خارج فقه (جلسه69) شنبه 1393/12/02
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
در بحث نمیمه یک مقداری از بحث خارج شدیم به خاطر محمد بن قیس.
البته این چند روزی که راجع به ایشان صحبت شد، این در حقیقت بررسی دو محور بود؛ یکی محور فهرست و یکی هم محور رجال. ماند محور روایات که دیگر جای دیگر خاص خودش را دارد.
و من باز تأکید میکنم این چیزی را که راجع به محمد بن قیس انصاری یا انصاریُ در کتاب شیخ و رجال برقی آمده، یک مقداری ابهام دارد؛ یعنی هنوز آنجا یک ابهامهایی وجود دارد که باید بررسی بیشتری بشود. و راجع به فهرست هم عرض کردیم این که نجاشی راجع به محمد بن قیس اسدی نوشته له کتاب فی قضایا امیر المومنین(ع) دو احتمال اساسی داریم. یکی اینکه اصلش این باشد، له کتاب فیه قضایا امیر المومنین(ع). این که مثلا ایشان. بله یکی اینکه له روایات که قضایا. روایاته فی قضایا این طوری باشد. این دو احتمال.
البته هر دو احتمال هم به احترام مرحوم نجاشی قدس الله نفسه. و الا عرض کردیم کل مطلبی که نجاشی در اینجا آورده راجع به محمد بن قیس اسدی ظاهرا از کتاب ابن عقده گرفته است ظاهرا. و اصل این مطلب روشن نیست. حالا 01:42 اصل مطلب ابن عقده روشن نیست. شواهد موجود بین اهل سنت هیچ نشان نمیدهد که محمد بن قیس الاسدی که در طبقه هفتم است به تعبیر خودشان، ایشان این مطالبی که ایشان گفتند درست است.
بله، یک محمد بن قیس المدنی است، آن قاص عمر بن عبد العزیز است. آن طبقه ششم است. طبقهاش هم قبل از این است. احتمالا مرحوم نجاشی حالا مراجعه نفرمودند چه شده، این عبارتی را که از ابن عقده نقل میکنند، به آن محمد بن قیس مدنی که قاص عمر بن عبد العزیز است شباهت دارد. این یکی.
و ثانیا باز در آن هم اشتباه شده. دو تا محمد بن قیس مدنی داریم. یکی قاص است و یکی قاص نیست. ایشان باز غیر قاص را با قاص اشتباه کرده. بعد این کلامی که ایشان در ذیل محمد بن قیس اسدی آوردند، خیلی مختل است. و لذا این که من میگویم دو احتمال در خواندن عبارت، علی تقدیر اینکه احترام بکنیم نجاشی را بگوییم این مطلب درست است. والا آن مطلب کلا فی اصله باطل است.
علی ای حال در باطل که نمیشود احتمالات داد. این را به لحاظ خلاصه بحثی که بود و در بحث روایات هم وارد نشدیم؛ چون خیلی طول و تفصیل دارد. یک قسمت بحث هنوز ابهام دارد و آن محمد بن قیس انصاری تا اینجایی که ما دیدیم سنیها در همین کتاب تهذیب الکمال متعرض نشدند. جای دیگر چرا متعرض شدند. ما هم داریم، تعرض نسبت به او را در همین رجال. اما اینکه آیا تا چه مقدار این شخص در روایات ما تأثیرگذار است خالی از ابهام نیست. نمیتوانیم خیلی فعلا جزم پیدا بکنیم.
این راجع به این قسمت بحث.
بعد مرحوم آقای خویی یعنی مرحوم شیخ در اینجا در باب نمیمه، یک عبارتی را به قول خودشان در باب نمیمه آوردند. عرض کردیم در این حاشیهای که نوشته شده ارجاع به مهجة البیضاء داده شده. راست است، لکن اصل مطلب در کتاب احیاء العلوم غزالی است. اصل مطلب مال غزالی است. و حق هم با غزالی است. ایشان گفته نمیمه عام است. این طور نیست که در خصوص مثلا کلام باشد. ممکن است کلام باشد، ممکن است امروزی چه میگویند، اس ام اس مثلا اس ام اس به همدیگر بدهند، فرق نمیکند. غرض نمیمه این طور نیست که حتما به لفظ باشد. به کتابت ممکن است باشد، به اشاره ممکن باشد. هر چیزی که جنبه حکایت دارد، ممکن است که باطل باشد، ممکن است که حق باشد، ممکن است دروغ باشد، ممکن است راست باشد.
یک بحثی مرحوم شیخ آوردند. و حق همین طور است. این طور نیست که اگر بخواهد نمیمه باشد، حتما باید غیبت هم باشد، یا نمیمه باشد دورغ هم باشد. نه ممکن است نمیمه باشد ایجاد فساد بین افراد بکند، و راست هم باشد نه اینکه دروغ. واقعا هم گفته، این آقا یک کلمهای گفته میرود برای آن آقا نقل میکند. آن آقا هم یک کلمهای گفته، خب ایجاد فتنه میکند. واقعا هم راست است.
پس نمیمه این طور نیست که حتما کذب باشد یا نمیمه حتما غیبت باشد. ممکن است غیبت هم باشد، نمیمه هم باشد، کذب هم باشد، نمیمه هم باشد. و طبعا عذابش به حسب خودش تغییر میکند. این هم راجع به خلاصه بحث.
و اینکه مرحوم شیخ نمیمه را در مکاسب آورده، انصافا کار خوبی کرده؛ چون واقعا عدهای از راه نمیمه و این کارهای راست و دروغ برای هم نقل کردن، زندگی مالی دارند. علی ای حال این مطلبی هم که ایشان فرمودند درست است و اجمالا حرف بدی نیست.
در مسئله به نظرم 24 حالا شمارههایش یادم رفته. یا 24 است یا 25 است. متعرض حرف نون، النوح بالباطل؛ چون این در عدهای از عبارات فقهاء آمده، لذا مرحوم شیخ هم عنوانی برایش قرار داده است.
نوح به باطل؛ نوحه گری بکند، مثل به اصطلاح ما که میگویند مثلا روضه خونی، مثلا یک حالتی است یک جنازه میت بیاید سر قبرش، شروع بکند مثلا نوحه گری حالا سینه باشد توش نباشد، نوحه گری انجام بدهد. عرض کنم که این هست و انصافش این هم یکی انشاء الله حالا عرض میکنیم یکی از کارهایی بوده که قبل از اسلام هم رایج بوده. چیزی نیست، در خیلی از جوامع هم هست. و این که افرادی اصلا اینها شغلشان قرار میدادند. کارشان همین است که برود آنجا برای میتی،…
مرحوم شیخ قدس الله نفسه خیلی مختصر راجع به نوحه بالباطل آوردند و اشارهای هم کردند که بعضی از روایاتش مطلق است. بعضی از روایاتش هم مقید به باطل است.
بله روایتی که داریم مطلقات داریم، مقیدات هم داریم که حالا عرض میکنم. خیلی مختصر مرحوم شیخ آوردند. آقای خویی نسبتا باز کمی بیشتر تفصیل دادند حدود دو صفحهای راجع به نوح بالباطل متعرض شدند.
مرحوم آقای خویی در اولش، این که اقوال اصحاب سه تا است. قول به حرمت نوح مطلقا؛ قول به کراهت مطلقا؛ تفصیل بین اینکه باطل باشد یا نباشد. باز اینها هم که گفتند غیر باطل جایز است، باز تفصیل. اذا جواز نوح بالحق من غیر کراهة بعضهم ذهب الی جواز ذلک علی کراهة؛ و ذهب بعضهم الی ان النوح بالحق اذا شرط فیه اجره کان مکروها و الا فلا. غرض اینکه ایشان رضوان الله تعالی علیه متعرض روایات شدند. و التحقیق ان الاخبار الوارده فی مسئله النیاحه؛ این اخبار را در ابواب ما یکتسب اگر آقایان وسائل خدمتشان باشد، در باب 17 از ابواب ما یکتسب، روایت را آورده که نظر مبارک ایشان هم آنجاست. نظر مرحوم آقای خویی در روایات یکی به وسائل است، یکی هم به مستدرک است. در آن زمان به این دو تا بوده است.
بعد از اینکه ایشان روایات را نقل میکنند که آقایان بخوانند، بعد یک نوع جمعی انجام میدهند که به اصطلاح اصطلاحا میگویند که انقلاب نسبت. که مثلا این طوری مثلا و بتقریب الاخر قوله علیه السلام لا بأس بکسب النائحه اذا قالت صدقه؛ و فیه معنا یدل بالالتزام علی جواز نفس انه فی الحق و فیقید به اطلاق الروایه؛ چون روایت مانعه هم که دارد، پس این اذا قالت صدقه؛ و بعد تقییدها، تقیید پیدا بکند به آن. تنقلب نسبتها الی الروایات دال باطلاقها علی الجواز، آن وقت اینجا این روایتی هم جواز داریم، روایت جواز را هم به این تقیید میزنیم. میشود عام و خاص.
فتکون مخصصة لا فیکون نوح بالباطل حراما؛ یک بحث اصولی نسبتا حالا به یک معنایی بعضیهایشان سنگین آوردند، بعضی سبک. گاهی ما سه چهار طائفه روایت داریم، سه طائفه معذرت میخواهم روایت داریم. مثلا نسبت بین مثلا یک طایفه با دو طایفه دیگر عموم و خصوص مطلق است. من وجه مثلا که تعارض مستقر
آن وقت یک طایفه را به یکی تقیید میزنند. بعد از تقیید این دو تا را که جمع میکنند با آن روایت سومی نسبتشان عموم و خصوص مطلق میشود. اول عموم و خصوص من وجه بود. بعد از اینکه به یک طائفه تخصیص زدند میشود عموم و خصوص مطلق. آن وقت به آن تخصیص میزنند. این را اصطلاحا میگویند انقلاب نسبت. یعنی اول نسبت عموم و خصوص من وجه بود، بعد عموم وخصوص مطلق شده .
مثالهایی هم دارند مرحوم نائینی در باب عاریه و غیر عاریه و در باب التفات در حال نماز. دیگر اگر بخواهیم وارد این بحث بشویم خیلی طول میکشد. غرض به هر حال ما انقلاب نسبت را قبول نکردیم. خلاصه مطلب. حالا آقای خویی اینجا اشارهای فرمودند.
بله، بعد و قد یقال لانها حینئذ معارضة ما دل علی حرمة الکذب؛
س: اینکه اول بین کدام سنجیده بشود تا انقلاب نسبت
ج: بله درست. اصلا چنین چیزی نداریم. مثالهایی است که خودشان درست کردند.
و حرمة الغناء و حرمة اسماع المرأة صوتها للاجانب و حرمة النوح فی آلات اللهو و المعارضة بینها بنحو، و لکنها بنحو عموم من وجه. ولکنها دفع جزافی فان هذه الروایات یدل علی جواز النوح بعنوانه الاولی مع قطع نظر بعنوان اسماع صوت اجنبی و فلان…
ایشان البته توضیح واضح ندادند. ای کاش گاهی اوقات اصلا این عنوان بحث خیلی خوب است. اصولا در باب نیاحه دو بحث است. گاهی به همدیگر خلط میشود. یک بحث به لحاظ تکلیفی است که این کار اصلا جایز است یا نه. یک بحث به لحاظ اخذ اجرت است. اصلا طبیعتا دو بحث است. نباید اشتباه بشود. البته این هست. خوب دقت کنید. من سابقا کرارا عرض کردم نکته فنی این است که گاهی اوقات در این مسائلی که جهات مختلف دارد، یک جهتش در روایت آمده. مثلا در حدیث رسول الله(ص) یا در کتاب عزیزه آمده، اما جهات دیگرش نیامده. اینجا هم از راه ملازمه و این راهها استفاد کردند.
من عرض کردم کرارا و مرارا اصلا فقه در دنیای اسلام بر این اساس درست شده. بر این اساس که مثلا آمد که فرض کنید غنا حرام است. آن وقت این سوال پیش آمد، حالا میشود پول به ازائش گرفت یا نه؟ آن وقت مشکل کجا بود؟ مشکل اینجا بود در بین اهل سنت، من این تاریخ را خدمتتان عرض بکنم. در میان اهل گاهی مثلا یک حرام را پیغمبر(ص) میفرمود ثمنش سحت است، حرام است. آن وقت اینها چه کار میکردند؟ میگفتند چون در مورد یک حرام فرمود پولش حرام است، پس ما قیاسا میگوییم در کل حرامها پولش حرام است. یعنی یک ضمیمه قیاس میشد. نمیدانم روشن شد مطلب؟
مثلا الان اهل سنت میگویند مثلا فرض کنید دو تا از نجس را پیغمبر(ص) فرمود بیعش درست نیست. ما میگوییم کل نجس لا یجوز، قیاسا. قیاسا لا یجوز. در روایات ما هم همان دو تا آمده فرض کنید. قیاس هم که اصحاب قائل نبودند. من میخواهم کیفیت تلقی…
آن وقت اصحاب قمی ما نمیآمدند بگویند لا یجوز بیع النجس. میگفتند چون در روایت نیامده. آن روایتی هم که آمده محدود است. از آن خارج نمیشویم؛ چون اگر خارج بشویم قیاس میشود. اصحاب بغدادی ما بعضیهایشان خارج میشدند. اینها خیال میکردند این قیاس است.
الان ما در کلمات اصحاب بغدادی مثل مرحوم شیخ مفید و شیخ طوسی، هردوشان دارند در مقنعه و در نهایه، لا یجوز بیع النجس. این لا یجوز بیع النجس اگر در آن زمان بودیم، سنیها خیال میکردند اینها به قیاس گفتند. چون میدانستند روایت در دو تاست. و لذا لا یجوز بیع النجس در کتاب فقیه نیامده، مقنع هم نیامده. روشن شد؟ چون متن روایت هم میگوید.
عرض کردیم ما به احتمال بسیار بسیار قوی احتمال میدهیم روایت تحف العقول اصل داشته؛ چون تنها مصدر روایی که توش داریم لا یجوز بیع النجس، تحف العقول است. تحف العقول دارد لا یجوز بیع النجس. یکی دیگر و لا یجوز بیع الحرام و لا یجوز اخذ الاجرة علی الحرام. که این در تقسیم مرحوم صاحب مکاسب، مرحوم شیخ وفاقا لتقسیمی که در شرایع آمده. عرض کردیم ما قبل از شرایع این تقسیم را نداریم. ایشان انواع مکاسب محرمه را پنج تا کرده؛ چهارم ما تحرم المعامله لکونه حراما فی نفسه. این یک عنوان قرار داده است.
این هم در کتاب تحف العقول آمده، همین عنوان. و عرض کردیم بحث قانونی هم دارد. بیاییم بگوییم اگر یک شیئی حرام شد، قاعدتا پول گرفتن در مقابلش حرام است. وقتی که شارع منع کرد، و توضیحاتش چون گذشت چند بار دیگر تکرار نمیکنیم.
پس روشن شد مطلب چیست؟ مطلب این بود وقتی که آمدند بعد از رسول الله(ص) احکام را نگاه کردند، خیلی نقاط فراق در فقه دیدند. مثلا در روایت آمده که اگر نوح بالباطل کرد برای میت این حرام است. حالا اگر پول هم گرفت، مثلا شعری میخواند، آوازی میخواند، عزاداری میکند برای این میت، پول هم گرفت. این پول گرفت، در روایت نبود. این پول میگرفت چه میشد؟ اجتهاد اسمش میشد، استنباط میشد. این را از قاعده درست میکردند. آن وقت این قاعده چه میشد؟ این قاعده این شد که کل حرام لا یجوز اخذ اجرة؛ اگر یک عمل را شارع حرام کرد، معنای حرام بودن عمل این است که نباید از انسان واقع بشود. آن وقت اگر شارع بگویدواقع شد و پولت درست است، معلوم میشود آن را اعتبار کرده دیگر. وقتی میگوید حرام است، یعنی لااقل در وعاء اعتبار این عمل را نمیبیند. لااقل این طور است، حداقلش این است، در وعاء اعتبار این عمل را نمیبیند. اما اگر بگوید پول گرفتی پولت درست است، معنایش این است که در وعاء اعتبار دیده، این در مقابل عمل پول در مقابل آن است.
پس خوب دقت بکنید. ما دو بحث داریم؛ یکی حرمت خود عمل، یکی کسب و پول گرفتن. این پول گرفتن به طور طبیعی مسئله متأخر بوده است؛ یعنی این مسئله تفریعی بوده است. آن وقت مسئله نیاحه به باطل یا نیاحه بر میت، در زمان رسول الله(ص) کاملا متعارف بوده. البته امور متعارف دیگر بود، یکی گریه بوده، گریه کردن بوده، یکی اینکه انسان ناله بزند، مثلا پیراهنش را پاره بکند، توی صورتش بزند، دست به صورتش بزند، به سرش بزند، و این جور چیزها. یکی هم تدریجا قبل از اسلام بوده نه اینکه تدریجا، افرادی اصلا پول میگرفتند. چنانچه کنیز داشتند که این کنیزها را برای موسیقی و خوانندگی میبردند، این کنیزها را هم برای روضه خوانی میبردند. روضه خوانی به اصطلاح ما، یعنی تعزیه و عزاداری. برای هر میتی کنیزی میبردند، آنجا شروع میکرد مثلا به اینکه اعلان عزاداری برای میت میکرد.
و لذا در روایات ما و روایات اهل سنت، دو تا صوت تعبیر شده به صوتین فاجرین. یکی مال لهو است، یکی هم مال عزا، نوح. این دو تا، این چون متعارف بوده است. و یکی از منابع درآمد بوده است.
لذا بحث از اینجا مطرح شده؛ پس بحث نوح به باطل که مرحوم شیخ انصاری هم بالخصوص خیلی کم آوردند، یک بحث واقعی بوده، نه اینکه، یک بحثی بوده که در جامعه وجود داشته. هم به لحاظ حکم تکلیفی که آیا درست است یا باطل است؛ هم به لحاظ پولی که میگرفتند. یکی از منابع درآمد بوده اصلا.
ما عرض کردیم در این تفکرات فرض کنید مارکسیستهای خود نوشتههای مارکس، مسئله بردگی را میاندازد در مرحله تولید. یکی از مراحل تولید در به اصطلاح مادیات تاریخیاش، مرحله بردگی یکی از آن مراحلی است که در تولید. این مرحله در حالا شاید در غرب بوده، که بعد منتهی میشود به مرحله فئودالی و بعد هم سرمایه داری. اما در دنیای اسلام به این حد نبوده است. یعنی این بردگی در دنیای اسلام، و لذا خود مارکسیستها و انواع مختلفشان، این مرحله اینکه اسلام در تاریخ، از بردگی رفته به فئودالی یا از بردگی نرفته، اختلاف کردند؛ چون بردگی در اسلام خوب دقت کنید، به لحاظ تاریخی، آن نقشی را که در اقتصاد در غرب دارد، ندارد. نقش بردگی در اسلام خیلی محدود است. در اقتصادش محدود است. یکی اینکه کارهای خانه را انجام بدهد. باغ دارد زمین دارد کشاورزی بکند. یکی اینکه در کنیزها بالخصوص خوانندگی میکرد یا در عروسی یا عزا دیگر. بالاخره برای یکی خوانندگی میکرد. اگر در عروسی خوانندگی میکرد پول میگرفت به عنوان لهو و لعب و در عزا هم به عنوان نیاحت بر باطل.
غرض این دقت بکنید، یکی از مشکلاتی که تفکرات مارکسیستی در این قسمت دنیای تاریخ مشکل دارد، در این مرحله بردگی آن طور نبوده که در نظام که تصور کرده باشد. خیلی محدود است درآمدش محدود است. البته کارهای دیگری هم بوده که با مراجعه به تاریخ روشن میشود.
بعد ایشان و اما کسب النائحه؛ این اولین خود عمل، بعد هم درآمدش. اینها را جدا میکردند. یعنی خوب است در مباحث خودش، ما بین خود کسب و ما بین آن…
بعد ایشان میگوید که مقید بمفهوم ما دل علی جوازه اذا کان نیاح بالحق؛ اگر کلام حق بگوید اشکال ندارد.
لکن هذه الروایات ظاهر فی تقیید ما دل علی جواز کسب نائحه مطلقا ضعیفة السند؛ نعم یکفی فی التقیید ما تقدم مرارا من ان حرمة العمل بنفسه یکفی من فی حرمة الکسب؛ بله، در خصوص کسب نه در خصوص عمل، یکی دو تا روایت داریم که یک عنوان خاصی دارد. و آن اینکه پول میگیرد، پول را شرط نکند. مثلا هر چه به او دادند. میگویند بعضی آقایان منبری شرط میکنند که از اول چقدر، این در باب نیاحه آمده که شرط نکنند، هر چه به او دادند بگیرد. روایت دارد لا تشارط و تقبل ما اعطی؛ لذا ایشان میفرماید نتیجهاش این میشود که هم حق باشد و هم هر چه پول دادند بگیرد.
بعد ایشان فیه انه تقدم فی البحث عن کسب الماشطه ان النهی عن الاجتهاد فی امثال هذا الصنایع و الامر بقبول ما یطعی صاحبها؛ این امر ان ما هو ارشاد الی ان الاشتراط فیها لا یناسب شؤون نوع الناس؛ چون مناسب نیست برای انسان بر سر جنازه میت برود بگوید آقا من میخوانم به شرط اینکه این قدر بدهید. کمتر بدهید مثلا نمیخوانم.
و ان المبذول لهولاء لا یقل عن اجرة؛ غالبا کسی که برای مردهاش یک پولی میدهد غالبا خوب میدهد.
لا یقل عن اجرة المثل و هذا لا ینافی جواز رد المبذول اذا کان اقل من اجرة المثل؛ مثلا میگوید آقا ما نگفتیم، شرط نکردیم، اما خیلی پول کم دادید، ما این را قبول نمیکنیم.
و علی هذا فلا دلالة فیها علی التقیید؛ البته این مطلب را ایشان اشاره کردند، اینجا هم گفتند، اما خیلی عجیب است از شأن استاد قدس الله. خب این معلوم است که وقتی امام(ع) میفرماید لا تقبل دارند تصرف شرعی میکنند. این که امثال فرض کنید در عرف، مناسبت نیست کسی برود سر قبر میت بگوید آقا این قدر به من بدهید میخوانم و الا نمیخوانم. راست است این مثلا خیلی متعارف شاید نباشد. اما اینکه امام(ع) میخواهند بفرمایند کاری به امر اجتماعی عرفی ندارند که. شأن اولیه ائمه علیهم السلام بیان احکام است.
چون عرض کردم مسئله کسب در آن نبوده، به این معنا. میآید سوال میکند حالا پول، حالا یکی بحث خودش یکی پولی که میدهد. امام(ع) میفرماید به شرط اینکه شرط نکند، در دو سه تا شغل دیگر هم هست. حجام هم همین طور است. ماشطه هم همین طور است.
س: موارد زیادی داشتیم ائمه علیهم السلام تقریب امور اجتماعی میکردند
ج: دلیل میخواهد. خلاف اصل اولی است.
س: خیلی موارد، لا تنقض الیقین بالشک
ج: امر عرفی هست
س: تقریب امور 21:54
ج: خب این تقریب کردند، اگر به همان مقداری که عند العقلاست که امر ظاهری نیست. اگر ظاهر باشد که استصحاب باشد تصرف کرده.
علی ای حال به ذهن بنده این است که اگر این روایت را قبول کردیم این نکته، نکته شرعی است. مگر اینکه دلیل قائل بشویم که امام(ع) به امر عرفی صحبت کردند. به همین متعارفات عرفی و سنن عرفی
س: خلاف ظاهر هم که نیست
ج: بله آقا
س: شک از ظهور میاندازد دیگر نمیاندازد؟
ج: بله چرا
س: یعنی همین قدر که ما شک کنیم این دیگر ظهور منعقد نمیشود بر روایت که بخواهیم بر آن حکم کنیم.
ج: چرا؟ به عکس اولی آن است خلافش در این است.
علی ای حال مطلبی را که ایشان فرمودند روشن نیست. بعد حالا ایشان میفرماید هذا کله مع الاغضاء عن اسانید الروایات و الا فن جمیعها ضعیف السند غیر ما هو ظاهر فی جواز النیاح علی وجه الاطلاق؛ این درست است. و ما هو ظاهر فی الکراهه و ما ظاهر فی جواز کسب النائحه اذا لم تشارط؛ به اصطلاح شرط نکند.
و اذن فتبقی هذه الروایات سلیمة عن المعارض؛ البته روایت عدم شرط هم حمل کردند بر معنای عرفی که آن هم نتیجه درستی ندارد.
این راجع به این مسئله و تصدیای که مرحوم استاد یا مرحوم شیخ که خواندیم دیگر ملخصش را خواندیم برای اینکه روشن بشود.
عرض کردم این مسئله نیاحه بر میت امر متعارفی بوده، حتی در روایات ما آمده که ام سلمه است ظاهرا. یکی از این عشیرهشان فوت میکند. از پیغمبر(ص) اجازه میگیرد که برایش نوحه سرایی بکند. در روایات ما دارد که بلند شده بود، موهایش را ول کرده بود، بعد شروع کرد به نوحه خواندن. ابکی الولید بن المغیره الی آخره…
علی ای حال این میگویند این قدر بوده که حتی از مثل ام سلمه نقل شده. در این کتاب المغنی این چاپی که به اصطلاح ده جلدی در حاشیهاش کتاب شرح کبیر چاپ شده، ایشان در جلد 2، صفحه 410 وارد این شده؛ چون ایام فاطمیه هم هست، قصه حضرت زهرا(س) را هم آورده تصادفا ایشان. که انها قالت و روی عن فاطمه رضی الله عنها به تعبیر ایشان، انها قالت یا ابتا من ربه ما ادنی، حالت به اصطلاح شعر نوحهای مثلا. یا ابتا الی جبرئیل عنها، یا ابتا 24:22 این را از حضرت زهرا(س) نقل میکند. این شعر را هم نقل میکند که حضرت امیر المومنین(ع) حضرت زهرا(س)، یک مقداری از خاک پیغمبر(ص) را گرفتند. ثم قالت ما ذا علی من شم تربة احمد؛ این شعر را هم اینجا میآورد. در همین جلد 2 مغنی صفحه 411.
س: من شم
ج: معروف پیش ما من شم است اما اینها مشتم نوشتند. مشتم تربة احمد. ان لا یشم مدی الزمان غوالیا؛ شم یشم. صبت علی مصیبة لو انها صبت علی الایام؛ اینجا ادن دارد. معروف پیش ما صرن لیالیا است.
غرضم حالا من این را خواندم میخواهم بگویم که این مسئله، یک مسئله جاری بوده است به شؤون مختلفش. البته مرحوم شیخ در اینجا مسئله نوح را آورده، لکن گریه بوده، لطم بوده، روی صورت زدن بوده، 25:21، یکی نبوده، ایشان فقط یکی را آورده است که نوحه خوانی باشد. مطالبی که بوده بیش از این بوده است. و بلکه بالاتر از این در ذیل آیه مبارکهای که دارد در قرآن کریم که نساء آمدند برای، آیه مبارکه چیست در، نساء یبایع، در نساء دارد لا یسرقن و لا یزنین یکی از آن چیزهایی که در خود موارد خود این آیه مبارکه دارد، در خود این آیهای که در باب بیعت نساء دارد، یکی این است.
س: 26:07
ج: نه اجازه بدهید، من میخواهم چون متن روایت را بخوانم تا چیز نشود.
س: و لا یعصینک فی معروف
ج: و لا یعصینک بله، این آیه، حالا من دنبال عبارت این هستم که پیدایش بکنم کجا آورده.
س: در مورد فاطمه زهرا(س) است.
ج: میگویم، هان، و ظاهر الاخبار تدل علی تحریم النوح لان النبی نهی عنها فی حدیث الجابر لقول الله تعالی و لا یعصینک فی معروف قال احمد هو النوح؛ من اول خیال کردم روایت، چون تند تند خوانده بودم، قال احمد مراد ابن حنبل است. احمد بن حنبل هو النوح. در معروف. ایش نشان میدهد که این نوحه اصلا معروف بوده، متعارف بوده در آن زمان.
پس این مسئله نوح به باطل که مرحوم شیخ آوردند معلوم میشود یک اصل، اصل تاریخی بسیار شدیدی دارد. و معلوم میشود که یک اصل آیهای هم شاید داشته باشد. حالا قبولش مشکل است، و لا یعصینک فی معروف.
عرض کنم که البته در میان اهل سنت عرض کردم اشاره کردم چند جور بحث بوده؛ یکی از بحثهایی که بین خود صحابه انجام شد و به قول معروف ما خیلی جنجال برانگیز بود، یک حدیثی بود که عمر خوانده شد، میخوانده. این در صفحه 402 27:30 بخوانیم بعد برگردیم به ما نحن فیه. و قد صح عن النبی(ص) انه قال ان المیت یعذب فی قبره بما یناحا علیه؛ اگر شما نوحه بخوانید آن میت عذابش زیاد میشود. و فی لفظ ان المیت لیعذب ببکاء اهله علیه و روی ذلک عن عمر و ابنه و المغیرة، یعنی مغیرة بن به اصطلاح شعبه خبیث. و هی احادیث متفق علیها؛ یعنی هم در صحیحه بخاری هست و هم در صحیحه مسلم هست. و اختلف اهل العلم فی معناها؛ البته این در نوحه است این ما نحن فیه است. یکیاش هم و یعذب ببکاء اهله علیه؛ گریه، یکی گریه است و یکی نوح است. نوحش مربوط به ما است. گریهاش که، یعنی مربوط به ما در بحثی که مرحوم شیخ انصاری آورده است.
فحملها قوم علی ظواهرها و قالوا یتصرف فی خلقه بما شاء؛ این حالا چه ربطی دارد، بالای قبر نشستند گریه میکنند، آن میت بدبخت عذاب بشود. لذا این راه را رفتند که خدا دلش هر کار میخواهد بکند بکند دیگر حالا بالاخره. گفت که گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری؛ بالاخره حالا آنها نشستند آن بالا دارند گریه میکنند، این بدبخت مرده را خدا عذاب بدهد. این حرفهایی که اشاعره میزنند.
و قالوا یتصرف فی خلقه بما شاء، معلوم شد مرادش این چیز، دیگر دست خداست دیگر. حالا یکی دیگر گریه میکند و یکی دیگر عذاب میشود.
و اید من ذلک، بله، بما روی ابو موسی، اینها را گاهی میخوانم به خاطر نکات دیگری است. عن رسول الله(ص) قال ما من میت یموت فیقوم باکیهم، البته اینجا بکاء دارد، فیقول واجبلاه؛ این جزو الفاظ متعارفی بوده که در آن زمان برای نیاحه به کار میبردند. واجبلاه، یعنی کسی که مثل کوه بود. واسنداه و نحو ذلک؛ یک مقدار دیگر هم آورده. غرض یکی از الفاظی بود که این کنیزکها که میخواستند این کار، یا زنان عادی حالا لازم نیست کنیزک باشند، بله اینها که میخواستند نوحه بخوانند بر میت اینجوری. خود آن خنثی که شاعر معروفی است برادری به نام صخر دارد که مرد یا کشته شد در جنگ، قصائد بسیار واقعا من عیون قصائد عرب است. درباره به اصطلاح عزای برادرش، همین شعر معروف، ان صخرا 29:57 کانه علم فی رأسه نار. علی ای حال البته سنیها چیزهای دیگر هم نوشتند، باورش مشکل است که میآمده نزد پیغمبر(ص) میخوانده و پیغمبر(ص) خیلی خوشحال میشود.
علی ای حال فیقوم دیگر آن را نقل نمیکنیم. باکیهم فیقول واجبلاه، واسنداه، و نحو ذلک الا وکل الله به ملکین؛ خدا دو تا ملک را به جان آن مرده میاندازد. حالا آن بدبخت بالای قبرش دارند ناله میکنند، وکل الله به ملکین یلهزانه؛ مثلا به پهلویش میزنند، لگد میزنند. اهکذا کنت؛ تو این طور بودی که اینها میگویند؟ و اجبلاه.
علی ای حال قال ترمذی هذا حدیث حسن. خب این وجه اول که این درست است قبولش میکنیم.
و روی نعمان بن بشیر، یک وقتی هم متعرض احوالش شدیم. قال اقوی علی عبدالرحمن بن رواهه. در بحث غنا و حدی اسم این شخص را هم بردیم. این هم حدی خوان خوبی بود و هم مهندس راه و ساختمان به قول امروزی ما. این که رفت زمین عراق را اندازه گرفت، یعنی از حدود بصره و ابو الخصیب تا حدود بالای بغداد و این مثلا قسمتهایی که قابل زراعت بوده، همه را دفتر کردند مرتب کردند. قسمتهایی که به صورت مرداب بوده و بلندی و پستی بوده اینها را خارج کردند. این در دفاتری که برای خراج عراق قرار دادند سی و شش میلیون جریب به اصطلاح آن روز. این کار این است. مرد فوق العادهای است در هر دو مورد. با شتر بروند تمام این عراق را اندازه گیری کنند خیلی مهم است. آدم با شتر با زراع و شتر خیلی…
علی ای حال خراس بسیار قویای هم هست. این همین بود که فرستادنش پیغمبر(ص) برای خیبر، بنا شد نصف بکند. خیلی مهم است مثلا این درختها را نگاه میکرد، بعد مثلا میگفت این چهل تا درخت با آن شصت تا درخت بارشان یکی میشود، درخت خرما. خودش هم اول گفت، گفت که من از عند احب خلق الله الی الله آمدم و به شما که ابغض خلق الله هستید. میگفتند خب تو عدالت نمیکنی دیگر، تو نظرت به رسول الله(ص) احب و نظرت به ما ابغض خلق الله. گفت نه، من عدالت را مراعات میکنم. و همین کار را هم کرد.
علی ای حال فجعلت اخته تبکی و تقول واجبلاه فقال حین افاق؛ وقتی عبدالله به هوش آمد، ما قلت لی شیء الا قیل لی انت کذلک، حالا خوب اسم ملکین نبرده. فلما مات لم تبک علیه؛ تا زنده بود، یعنی حالت غش داشت، گریه میکرد، گفت دیگر گریه نکنید. اخرجه بخاری. این وجه اول. این که عرض کردم بین صحابه یک دعوایی درست کرد این بود.
و اخرج و انکرت عایشه، در مقابل این صحابهای که از این حرفهای نامربوط میزدند، عایشه ایستاد که نه آقا این دروغ است، یعنی چه ان المیت یعذب ببکاء اهله، چه ربطی دارد آن اهلش بالای قبر نشستند دارند ناله میکنند، این در داخل قبر مثلا عذاب ببیند.
و انکرت عائشه حملها علی ظاهرها؛ گفت این معقول نیست، این مخالف با آیه است؛ لا تزروا وازرة وزر اخری؛ حالا آنها گریه میکنند این چه گناه دارد بدبخت در قبر عذاب بشود.
و وافقها ابن عباس، قال ابن عباس ذکرت ذلک لعایشه، گفتم عمر این جور نقل کرده. فقالت یرحم الله عمر ما حدث رسول الله(ص)؛ پیغمبر(ص) چنین چیزی نفرموده، ان الله لیعذب المومن ببکاء اهله، این آخر معنا ندارد که.
ولکن رسول الله(ص) قال ان الله لیزید الکافر عذابا ببکاء اهله علیه؛ این هم نیست. حالا ایشان این متن را نقل کرده. متن دیگر دارد. و قالت حسبکم قرآن، شما به شواهد قرآن برگردید، ولا تزروا وازرة وزر اخری؛ این معنا را ندارد. البته جور دیگری هم نقل شده، حالا نمیدانم چرا اینجا این را نقل کرده. معروف از عایشه این است که عایشه گفت نه پیغمبر(ص) این را نفرمود. پیغمبر(ص) روزی رد میشدند، سر قبر شخصی گریه میکردند. پیغمبر(ص) فرمود ان هولاء یبکون علیه و انه لمعذب فی قبره؛ چون کافر بود، یعنی میخواست به عکس بگوید، گریه او به درد اینها نمیخورد. او عذابش را دارد. حالا اینها بالای قبر هر چه میخواهند گریه بکنند، هر چه میخواهند ناله کنند. روشن شد؟ این درستتر است. دقت میکنید؟ عایشه میگفت پیغمبر(ص) نفرمود ان المیت لیعذب ببکاء اهله علیه. پیغمبر(ص) فرمود ان هولاء یبکون علیه و هو معذب فی قبره، این کافر بود. این گریهها به درد او نمیخورد. او به عذاب خودش است. نه اینکه این گریه اینها سبب عذاب اوست نه ان المیت لیعذب. نمیدانم چرا این را اینجا نیاورده.
بعد دارد و ذکر ابن عباس، یک چیزی حالا اینجا والله اضحک و ابکی، نمیدانم حالا مرادش چیست. و ذکر ذلک ابن عباس لابن عمر، وقتی گفت لابن عمر یعنی ابن عمر حدیث را نقل کرد ابن عباس گفت بابا عایشه این طور گفته. حین روی حدیثه ابن عمر حدیثش را نقل کرد، فما قال شیء. بله، این ابن عمر چیزی جواب نداد.
و حمله قوم علی من کان النوح بسبب و لم 35:30 اهله؛ آن خودش سبب باشد. لقول الله تعالی قو انفسکم و اهلیکم نارا و قول النبی کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیة؛ بعد یک مقدار شعر آورده که این معلوم میشود که این گریه کردن در آن زمان و نوحه امر متعارفی بوده است.
س: حاج آقا ببخشید گریه که دائما تلازم با نوح ندارد
ج: بله نه، عرض کردم چند تا عنوان است. الان هم عرض کردم. این راجع به این قسمتی که ما الان متعرض شدیم.
اما ایشان در شرحی که دارد، این راجع به آن دعوایی که بین صحابه شد. و در صفحه 410 متعرض خود اصل مسئله شده در عناوین مختلفش. یکی بکاء است، گریه. ایشان میگوید اما البکاء بمجرده فلا یکره فی حال و قال الشافعی 36:22 ان تخرج الروح و یکره بعد ذلک؛ بعد روایاتی را میآورد که آنها. بعد روایتی میآورد، البته این روایت مختلف است. اینجا دیگر حالا شاید عمدا نقل نکردند، متعدد است. قال شهدنا بنت رسول الله(ص)؛ مراد از این بنت رسول الله(ص) یا رقیه است یا ام کلثوم است. این که قصه از او نقل شده. و رسول الله صلوات الله و سلامه علیه و علی اهل بیته جالس علی القبر فرأیت عینیه تدمعان، دو چشم پیغمبر(ص) گریه میکرد. و قبل النبی(ص) عثمان بن 37:05 و هو میت؛ آن هم گذاشته بوده. و رفع رأسه و عیناه تحرقان؛ یعنی اشک میآمد. و قال انس؛ بعدآن حالا این غرض میخواهد بگوید که اصل گریه اشکال ندارد. بعد قضایایی نقل میکند، بله، و جریاناتی که حالا چه کسی مثلا گریه کرده، چه کسی این طور بوده.
یکی از روایاتی که خیلی مهم است و عنه علیه السلام انه یعنی رسول الله صلوات الله و سلامه علیه و علی اهل بیته، دخل علی ابنه ابراهیم و هو یجود بنفسه، در لحظات آخر زندگی، فجعلت عینها رسول الله(ص) تدرفان، اشک میریخت، فقاله عبد الرحمن بن عوف، بعضیها هم واقعا چقدر شقی بودند. و 38:06 چرا گریه میکنی؟ خب بچهاش دارد میمیرد حالا هجده ماهه هم بوده. فقال یابن عوف انها رحمة ثم اتبعها بالاخری فقال ان العین تدمع، از عبارات معروف جوامع الکلم رسول الله(ص) ان العین تدمع و القلب یحزن و لا نقول الا ما یرضی ربنا؛ خیلی از تعابیر معروف است. و انا بفراقه ابراهیم لمحزونون متفق علیه؛ یعنی بخاری و مسلم. الی آخره. حالا این.
و یک روایت دیگر دارد که جابر گریه کرد فقال له عبد الرحمن بن عوف، خیلی این آنجا هم هست همین شخص. اتبکی، چرا گریه میکنی؟ اولم تکن نهیت عن البکاء، پیغمبر(ص) نهی نکردند. قال لا و لکن نهیت عن صوتین احمقین فاجیرن؛ آن که عرض کردم من صوتین احمقین فاجرین در روایات ما هم آمده. یعنی این کنیزکها را یا برای عزاداری یا برای عروسی میبردند برای خواندن. صوت عند المصیبه و خمش وجوه، خوب دقت بکنید. یکی به اصطلاح نیاحه و به اصطلاح آن مصیبت خواندن؛ یکی خمش وجوه، دست به صورت زدن، یکی شق جیوب، گریبان را پاره کردن، و رمنة شیطان، رمنه شیطان اصطلاحا صوتی که مال لهو و لعب و موسیقی و اینهایی که الان متعارف شده.
قال الترمذی هذا حدیث حسن و هذا یدل علی انه لم ینهه المطلق البکاء و انما نهی عنه موصوفا بهذه الصفات؛ الی آخره.
این پس یک بحثی که شده خصوص گریه در آن نیامده اما در آن که به اصطلاح به تعبیر ایشان که در ما آمده عنوان نوح به حق و نوح به باطل. آن نوح باطل به اصطلاح و کارهای دیگر.
بعد ایشان میگوید که فصل، باز در باب میت یک مقدارش چیز است، به اصطلاح مستحب است. و المدح فهو تعداد محاسن المیت؛ آن مستحب است مثلا این طور بشود. و النیاحه، و خمش وجوه و شق جیوب و ضرب خدود و فقال هو مکروه و نقل 40:45 کلاما فی احتمال اباحة النوح، هان ببخشید ندبه، من اشتباه خواندم، و اما الندب را اشتباه خواندم. واما ندبه کردن، یعنی برای میت محاسنش را گفتن، و اما الندب بله، فقال بعض اصحابنا فلان، و اباحة النوح و الندب، ندب یعنی ندبه خواندن. نیاحه و ندبه اینها اباحه داشته. اخطار ابو الخلاد؛ خلاد از بزرگان حنابله است. 310 وفاتش است. الی آخره. بعد روایت حضرت زهرا(س) را میآورد. و باز روایتی که دارد که لعن رسول الله(ص) النائحه و المستمعه؛ این را ما الان نداریم.
و قالت ام عطیه اخذ علینا رسول الله(ص) عند البیعه ان لا ندوح؛ این هم ما الان در روایات ما نیامده است.
و متفق علیه و عن ابی موسی عن النبی(ص) قال لیس منا من ضرب الخدود و شق الجیوب و دعا بدعوی الجاهلیه؛ متفق علیه. الی آخره.
پس این معلوم شد که اجمالا این مطلبی را که در جاهلیت بوده و این کارهایی که بوده، یک مقدارش را اجمالا رسول الله(ص) جلویش را گرفته است. این اجمالا در میآید اصل مطلب.
حالا به مقدار اینکه از این روایاتی هم که الان اینجا خواندیم، اگر دقت بکنید، آنچه که ما در اینجا خواندیم، برگشتش به مسئله خود عمل بود. به آنچه که الان سنیها اینجا نوشتند، در این کتابها آمده کلا خواندیم، حالا بعضی را هم نخواندیم. کلا ناظر به مسئله عمل بود.
اخذ اجرت را اینجا نداشت. و لذا عرض کردیم مسئله اخذ اجرت در روایات در حقیقت بعد آمده است.
این راجع به این مقداری که اجمالا آمد و انصافا هم خودشان هم معلوم شد یک مقداری ابهام دارند. و عناوین هم روشن شد؛ یعنی عناوینی که ما داریم روشن شد.
در کتاب ما الان البته این مسئله آمده لکن بیشتر در ذیل مکاسب آوردند. من روایاتش را از کتاب جامع الاحادیث جلد 22، که در باب بیع و اینهاست، ابواب ما یکتسب در باب تجارت، باب 48، ابواب ما یکتسب، عرض کردم در کتاب وسائل باب 17 ابواب ما یکتسب است.
آن وقت فقیه، و سئل عن اجر النائحه فقال لا بأس به قد نیح علی رسول الله(ص)؛ اینجا اول آورده مسئله اینکه اجر نائحه مطلقا اشکال ندارد.
خوب دقت بکنید. نکته البته این روایت در کتاب فقیه فعلا آمده مرسل است و دقیقا نمیدانیم از کدام امام است. لکن خوب دقت بکنید، اینجا سوال از فعل نیست، سوال از پول است. از اجرت است از کسب است. لکن طبق همان قاعدهای که عرض کردم گفته شده چون بر رسول الله(ص) نوحه خوانده شد، نیح علی رسول الله(ص). این قد نیح علی رسول الله(ص) اثبات جواز عمل میکند. آن وقت طبق آن قاعده ملازمه اگر عمل جایز بود اخذ اجرت هم جایز است. سئلته عن اجر النائحه، از این راه وارد شده.
پس معنایش این است که اگر جایی نائحه و نوح باطل بود، حرام بود، اخذ اجرت هم باطل است. درست نیست. اگر جایی نوح جایز بود، اخذ اجرت هم جایز است. این دو تا را این جوری با ربط.
و در کتاب البته در کتاب فقیه هم در جلد یک دارد هم جلد سه دارد. در کتاب فقیه در جلد، بعد از این خبر باز هم دارد در شماره 4 اینجا آمده. روی عن الصادق(ع) قال لا بأس بکسب النائحه اذا قالت صدقا؛ به شرط اینکه درست باشد، دروغ نگوید. یعنی پول را به ازای دروغ نگیرد. این هم الان سند روشنی ندارد. نه آن اول ایشان سند روشنی دارد نه دومیاش.
باز فرموده است و فی خبر آخر، البته از اینکه مصدر خبر نیاورده، معلوم میشود یک متنی در قم وجود داشته. تستحله بضرب احدی یدیها علی الاخری. چون میگوید خب این دارد کمی شعر میخواند گریه میکند این پول به ازای چه کاری میگیرد؟ آخر چون وقتی میخواستند نوحه بخوانند، هست که دست میزدند یا دست روی هم میزدند حالت گریه کردن و نوحه خوانی و به اصطلاح ما روضه خوانی، این پول را به خاطر این کار. هستند بعضیها میگویند ما پول میگیریم به خاطر اینکه بالا منبر میرویم، به خاطر آن نه به اینکه به خاطر بیان احکام. حالا تستحله بضرب احدی یدیها علی الاخری. این هم بوده که مبرر اخذ این پول این بوده است.
انصافا خیلی مشکل است قبول این حرفها. فعلا سندش مشکل دارد.
این روایت تستحله تا جایی که ما میدانیم، حالا و العلم عند الله، احتمال دارد در کتاب ابن ابی عمیر بوده.
شماره 5، مرحوم شیخ کلینی عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر که عرض کردم، کتاب ایشان احتمالا باشد. عن الحسن بن عطیة، توثیق شده، عن عذافر توثیق واضحی ندارد. شاید هم اجمالا بد نباشد. قال سمعت ابا عبدالله(ع) و قد سئل عن کسب اللنائحه قال تستحله بضرب احدی یدیها علی الاخری؛ فعلا قبولش مشکل است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین