خارج فقه (جلسه88) دوشنبه 1394/01/24
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
فعلا متعرض روایاتی شدیم که در باب قبول ولایت از طرف ظلمه و سلاطین جور است.
عرض کردیم این روایات نسبتا معتنابهی دارد. به حسب نظم فنیاش غالبا چون خود ولایت از طرف ظلمه حرام است، این که الان هم صحبتهایش را کردیم زجر دارد و غیر از آن هم آن پولی که میگیرد باطل است. یعنی اگر مراد از این راه کسب بکند آن کسب هم حرام است بنابر اینکه حالا حرمت در این جور معاملات معنا بدهد، و آن معامله هم باطل است.
دیگر متعارف این است خود صاحب وسائل و یک مقدارش را در بحث چیست آن؟ جهاد نفس و آنجاها چیست امر به معروف است، در آن جلد بعد از تجارت آورده. یک مقدارش را هم در باب تجارت آورده.
قاعدتا این مسئله در دو باب مطرح شده. عنوانش را نگاه کنید یادم رفت. سبحان الله. همین تحریم ولایت را آورده در باب نه جهاد نفس، امر به معروف است چیست، عنوان دیگری دارد آنجا. در آنجا یا در جهاد نفس. علی ای حال در آنجا هم آورده در اینجا هم آورده مکاسب محرمه. در ابواب ما یکتسب. این دو تا نکته دارد برای دو جهتی که دارد.
و عرض کردیم روایات را دسته بندی کردیم، طائفه بندی کردیم. هم به لحاظ سند و متن و دلالت و اینها. به نظرم به این حدیث شماره 31 و 32 رسیدیم که ظاهرا یکی است. از شخصی به نام علی بن جعفر نقل کرده و بد نیست اجمالا لکن دو تا شماره زده، ظاهرا نباید دو تا شماره باشد.
یک مقدار زیادی اینجا از کتاب مستدرک از مجموع الرائق نقل کرده. با اینکه کتاب چاپ شده ولو ایشان خودش اسم کتاب را نیاورده. خوب بود از خود مجموع الرائق نقل میکرد. علی بن جعفر را هم عرض کردیم فعلا نمیشناسیم. آن علی بن جعفر معروف نیست. و چون دارد کتبت الی ابی الحسن(ع) احتمالا این هم جزو نامههایی بوده که به حضرت هادی(ع) نوشته شده. بعید است مراد موسی بن جعفر(ع) باشد. خود سیاری هم تقریبا مال آن زمان است. احمد بن محمد سیاری.
البته در تألیفات ایشان توقیعات نسبت داده نشده که بگوییم از توقیعات است.
حدیث شماره 33 این حدیث شماره 33 و احادیث بعدیاش که میآید، تقریبا یک مضمون است، لکن معروفترش آن است که از علی بن یقطین نقل شده. از غیر او هم نقل شده
س: استاد 28 هم به نظرم جا افتاد
ج: هان 28 را یادمان رفت بخوانیم.
البته خیلی مالی هم نیست. اما به هر حال، مرحوم شماره 28 را خودم دیروز گفتم. شیخ مفید در روضه عن صفوان. دیگر اینها جزو مصادر متأخرند که از قبلیها جمع کردند. اینها یک فایدهشان اختلاف نسخ، چون بعضی وقتها این روایت در مصادر قبلی هم هست. یک نکتهاش هم این است که گاهی اوقات نیست در مصادر قبلی. و این نشان میدهد که ما کتابهای زیادی داشتیم، متأسفانه اینها به ما نرسیده. و این کتابهای درجه دو و سه مثلا.
من کان ذا صلة لاخیه المومن عند سلطانه او تیسیر عسیر له اعین علی اجازه، اجازه در اینجا به معنای ورود است.
اجازة الصراط یوم تدحض الاقدام؛ این یوم تدحض الاقدام همین درست است نه یوم تدحض… من عرض کردم اگر یوم به نحو اضافه باشد، ضمیر نمیخواهد. یوم تدحض الاقدام. در قرآن یوم تبیض آورده. اما اگر به صورت قطع از اضافه باشد ضمیر میخواهد. اگر مثلا این جور یوما، یوما تدحض فیه، آنجا ضمیر فیه میخواهد. اما اگر به نحو اجازه باشد، چون گاهگاهی در بعضی از روایات با اینکه اضافه آمده یک ضمیر فیها آمده. این ادبی نیست، از نظر ادبی نمیخورد. یوم که اضافه به جمله شد دیگر ضمیر نمیخواهد. یوم تبیض وجوه و تسود وجوه. اما اگر یومٌ بود یا یوما بود بله، تدحض فیه الاقدام، آنجا ضمیر میخواهد.
اما این حدیث 28 ربطی به ولایت ندارد. چون من کان ذا صلة لاخیه عند سلطانه؛ حالا ممکن است برود پیش سلطان شفاعت بکند، به قول امروزی پارتی بشود، و واسطه بشود کارش راه بیافتد و جزو ولایت هم نباشد.
حدیث شماره 28 ربطی به ما نحن فیه ندارد.
س: سلطانه نمیخواهد بگوید زمانی که خودش، سلطان را مصدر بگیریم
ج: بعید است. سلطان اخیه مثلا. یا تیسیر عسیر له، بعید است مراد سلطانیت خودش باشد.
خب این هم راجع به شماره 28. راجع به شماره 30 و 31 عرض کردیم هر دو یکی است. این مجموع الرائق عرض کردم حدود قرن هشتم نوشته شده است. مصدرش با همین قبلی یکی است. تازه آن هم که شیخ مفید نقل کرده که اوایل قرن پنجم است، از کتاب اگر راست باشد، سیاری است که فوق العاده ضعیف است.
شماره 33، 33 و 34 و اینها تقریبا یکی است. خلاصه این طایفه از روایات این است که خداوند متعال هر جا که سلطان جائری قرار داده، حتی شخصی مثل فرعون قرار داده، یکی از اولیای خودش حتی زنش مثلا؛ این واقعا عجیب است که مثلا یک کسی ملکه باشد، بالاخره یک درباری است که سر تا پا فساد و ظلم و جور و بیشرفیها و همه چیز در آن هست، انصافا زنی جزو مثلا سادات نساء قرار میگیرد خیلی عجیب است.
غرض در این مجموعه روایات هر جا یک سلطان جائری هست، خداوند یک کسی را قرار میدهد که کمک کند به مومنین. این مضمون هست.
این مضمون، حالا میخواهید الان دلالتش را بگوییم یا بعد بگوییم. انما الکلام از این مضمون چه در میآید؟ صحبت این است. هر جا یک ظالمی هست، یک کسی هست که دفع ظلم میکند. یعنی واجب است شما بروید این کار را بکنید؟ یا نه، به هر حال ظالم، ظالم است دیگر. مستحب است؟ یا بگوییم نه، فوقش این روایت چون در مقام توهم حظر است، جواز است. لااقل این جایز است. در حد جواز است. یا حتی بعضی گفتند در حد کراهت است اصلا، نه اینکه جواز. حد لااقلش کراهت است. چون یک روایتی خواندیم مکروه له، این روایت گذشت. جمع بین روایت به این کردند.
پس این روایات، یک، آیا از امام(ع) صادر شده؟ حالا متونش مختلف است. به نظرم از همه قویتر آن است که در علی بن یقطین آمده. این از همه قویتر است. لکن آن بحث اساسی که در فقه داریم، آن قسمت است. حالا که خداوند متعال در ابواب صلاة این کسی را قرار میدهد که نصرت مومنین میکند، پس واجب است ما برویم آنجا این کار را بکنیم؟ یا نه این فوقش میخواهد خدا بگوید که اینها حرام انجام ندادند، جایز است. یا چون نصرت مومنین است، عنوانی است که مستحب است. یا به هر حال چون ولو فایدهای دارد، لکن چون در اطراف ظالم است، باز هم لااقل کراهت است. حرمت برداشته میشود. روشن شد؟
این، آن اختلاف نظر در فهم اینجاست که از این مجموعه روایات چه در میآید؟
حالا این روایات؛
یکی الشیخ المفید فی الروضه؛ عرض کردیم روضه ایشان کتاب متأخر است ارزش علمی ندارد. از محمد بن عیسی بن عبید، که خب طبعا طبقهاش زیاد فرق میکند. قال ابو الحسن موسی علیه السلام، ظاهرا یک چیزی حذف شده. یعنی موسی بن جعفر(ع) با اشاره به به اصطلاح عموی پدرم، چون علی بن یقطین عموی پدر ایشان است. ایشان نوه عبید است، عبید برادر علی است. و عیسی پسر عبید است و محمد بن عیسی معروف نوه عبید است. پس علی بن یقطین عموی پدر ایشان میشود.
قال قال ابو الحسن موسی علیه السلام ان الله خلق قوما من اولیائه، اصلا اینها از اولیاء الله هستند. مع اعوان الظلمه، در عین حالی که در دستگاه ظالم هستند، این قدر اینها بزرگوار هستند، جزو اولیاء الله هستند.
و ولاة الجور، اعوان ظلمه، یدفع بهم عن الضعیف و یحقن بهم الدماء؛ دقت کردید چه نکتهای شد؟ پس یک جا دارد ان الله اولیائه، اینها اولیاء الله هستند. یک جا دارد ولاة الجور؛ یک جا دارد یدفع بهم عن الضعیف؛ میگوید اگر عنوان یدفع بهم عن الضعیف را گرفتیم استحباب است. عنوان ولاة جور گرفتیم کراهت است؛ چون حرمت که برداشته شده. اگر سیاقش را گرفتیم فوقش جواز است. اگر این که به اصطلاح این چهار تا احتمال، یا اینکه بگوییم نه، اگر اینها اولیاء الله هم هستند و حقن دماء میکنند پس واجب است.
انما الکلام آن به اصطلاح ظرافتهای متنی است که کدام متن را میتوانیم اثبات بکنیم. این یکی.
یکی دیگر مرحوم سید هبة الله، عرض کردیم این در قرن هشتم است، خیلی ارزش علمی ندارد. و من هم کتاب مجموع الرائق الان پیش من نبود که ببینیم اصلا این قسمتها را از کجا دقیقا نقل کرده.
عن هشام بن سالم قال قال ابا عبدالله علیه السلام، الان به ذهنم درست نمیآید که در زمان امام صادق(ع) یک چهره بارز شیعه در دستگاه ظلم بوده باشد.
ان لله عزوجل مع ولاة الجور اولیاء؛ اولیائه ندارد اولیاء. یدفع بهم عن اولیائه، ببینید یدفع بهم عن اولیائه. ممکن است کسی بگوید یدفع بهم عن اولیائه واجب است، پس این تصدی میشود واجب. روشن شد؟
اولئک هم المومنون حقا؛ یک چیزی اضافه هم دارد. آنجا اولیاء الله دارد، اینجا هم المومنون حقا.
در کتاب مجموع الرائق که مرحوم صاحب مستدرک نقل کرده، ایشان هم از مستدرک نقل کرده، چند تا حدیث دیگر آورده که فعلا در اختیار ما نیست. نمیدانم از کجا نقل کرده.
و عن المفضل بن عمر قال قال ابو عبدالله علیه السلام ما من سلطان الا و معه من یدفع الله به عن المومنین اولئک اوفر حظا فی الاخره؛ ظاهرا این کلمه اوفر حالا این اگر بخواهیم رویش کار بکنیم، ظاهرا اوفر یعنی افرادی هستند که مومن هستند، متقی هستند، اینها را رها میکنند، دستگاه ظلمه نمیروند، اینها واقعا مومن هستند. لکن این که میرود و میتواند کار مثبت بکند و مشکلات را از مومنین بردارد اینها حظشان بیشتر است. ظاهرا باید اوفر به این باشد. یعنی اولئک اوفر حظا من الذین لا یتصدون، ظاهرا باید این طور باشد. این اوفریت را باید به لحاظ آن کسانی که اصلا نمیروند در این دستگاه، میگویند آقا ما اصلا در دوران ظلمه نمیرویم.
البته این اوفر هم باز به استحباب بیشتر شبیه است. به وجوب نه. من چرا این بحث را مطرح میکنم؟ چون انشاء الله بعد از روایت عرض میکنیم. مرحوم سید مرتضی میگوید اصلا تصدی ولایت در یک درجاتش واجب است. واجب است برود ولی بشود از طرف اولیاء ظلم، از ولات جور.
بحث سر این است که آیا آن وجوبی که سید مرتضی البته عرض خواهیم کرد، چند دفعه هم عرض کردیم. سید مرتضی بحث عقلی کرده به روایت تمسک نکرده. آیا اضافه بر بحث عقلی که مرحوم سید مرتضی فرمودند میشود از روایات در آورد؟ سوال این است الان.
س: در این هر سه تا روایت یک ذیلی به اسناد به خداوند داده. در اولش خلق بود در آنجا یدفع بود و اینها ظاهر در سنن تکوینی است چون ناظر به 12:51
ج: بله، عرض کنم که ما این را چند بار مطرح کردیم؛ چون حضرت عالی تازه تشریف آوردید. ما عرض کردیم در لسان ادله شرع، این توی قانونهای متعارف امروز رسم نیست. این یکی از همان جاهایی است که لسان ادله شرع با قوانین امروز بشری تفاوت دارد. چون در متعارف تعبیر قانونی باید به همان که به مرتبه جعل است بخورد. لکن چون جعل سه تا مبادی جعل دارد؛ یکی ملاکات است، یکی حب و بغض است، یکی اراده و کراهت است. اینها مبادی جعل هستند. خود جعل نیستند.
ما این را عرض کردیم در روایات ما و در آیات ما گاهی رفته روی ملاکات. گاهی رفته روی حب و بغض؛ گاهی رفته روی اراده و کراهت. لذا این بحث در دنیای اسلام همیشه مطرح بوده که آیا از اینها میتوانیم ما جعل در بیاوریم؟ مثلا ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین. آن وقت از این جعل در میآوریم. فرض کنید خیابانها را تمییز بکنیم، پاک بکنیم ولو به اسفالت کردن. بگوییم اصلا اسفالت کردن یا تمییز کردن خیابان این اصلا مستحب است شرعا. خوب دقت کنید. در روایتی که نداریم استحباب داریم به اسفالت، لکن بگوییم چون رفته روی حب وبغض، یرید الله بکم، یرید الله لیطهر؛ چون روی یرید آمده، چون روی ملاکات آمده. گاهی اوقات لولا عن اشق علی امتی لامرتهم بالسواک؛ لولا ان اشق علی امتی لاخرت العشاء الی ثلث اللیل؛ مشهور علمای اهل سنت گفتند نماز در اول وقت فضیلت دارد الا عشاء. خب این از نظر فنی اشکالش این است؛ پیغمبر(ص) ملاک را فرمودند، جعل را که نفرمودند. آنها آمدند از ملاک جعل را در آوردند.
این یک بحث اسلامی است. این دیگر ربطی به قوانینی که به ذهن شما آمده، این که میفرمایید ملاکات است این درست است. ما این را چند بار در همین بحث مکاسب الی الان، سالی شاید چند بار تکرار کردیم. این یک نکته فنی است که مربوط میشود به شریعت. الان در قوانین بشری این کار را نمیکنند.
س: خب حتی اگر آن بحث درست هم باشد در ما نحن فیه بحث ملاک نیست، بحث فعل خداوند است
ج: خب همین میگویند این که خداوند میخواهد پس از آن در میآوریم استحباب
س: خب حتی نگفته میخواهد، گفته خدا این کارها را میکند
ج: خب همین، ببینید، ما فرق بین ملاک این که نسبت به خدا داده شده، این هم چند بار عرض کردیم، در عدهای از آیات امور تکوینی هست. مثلا لیس بظلام للعبید، خدا ظلم نمیکند. ما فرق بین ملاک و امور تکوینی را به این گذاشتیم. اگر آن امر تکوینی فی نفسه لحاظ بشود، این امر تکوینی است. از آن اثبات جعل نمیشود کرد. اگر امر تکوینی جوری جمع شده که یعنی جوری بیان شده که میخواهد بگوید شریعت من روی این است، آنجا اثبات ملاک است. اگر امر تکوینی فی نفسه باشد، ملازمه با جعل ندارد. اما اگر همان امر تکوینی به عنوان زیربنای جعل است، آن اسمش ملاک است. اصلا فرق بین ملاک و… چون ملاک امر تکوینی است. ببینید امر تکوینی را دو جور میشود لحاظ کرد؛ یک دفعه امر تکوینی را فی نفسه لحاظ میکنیم. آنجا اثبات جعل مشکل است. مثلا ان الله لا یحب کل خوان اثیم مثلا؛ ان الله لیس بظلام للعبید، اگر بگوییم این ناظر به امر تکوینی است، این حتی اثبات جعل هم نمیشود با آن کرد. اما الرجال قوامون علی النساء بما فضل الله بعضهم، این ما فضل الله امر تکوینی است، لکن این ملاک است چون بر آن یک حکم بار کرده.
س: حتی اگر ملاک هم باشد باز استفاده حکم نمیشود چون
ج: چرا این را قبول کردند اصحاب
س: نه چون همین دو تا روایتی که فرمودید لو لا ان اشق، به همین شاهد این است که ملاکات مقتضیات هستند، علل تامه نیستند.
ج: باشد میگویند کافی است. برای استحباب کافی است.
س: استحباب هم حکم است، یک جعل
ج: باشد درجه این ملاک کافی است.
اصلا این یک راهی است خودش. عرض کردم البته آقای خویی اشکال کرده روی لولا ان اشق، لکن اشکالشان چیز دیگری است. بنایشان به این است که اگر ما ملاک را، ملاک معلوم شد، آن که زمینهساز جعل است نه امر تکوینی صرف. مثلا اگر آمد گفت مثلا کاسنی این فایده را دارد. اگر فهمیدیم مراد این است که تشویق مومنین به استعمال بشود، میشود ملاک. اگر میخواهد نه فواید پزشکی را بگوید این ملاک نمیشود که. این میشود امر تکوینی. اینجایش یک مقدار مشکل است. بنایشان به این است.
البته آقای خویی اشکال دارند اما اشکال آقای خویی به این است که بیاید لاخرت الاشاره و ثلث اللیل، میگوید من این کار را میکردم نه اینکه این ملاک در آن هست. آقای خویی اشکالشان این است.
علمای اهل سنت به آن تمسک کردند؛ از علمای ما هم تمسک کردند. در خصوص نماز عشاء گفتند مستحب است؛ چون پیغمبر(ص) میفرمود لولا ان اشق اخرت العشاء، پس معلوم میشود ملاک داشته به خاطر مشقت این کار را نکرده. ملاک این که نماز عشاء را تا ثلث لیل عقب بیاندازند موجود بوده. آقای خویی میگوید پیغمبر(ص) فرموده لاخرت، من، یعنی این ملاک برای خودش حساب کرده. من نماز عشاء را عقب میاندازم. آنجا ما جواب دادیم که اشکال ایشان وارد نیست؛ چون ما روایات دیگر داریم که وقت کان مفوضا الی رسول الله(ص)؛ یعنی پیغمبر(ص) اگر میخواند این مستحب میشد. لاخرت فعل فرد نیست، فعل مشرع است. و این تشریع در روایت دارد اصلا بین زراره و برادرش بحث شد. آن یکی میگفت اوقات کان مفوضا لرسول الله(ص)، میگفت نه اوقات لم یکن مفوضا لرسول الله(ص). امام(ع) فرمود حق با اوست، الاوقات کان مفوضا لرسول الله(ص)؛ این رسول الله(ص) بود که اوقات را قرار داد. خدا چهار وقت نماز را قرار داد؛ لدلوک الشمس الی غسق اللیل؛ این رسول الله(ص) بود که اول ظهر فرمود ظهر را، بعد فرمود عصر و بعد مغرب و بعد عشاء. این تفویض الی رسول الله(ص) بود. این جزو تفویض الی رسول الله(ص).
من فکر میکنم آقای خویی این روایت را تأمل نفرمودند. وقتی که رسول الله(ص) میفرماید لاخرت، چون وقت من تفویض شده. من تا نماز را عقب میاندازم مسلمانها هم باید همین کار را بکنند. این یک ظرافتی دارد. جاهایی که پیغمبر(ص) میفرماید من این کار را میکردم، مثلا لولا قومک حدیث اهل بالاسلام لحدمة الکعبه و جعلت لها بابین؛ این معلوم نیست تشریع باشد. این امر اجتماعی است. چون خود کعبه دو تا در داشت. یکی همین جایی که امیر المومنین(ع) به دنیا آمدند، این پشت. اینجا در بود دیگر خود اینجا در بود، که یک شکافی هم بعد بود که بعد پرش کردند.
غرضم این که این دری که هست مقابلش هم این طرف، این دری که الان هست، در شرقی است، رو به شرق است. طرف غرب هم یک در بود. مقابل آن یک در دیگر هم بود. پیغمبر(ص) فرمود با عایشه لولا قومک، مخاطب حدیث عایشه است. حدیث اهل لولا قومک حدیث اهل بالاسلام لحدمة الکعبه و جعلت لها بابین؛ این تشریع توش ندارد. این در نمیآید، مثلا اگر فرض کنید روزی شیعه انشاء الله برود مکه مسلط شود، بگویند پیغمبر(ص) فرمود، پس ما بیاییم کعبه را خراب بکنیم دو تا در برایش قرار بدهیم. کسی از فقها از این تشریع نفهمیده. نفهمیده که مثلا یک سلطانی یک خلیفهای بگوید پیغمبر(ص) اینجور فرمود پس مستحب است ما بیاییم در دوم را باز بکنیم. این استحباب بوده، اما مانعی بوده. دقت کردید نکته فنی را.
پس بنابراین ما هر جا این جور نمیفهمیم.
س: خب در خصوص اوقات بخصوص چه دلیلی بر تفویض داریم؟ 20:23
ج: نه نه، غیر از آن. آن امر دینی سنن است. این هم از مصادیقش است.
س: نه اگر این عمومات وجود داشته باشد
ج: شما در اهل سنت و در خود شیعه بعضی، چون اهل سنت معروف است که جبرئیل آمد نماز خواند اول وقت. لذا میگفتند این تشریع الهی است. لم یفوض الی رسول الله(ص). امام(ع) فرمود درست است جبرئیل خواند. جبرئیل اول وقت ظهر خواند، آخر وقت ظهر. اول وقت عصر، بعد رسول الله(ص)، جبرئیل نشان داد، رسول الله(ص) جعل کرد. روایت ما این جور است خیلی لطیف است. چون سابقه دارد. این لاخرت العشاء الی ثلث اللیل هم معنایش همین است. هست در کتب اهل سنت. اصلا فتوا دادند به استحباب تأخیر نماز عشاء به خاطر همین روایت.
پس این یک نکتهای است، خوب دقت بکنید. این نکته از باب ضیق خلاق نیست. و عرض کردم من مفصل عرض کردم ملاکاتی هم که ذکر شده، بعضیهایش به ملاکات عالم ذر و اینها میخورد؛ بعضی به همین دنیا میخورد؛ بعضی به ملاکات عالم برزخ میخورد؛ بعضی به قیامت میخورد؛ به جزای اعمال میخورد. بنای اصحاب و بنای اهل سنت بر این است که از این روایاتی که ملاکات ذکر شده، لااقل اثبات استحباب یا اثبات کراهت بکنند. دقت کردید؟
س: حاج آقا ملاکی بر در آوردن ملاک یا نه، قاعده کلی
ج: عرض کردم آن که من به ذهن خود بنده سراپا تقصیر رسیده این است. اگر امر تکوینی فی نفسه لحاظ شده باشد، ملاک نیست. مثل همین فرض کنید مثلا گفته باشد که فرض کنید همین مثال لولا قومک حدیث اهل، این کار خوب اجتماعی است. این ملاک شرعی ندارد نه زیربنای حکم. لذا هیچ کس هم از علمای اهل سنت و خلفایشان تا جایی که من دیدم، کسی نگفته که خب این پیغمبر(ص) فرمود قوم و حدیث اهل بالاسلام؛ حالا از دویست سال از اسلام گذشته، بیاییم در کعبه را بکنیم یک در هم این طرف درست بکنیم. چون پیغمبر(ص) خواسته این مطلب را.
س: اینجا امر تکوینی است؟
ج: امر عرفی است البته. تکوینی نه عرفی.
یا فرض کنید اگر گفت حالا در باب مثلا در باب به اصطلاح ببینید در باب مأکولات، مشروبات و ملبوسات و باز باب مساکن، ما صدها روایت داریم. علمای ما غالبا استحباب فهمیدند. آنجا هم محل اشکال دارد دیگر. چون شاید آنها امر تکوینی باشند. این که فرض کنید مثلا کاسنی به درد مثلا ضعف معده میخورد. فرض کنید من باب مثال. این معنایش این نیست که استحباب داشته باشد.
یکی از مشکلاتی که ما داریم الان، مخصوصا اخباریها، مخصوصا وسائل، وسائل تمام این موارد را حمل بر استحباب، جواز، کراهت. یکی از این احکام را درآورده. یکی از مشکلات وسائل هم همین است. جواهر گفتم مرادم وسائل بود. یکی از مشکلات، ما روایت فراوانی در مأکولات داریم. حالا کی گفت این امر استحباب دارد؟ شاید خب آبگوشت خورده بود، پیغمبر(ص) آبگوشت خوردند، اثبات استحبابش را از کجا بکنیم؟ این که شما میفرمایید از کجا، قطعا یک مشکلی ما داریم. یعنی اصل این مطلب که ما از ملاکات خوب دقت بکنید، ما بخواهیم از ملاکات یک، تشخیص ملاکات دو، از روایات حب و بغض سه، از روایات و آیات اراده و کراهت چهار، بخواهیم اثبات جعل بکنیم، با یک مشکل مواجه هستیم. اینها صریح نیستند.
الان هم در قوانین بشری این کار را نمیکنند. اصلا در قوانین بشری این باب بسته شده کلا. دقت کردید؟ چون قانون به هر حال قانون است دیگر. یک لوازمی دارد. حتی استحباب حتی کراهت، یک نکاتی دارد که حالا وارد بحثش نمیشوم. لذا این باب را بستند، فقط مقام جعل را نگاه کردند.
اما ما الان در مجموعه روایات و آیات داریم. آن مبادی جعل هم داریم. این طور نیست. آن وقت طبعا اختلاف بین علما در این که اینها را حمل بکنیم، مثلا پیغمبر(ص) فرض کنید مثلا میفرمود من مثلا این چیست، این دست گوسفند، چه میگویند؟
س: کتف
ج: کتف گوسفند را علاقه داشتند میخوردند. خب اینها برداشتند نوشتند باب استحباب اکل کتف. این باب استحباب است یا این امر طبیعی شخص است؟ حالا یک کسی مثلا مزاجش خاص است، ماهی میخورد؛ یک کسی مزاجش خاص است مرغ میخورد؛ یک کسی گوشت میخورد. اگر پیغمبر(ص) فرمودند من گوشت میخورم این معنایش این است که برای تمام بشر در تمام جاها استحباب دارد؟ این همان نکتهای است که الان ما مشکل در فقه داریم. این هم من مدام تذکر میدهم برای اینکه ریشههایش روشن بشود.
این طور هم نیست که ما همهاش را حل کرده باشیم. بالاخره مشکل داریم. لکن این روایات را این بحث این است که از این روایات ما فقط بفهمیم این که خدا دوست دارد، یک امر تکوینی صرف است؟ آن وقت اگر امر تکوینی صرف بود، شاید باز راه دیگری برایش پیدا بکنیم. آن هم راهی که عرض کردم سید مرتضی رفتند. مرحوم سید مرتضی راهی که رفتند این است که حکم ولایت از قبل جائر را به حکم عقل درست کردند. اصلا نیامدند به تعبد. عقل میگوید، ببینید این که میخواهد متولی بشود از طرف ما استاندار بشود، چه آثاری دارد. فرض کنید بی پول است میخواهد پولدار بشود؛ میخواهد زن و بچهاش را حفظ کند؛ میخواهد عدهای از شیعیان را حفظ کند؛ میخواهد استان را نجات دهد؛ میخواهد تأثیرگذار باشد؛ میخواهد دست دشمنان را کوتاه بکند. این نکات را یکی یکی باید حساب بکنیم. طبق آن نکات عدهای از مواردش واجب است، عدهای مستحب است، عدهای … سید مرتضی بحث را این جوری آورده است.
س: ایشان چون نقیب سادات بودند
ج: نه پدرش نقیب است برادرش، خودش فکر نمیکنم. پسرش هم بود. خود سید مرتضی فکر نمیکنم نقیب السادات باشد. نقابة الاشراف پدرش دارد، برادرش سید رضی دارد و پسر خود سید مرتضی. به نظرم سید مرتضی نقیب نبوده. چون ایشان حالا غیر از نقابت اشراف به اصطلاح بزرگان نقیب الاشراف
س: جایگاه اجتماعی سید مرتضی از سید رضی بزرگتر نبوده؟
ج: خب عمرش هم بیشتر بود، سی سال دقیقا از ایشان بزرگتر بود دیگر. سید رضی 406 است، ایشان 436 است. خیلی تفاوت فوتش زیاد است. بعد هم به عنوان یک فقیه مطرح بود. در جامعه فقیه مقامش بالاتر از یک شاعر و ادیب است. سید رضی بیشتر
س: بر همان استقراء از اینکه سید رضی میفرمایید نقیب بوده سید مرتضی
ج: مقام اجتماعی را سلطان میداده، خلیفه میداده، ربطی به آن حرفها نداشته. این نقابت اشراف اختیاری شخص نبود، یا سادات جمع بشوند یک کسی را… دستگاه خلافت میداده است.
خیلی خب از این بحث خارج بشویم.
آن وقت در اینجا یا بگیریم امر تکوینی، آن وقت ارجاع به عقل بدهیم مثل سید مرتضی. یا بگیریم اینها ملاکاتی هستند که دلالت میکند بر حکم. چون ملاک است عرض کردم چهار تا احتمال میآید؛ وجوب و کراهت و استحباب و جواز. مثلا مرحوم شیخ طوسی نوشته برای ولات جور بتواند کاری هم بکند این یکره، یا یجوز. یا یکره یجوز. غرض وجوب را قائل نیست. اما سید مرتضی چون به حکم عقلی است وجوب گفته.
باز در کتاب همین مجموع الرائق که سندش را الان نمیدانیم، عن حمران بن اعین عن الصادق قال ما من دولة یتداول من الدول الا و لنا و لاولیائنا فیها ناصر یتقربون الیه بحوائجهم فان کان مسرعا کان لنا ولیا من السلطان بریئا؛ لسان، لسان انصافا جعل چیز است، یعنی ولو ملاک است، اما ناظر به مقام جعل است.
و ان کان فیها متوانیا؛ سست باشد، فیها عند قضاء الحوائج؛ کان منا بریئا؛ حتی امام(ع) میفرماید اگر سست و کند باشد فرق میکند چه برسد به اینکه باشد یا نباشد. این روایت هم به لحاظ سندی مشکل دارد. خیلی مشکل دارد نه اینکه اصلا
به هر حال ظاهرا سابقهای بوده که حذف شده در قرن هشتم به ما رسیده به این وضع غیر واضح.
مرحوم شیخ مفید در کتاب اختصاص راجع به این کتاب خیلی صحبت کردیم. که اصل کتاب واضح نیست انصافا. و خود کتاب را هم که نگاه میکنیم مشایخش و طبقاتش و خصوصیاتش، به هم ریخته است. کتاب فعلی به هم ریخته است. به همین مثل نوادر یک چیزی متفرقاتی بیشتر شبیه است. توش عدهای بعضیهایش شاید مشایخ مفید باشند به زحمت. یک شخصی در قم بوده به نام حسین بن مومن به نظرم اسمش هم هست در کتاب. احتمال میدهیم کتاب ایشان بوده؛ چون نجاشی اسمش را برده کتاب به او نسبت داده و میگوید ایشان آمد بغداد و در بغداد فوت کرد. من به نظرم این کتاب است مرحوم مفید نقل کرده است.
ابراهیم بن اسحاق، این ابراهیم بن اسحاق نه استاد آن حسین بن مومن نه استاد نجاشی است. البته ایشان تضعیف هم شده. ابراهیم بن اسحاق نهاوندی الاحمر، ایشان جزو خط غلات است.
عن عبدالله بن حماد؛ توثیق خاصی، به هر حال سند که ضعیف است، حالا توثیق عبدالله بن حماد، بد نیست اجمالا. بحث راجع به این ایشان جای دیگر میکنیم.
عن سدیر، سدیر بن حکیم سیرفی، ایشان ثقه است. فایده ندارد مشکل زیاد دارد، هم مصدرش مشکل دارد هم سندش.
عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال الا ابشرک قلت بلی جعلنی الله فداک قال اما انه ما کان من سلطان جور فیما مضی و لا یأتی بعد الا و معه ظهیر من الله، این من الله میخورد به ملاکات. من الله یا میخورد به امور تکوینی.
یدفع عن اولیائه شرهم؛ البته متعارف در لغت عرب این شرهم فارسی مانند است. این نهاوندی بوده به فارسی نوشته. شرورهم؛ وقتی که به جمع میشود آن هم جمع میشود. در فارسی مفرد میماند. مثلا شر شماها، این طور میگوییم. یا خیر شماها به ما نرسید، یا شما، اما در عربی شرورهم میگویند، نمیگویند شرهم. این یک نکته ادبی است که فرق بین لغتین است. اما اگر بخواهیم ترجمه بکنیم همان شرهم ترجمه میکنیم اما اصطلاحا مثلا بگوییم خدا روح آنان را شاد کند. عربها میگویند ارواحهم، نمیگویند روح، روحهم، متعارف نیست. متعارف خود لغت، حالا زمان ما ممکن تسامح باشد.
در کتاب کافی علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن بعض اصحابنا عن علی بن یقطین؛ عرض کردم بهترین حدیث ما همین است. مال علی بن یقطین است. آن مال محمد بن عیسی مال همین است. از مرحوم فقیه عن علی بن یقطین قال قال بی ابو الحسن علیه السلام، این شبیه همان حدیث شماره 33 است. من الان طریق اگر زحمت نیست طریق صدوق را به علی بن یقطین در بیاورید در مشیخه. در ذهنم صحیح است اما در ذهنم نیست که از کجا آورده.
علی بن یقطین قال قال بی ابو الحسن موسی بن جعفر(ع) ان لله مع السلطان اولیاء یدفع بهم عن اولیائه؛ حالا در مورد علی بن یقطین چون دو سه جور روایت هم داریم، میشود این دیگر قواعدی را که گفتیم کنار بگذاریم، چون خود علی بن یقطین هم مرد بزرگواری است، لااقل ببینیم خودش چه فهمیده. حالا ما در این عبارت گیر میکنیم در فهمش. خود ایشان چه فهمیده.
آن حدیث را بعد میخوانیم. حالا اگر اجازه بدهید بعدش. اگر آن سند شیخ در صدوق.
و خبر آخر اولئک عتقاء الله من النار؛ البته این عتقاء الله من النار در کافی نیامده است. و در مقنع هم به صورت مرسل، روی عن الرضا علیه السلام انه قال، احتمال دارد در کتاب مقنع، یا روایت دیگری بوده، یا ابو الحسن را به اسم مثلا حضرت رضا(ع) ابو الحسن بوده، ایشان خیال کرده مراد ابو الحسن ثانی که حضرت رضا(ع) است.
س: ما کان فی علی بن یقطین فقد عن ابیه رضی الله عنه عن سعد بن عبدالله عن احمد بن محمد بن عیسی عن الحسن بن علی بن یقطین عن اخیه حسین عن ابیه علی بن یقطین
ج: عرض کردم در ذهنم هست سند معتبر است، اما در ذهنم نبود.
برگشته به نسخهای که یعنی کتابی که در کوفه مرحوم احمد بن عیسی به قم آورده است. خوب است تاریخش هم خوب است، خود نسخه هم خوب است.
مرحوم شیخ کلینی از کتاب ابن ابی عمیر آورده. این هم خوب است اما فقط مشکل ارسال دارد. آن ندارد. احتمالا همین پسر علی بن یقطین بوده، عن بعض اصحابنا مثل حسین.
حدیث شماره 40، 39 بالاخره ارسال دارد نمیشود قبولش کرد.
مرحوم کلینی محمد بن یحیی عمن ذکره، این سند را کمی مشکل کرده. عن علی بن اسباط، از اجلاست. عن ابراهیم بن ابی محمود الخراسانی، ایشان ثقه و جلیل القدر است. عن علی بن یقطین. قال قلت لابی الحسن علیه السلام ما تقول فی اعمال هولاء، دیگر این را ما نمیدانیم این را کی سوال کردند ایشان؟ از آن عبارت امام(ع) قال ان کنت لابد فاعلا فاتق اموال الشیعه، دقت کردید؟ ان کنت لابد فاعلا، اگر ناگزیری انجام بدهی.
عرض کردم دیروز پریروز شرحش را دادم چون یقطین پدر ایشان جزو دعات بزرگ بنی عباس است. اصولا زندگیاش را رها کرد و علی بن یقطین را گذاشت و رفت خراسان و برای تشکیل دولت بنی عباس، خیلی بذل جان و مال و همه چیز کرد. اما کشته که نشد اما، لذا به احترام خدمات بزرگی که در تشکیل دولت بنی عباس داشت، این بچههایش در دستگاه آنها با اینکه میگفتند اینها وضع درستی ندارند، احترام قائل بودند. مخصوصا علی بن یقطین تا زنده بود، پدرش هم زنده بود. غرض احترام پدر که بود. حالا میگفتند به هارون که این مثلا شیعه است، اصحاب موسی بن جعفر(ع) است. تحمل میکرد چیزی نمیگفت به خاطر احترام خود یقطین چون از دعات بزرگشان بود. شخصیت تأثیرگذار در آنها بود.
و عرض کردیم خود علی بن یقطین قبل از پدرش فوت کرد. بعد پدرش. و از عجایب این است که میآید اینجا، علی بن ابی، موسی بن جعفر(ع) فرمودند من به تو ضمانت میدهم هم کشته نشوی، هم زندان نیافتی. حالا تصادف این است که در همان زمانی که موسی بن جعفر(ع) خودشان زندان بودند، ایشان فوت کرد خارج از زندان. به زندان نیفتاد. فوتش همان زمان است. خود موسی بن جعفر سلام الله علیه زندان بودند و ایشان به زندان نیافتاد.
عن علی بن یقطین قال قلت لابی الحسن(ع) قال قاخبرنی علی، این ابراهیم بن ابی محمود میگوید انه کان یجبیها، جبا یعنی همین جمع آوری مالیات، جمع کردن اموال عمومی را جبا میگویند. یا گرفتن پول، جمع کردن پول. الان در مثلا عراق جابی به آن کسی میگویند که در ماشین شاگرد راننده که پول را جمع میکند، او را اصطلاحا جابی میگویند.
انه کان یجبیها من الشیعة علانیة و یردها علیهم فی السر؛ اما حالا باز روشن نمیشود که علی بن یقطین آیا وجوب فهمیده، استحباب فهمیده، این مشکل که ما داریم هست.
در کتاب قرب الاسناد از محمد بن عیسی عرض کردم قرب الاسناد مال مرحوم حمیری پدر است. عبدالله بن جعفر. و آن توقیعات معروف که شنیدید مال حمیری پسر است. این دو تا با هم فرق میکنند.
عن علی بن یقطین او عن زید عن علی بن یقطین؛ این عن زید اگر نبود، حدیث کاملا صحیح بود و قرب اسناد هم داشت. یا واسطه دارد. البته چون محمد بن عیسی نوه برادر علی است، شاید من توضیحاتی سابقا عرض کردم، دیگر حالا جایش هم نیست، وقت هم دارد میگذرد، بلکه گذشته، احتمالا اشکال ابن ولید همین بوده است. چند دفعه من عرض کردم که ابن ولید روایات محمد بن عیسی را قبول نمیکرده، آقایان در ذهنشان آمده، قبول نمیکرده به خاطر اینه از یونس که نقل میکند، انقطاع دارد. لکن ظاهرا اختصاص به یونس ندارد. من فکر میکنم مرحوم ابن ولید اشکال داشته که محمدبن عیسی از عموی به اصطلاح پدرش نقل بکند. چون علی بن یقطین عموی پدرش است. و ایشان در حکم نوه علی بن یقطین است؛ چون نوه برادرش است.
لذا هم داریم او عن زید عن علی بن یقطین. این زید را الان اینجا نمیشناسیم. یا از خاندان خودشان است، الان نتوانستیم تشخیص بدهیم این زید در اینجا کیست.
س: یعنی استبعاد داشتند ابن ولید؟
ج: ظاهر این طور است. گفته این معلوم نیست که اتصال داشته باشد. این اشکال داشته است.
یک وقتی اینها را توضیح دادیم. امروز دیگر هم جایش نیست هم طول میکشد.
عن علی بن یقطین، اگر او نبود، و عن زید باز بهتر بود. این چون او آمده تردید درست کرده سند به مشکل میخورد.
کتب الی ابی الحسن موسی علیه السلام ان قلبی یضیق مما انا فیه من عمل السلطان؛ باز این هم همین مشکل. این یضیق من میبینم حرام است، یا این یضیق لااقل مکروه است. یا یضیق ولو مستحب است من کار خوبی میکنم، من حال این مستحب را ندارم. آن مستحبی که بخواهد من را با هارون و با این تشکیلات بگذارد، این یضیق هم باز مشکل دارد. دلالت یضیق بر حرمت خیلی بعید است فوق العاده بعید است.
و کان وزیرا لهارون فان اذنت لی جعلنی فداک هربت منه فرجع الجواب لا اذن لک بالخروج؛ این هم همان میشود. این لا اذن لک بالخروج این مقام جعل است. البته یک مشکل کلی دیگر باز دارد، چون مخاطب خاص است، احتمالا چون ما این را توضیح دادیم، ما احکام ولایی را دو جور میدانیم؛ یک احکام ولایی است که برای جامعه گفته میشود احکام حکومتی؛ یک نوع احکام ولایی که برای فرد است؛ یعنی ممکن است به امام(ع) به یک شخص که مثلا میخواهد به یک کمالاتی برسد بفرمایدتو حتما نماز شب بخوان و ترک نکن. دقت کنید. شبیه به اصطلاح امروز ما احکامی که این دراویش و اینها پیر و خرقه و مرشد و اینها میگویند. شبیه آن حالت، ممکن است یک نوع حکم ولایی برای شخص باشد. لا اذن لک؛ بالخروج من عملهم و اتق الله او کما قال؛ این او کما قال، یک اصطلاحی است در زبان عرب زیاد استعمال میشود. حالا برایتان توضیح بدهم.
این گاهی اوقات که یک کلام را نقل میکنند، میخواهند بگویند معلوم نیست دقیقا این کلام را گفتند. مثلا این طور میگویند امام(ع) اینجور فرمود یا به مضمون این. حالا ببینید ما میگوییم به فارسی یا بمضمونه. در لغت عربی این طور میگویند او کما قال. حالا اگر دقیقا من نقل عبارت نکردم آن طوری که خود امام(ع). این خیلی متعارف است در کتب زیاد آمده. او کما قال زیاد است. این در فارسی اگر بخواهیم بگوییم این طور میشود امام(ع) فرمود بعد یا به مضمون این کلام. ما به فارسی میگوییم یا به مضمون این کلام. دقت فرمودید؟
حالا لا اذن لک بالخروج من عملهم و اتق الله؛ از این استحباب در میآید، وجوب در میآید یا کراهت یا اصل جواز.
این هم الان باز مشکل دارد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین