضيه حقیقیه خارجیه ندارد. این تکلیف به این صورت است، دقت فرمودید چی میخواهم عرض کنم؟ لذا گفتند به اینکه معذور است.
عرض کردم مثل مرحوم آقای خمینی که قائل به خطابات قانونی هستند، نظرشان این است که در اینجا انحلال را قائل نیستند. طبیعتاً چنین شخصی را معذور میدانند اگر عاجز بود از نماز خواندن، چنین شخصی را معذور میدانند. البته این قدرت را اصطلاحاً قدرت عقلی میدانند. ببینید فرق بین قدرت عقلی و شرعی را اگر بخواهید روشن بشود، هر جا قدرت در لسان دلیل بیاید شرعی است، اگر در لسان دلیل نیامده عقلی است. این دیگر، مثلاً يا أيها الذين آمنوا أقيموا الصلاة. این أقيموا الصلاة تویش نیامده إن کنتم قادرين. قدرت درش نیامده. هر جا خطاب رفت روی واقع خودش، قدرت میشود عقلی. یعنی انسان باید قادر باشد، به حکم عقل باید قادر باشد. هر جا تکلیف رفت روی شیء به قید قدرت، قال إن کان يقدر، با يقدر بود، آنجا میشود تکلیف عقل؛ قدرت میشود شرعی.
پس محل بحث الان در قدرت عقلی است، آقایانی که قائل به خطابات قانونی هستند، قائل هستند به اینکه اینجا قدرت به اصطلاح شرط نیست، بلکه عجز، عذر حساب میشود. مرحوم استاد آقای خویی قدس الله سره، ایشان در معظم مباحث اصولیشان قائل به انحلال بودند، هستند. و قائل هستند که این شخص که الان قادر نیست، مکلف هم نیست، قادر نیست مکلف نیست. توی جلد ۳ محاضرات در بحث مسئله ضد، در آنجا نمیدانم چی شده، چرا اینجوری شده نفهمیدیم. در جلد ۳ محاضرات آنجا احتمال دادند که اصلا نه، اگر قادر نبود تکلیف هست اما معذور است، عاجز معذور است. این علی خلاف مبناست، غرض چون مرحوم نائینی قائل به انحلال است، آقای خویی هم مثل مرحوم نائینی است. فقط در یک مورد ایشان عبارتشان مساعد نیست، در یک موردی که عرض کردم، در یک مورد در محاضرات در یک موردی ایشان ظاهر عبارتشان این است که عاجز تکلیف دارد اما معذور است، چون عاجز است معذور است.
اما در بقیه جاها در بحثشان که هست، چون قائل به انحلال هستند مثل نائینی، غیر قادر را، عاجز را مکلف نمیدانند نه اینکه معذور بدانند. دیگر خب این هم خودش یک بحثی است برای خودش دارد. این قدرت دوم بود. یعنی دو قسم تا حالا عرض شد.
سوم، قدرت سوم از جایی است که در مقام جمع پیدا میشود. مثل اینکه میگوید إزاله نجاست کن نماز بخوان، نمیتواند جمع بکند. عجز پیدا شده. اینجا هم باز همان طور است. عدهای از کسانی که قائل هستند که خطابات قانونی است، خب میگویند اینجا هم فرقی نمیکند. اینجا هم معذور است، نه اینکه خطاب ندارد، تکلیف ندارد. بعضی از آنهایی که گفتند نه، قدرت دخیل در قدرت در خطاب است و انحلال، باز اینجا هم بعضیشان توقف کردند. چون این عجز، طارئ عارض است، عجز اصلی نیست. این به خاطر جمع بین دو تکلیف عجز پیدا شده، این عجزش اصیل نیست. لذا در اینجا قدرت را دخیل در خطاب نمیدانند.
پس بنابراین در بحث قدرت و دخیل بودنش در خطاب و جزء شرایط عامه تکلیف، مجموعاً سه تا احتمال هست و سه تا مبنا. البته بعضی از کسانی که قائل هستند به خطابات قانونی، باز هم قائلند که در مثل قدرت، به اصطلاح اگر عاجز بود، باز هم قائلند به اینکه خطاب ندارد. ولو انحلال را قبول نکنند، معذلک قائلند که خطاب ندارد. متعارفشان این است، کسانی که قائل به انحلال هستند، آنها میگویند این شخص تکلیف ندارد.
کسانی که قائل به انحلال نیستند، میگویند عاجز است. میگویند تکلیف هست، چون تکلیف روی افراد نرفته، أقيموا الصلاة روی افراد نرفته که افراد را نگاه بکنید. رفته روی عنوان مؤمنین یا مؤمن. يا أيها الذين آمنوا، یا مؤمن. رفته روی این عنوان، لیکن ایشان الان عاجز است، یعنی معذور است، نه اینکه تکلیف ندارد، تکلیف هست. تکلیف روی افراد منحل نمیشود، انحلال به افراد پیدا نمیکند. لیکن این شخص الان معذور است، معذوریت دارد. این راجع به قدرت.
بعدش هم قدرت در مقام جمع که حالا مرحوم نائینی در اینجا مطرح فرمودند، بنایشان به این است که آیا قدرت در مقام جمع هم همین طور است یا نه؟ خب، از ظواهر مرحوم عبارات نائینی این است که بله، در مقام جمع هم اگر قدرت نبود تکلیف نیست. مکلف نیست. لیکن در آنجا چرا بعضی گفتند نه، این قدرت با آن قدرت دیگر فرق میکند. این چون در مقام جمع است برمیگردد به مقام امتثال، به تکلیف ضربه نمیزند.
عرض کردیم نکته اساسی در این بحث اصولاً بحث این است که آیا این را، این تضاد و تمانعی که پیدا شده، حالا این برگردیم به اصل مطلب. آیا به مقام امتثال میخورد یا به مقام جعل میخورد؟ اگر به مقام جعل خورد اسمش را میگذارند تعارض. به مقام امتثال خورد اسمش را میگذارند تزاحم. و عرض کردیم ظاهر عبارات فقهای عامه، بلکه فقهای شیعه معروفشان این است که تزاحم را مثل تعارض میدانند. فرض تزاحم را جدا نکردند.
یعنی فرض کنید من باب مثال، حالا حتی در مستحبات، اگر نماز جماعت هم مستحب باشد، که هست همین طور است، نماز اول وقت هم مستحب است. لیکن حالا یک مکلفی جایی برخورد کرده، اگر بخواهد جماعت بخواند اول وقت نمیتواند بخواند. اگر بخواهد اول وقت بخواند جماعت نیست. این چون در مقام امتثال است، یعنی تکلیف واضح است. اصولاً نماز اول وقت مستحب است و اصولاً جماعت هم مستحب است، هر دویش مستحب است. اطلاق دارد. نتیجه اطلاق هر دو این است که در مقام تزاحم، مقام امتثال چه کار کند؟ آیا جماعت؛ و اصولاً مقام تزاحم را به تعارض برنگرداندند. یعنی اینجا تعارضی نیست، حکم شرعی واضح است. یا باید به اصطلاح عنوان به اصطلاح در مثل اینجا نماز جماعت را مقدم بکند، یا نماز ظهر اول وقت را. اما این به مقام جعل برنمیگردد، در مقام جعل هر کدام جعل شدهاند. ایشان در مقام امتثال گیر کرده است. این یک رأی، این رأی متعارفی که الان از زمان مرحوم نائینی و اینها، قبلش هم مطرح بوده، مطرح شده.
رأی دوم در اینجا این است که نه، این هم برمیگردد به مقام جعل. یعنی به عبارت اخری، بنای عملی فقهای ما هم به همین بوده، تزاحم را هم به تعارض برگرداندند. لیکن الان در حوزههای ما دیگر جا افتاده، اینکه تزاحم غیر از تعارض است. تزاحم را به امتثال برگرداندند، تعارض را به مقام جعل و تشریع برگرداندند. مقامات هم که اخیراً شرح دادیم.
و اما در عبارات قدما و اهل سنت، این را هم به مقام تعارض برگرداندند. و لذا در این جور جاها قائل هستند که باید به لسان ادله برگردیم. ببینیم از لسان ادله چه درمیآید. مثلاً یک تعبیری دارد لسان ادله که اول وقت خیلی فضیلت دارد، خب اول وقت مقدم میشود. یا لسان ادله درمیآید که جماعت خیلی فضیلت دارد، جماعت مقدم میشود. این را هم خود لسان ادله متکفل میشوند، لسان آن دلیل.
لیکن اینها میگویند نه، لسان ادله متکفل این جهت نمیشوند، فقط متکفل این جهتند که اول وقت فضیلت دارد، آن هم میگوید اول وقت.
این مکلف است که در مقام…
یکی از حضار: در فرض دوم هم همین طور است، لسان ادله باید بگوید کدام نزد شارع اهم است، تزاحم که من خودم نمیتوانم تشخیص بدهم، شارع باید ملاک را بگوید یکی که این ملاکش اهم است، اگر تزاحم شد بین جان و بین لمس اجنبیه، کدام مقدم است؟
آیت الله مددی: میگوید شارع میگوید این مطلب را، مطلب را شارع میگوید، اما بحث نکته بعدیاش را عرض میکنم که شارع چه جوری میگوید.
پس بنابراین آیا شارع میگوید یا این برمیگردد به مقام امتثال، خود انسان نگاه کند که در مثلاً کدام یکی اهمیت دارد به خاطر اهمیت انتخابش بکند؟ اما این برمیگردد به مقام امتثال، انسان تو مقام امتثال مکلف تو مقام امتثال این کار را میکند.
این حالا بحثی که هست، و آیا اصولاً ما بحثی به نام تزاحم داریم یا نه؟ دیگر اینجا چون ایشان متعرضش نشده مفروغ عنه گرفته، فعلاً خیلی وارد این قسمت نمیشویم. یک فرض کلام این است که اصولاً در مثل ازاله نجاست بکن برگردیم به مطلب خودمان، و مثل اینکه نماز بخوان، ازاله نجاست را مثلاً از خود مکلف از لسان ادله یا به حکم عقل احراز بکند که این اهم است، آن وقت چون میگوید اهم است، پس چون هر دو مستحب است به هر حال، میگوید عقل حکم میکند صرف قدرت در اهم بکند. لذا بحث دیگرش این است که آیا عقل حکم میکند صرف قدرت در اهم بکنید؟ یا همان طور که شما فرمودید شارع میگوید صرف قدرت…
یکی از حضار: حالا اهم را از کجا بدانیم؟
آیت الله مددی: اهم را از لسان دلیل درمیآوریم، اما اینکه صرف قدرت در اهم بکنید این چرا؟
یکی از حضار: این که عقلی است دیگر.
آیت الله مددی: آها، این را عقل میگوید؟ اگر عقل گفت نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که مهم هم امرش محفوظ باشد.
شما وارد مسجد شدید نجاست بود، ما به ملاحظه ادله گفتیم که ازاله نجاست مقدم است، بسیار خب اهم است. عقل هم حکم میکند که شما صرف قدرتتان در اهم بکنید، این هم فرض کنید مسلم شد که صرف؛ علی ای حال، صرف قدرت در اهم، این به حکم عقل است. اگر به حکم عقل شد، مهم هم به حال خودش محفوظ است. ولذا اینها یک نحوی از اصلاً تصور میکنند که اصلاً احتیاج به ترتب ندارد. میگویند این بر مقام امتثال است، شارع وظیفهاش را بیان کرده، گفته ازاله نجاست بکن، گفته نماز ظهر هم بخوان، و گفته که ازاله نجاست چون مضیق است اهم است، حالا دلیل بر اهمیتش هم مضیق بودنش است، به خلاف نماز که موسع است. مگر در آخر وقت نماز که آن هم بحث دیگری است در آن فروع به اصطلاح ترتب.
پس بنابراین شما به حکم شارع میگویید اهم است، لیکن تقديم اهم به حکم عقل است. لذا اینها اصلاً احتیاج به ترتب هم ندارند، میگویند یک ترتب مخصوصی است، ترتب عقلی است، عقل میگوید اهم را انجام بده، انجام ندادی مهم را انجام بده، مهم هم اشکال ندارد مهم هم میشود انجام داد، فرق نمیکند. اما آن ترتبی که، اما آنهایی که معروف قائلند، میگویند نه، وقتی شارع گفت این اهم است، شما باید همان اهم را تکلیف دارید، دیگر مهم تکلیف ندارید. یعنی تکلیف شما در وقتی وارد مسجد میشوید یکی است، نماز؛ إزاله نجاست بکن. نماز بخوان ندارید، خب دقت کنید، نماز بخوان ندارید، پس اگر نماز خواندید نمازتان باطل است. حالا یا به خاطر کلام مشهور که امر به شیء مقتضی نهی از ضدش است، امر به ازاله مقتضی نهی از صلاة است، یا بنا بر تصویری که مرحوم شیخ بهایی دارد، که لااقل امر ندارد، حالا نهی نداشته باشد لااقل امر ندارد. نماز لااقل امر ندارد، امر به إزاله دیگر منشأ میشود که نماز امر نداشته باشد، و اگر نماز خواند نمازش باطل است. روشن شد؟ این مبنای معروف، آن هم مبنای کسانی است که ترجیح اهم را به حکم عقل دادند، که نماز درست است. ولو ازاله اهم است، اما اهمیت منشاء نمیشود که تکلیف نماز به هم بخورد، تکلیف نماز به حال خودش، این اهم است. عقل به شما میگوید اهم را انجام بده، حالا انجام ندادید، کاری نمیشود، خطاب هست، خطاب موجود است انجام میدهید.
آن یکی مطلب میگوید نه، شارع که گفت این اهم است، خطاب شرعی به آن هست، دیگر خطاب به نماز نیست، حالا یا خطاب نیست یا نهی هم هست، امر به شیء مقتضی نهی از ضدش است. مرحوم شیخ بهایی میفرمایند حتی اگر مقتضی نهی از ضد نباشد، لااقل امر به صلاة نیست، حداقلش این است، میگوید امر نیست، ولذا نماز باطل است، این کسانی که قائل به ضد شدند یا از راه شیخ بهایی، این مسئله اصولی معروف که در بین اصولیین اهل سنت رواج پیدا کرده بود بعد هم اصولیین شیعه، این مسئله بود، که اگر امر به اهم بود، اهم پیش شارع، این معنایش این است که شما مامور به اهم هستید، اگر مامور به اهم هستید، یا مامور به مهم نیستید، یا لااقل خطاب ندارید، یکی از این دو تا. پس نمازتان باطل است.
یکی از حضار: خب توی فضای قانونی اطلاق صلاة اینجا نمیماند، درست است؟
آیت الله مددی: بله؟
یکی از حضار: میگویم به هر حال بر اساس فضای قانونی، توی همچین فرضی…
آیت الله مددی: کسانی که فضای قانونی؛ آخر میگویم، ببینید، یک مشکلی که هست حالا این همه بحثها را اینجا مطرح کردند طول میکشد، ببینید کسانی که قائل به فضای قانونی هستند، در نتیجه گاهی با هم اختلاف پیدا میکنند، این اشتباه نشود. مرحوم آقای خمینی قائل به فضای قانونی است، یعنی خطابات قانونی. نتیجه گرفتند که در بحث اجتماع امر و نهی، در آنجا که اجتماعی شدند، قائل به فضای قانونی هم هستند، خطابات قانونی.
خود این حقیر سرا پا تقصیر هم قائل به فضای قانونی هستم. لیکن در بحث اجتماع امر و نهی امتناعی شدیم، فضا یکی است. آن کیفیت تقریب است، دقت کردید؟ این نکته فنی این است، این است که اصلاً میخواهیم ذهن شما را آماده بکنیم، فروع مختلف اصول را مطرح میکنیم، برای اینکه با یک فضای بازی آشنا بشوید. من همین اخیراً در یک صحبتی عرض کردم، مرحوم آقای خویی قدس الله نفسه، اولی که خارجشان را فرمودند، درس اصول ایشان، نسبتا شلوغ بود، ۷۰-۸۰ نفر، درس فقه ایشان مثلاً ۵-۶ نفر، کمتر بود. لذا در حوزه معروف شد که ایشان اصولش قوی است و مثلاً فقهاش ضعیف است، مثلاً.
لیکن عرض کردم من این مطلب را از آقای سیستانی حفظه الله شنیدم، از قول خود آقای خویی نقل میفرمودند، که آقای خویی میفرمایند در دوره اول اصول، من تمام همتم را روی اصول گذاشتم، چون آقایانی که دوره اولشان است غالباً در همان بحث اصولی ممکن است خیلی اینور آنور بکنند، خیلی اقوال اینور آنور؛ اما در دوره اول غالباً یک مکتب اصولی منسجم ندارند، لذا کسانی که میخواهند کار اصولیشان قوی بشود، حتی سعی میکنند در دوره اول یک مکتب اصولی منسجم، این مکتب اصولی معنایش هم همین است که الان شما ملاحظه میفرمایید، یک بحث که مطرح میشود چندین بحث اطراف هم نگاه میکند تا آن به صورت منسجم دربیاید.
آقای خویی میفرمایند به اینکه من در دوره اول، تمام بحثم را گذاشتم، تمام فکرم را گذاشتم روی اینکه بحث اصولم متکامل بشود، ولذا در باب فقه آنقدر وقت نمیکردم، بیشتر و این شهرت شد که ایشان مثلاً اصولش خوب بود؛ تصوری اواخر فقط فقه میفرمودند خیلی هم فقه خوبی است ایشان، واقعاً خیلی احاطه بسیار قوی در فقه دارند، مخصوصا این اواخر احساس ما این بود که شاید ایشان یک دوره کامل وسائل الشیعه را دیده باشند، احادیث وسائل در ذهنشان حضور داشته باشد، رضوان الله تعالی علیه.
لذا دقت کنید، این من مسائل متعدد مطرح میکنم برای اینکه آن حالت جای خاصی نباشد. ببینید این که شما میفرمایید فضای قانونی، ممکن است فضای قانونی دو نتیجه بدهد. آن مهمش هم این است که انسان تقریب را نگاه بکند. این هم درآمدیم کم کم مقدمات تقریب، پس یک نکته این بود که ما اولاً یک نکتهای در اینجا دارد که مقدمه مطویه است به قول آقایان منطقیها، آن که اصولاً مقام امتثال را ۱۰۰ درصد در اختیار عبد میدانند. مقام امتثال یا محور امتثال به تعبیر بنده، هیچ ربطی به مقنن ندارد، از دستگاه مقنن خارج است. این مقام عبد است، که در مقام امتثال چه کار بکند. پس این مقام امتثال در اختیار عبد است، این یک مطلب، که یا نه مقام امتثال در اختیار شارع هم هست. اینطور نیست که مقام امتثال کلاً در اختیار عبد باشد. خب این هم یک مطلب که حالا شاید اثرش در خلال بحثها روشن بشود.
بحث دومی که در اینجا مطرح میشود این است که در اینجور جاها آیا این اخذ به اهم به حکم عقل است، صرف نیرو در اهم بکند؟ یا اخذ به اهم به حکم شرع است؟ شارع گفته این اهم است، چون اهم است واجب است بر شما آن را انجام بدهید، چون واجب است آن را انجام بدهید، ضدش منهی عنه میشود. امر به شیء مقتضی نهی از ضد است، یا لااقل ضدش امر ندارد، حداقلش این است دیگر، به قول مرحوم شیخ بهایی اگر نهی نداشته باشد امر نداشته باشد، این تصویر مطلب.
بحثی را که به اصطلاح معروف مطرح شد تدریجاً در اصول شیعه، که در اصول اهل سنت نیست، در قدمای ما هم نیست، و آن حاصلش این است که ما قائل بشویم اهمیت از شارع، شارع گفته ازاله نجاست بکن، نماز نخوان ازاله نجاست بکن، شارع گفته. لیکن معذلک اگر نماز خواند نمازش درست است. این روشن شد؟ این یک کمی سخت است، آن که سختیاش اینجاست. دقت کردید چه شد؟ اگر گفت نه، عقل گفته خب عقل گفته ربطی به شارع ندارد، شما آمدید مهم را انجام دادید بالاخره امر دارد و درست است. اگر گفتید عقل گفته، اگر گفتید شرع گفته مشکل؛ نمیدانم روشن شد مطلب؟
آنچه که تا حالا اصولیین ما چه سنی چه شیعه فهمیدند، اگر گفتیم شرع گفته این اهم است، شما اگر مهم را انجام دادید باطل است، درست نیست نمازی باطل است، امر به شیء مقتضی نهی از ضدش است. چون به اصطلاح امر به ازاله با امر به نماز نمیسازد، تضاد دارند تمانع دارند با همدیگر. روشن شد إن شاء الله برایتان؟ این نکتهای است که اینجا،
این کسانی که گفتند بله، خوب دقت کنید، امر را، اهم را شارع تشخیص داده. و شارع هم گفته شما اهم را انجام بدهید. لیکن اگر مهم را انجام دادید، اشکال ندارد، باز هم نماز درست است، این مشکل، این اسمش ترتب است، ترتب این است. این ترتبی که تا حالا شنیدید اسمش این است، روشن شد؟ اگر زدید به مقام امتثال هیچ مشکلی ندارد، زدید به مقام جعل و تشریع که شارع گفته، اگر شارع گفته پس نماز دیگر ندارید. اگر گفته نماز ندارید نماز خواندید باطل است، اینطوری است اصلاً.
مرحوم نائینی تبعاً لمشایخشان، خصوصاً میگویند اولین بار این را که مطرح کردند مرحوم شیخ رضوان الله تعالی علیه، و مرحوم میرزای شیرازی قدس سره الشریف، و از مشایخی که بعد در نجف آمدند خیلی روی آن کار کردند مرحوم سید محمد فشارکی اصفهانی قدس الله سره، الان در اصفهان هست که خاندان ایشان اسم دیگری دارند، فشارکی نیستند، حالا من اسمش تو ذهنم نیست، از خاندان ایشان رضوان الله علیه؛ خیلی مرد بزرگوار، فوقالعاده جلیلالقدر، با اینکه جزء مسلماً جزء مراجع نجف بود و قبول مرجعیت نکرد، خیلی مثل یک طلبه زندگی میکرد، خودش بازار میرفت نان میخرید گوشت میخرید، مثل یک طلبه عادی، با اینکه واقعاً شخصیت علمی اول نجف ایشان بود رضوان الله تعالی علیه، دو تا از شاگردان معروفشان را هم که میشناسید حاج شیخ عبدالکریم حائری است که مرحوم میرزای نائینی، اینها هر دو شاگردان مرحوم فشارکیاند، شاگردان بین… مرد بسیار بزرگوار بسیار جلیلالقدر، ایشان آن مقدمات ترتب که مرحوم نائینی درست کردند متعلق به ایشان است، البته صاحب کفایه مخالف با ترتب است و به شدت مخالف است، و مرحوم آقای مشکینی هم در حاشیه کفایه مخالف است، و کلمات مرحوم نائینی هم میآورد و آنها را بعض الاعاظم رد میکند، ترتب نائینی را هم ایشان رد میکند.
علی ای حال دیگر چون وقتمان هم تمام شد، میگویند یک جلسه بین آخوند و مرحوم نائینی بحث ترتب شد، مرحوم آقا شیخ محمد پسر صاحب کفایه، حاشیه دارد بر کفایه، محمد بن المصنف، در مشهد چون ایشان آمده بودند معروف بودند به آقازاده، آقازاده در مشهد، مرحوم آقا شیخ محمد پسر صاحب کفایه.
مرحوم آقا شیخ محمد اعتقاد به رأی نائینی پیدا کرد، به خلاف پدرش، مرحوم آخوند اصرار داشت که ترتب باطل است، پسر ایشان برعکس، هرچی پدر میخواست اصرار کند میگفت بابا قبول نکن، میگویند از بس آخوند ناراحت شد عینکهاش را پرت کرد به سمت پسرش، این را نقل میکنند در نجف، الان چون وقت تمام شد بقیه بحث فردا إن شاء الله، من زمینه چون تا مرحوم نائینی اشارهای میکند من میخواستم این اشاره ایشان را یک شرحی داده باشم.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین