خارج فقه (جلسه60) شنبه 1393/11/18
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بحث راجع به در حرف نون به قول مرحوم شیخ در نجش یا مزایده صوری. عرض کردیم در بحث نجش هم مزایده صوری است.
این که گفتند مثلا اوصافی برای شیء بگوید تا طرف آن را بخرد، فکر نمیکنم دروغ گفته باشد. و بعید هم نیست همین طور که در کتاب فتح الباری امروز نیاوردیم، آخرش نوشته، معمولا 00:45 در اولش نوشته بسکون الجیم، آخرش نوشته فتح الجیم. من فکر میکنم صحیحش همان با فتح جیم باشد. به اصطلاح نَجَش. حالا من نَجش هم میخوانیم. نَجَش درست باشد. مثل غرر. نهی النبی عن الغرر. مثل ضرر. احتمال دارد که اسم مصدر باشد مثل غرر و ضرر. نه نهی النبی عن النجش، با این روایتش را مرحوم شیخ آورد لکن به عنوان النبویه که به اصطلاح با عمل اصحاب جبران بشود.
عرض کردم انصافا عمل اصحاب مشکل است چون این اصلا در قدمای اصحاب نیامده، الا در مثل کتاب مبسوط که معلوم است متأثر به اهل سنت بوده است.
در مصادر اهل سنت آمده است. در صحیح بخاری آمده نهی النبی عن النجش، نَجَش، تصحیف شده، روایت عبد الله بن عمر، که میشود شواهدی را هم اقامه کرد بر اینکه این مطلب ثابت بوده که دیروز دیگر چون توضیحش را دادیم تکرار نمیکنیم.
لکن مع ذلک کله برسد به حد وصول به اطمینان هنوز مشکل دارد. مخصوصا که ما یک روایتی هم داریم، لعن الناجش و المنجوش؛ این البته روایت سندش اشکال دارد و محمد بن سنان و خود کلینی هم در باب نوادر در باب نکاح آورده است.
یک نکتهای را هم من اینجا عرض بکنم که این مفید است. در کتاب جامع الاحادیث در باب این مکاسب، جلد 22، بابی را به عنوان نجش قرار نداده. آقایان خودشان اضافه بکنند. در آن باب غرر و اینها باب نجش را هم اضافه کنید به جامع الاحادیث. شاید ایشان دیده روایت از ما نداریم، بله، چون یک روایتش در کتاب نکاح کافی است. شاید توجه نکرده ایشان. و یک روایتش هم در دعائم الاسلام است. نهی النبی(ص) عن النجش.
علی ای حال این باب را آقایان به کتاب جامع الاحادیث اضافه کنند؛ چون این معلوم میشود که ایشان روایتی را به این عنوان قرار نداده است.
آن وقت این نهی النبی عن النجش را گفتند چون از پیغمبر(ص) نقل شده مصادر اهل عامه را در ذیلش اضافه کنند.
علی ای حال کیف ما کان بحثهای اهل سنت را خواندیم. توضیحاتش گذشت. و در کلمات قدمای اصحاب ما که نیامده است. در کلمات متأخرین آمده، لکن بیشتر همان مزایده صوری رفته است. و خب بعدها مثل مرحوم آقای خویی هم مناقشات کردند که این عنوان را عنوان ثابت نیست، مگر برگردیم به عناوین دیگر مثل کذب و خداع و خدعه و الی ما 03:43 و الا خود این بعنوانه ثابت نیست. عنوان نجش به خاطر اینکه این دو تا نبوی که شما ذکر کردید عمل اصحاب به آنها روشن نیست. راست هم هست. انصافا لا تنجاشوا در بین کلمات قدما نیست. در روایات ما نیست. نهی النبی عن النجش هم در کتابهای ما لااقل نیست. حالا دعائم مال اسماعیلیهاست.
و لعن الناجش یا لَعَن ان الله لَعَن النجاش و المنجوش له، هم سندش مشکل دارد و هم مشکل دیگرش این است که سابقا عرض کردیم. اهل سنت هم گفتند اختصاص به ما ندارد. که آیا از تعبیر لعن میشود اثبات حرمت کرد یا نه؟ چون گفتند ما موارد داریم که لعن آمده برای کارهای مکروه؛ پس با لعن نمیشود، با اطلاق لعن اثبات حرمت کرد. این اشکال آنها به شیخ معلوم است.
اما خود ما تحلیلمان در اینجا این است که لعن در حقیقت یک نوع عالم ملاکات است. لکن ملاکات غیبی. چون لعن یعنی بعد از رحمت الهی. کأنما در رحمت الهی واقع نمیشود. و لذا غالبا لعن در مقابل رحم است. لعن الله و رحم الله. این رحم به آن معناست. آن که در رحمت الهی و این چون میخورد به عالم غیب، تشخیص دادن غیب الهی که انسان ناجش از آن رحمت الهی دور است. وجود حقیقی به اصطلاح که صدق و خیر است از آن دور است. لذا ملعون است. آن وقت با ذکر ملاکات ولو غیبی الهی، استفاده حکم یک مقداری خواهی نخواهی مشکل است. آقایان اشکالشان بیشتر جنبه اثباتی است که در روایات لعن در مکروهات هم گفته شده است. اشکال ما در حقیقت اگر دقت بکنید ثبوتی است، اثباتی نیست و آن اینکه اینها جزو ملاکات غیبی هستند. از ملاکات به حکم رسیدن یک مقداری خالی از اشکال نیست.
پس آن متونی که ما داریم، یکی نهی النبی عن النجش است. این خوب است. اگر ثابت بشود از همه بهتر است. و این جزو سنن نبویه میشود. مثل نهی النبی عن الغرر. و توضیحاتش را عرض کردیم. سنن نبویه را باید در ضمن آیات مبارکه و فرائض الهی بررسی کرد. مثلا غرر اگر به معنای جهالت باشد، پیغمبر(ص) بیع مجهول را اجازه نداده، ولو تراضی باشد. این چون نهی النبی عن الغرر تفسیر تجارة عن تراض است.
مرحوم شیخ ابراهیم قطیفی شیخ ابراهیم سلیمان، ایشان نوشته ولو مجهول باشد طرفین راضی هستند به اطلاق آیه درست است. اصلا هدف از سنن نبوی همین است. روشن شد؟
هدف از سنن نبویه همین است که اطلاقات کتاب تفسیر و تبیین بشود. و الا اگر یک شیء مجهولی، مثل این شانسیها و قرعهکشی و اینها، یک چیز مجهولی، بگوید آقا من راضی هستم، این را بر میدهم 10 هزار تومان، میگویدمن راضی هستم، طرفین راضی هستند. خب این اطلاق تجارة عن تراض شاملش میشود.
این تصور در نجش هم میآید. این آقا قیمت را برد بالا. قیمتش 10 هزار تومان بود، در مزایده صوری برد تا سی هزار تومان. بالاخره میگویند راضی بود. راضی بود بخرد خب. با رضایت خودش با 30 هزار تومان خرید. تمسک بکنیم به اطلاق تجارة عن تراض. پس آن نهی النبی عن النجش تقیید این اطلاق، توضیح این آیه است. روشن شد؟ یعنی ولو طرفین راضی باشند، ولو رضایت پیدا شده، لکن چون پیغمبر(ص) نهی کرده، این مزایده صوری منهی است.
پس یک متن نهی النبی عن النجش است که این در بخاری آمده و انصافا اگر این متن ثابت بشود، به نظر ما معامله هم باطل است. هم حرام است هم معامله باطل است. این نهی میخواهد ناظر به این است که این مزایده صوری این کار را کرده باطل است به طرف اعلام بشود. این آقا دروغی برد بالا این نمیخواست بخرد و آن بعد دیگر حالا یک کسی که واقعا در مقام جدی است ولو ممکن است چقدر بیاید پایین، به حسب مقامات فرق میکند.
این بهترین نصی که داریم این است انصافا. لکن این نص الان به ما نرسیده است. در فتاوای قدما هم نیست. آنچه که از این نص به ما رسیده، در کتاب دعائم است. آن هم عن النبی(ص). احتمال دارد ایشان مثلا با شواهد ایمان داشته رویش، محتمل است. اما از اصح متون و اسانید پیش اهل سنت است. چون ابن عمر عن رسول الله(ص) نقل میکند. مالک هم نقل میکند. و در صحیح بخاری هم هست.
و یک شواهد، انصافش هم شواهد خارجی مؤیدش هست دیگر. انصافا هم یک نوع غرر است، هم میخورد با همان ضوابطی که در شریعت مقدسه بود. و گفتیم مثل عمر بن عبد العزیز در قرن اول هم حرام دانسته، هم گفته باطل است، اصلا گفته بیع را برگردانید. شواهد مؤیدش هست، اما این شواهد تا حد فتوا برسد، نه. یا فوقش مثلا احتیاط وجوبی، انصافا فعلا مشکل است. روی فقه ما مشکل است، خیلی مشکل است.
پس یک متنش نهی النبی عن النجش است که این الان به ما نرسیده و مشکل است. دومیاش لا تناجشوا است. این متن لا تناجشوا اصلا در مصادر ما نیست. در مصادر اهل سنت هست. بیهقی نقل میکند عن ابی هریره. به نظرم میگوید ثابت نیست خود سنن، یادم رفته، نگاه کردم همین چند روز پیش حالا یادم رفته است.
غرض به لحاظ سندی هم ظاهرا مشکل دارد. لکن اگر آن متن ثابت بشود، اثبات بطلان هم میشود. چون به نظر ما صیغه همچنان که دلالت میکند، صیغه یعنی زجر، دلالت میکند بر حرمت، دلالت بر بطلان هم میکند. ما این توضیحاتش را سابقا چند بار عرض کردیم. آن نکته فنیاش به نظر ما این است. نکته فنیاش را بگوییم آقایان بعد چون ممکن است در طول مباحث اصول به دردتان بخورد، و هم تکرار بشود، چون لا معنایش اعدام و نفی است، لکن به نحو معنای حرفی نه به نحو معنای اسمی.
و معنای حرفی در تفکرات و تصور ما معانی اندکاکی هستند؛ یعنی این به تعبیر مرحوم نجم الائمه رضی ایجاد معنا فی غیرهم. غیر، خودش چیزی نیست. البته مفهوم حرفی یعنی مفاهیم نسبیه هستند که خودشان چیزی نیستند، لکن مفاهیم نسبیه را دو جور میشود بیان کرد. با معنای نسبی، با حروف و با اسماء. اگر با حروف بیان شد، مندک است. مثلا میگویم من روی صندلی؛ این رو در اینجا مندک بین طرفین است. روی صندلی نشستم. این معنای رو چیزی نیست. اصلا آن چیزی نیست. من هستم و صندلی، هیچ چیز دیگری نیست. این رو چیزی نیست. از این نسبت در میآورد. وقتی میخواهد این نسبت را مندکا حکایت بکند، میگوید من روی صندلی، و لذا دائما در معانی حرفیه، باید ببینیم اندکاکش در چیست. آن طرف اندکاک را باید ببینیم.
آن وقت ما میگوییم چون لا تناجشوا آمده، احتمال دارد به چون دو تا چیز است در بحث لغت عرب، هر دو هم در لغت عرب دلالت دارند. یکی ماده که نون و جیم و شین هست و یکی هم هیئت زجر. حالا غیر از هیئت باب تفاعل. هیئت زجر که اسمش را اصطلاحا نهی است.
ظاهرش این است که این اعدام و این نهی که به معنای حرفی است مندک در هر دو باشد. نه مندک در یکی. آقایان در مندک یعنی طبق تصورشان مندک در هیئت گرفتند و لذا زجر گرفتند. ما میگوییم نه مندک در هر دو؛ هم زجر است، هم این نجش واقع نمیشود. اگر شما این کار را کردید، این واقع نمیشود. با همدیگر قرارداد بستید، مزایده صوری ببرید بالا، این عمل شما بیهوده است. بیخود این کار را کردید، این واقع نمیشود.
پس اگر لا را به معنای حرفی گرفتید این خلاصه تقریبش. و این معنای حرفی را به معنای اندکاکی گرفتید، این لا به معنای اعدامی است که در دو تا مندک میشود. هم در هیئت مندک میشود، یعنی دست شما را میگیرد کأنما تکوینا دست شما را میگیرد. هم در ماده مندک میشود. یعنی آن تناجشی که در خارج تحقق پیدا کرد بر میدارد. لا تناجشوا، آن تناجش را بر میدارد.
و لذا به ذهن ما لا تناجشوا مثل لا تبع ما لیس عندک، اصل اولی دلالت میکند بر اینکه هر دو واقع شده؛ یعنی هر دو مطلوب است. یعنی به اصطلاح آن که مراد است، منظور، مطلوب نه. مراد هر دو است. هم زجر از تناجش است و هم نفی این است. هم مفاد نهیش که زجر است، و هم مفاد نهیش که اعدام تناجش است. این کار شما درست نیست. لکن متأسفانه این لفظ لا تناجشوا کلا ما نداریم. در روایات ما کلا نیامده. در مصادر قدمای اصحاب کلا نیامده است. البته از زمان علامه به بعد، چرا آمده. این هم که آقای خویی میفرمایند ما قبول نداریم انجبار را، بحث به قبول و عدم قبول نیست. اصلا این وضعش روشن نیست. یک چیزی که از قرن هشتم بیاید، به درد انجبار نمیخورد. از زمان علامه به بعد آمده است. که خب این هم واضح است علامه به خاطر آشنایی با مصادر اهل سنت از آنها گرفته است.
پس متن دوم لا تناجشوا است. دلالتش خوب است، متن خیلی مشکل دارد. حجیتش خیلی مشکل دارد.
متن سوم لعن الناجش و المنجوش له، یا لَعَن الناجش. این متن در کتب اهل سنت آمده. سه چهار تا هستند؛ واصله و مستوصله و اینها واشمه و موتشمه، یکی هم توش ناجش و منجوش دارد. این متن آمده. در مصادر ما در کافی آمده باب صله. البته خود شیخ کلینی هم این متن را که آورده به عنوان به اصطلاح باب نوادر آورده، اشکال داشته. سندش هم فعلا اشکال دارد که محمد بن سنان است.
س: 14:11
ج: ممکن است امکان دارد، چرا. نقل کردند از آقای بروجردی که میفرمودند قبول میکنیم. نه اینجا بالخصوص، شبیه این. لکن خیلی مشکل است حجت بکنیم برویم آخرش ببینیم ائمه علیهم السلام با دیدن روایت نگفتند خیلی مشکل است، یا فقهاء نگفتند خیلی مشکل است. تصور اینکه بیاید تا قرن هشتم زیاد است، انصافا دیگر، حالا خودمان، این در کتب اهل سنت هم روایتش بوده، در فقه اسماعیلیها هم آمده، آن وقت در بقیه مصادر اصحاب اینها خیلی مشکل است.
س: 14:57
ج: میدانم نه، غرض من که خود من در حد احتیاط وجوبی هم برای ما روشن نشده، چه برسد به فتوا.
علی ای حال این هم متن سوم، لعن الناجش و المنجوش له. انصافا اصل سندش خیلی روشن نیست. علی کل تقدیر دلالتش هم خالی از خدشه نیست. همچین خیلی اثبات حرمت فعلا با آن نمیشود کرد؛ چه برسد به حکم وضعی. از لعن معلوم نیست اثبات بکنیم مسئله بطلان بیع را. آنها را میشود فهمید اما از لعن، فوقش اثبات بکنیم چون لعن در کراهت هم به کار برده شده. فوقش فوقش اثبات بکنیم مسئله به اصطلاح حرمت را. فوقش این است. چون مواردی است که مثل کسی که مثلا تخلی در راه بکند ملعون است فلان، چیست، 15:38 مکروه است، حرام نیست. فوقش آدم اثبات بکند حرمت را با قطع نظر از سندش ضعیف است و تلقی به قبول هم بین اصحاب نشده، خود کلینی هم که آورده در نوادر نقل کرده. معلوم میشود اشکال داشته است.
س: معانی الاخبار تناجشوا را آورده
ج: لا تنجاشو
س: مرسلا آورده
ج: نه مرسل نیاورده
س: سند نیاورده
ج: عرض کردم، این را من خیال کردم دیگر چون سابقا یک بار توضیح دادم بس باشد. حالا خیلی خب یک دفعه دیگر هم توضیحش را عرض میکنم.
پس بنابراین ما الان به اصطلاح این حدیث هم مشکل دارد. لذا کل حدیثی که شاید به زور با این حدیث و با اینکه خب یک نوع دروغ است، یک نوع اغراء است، یک نوع غرور است، خدیعه است، یک نوع مکر است، یک نوع حیلی است، بشود با مجموع ادله اثباتش کرد، ولو بعنوانه، عنوانه بنفسه ثابت نشود.
اما راجع به این لا تناجشوا که در کتاب معانی الاخبار آمده، عرض کردم من کرارا اسم این شخص علی بن سعید زنجانی است، یک کسی هست قبلش. این در کتاب معانی الاخبار عدهای از این روایات آمده، ایشان نقل کرده. و اصحاب مثلا میگویند چون صدوق در معانی گفته، این مثلا جبران ضعف میشود.
س: ابوالحسین محمد بن هارون زنجانی
ج: همین ابو الحسین محمد بن هارون زنجانی. ببینید من عرض کردم یک روایاتی است در کتاب معانی الاخبار صدوق آورده تمام سندش یکی است. بعینه تکرار میشود سند. هیچ ابهامی ندارد. هیچ اختلاف هم ندارد. بر میگردد به قاسم بن سلام عن رسول الله(ص). این دیگر حالا علمای ما واقعا یک چه بگوییم اصلا، این همین کتاب غریب الحدیث قاسم بن سلام است. چاپ شده، چهار جلد است. صدوق چون این طریق صدوق به کتاب قاسم بن سلام است. کتاب قاسم بن سلام این طریق صدوق به این کتاب است. ایشان احادیث نبویه را میآورد، بعد معنا میکند. دقت میکنید؟
کتاب حدود چهار جلد است. حالا فرض کنید تخمینا عرض میکنم. من چون دیدم شمارهاش را یادم نیست. فرض کنید مثلا دو هزار ماده لغوی است که در احادیث مغلق. صدوق از این دو هزار حدود چهل تایش را نقل کرده با همین سند واحد. تعجب میکنم بعضی میگویند مثلا این روایاتی است که صدوق مرسل نقل کرده. این از کتاب غریب الحدیث گرفته است. یک کتابی است موجود است. این شاید مثلا یک دهم کتاب شاید گفت کمتر، حالا من گفتم چهل تا، شاید چهل تا هم کمتر. دو هزار تا که چهل تا مثلا میشود هشت تا. انصافش این است که خیلی آدم عجیب و غریب است که بگوید این حدیث مرسل است.
البته در کتاب قاسم بن سلام یک چیز دیگری هم هست. اینجا ننوشته، اگر آقایان غریب الحدیث دارند، بزنند. در بعضی از نسخش بعد از اینکه نه اینکه صدوق نقل کرده، خود کتاب غریب الحدیث، بعد از اینکه حدیث عن رسول الله(ص) میگوید، میگوید حدثنا بذلک فلان، سندش را میآورد. همیشه هم مرسل نیست. بعضیهایش را نمیآورد. و مثلا فلان به این 19:00 و منه قول رسول الله(ص).
پس این در حقیقت هیچ ارزش خاصی ندارد. و لذا هم ایشان در کتاب فقیه یا مقنع نیاورده است.
س: روایات سنی است دیگر
ج: نه سنی است، اصلا کتاب غریب الحدیث است. من تعجب میکنم. خب اگر بناست آن کتاب غریب الحدیث را قبول بکنیم، خب بخاری را قبول میکنیم. آن که اولی است انصافا. غریب الحدیث قاسم سلام بصری. غریب الحدیث قاسم بن سلام را اگر شما بخواهید قبول بکنید، ایشان از کتاب قاسم بن سلام شاید از مجموعش یک دهم هم کمتر از ایشان نقل کرده. سندش هم یکی است یک نسخه از کتاب غریب الحدیث پیش ایشان بوده است.
اصلا اولا ما اشکالمان این است که شما معانی الاخبار را نوشتید میخواهید احادیث مغلقه را بیاورید. خب بقیهاش را میآوردی، خب کل کتاب غریب الحدیث آن آقا را بیاور. یک ذهنیتی در بین اصحاب، نمیدانم واقعا توجه اگر بکنیم من چه میخواهم بگویم، که چون صدوق آورده، پس این جبر سند میشود، فلان میشود، کذا میشود.
کتابی است معروف است، مشهور است، چاپ شده، مستقل است، مرحوم صدوق طریق به این کتاب دارد. بعضی جاها هم من مطابقه کردم اختلاف مختصری دارند، غریب الحدیث را بیاورید مال خود قاسم بن سلام، چاپ شده چهار جلد. من هم دارم خودم نشد نگاه بکنم، در ذهنم بود نگاه بکنم. گاهی اوقات هم در حاشیهاش نوشته، فی نسخة فلان زیادة حدثنا بذلک فلان؛ حدیث در بعضی از نسخ، خود نسخ کتاب هم اختلاف دارد. در بعضی سند دارد بعد از حدیث مرسل بعضی ندارد.
من نمیفهمم چطور این را مثلا به عنوان یک حدیث قرار دادند به تصور اینکه این حدیث… به هر حال این جزئی از کتاب قاسم بن سلام است و معروف ابو عبید بصری. ما یک ابو عبیده داریم، یک ابو عبید داریم. این دو تا با همدیگر اشتباه نشود.
علی ای حال این قاسم بن سلام ابو عبید بصری کتاب معروفی دارد. انصافا هم مرد بزرگواری است. انصافا حقا یقال. حالا این کتابش را من چون نسبتا زیاد نگاه کردم جزو متون اولیه غریب الحدیث است. آقایان دیدند از خود کتاب قاسم
س: نیست آقا در نرم افزار نیست، غریب الحدیث نیست.
ج: هان نیامده
س: دارد آقا. جلد دومش را دارد. صفحات اول جلد دو دارد.
ج: سند هم دارد بعدش؟
س: نخیر
ج: بخوانید متنش را
س: و قال ابو عبید فی حدیث نبی علیه السلام لا تنجاشوا و لا تداوروا قوله لا تنجاشوا هو فی البیع، معنا کرده بخوانم حاج آقا، عن یزید رجل فی ثمن صله فهو لا یرید شرائها و لکن لیسمعه بیعه فیزید علی زیادته و هو الذی یروی فیه عن عبدالله بن ابی اوفی
ج: یُروی فیه
س: یروی فیه، قال الناجش آکل الربا خائن و اما التداور
ج: الی آخره. حاشیهاش هم نقل کرده؟
س: نه آقا چیزی نیست
ج: دارد حواشی را؟
س: حواشی را میآورد ولی این جلد چیزی حاشیه ندارد
ج: چون گاهی اوقات در حاشیه میگوید در نسخه فلان یک زیادی دارد، حدثنا، اول مرسل میآورد، در بعضی از نسخ سندش را ذکر میکند. خود ابو عبید سند را ذکر میکند. حالا اینجا معلوم میشود سند را ذکر نکرده است. این غرض روشن شد؟
اینها خیال میکنند حالا صدوق آورده، حالا علامه هم فتوا داده، پس این شد جبران ضعف سند. این هیچ ارزشی ندارد. این در آن زمانها خوب بود. کتاب غریب الحدیث در اختیارشان نبود. از نقل صدوق
س: مسند احمد دارد استاد با سند
ج: چیز هم دارد، بیهقی دارد.
س: سنن دار الاصولش، بیقهی انگار ندارد
ج: چرا من بیهقی به نظرم دیدم، جلد پنج بیهقی. سنن بیهقی جلد پنجم. به نظرم جلد پنجم بیهقی هم دارد. عن ابی هریره هم هست
س: بله بله
ج: میدانم خبر دارم. سندش هست، نه میخواهم بگویم این کتاب ابو عبید، وضع کتاب ابو عبید را میخواهم بگویم.
س: چرا 22:38
ج: نمیدانم. یک کتابی که دو هزار حدیث دارد، مثلا چهل تایش را برداشته آورده، سی تایش را آورده
س: قرائنی داشته حاج آقا
ج: چه قرائنی؟ استادش یکی است، شیخش یکی است، کتاب یکی است. حالا بگوییم ابن الولید مثلا خوانده یک چیزی. همهاش یک سند واحد هم هست معلوم میشود کتاب بوده دیگر.
این یک نکتهای است. این اصحاب ما فقط این نیست. حالا مثلا مسند زید، حدود هزار تا حدیث است، نهصد و خردهای حدیث است. در کتب اصحاب ما در کافی دو سه تا هست، در فقیه کمتر، در فقیه هم یکی دو تا هست، در تهذیب هم بیشتر است. همهاش را روی هم بریزیم بیست و پنج تا یا سی تا است مال مسند زید. اصحاب آوردند، اینها بالخصوص آوردند، رویش حساب، خب کل کتاب چاپ شده. حالا در اختیار اصحاب ما نبوده. کل کتاب چاپ شده، موجود است، کتاب مشهوری است، جزو مصادر اصلی زیدیهاست. جای بحث ندارد که. من فکر میکنم
س: صدوق از ابن سلام باسانید متصله عن النبی خب اگر از کتاب باشد، کتاب الان سند هم ندارد چه برسد
ج: عرض کردم کتاب ایشان بعضی سند دارد بعضی ندارد. این باسانید المتصله همین اسنادی است که در مثل مسند احمد و اینها آمده. البته وفات ابو عبید قبل از احمد است. به نظرم 221 است یا 223 است. بیست سالی قبل از احمد است. احمد 241 است.
علی ای حال کیف ما کان انصاف قضیه ما که اصلا سر در نیاوردیم. به نظر من برای طایفه زشت است اصلا یک چیزی که کتاب حالا فرض کنید صدوق روی تصورات خاصی سه تایش را، ما بگوییم این سی تا قداست دارند، بقیه نه. مثل هم هستند. ملتفت شدید چه میخواهم بگویم؟
یک درد کلی است. باید این یک درمان کلی برایش بشود. که خیال میکنند حالا صدوق در این کتاب آورد، یک قداستی به آن میدهد. من نمیفهمم چرا.
س: شاید اشتهار روایت موجب گزینش بوده است
ج: چه اشتهاری؟ پیش کی؟
حالا بحث دیگری است. لا تناجشوا بعید است بگوییم قبولش بکنیم. اما نهی النبی را میشود قبول کرد. بهتر هم میشود قبول کرد. و لا یجوز ذلک البیع هم که بخاری آورده، به نظر چون بخاری نهی النبی را آورده. نهی النبی هم دلالتش بر بطلان واضحتر است تا لا تناجشوا.
علی ای حال کیف ما کان این کل متونی که ما از این داشتیم و مناقشات و اشکالی که در باب نجش وجود دارد. انصافا قول به حرمتش طبق قواعد است انصافا. اما اثبات بطلانش الان مشکل است. و طبق قاعده اگر اثبات بطلانش به دلیل لفظی نشد بر میگردیم به قواعد عامه. طبق قواعد عامه اگر صدق غبن کرد، خیار غبن دارد. اگر تفاوت کم بود خیار غبن هم ندارد. طبق قاعده این است. پس طبق قاعده آن که از بعضی فقهای عامه هم نقل شده، بعضیهایشان گفتند صحیح است چون تراضی هست. بعضی گفتند باطل است چون نهی النبی است. بعضیهایشان گفتند که مسئله خیار غبن. خیار غبن حسب القاعده است. روشن شد؟ آن نهی النبی را هم آنها دیدند اهل عامه؛ چون در بخاری بوده، لکن نهی النبی را حمل کردند بر حرمت. دقت میفرمایید؟ نهی النبی حمل بر حرمت شده و طبق قاعده قائل به خیار شدند. آن کسانی هم که در باب غبن قائل به خیار نیستند، چون عدهای از اهل سنت قائل به خیار غبن نیستند، طبق قاعده قائل شدند به صحت عقد و لزوم عقد.
پس طبق تصورات فقه ما اگر بخواهیم انصافا با مجموعه شواهد به اینکه این دروغ است و مکر است و خدیعه است و یک نحوه غرور است و اغراء به جهل است، انصافا حرمت عمل روشن است. اما بطلان خود عمل اگر دلیل لفظی ثابت شد، من راه دارم به شما میگویم. اگر شما گفتید با تمام این قواعد با نهی النبی عن الغرر، نجش را پیدا کردیم، قبول داریم. خیلی خب باطل هم هست. جای بحث ندارد. باید به طرف بگوییم برگرداند. اما اگر اثبات نشد، بر میگردد به قواعد. طبق قاعده اگر موجب غبن شد، خیار غبن است، اگر هم نشد که درست است.
به هر حال چون تراضی که بوده خب. این که نمیشود انکار کرد. چون به طرف رسید تا سی تومان، قبول کرد. اول گفتند ده هزار تومان، هی رفتند بالا، این بالاخره این آقا به سی تومان قبول کرد. تراضی داشته.
س: قبولش یک چیزی توش است، یک شرطی توش است. یعنی این فکر میکرد این قدر میارزد بابت
ج: اینجور چیزها میگویند در بیع تأثیر نمیگذارد.
س: 27:03
ج: بله مشکل است. این را میگویند در بیع تأثیر نمیگذارد. این جور چیزها که من خیال کردم و این بود و آن بود و اینها میگویند در بیع تأثیر نمیگذارد.
س: خدعه مطلقا حرام است؟
ج: بعید نیست چرا خدعه که مطلقا دیگر اخداع مومنین
عرض کنم که این راجع به این. بعد از این ایشان مرحوم شیخ انصاری مسئله 24 را در حرف نون، باز هم حرف نون، نمیمه.
س: استاد هر دو معنای نجش
ج: معنای دومش واضح نیست. یزید فی شرائها معلوم نیست نجش
س: ذکر کردند این معنا را
ج: گفتند اما روشن نیست. ظاهرا نجش همان مزایده صوری است. معنای دومیاش روشن نیست.
بعد مرحوم شیخ متعرض نمیمه شده است. من خلاصه، چون مرحوم شیخ میگویند روایت هست و دو تا آیه را هم مرحوم شیخ ذکر میکند در باب نمیمه. و یک مبنایی هم نقل میکند و قیل کالنمیمه و انواع مختلف، این خلاصه حرف مرحوم شیخ در نمیمه جزو کبائر هم حسابش کرده است.
عرض کنم چون آقای خویی هم یک اجمالی دارند. من اجمال آقای خویی را هم بخوانم. بعد وارد بحث بشویم.
اقول لا خلاف بین المسلمین فی حرمة النمیمه؛ بل هی من ضروریاة الاسلام و هی من الکبائر المهلکه و قد تواترت الروایات من طرق الشیعه و السنه علی حرمتها؛ و قد استقل العقل بحرمتها لکونها قبیحة فی نظره؛ راست است خب، امر قبیحی است ایجاد فساد بین مومنین. اجماع هم آقای خویی میگویند چون مدرکی است حجت نیست. این هم معروف است دیگر.
در کتاب مرحوم شیخ انصاری به دو آیه تمسک شده؛ یکی (و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک لهم اللعنه و لهم سوء الدار) چون گفتند نمام قاطع لما امر الله بصلته و یفسد فی الارض فسادا کبیرا.
بعد آقای خویی میفرمایند ان الظاهر و فیه ولو بمناسبة الحکم و الموضوع توجه الذم الی الذین امروا بالصلة و التوادد؛ امر شده باشند. نمام که امری نداشته است.
و من هنا قیل انهم امروا بصلة النبی و قیل امروا بصلة الرحم و قیل امروا بالایمان و قیل امروا ان یصلوا القول بالعمل الی آخره. ایشان از بعضی از اینجا از تفسیر مجمع البیان نقل میکنند.
البته این آیه مبارکه که الان جزو آیات به اصطلاح چیز است، آیات احتمالا گفتند مکی باشد، ولی بعید است، به ذهنم مدینه بیشتر میخورد. این در سوره رعد است. این آیه مبارکه در سوره رعد است. حالا دیگر وارد بحثهای تفصیلیاش نشویم. یک چند تا آیه قبل از این است راجع به کسانی که کار خوب میکنند. و ینفقون و کذا یفعل و یأمر بالمعروف؛ و در مقابلش اینها، و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض.
البته یفسدون فی الارض من سابقا عرض کردم خدمتتان کرارا و مرارا و تکرارا، کلمه ارض مثل زمین در لغت فارسی معانی متعدد دارد، یکنواخت نیست. اینجا ظاهرش احتمالا مراد یک فساد منتشری است. ببینید شما مثلا میگویید زمین خوردم، مراد از زمین در اینجا یعنی روی زمین نشستم. این آن حیز است آنجایی که شما مینشینید. گاهی ارض در مقابل ماه به کار، مثلا کره زمین در مقابل کره ماه. گاهی ارض به این معناست. گاهی ارض به معنای این خوب دقت بکنید، این چون الان در ذهن این آقایان جور دیگر میآید. گاهی ارض در مقابل شهر است. یعنی ارض جایی گفته میشود که فضا باز است، بسته نیست. به خلاف شهر؛ چون دیوار دیوار و خانه خانه هست، این را ارض نمیگویند؛ با اینکه ارض است به یک معنا دیگر آن ارض است دیگر فرق نمیکند. گاهی ارض به این معناست.
این آیه مبارکه (انما جزاء الذین یحاربون الله و رسوله و یسقون فی الارض) این ارض در اینجا لذا اهل سنت به قطاع الطریق گرفتند. قطاع الطریق یعنی کسانی که در بیابانها، در راههای عمومی، دزدی میکنند و این کارها. در مقابل سرقت است. سرقت کسانی است که در شهر دزدی میکنند. کسانی که در بیابان هستند مفسد فی الارض، ارض در آنجا به معنای فضای باز در مقابل فضای بسته. و لذا اگر در آیه سفر یا آیه خوف دقت بکنیم، (و اذا ضربتم فی الارض فلیس علیکم) آنجا ضربتم فی الارض دارد. خب شما در شهر هم که هستید ضرب فی الارض میکنید. روی زمین راه میروید دیگر خب. آن ارض این یک نکتهای است که چون در فارسی شاید نباشد. آن ارض یعنی فضای باز در مقابل شهر، در مقابل روستا. در مقابل جاهایی که فضا محدود میشود. مثلا شما در این خیابان هستید، آن طرفی که نیستید، دیوار مانع است. در این خانه هستید، خانه آن طرفی نیستید. در مقابل صحرا که فضا باز است، شما روی زمین، دقت میکنید؟
این و یفسدون فی الارض در اینجا ظاهرا اینجا احتمالا یک فساد جزئی مراد نباشد. یک کاری که فسادش زیاد است. ظاهرا این طرو باشد. نه اینکه بگوییم یفسدون فی الارض باید در بیابان باشد. این که معنا ندارد. یفسدون فی الارض هم به این معنا، مثلا میگوید تیمم میگوید فاضرب بیدیک الارض، این ارض همان زمین است. این ارض در اینجا به این معنا هم نیست. سماوات و الارض هم نیست. این ارض اصطلاحات مختلف دارد. این را باید با حسب اصطلاحات درک کرد.
آن انما جزاء الذین یفسدون فی الارض و لذا آن را معروف است اهل سنت الان محاربین را قطاع الطریق میدانند. اما اگر کسی در شهری حالا فرض کنید کتاب فاسدی نوشته، اصلا این را نمیگویند مفسد فی الارض. چون در زمان ما خیلی متعارف شده است. مفسد فی الارض در آیه مبارکه در حقیقت کسانی هستند که در صحرا، در یک فضای باز ایجاد فساد میکنند.
چون اینجا توجه نکردند آقای خویی این را توضیح دادم. این یفسدون فی الارض ظاهرا باید کسانی باشند که یک حالا فرض کنید در خانهاش رفته بودند دو نفر با همدیگر نمامی کردند. معلوم نیست به آن یفسدون فی الارض صدق بکند. اشکال اساسی این است. خوب دقت میکنید؟ اشکال آقای خویی امر الله به ان یوصل را گرفته. این روی کلمه ایشان. ما بیشتر تأکیدمان روی کلمه ارض است. کسی که بین دو نفر نمامی بکند نمیگویند مفسد فی الارض است. یک امر جزئی است. مفسد فی الارض ظاهرا یک دایره وسیعی از افساد مراد باشد.
س: این ارض روی چه قرینهای میگویید همان ارض که مقابل
ج: این قرینه شما همین فهم عرفی که عرض کردیم. شما اگر بخواهید به قواعد بگویید خیلی مشکل است. راه همین راهی است که گفتیم دیگر. این الان خب شما مثلا اذا ضربتم فی الارض، مراد بیابان است. مگر در شهر کسی راه نمیرود؟ خب میرود، مگر شما ضرب فی الارض نمیکنید. وقتی میگوید شما تضرب بیدیک الارض در باب تیمم. خب آن مقدار دست شما ارض است. شما از خانه در میآیید برای سفر ارض نیست؟ خب ارض است دیگر چه فرقی میکند؟
س: دو تاش ارض است
ج: این که ارض میگویند اذا ضربتم فی الارض مراد بیابان است. یعنی شما از محدوده شهری خارج بشوید. یعنی دیگر فضای باز. گاهی ارض به معنای سماوات و الارض الا ما شاء الله در قرآن است. قمر و ارض، مریخ و ارض، این هم الا ما شاء الله. این که موارد استعمال، این نکته فنی است. موارد استعمال ارض را این کم توجه شده است.
س: آنجا قرائن قابل قبول است، اینجا سوالی که میشود
ج: چون دارد یفسدون فی الارض. نه یفسدون فی الارض. ارض یعنی در خانه خودش، بعید است اینجا ارض مراد این باشد. یفسد میگفتند. اگر مراد افساد بین دو نفر باشد نباید کلمه ارض که یک مفهوم بزرگی است باشد.
بعد ایشان به نظر ایشان و اما الاستدلال علی الحرمة بقوله تعالی و یفسدون فی الارض فانه و ان کان صحیحا فی الجمله؛ کما اذا کانت النمیمة بین العشائر و السلاطین، فانها، بله، ایشان هم این اشکال را هم آقای خویی دارند، اما توضیحش ندادند. همین اشکال ما است دیگر به هر حال. ایشان میگوید اگر نمائم بین عشائر شد، کثیرا ما تترتب علیها مفسدة مهمه؛ راست است پس ایشان هم توجه کردند. فکر کردم آقای خویی توجه نکردند. صبح خواندم یادم نیست. ایشان اشکال میکنند، البته توضیح ندادند. توضیح سر کلمه ارض است.
ولکن الاستدلال بها اخص من المدعی اذ لا تکون النمیمه فسادا فی الارض فی جمیع الموارد.
و اما استدلال به آیه دوم؛ و الفتنة اشد من القتل. غالبا فتنه تفسیر به کفر کردند. شواهد هم به آن میخورد. قاتلوهم حتی لا تکون فتنه. این که به او بگوید معلوم نیست اصلا باشد. حالا چون ما سابقا عرض کردم، فتنه و افتنام ظاهرش در به اصطلاح دگراندیشی به قول ما. دگرگونی، یعنی بیشتر کلمه که انسان عوض بشود، تبدیل، دگرگونی شدن، اصلا کلمه فتنه، افتتنه یعنی چیزی بود عوض شد دیگر. مراد این است. این به نمیمه نمیخورد.
بعد ایشان دارد ثم ان النسبة بین النمیمه و الغیبه هی عموم بالوجه؛ راست است این مطلب. در اینجا شیخ یک عبارتی را نقل میکند. و قیل که نمیمه این طور است. در مکاسب آمده، دیگر نخواندم آقایان مراجعه کنند.
این عبارت را همین طور که در حاشیه مکاسب مرحوم شیخ به اصطلاح فیض کاشانی در وافی، در کتاب مهجة البیضاء آورده. آن عبارت از مهجة البیضاء است. و درست هم هست نقل شده این در مهجه هست. لکن عبارت مال مهجه نیست. عرض کردم مهجة البیضاء مرحوم فیض کاشانی در حقیقت یک نوع تلخیص و تصحیح و چیز کتاب احیاء العلوم الدین غزالی است. آن عبارتی را که ایشان دارد، بله، این در خود کتاب غزالی هست. عین عبارت را حالا چون کتاب پیش من اینجا، چاپش نمیدانم چاپ کدام یکی است. چون عرض کردم در کتاب غزالی تقسیم بندیهای لطیفی دارد. یکی الافات متعلق بلسان، یک فصلش راجع به این است که کذب و به اصطلاح غیبت و اینها همه را در اینجا آورده است. در آفات متعلق به لسان. یکی هم نمیمه است که از صفحه 164 آورده. و خیلی هم زیاد آورده روایت. کار خوبی هم هست انصافا. خیلی من حس میکنم شاید حتی از کتاب غیبت هم بیشتر است.
آن وقت در این صفحه 165 بیان حد النمیمه و ما یجب فی ردها؛ اینجا عبارتی آورده که شیخ انصاری هم آورده در کتاب مکاسب. لکن به عنوان اینکه مهجة البیضاء مرحوم فیض کاشانی است نه این مال خود احیاء العلوم.
اما این دو تا آیهای که ما خواندیم که مرحوم شیخ نقل کردند. البته مرحوم شیخ آیه را از کتاب قواعد مرحوم شرح قواعد مرحوم شیخ جعفر کبیر شیخ جعفر کاشف الغطاء، و در کتاب استادشان جواهر هم بوده. ظاهرا شیخ از آن جهت آورده است.
اما جناب مستطاب آقای غزالی ایشان آیات دیگری را من تعجب میکنم. شاید هم حالا شیخ مثلا به نظرش واضح نبوده. اولا ایشان میگوید: هماز مشاء بنمیم؛ اصلا نمیم خود نمیمه توش است، نمیخواهد دیگر به آیه الفتنه اشد من القتل و یفسدون فی الارض، اصلا به آنها تمسک بکند. مگر بگوید مثلا اینجا مبالغه است مثلا صیغه مبالغه است. هماز مشاء بنمیم؛ بعد هم خدا میفرماید عتل بعد ذلک زنیم؛ این اصلا شدیدترین تعبیر به این نمام است. قال عبدالله بن مبارک الزنیم و الولد الزنا الذی لا یکتب الحدیث و اشار به الی ان کل من لم یکتب الحدیث 39:09 دل علی انه ولد الزنا. من به نظرم این مراد نیست. یعنی این آدم ناپاکی است. عتل بعد ذلک.
و قال تعالی در ذیل قصه تبت یدا ابی لهب وتب وامرأته حمالة حطب؛ انها کانت نمامة حمالة بالحدیث، که از تعبیر شده از کسی که نمیمه میکند، این کأنما هیزم میآورد و آتش را داغ میکند. تعبیر زیبایی است. احتیاج به آن آیات نبود. تعجب این است که مرحوم شیخ آن آیات را آورده است. این آیات که خیلی واضحتر است که تعجب است از مرحوم شیخ. از الفتنة اشد من القتل لااقل واضحتر است یا الذین یقطعون ما امروا به ان یوصل؛
علی ای حال حمالة الحطب، خیلی تعبیر 40:05 هم هست. و خیلی زیبا هم هست. کسانی که نمیمه میکنند، به این یک چیز میگویند به آن یکی یک چیز دیگر، واقعا حمالة الحطب هستند. یعنی واقعا با این کارشان کأنما هیزم میبرند این آتش را مشتعلتر میکنند، پر شلعهتر میکنند. خیلی تعبیر زیبایی هم هست. داعی نبود شیخ آن مطالب را نقل بکند.
س: این ناظر به فرد خاصی نیست قضیه خارجیه
ج: باز شیخ معلوم نیست چیز دیگر و امرأته یعنی در آتش است.
در ذیل آیه این البته مورد خاص است. فخانتاهما، فضرب الله مثلا للذین کفروا امرأة نوح و امرأة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا الصالحین. بعد ایشان دارد که نمیمه، خانتاهما، خیانتشان به نمیمه بوده. زن نوح به افراد که میآمدند به نوح مراجعه کنند میگفته این دیوانه است. نوح به این که اینجا نوشته و امرأة نوح تخبر انه مجنون. و امرأة لوط هم کارهای زشتی که مناسب با خودشان بوده را میکرده است.
و قد قال تعالی. حالا این راجع به آیات. تصادفا در کتاب احیاء این دو تا آیهای که شیخ آورده اصلا نیاورده. روی آیات دیگری رفته که به نظر من از همهاش بهتر هماز مشاء بنمیم است. اصلا این خیلی واضح است. آن وقت ویل لکل همزة لمزه هم به این معنا تفسیر شده است. آن وقت احادیث زیادی است انصافا، بعضیهایش را هم ما داریم. حالا انشاء الله در بحث روایات خودمان؛ لا یدخل الجنة نمام؛ این حدیث جزو احادیث صحیح آنهاست. هم بخاری نقل کرده هم مسلم. عرض کردم در این چاپی که ما داریم در حاشیهاش تخریج هم کرده. خیلی کار خوبی است برای کسی که بخواهد از نظر علمی، حدیث را در حاشیه نوشته متفق علیه. این متفق علیه یعنی هم مسلم نقل کرده هم بخاری. نه اینکه متفق علیه همه شش تا نقل کردند. اصطلاح متفق علیه بین اهل سنت به معنای مسلم و بخاری است. بین این دو نفر متفق.
باز آیه دیگری داریم که لا یدخل الجنة قتات؛ و قال ابو هریره قال رسول الله صلی الله علیه و آله؛ اینجا آله دارد این از من نیست. در نسخه چاپ و آله و سلم. احبکم الی الله احاسنکم اخلاقا؛ کسی که اخلاقش بهتر باشد. الموطعون اکنافا، طرف که آن به اصطلاح شانه خودش را، خودش را متواضع است، میآورد پایین، خضوع و تسلیم میکند.
الذین الذین یَألفون و یُالفون؛ هم با مردم جوش میخورند هم مردم با آنها جوش میخورند. الفت یعنی اعتلا و الفت و با مردم نزدیک میشوند.
و ان ابغضکم الی الله المشاءون بالنمیمه؛ خیلی عجیب است. آن کسانی که این کار را میکنند؛ المفرقون بین الاخوان الملتمسون للبراء العثرات؛ براء جمع بریء، دنبال افراد بریء میافتند یک گناهی از آنها یک عیبی از آنها پیدا بکنند. البته این به نظرم سندش خیلی، بله،
س: مضمونش خوب است
ج: بله مضمونش خیلی خوب است. طبرانی نقل کرده، خیلی زیبا هم هست مضمونش. احتمال میدهم جعل کرده باشند، چون ابو هریره عقلش به این حرفها نمیرسد.
و قال علیه السلام علی اخبرکم بشرارکم قالوا بلی، قال المشاءون بالنمیمه المفسدون بین الاحبه؛ بعد مقدار زیادی از احادیث میآورد. مقدار زیادی از کلمات علما میآورد. یکی از قسمتهایش حالا اگر وقت که باشد، اگر خود آقایان نگاه بکنند خیلی خوب است، لطیف است انصافا بعضیهایش خیلی زیباست. و یک کلامی هم از عمر بن عبدالعزیز میآورد که خیلی قشنگ است. بعد همان را از علی بن ابیطالب(ع) نقل میکند که به نظر ما اصل کلام مال امیر المومنین(ع) بوده و او به اصطلاح نسبت داده شده است.
از متون قشنگ ادبی که اینها خب واقعا مثل صاحب بن عباد خب مرد فوق العادهای است انصافا در همین ری بوده تهران بوده، میگوید رفع بعض الساعات الی صاحب بن عباد رقعة نبه فیها علی مال یتیمه یحمله علی اخذه لکثرته؛44:30 که یک مال مثلا برای اینکه فلانی مال یتیمی هست که این بگیرد.
فوقع علی ظهرها؛ خود صاحب بن عباد پشت آن نامه نوشت. السعایة قبیحه و ان کانت صحیحه؛ خیلی قشنگ است انصافا. این سعایت و نمیمه زشت است ولو درست هم باشد. یعنی درست باشد که مثلا این مطلب پول یتیم و اینها. خیلی انصافا لطیف وارد کرده. السعایة قبیحه و ان کانت صحیحه.
فان کنت اجریتها 45:06 فخسرانک فیها افضل من الربح و معاذ الله، خیلی انصافا، خب صاحب خیلی به نکات اخلاقی هم معروف است. جزو بزرگان معتزله است. و معاذ الله ان نقبل مهتوکا فی مستور؛ یعنی آن که مستور است، تو که نمیمه انجام دادی، خب تو گناه ارتکاب کردی. حرف گناهکار را در مقابل حرف انسانی که پوشیده است قبول بکنی. و معاذ الله ان نقبل مهتوکا فی مستور ولو لا انک فی خفارة شیبتک؛ معلوم میشود پیرمرد هم بوده است. تو در پناه پیری خودت. خفاره کسانی که همراه قافله میروند برای نگهداری، مثل پاسدار، ولو لا انک فی خفارة شیبتک لقابلناک بما یقتضیه فعلک فی مثله؛ این پیرمردی تو به خاطر پیرمردی چیز نمیبینی.
فتوقع یا ملعون العین فان الله اعلم بالغیب؛ خیلی مراعات سجع و قافیه کرده. خیلی انصافا مرد فوق العادهای است. فان الله اعلم بالغیب. بعد آخر رسالهاش المیت رحمه الله و الیتیم جبره الله و المال ثمره الله و السائی لعنه الله؛ این آن کسی که نمیمه کرده است. انصافا خیلی، گفتیم این را هم بخوانیم برای فایده خارج از بحث.
علی ای حال روایت زیادی است از کلمات خیلی زیاد آورده، انصافا. بعد فردا انشاء الله کلمات اصحاب و روایات اصحاب را میخوانیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین