خارج فقه (جلسه36) سهشنبه 1393/10/09
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد این درباره مطلقات که دیروز مرحوم استاد تمسک کردند عرض کردیم انصافا مشکل است.
یادم میآید حالا نشد دیشب یا امروز نگاه بکنم، در سابق هم توی بحث رشوه به یک مناسبتی بود که اگر مثلا عشار و اینها رد میشویم پولی به آنها بدهیم که آنها از ما نگیرند اشکال ندارد. از مجموعه روایات معلوم میشود که انسان در روایات اهل بیت(ع) طرق متعددی بوده، نه اینکه آدم صاف صاف دروغ بگوید. پول دادن بوده، مسئله توریه بوده، طرق متعددی، از راههای متعددی انسان بتواند حق خودش را اخذ بکند و پولی را که ناحق است از او نگیرند، آن راهها را انجام بدهد، یکی هم همین قسم دروغ است.
و به عبارت فنی که بخواهیم توضیح بدهیم، این که آقای خویی یا مرحوم شیخ مطلقات، ما میگوییم این مطلقات نداریم. اینها از قبیل اوامر در مقام توهم حظر است. یعنی میخواهد بگوید دروغ فی نفسه جایز است. نه اینکه هیچ قیدی را مراعات نکنیم و انجام بدهیم. این نیست، خلاف ظاهر است.
بعد مرحوم شیخ قدس الله سره مرحوم شیخ انصاری، بعد از بحث اضطرار و توریه متعرض بحث اکراه شدند. چون مخصوصا در روایات سماعه هم اکراه بود هم اضطرار. حالا من ابتدائا عبارت شیخ را، البته عبارت شیخ به نظر من یک مقداری ابهام دارد؛ یعنی حالا یا بعد مثلا مطلبی را ایشان در حاشیه نوشتند یا عقب جلو نوشتند. یک مقداری ابهام دارد.
ثم ان اکثر الاصحاب مع تقییدهم جواز الکذب بعدم القدرة علی التوریه، با اینکه گفتم. اطلقوا القول بلغویة ما اکره علیه، من العقود و الایقاعات و الاقوال المحرمه کالسب و التبری؛ در باب اکراه قید نکردند که اکراه اگر شد، اگر مثلا فرض کنید مثلا مکره بر عقد بیع است، اگر راهی دارد، توریه بکند، یا اگر گفتند مثلا سب اهل بیت(ع) در آن عرض کردم کتاب صحیح مسلم هم دارد این مطلب را این طور نیست که حالا در کتابهای درجه دویشان باشد.
نمیدانم سهل بن سعد است یا کیست میگوید که معاویه که آمد حج به او گفت امره ان یسب علی بن ابیطالب؛ ایشان در خود صحیح مسلم دارد. گفت نه، من نمیکنم. بعد گفت ان کان و لابد فقال اللهم العن ابو التراب، ترابش با الف و لام است. که او هم گفت این لقب پیش امیر المومنین، پیش علی بن ابیطالب… غرضم این سب است اکراهش بکند بر سب و بر تبری از امیر المومنین(ع). آن وقت اینجا نگفتند اگر توریه ممکن است توریه بکند و اگر نه، نه. این مرحوم شیخ میخواهد بگوید. اطلق القول.
البته لغویة ما اکره علیه من العقود، این ربطی به ما نحن فیه ندارد. آن بحثی که لغویت است به این معنا که آنها صحیح نیستند. بحث ما نحن فیه در حکم تکلیفی کذب است. بله، آن و لاقوال المحرمه خوب است حرف ایشان.
من دون تقیید بصورة عدم التمکن، من التوریه؛ اما این حالا در عبارات فقها نیامده، اما در واقع این بوده. در آن قصه دارد که آن مردک کیست، 03:50 امر کرد یکی از این شیعیانی که بلا نسبت لعن علی بن ابیطالب(ع)، گفت ان الامیر امرنی ان العن علی، فلعنوه، این فلعنوه ضمیر را آورد که معلوم نباشد به کجا بر میگردد.
علی ای حال این که ایشان میفرماید معلوم نیست خیلی حالا ثابت هم باشد. حالا ایشان فرمودند.
بل صرح بعض هولاء کالشهید فی الروضه و المسالک، البته متعارف این است که وقتی شهید عند الاطلاق گفته میشود، شهید اول مراد است. اینجا مراد ایشان شهید ثانی است. این متعارف نیست. متعارف در اطلاق شهید اول است. این دو تا کتاب هر دو مال مرحوم شهید ثانی است.
صرح بعض هولاء کالشهید فی الروضه و المسالک فی باب الطلاق بعدم اعتبار العجز عنها، عنها یعنی عن توریه، بل فی کلام بعض، جاهای دیگر هم دارد. مرحوم شیخ گاهی تعبیر به بعض میکند یا بعض الاصحاب و مرادش جواهر است. این مطلب در جواهر هم اشاره شده به آن. حالا مراد ایشان جواهر است خیلی عجیب است از استاد چون به این تعبیر، تعبیر میکنند. مرحوم شیخ خیلی فی غایة الادب به اصطلاح.
بل فی کلام بعض ما یشعر الاتفاق علیه مع انه؛ خب در آنجا گفتم، انه یمکن ان یقال ان المکره علی البیع انما اکره علی اللتلفظ بالصیغه و اما ارادة المعنی فمما لا تقبل الاکراه؛ اراده معنا اکراه را قبول نمیکند، فاذا اراده مع القدرة علی عدم ارادته، اگر واقعا صیغه بیع را جاری کرده یا صیغه طلاق را، فقد اختاره، فالاکراه علی البیع الواقعی، اگر اکراه میخواهد بشود روی بیع واقعی، یختص بغیر القادر علی التوریه، کسی که قادر است این اکراه نمیشود. لعدم، مثلا غیر قادر به خاطر لعدم المعرفه او عدم التفات الیها، کما ان الاضطرار الی الکذب یختص بغیر القادر علیها.
این ایشان اشکالی کردند که خب چطور در باب اضطرار این را گفتند در باب اکراه نگفتند؟ این خلاصه اشکال.
و یمکن ان یفرق بین المقامین، بین اضطرار و اکراه بان الاکراه انما یتعلق بالبیع الحقیقی او الطلاق الحقیقی، غایة الامر قدرة المکره علی التفصی عنه بایقاع الصوره، من دون ارادة المعنا، و لکنه غیر المکره علیه؛ علی ای حال آن که اکراه شده بیع واقعی است. آن وقت چون شارع اکراه را برداشته ولو قصد بیع واقعی هم بکند اکراه آن را بر میدارد.
و حیث ان الاخبار خالیة عن اعتبارالعجز عن التفصی بهذا الوجه لم یعتبر ذلک فی حکم الاکراه؛ این ایشان این طور.
و هذا بخلاف الکذب، فانه لم یسوغ الا عند الاضطرار الیه و لا اضطرار مع القدرة، پس از این جهت، چون اکراه بر صیغه بیع نیست، بر بیع واقعی است. و خوب دقت بکنید، چون بر بیع واقعی است، پس یعنی اگر شما بیع واقعی را هم انجام دادید، چون عن اکراه است، شارع گفته ارزش ندارد ولو بیع واقعی انجام دادید. اما به خلاف مثل کذب.
این پس بنابراین بین اکراه و بین به اصطلاح فرق میکند.
نعم، البته عرض کردم مرحوم شیخ اخذ و رد دارد. اول اشکال کردند بعد گفتند یمکن، 07:30 لو کان الاکراه من افراد الاضطرار فان کان المعتبر فی تحقق موضوعه عرفا او لغتا العجز عن التفصی کا ادعاه بعض او قلنا باختصاص رفع حکم الاکراه بصورة الاضطرار، بان کان عدم ترتب الاثر علی المکره علیه؛ مکره علیه مراد بیع و طلاق و این جور چیزها.
من حیث انه مضطر الیه لدفع الضرر المتوعد علیه، توعد در اینجا یعنی تهدیدش کردند که این ضرر است. عن النفس و المال؛ایشان میخواهند به یک نحوی اکراه را ارجاع به اضطرار بدهد.
کان ینبغی فیه اعتبار العجز عن التوریه لعدم الاضطرار مع القدرة؛ عرض کنم که حالا من اشاره اجمالی بکنم چون بعد انشاء الله تحقیقش را عرض میکنیم. کلمه اکراه چون از باب افعال کراهت است این کلمه، آن چیزی را که انسان نخواهد اگر از نیروی خارجی بیاید اکراه میگویند. اکره علیه به این معنا. کلمه اضطرار باب افتعال است از ضرر است. و انشاء الله چند بار هم سابقا شد، حالا اگر رسیدیم در بحث اصول ضرر اصولا در لغت در عصر لغت به معنای نقص است. حالا نقص بدنی باشد، نقص مالی باشد، نقص اعتباری باشد، حقیقت ضرر نقص است. پس اضطرار افتعال از باب ضرر است. و معنایش این است که انسان قبول ضرر بکند. اضطرار قبول ضرر.
و لذا به طور طبیعی اکراه با اضطرار خیلی فرق میکند. در باب اکراه این است که یک نیرویی انسان را وادار بکند که کاری را انجام بدهد، با کراهت نمیخواهد انجام بدهد. در باب اضطرار در حقیقت این نیست که نمیخواهد. میخواهد، انجامش میدهد چون ضرر است؛ یعنی قبول ضرر میکند. و چون عادتا انسان عاقل که قبول ضرر نمیکند، طبیعتا جایی است که ضررش اقل است.
مثلا در جایی که به شما وادار میکنند خانهتان را بفروشید، اسلحه، یا زندان تهدید به زندان میکنند. خب این اکراه است شما را وادار میکنند، شما اصلا نمیخواهید خانهتان را بفروشید. این فرق بین اضطرار و اکراه را میخواهم عرض بکنم. این را میگوییم اکراه. اما اگر بچه شما نستجیر بالله مریض است، برای علاج او باید خانه را بفروشید و خانه هم قیمتش صد میلیون است، اما در بازار پنجاه میلیون از شما میخرند. من باب مثال عرض میکنم. شما پنجاه میلیون برایتان ضرر است، پنجاه میلیون ضرر است، لکن این را قبول میکنید. اضطرار به این معناست. این ضرر را قبول میکنیم برای اینکه بچه حالش خوب بشود. برای دفع ضرر از خود طرف. پس شما در واقع…
و لذا چون این ضرر را قبول میکنید واقعا هم قصد بیع دارید. واقعا هم، چون تا نفروشید که نمیتوانید آن پنجاه میلیون را صرف بچه بکنید. بیایند به شما بگویند که آقا این بیع شما باطل، چون شما مضطر بودید برای بیع. خب میگوید من چه کار کنم، میخواهم بروم بچهام را علاج بکنم.
لذا این در ذهن آقایان آمده، حالا من بعد توضیح میدهم. آقای خویی هم دارند. چون آقای خویی دارند، آنجا توضیح میدهم. میگویند اگر بیع مضطر باطل باشد خلاف امتنان است. اشکالشان این است. چون امتنان به این است که درست باشد که من بتوانم بچه را علاج بکنم. و الا اگر باطل باشد که نمیتوانم بچه را معالجه کنم.
لذا نکته اکراه با نکته اضطرار فرق میکند. شما در باب اضطرار اقدام میکنید، خوب دقت بکنید، واقعا اقدام میکنید، ضرر هم دارد. و لذا واقعا قصد بیع میکنید.
س: طیب نفس هم هست در اضطرار؟
ج: بله دیگر، خب چارهای ندارد، راهی ندارد
س: چارهای ندارد که طیب نفس ندارد
ج: این طیب نفس اشکال ندارد، آن مقدار اشکال ندارد
س: قصد جدی ندارد
ج: قصد جدی برای بیع دارد؛ چون اگر نباشد خب نمیتواند بچه را علاج بکند. دقت کردید؟
پس اضطرار عادتا غیر از اکراه است. لکن ایشان میخواهد بگوید لو کان الاکراه من افراد الاضطرار، این نعم، به این طور بگوییم؛ بگوییم در حقیقت اکراه هم یک نوع اضطرار است. چون میگوید خانهات را بفروش و الا زندانت میاندازم. این پس باید خانه را بفروشد دیگر تا زندان نیفتد. پس در حقیقت این هم یک نوع اضطرار است، این هم یک نوع قبول ضرر است. یعنی فروش خانه برایش ضرر دارد، لکن ضرر بزرگتر زندان افتادن، یا فرض کن میکشند او را، یا تبعیدش میکنند.
لذا ایشان میگوید نعم، لو کان الاکراه من افراد الاضطرار؛ و همان طور که در باب اضطرار شرط است که تمکن از توریه نباشد. بان کان عدم ترتب الاثر من حیث انه مضطر علیه؛ اینجا بد این چاپی که ما داریم چیز را بد چیز کرده، کمی توضیح نصش به قول عربها ویرایشش غلط است.
س: قصد جدی نداریم که در اکراه
ج: چرا دیگر
س: نه دیگر در اکراه قصد جدی نیست در اضطرار اما هست.
ج: نه میخواهند ایشان بگوید اینطور. بله، بان کان عدم ترتب الاثر عن المکره علیه من حیث انه مضطر الیه؛ این نکتهاش چون مضطر است بدفع الضرر متوعد علیه، عن النفس؛ چون این باید این ضرر را دفع بکند.
بان کان عدم ترتب الاثر من حیث انه مضطر، این مرادش از ترتب اثر این اگر بیع باطل باشد. اگر بیع باطل باشد، نمیتواند دفع ضرر از خودش بکند. پس برای دفع ضرر از خودش باید بیع درست باشد.
کان ینبغی فیه اعتبار، این بان کان تفسیر اینکه من افرادش باشد. کان ینبغی فیه اعتبار عجز عن التوریه لعدم الاضطرار مع القدرة علیها؛ این تا اینجا نمیدانم حالاشیخ چطور مکاسب این قسمت، مکاسب حاشیه داشته بعد مراجعه فرموده!!
و الحاصل، این و الحاصل میخورد قبل از نعم، حالا چرا اینجا آورده نمیفهمم. حاشیه بوده بعد اشتباها جای دیگر آورده. این و الحاصل میخورد به مطلب اول. به اینجا نمیخورد به این که الان توش بودیم، نعم لو کان الاکراه،
و الحاصل، ان المکره اذا قصد المعنی مع التمکن من التوریه صدق علی ما اوقع؛ مگر اینکه بگوییم مراد ایشان و الحاصل، بله مع التمکن من التوریه صدق ما اوقع انه مکره علیه، با تمکن، فیدخل فی عموم رفع ما اکرهوا علیه، این حاصل میخورد قبل از این نعم.
چون این الحاصل میخواهد بگوید در حال اکراه ولو قصد بیع واقعی بکند باطل است چون رفع عن اکرهوا علیه است.
و اما المضطر فاذا کذب مع القدرة علی التوریه لم یصدق انه مضطر الیه، فلا یدخل فی عموم رفع ما اضطروا الیه؛ ظاهرا عبارت شیخ یک مشکلی دارد که احتمالا از دخالت متن و حاشیه باشد.
به هر حال این عبارت ایشان را ما فعلا کمی مشکل داریم. درست است مطلبش اما این جایش اینجا نیست. این مال قبل از نعم است. این میخورد و یمکن ان یفرق قبل قبل از یمکن ان یفرق، به آنجا باید باشد. این و الحاصل تا این جایی که خواندم باید برگردد به آنجا. احتمالا در حاشیه نوشته بوده، بعدها اشتباها اینجا آوردند. به این جا نمیخورد. چرا مطلبش درست است. ایشان میخواهد فرق بگذارد که بین اکراه و اضطرار. در اکراه چون قصد واقعا بیع کرده، چون اکراهش بر بیع است. آن وقت رفع عن امتی ما اکرهوا علیه میگیرد آن را. اما مضطر این طور نیست.
راجع به حالا فعلا اجمالا عرض میکنیم، عرض کردیم ما رفع عن ما اکره، یعنی حدیث رفع به تمام متونش مشکل دارد. حدیث رفع به هیچ یک از متونش فعلا ثابت نیست. آن که پیش ما قابل قبول است فقط، همان متن ثلاثی است که دیروز توضیح عرض کردیم. سندش معتبر است، البته در آن ثلاثی اکراه هست، اضطرار نیست، حالا که ایشان میخواهد اضطرار تمسک بکند. در آن متن شش تایی و نه تایی و یک متن یازده تایی هم هست. در آنها هر دو هست اکراه و اضطرار، لکن سندا ثابت نیست. این روشن نیست.
آن وقت میماند اطلاقات کتاب، الا من اکره و قلبه مطمئن بالایمان، اینها این تعبیر رفع توش نیست. این تعبیر مثلا در باب اکل میته، الا من اضطر الیه، در مضطر آنجا آمده، اما این تعبیر رفع عن امتی ما اضطر الیه توش نیست.
هذا کله علی ای حال انصافا کلمات مرحوم شیخ یک مقداری در اخذ و ردش خالی از ابهام نیست. عرض کردم سابقا این نحوه کتب به طور طبیعی برای تحقیق خوب است، اما عادتا این نحوه کتب برای کتب درسی خیلی خوب نیست. این کتابهای مرحوم استاد در این جهت بهتر است؛ چون ایشان بالاخره یک مطلب را قبول میکند. این قدر اخذ و رد ندارد. قبول میکند. برای صفای ذهن آن بهتر است، برای تحقیق این بهتر است.
هذا کله علی مذاق المشهور من انحصار جواز الکذب بصورة الاضطرار الیه حتی من جهة العجز عن التوریه، واما علی ما استظهرناه من الاخبار، این البته گفتم استظهار کرد باز هم برگشت. و استظهارش همان حرف آقای خویی که بگوییم مطلقا، مطلق کذب گفت توریه باشد یا نه.
من جواز الکذب مع الاضطرار الیه،
س: ببخشید این اکراه و اضطرار نتیجهاش بالاخره نظر خودتان چه شد؟
ج: نگفتیم که هنوز. گفتیم که اول حرف آقای خویی را میخوانیم بعد. نگفتیم که هنوز.
من جوازه مع الاضطرار الیه من غیر جهة العجز، فلا فرق بینه و بین الاکراه؛ پس بنابراین نه در اکراه عجز از توریه معتبر است، نه در اضطرار.
پس در حقیقت شیخ در این اخذ و رد سه احتمال داد ایشان. خوب دقت بکنید. یک، عجز از توریه در هر دو معتبر باشد. عجز از توریه در هر دو معتبر باشد اینجا دارد میگوید. فلا فرق بینه وبین الاکراه. عجز از توریه در هر دو معتبر نباشد. سه، آن که به مشهور نسبت داده شده، عجز از توریه در اضطرار معتبر است، در اکراه معتبر نیست. این سه تا رأی.
روشن شد؟
فلا فرق بینه و بین الاکراه کما ان الظاهر ان ادلة نفی الاکراه راجعة الی الاضطرار؛ ایشان میخواهد بگوید بین ادله اکراه با ادله اضطرار فرق نیست. آنجا هم قبول احد اخف الضررین است. چه فرقی میکند. وقتی میگوییم قبول اخف الضررین است، مثلا میگوییم بیع را انجام میدهم برای اینکه من را نکشد یا زندان نکند. این مثل همان که انسان میرود خانهاش را میفروشد که بچهاش را علاج بکند.
لکن من غیر جهة التوریه، غیر از جهت توریه. فالشارع رخص فی ترک التوریة فی کل کلام مضطر الیه للاکراه علیه او دفع الضرر به؛ پس در نتیجه بگوییم در هر دو معتبر نیست عجز از توریه. این خلاصه کلام.
هذا ولکن الاحوط، آخرش باز برگشت رضوان الله تعالی علیه. ایشان در آخر برگشت گفت حق این است در هر دو معتبر است. و لکن الاحوط التوریة فی البابین. هم اکراه و هم اضطرار، مقتضای احتیاط این است.
این خلاصه
س: این احتیاط وجوبی است یا؟
ج: رساله که عملیه نیست. نمیدانم حالا چه مبنایی دارند ایشان قدس الله نفسه الزکیه
علی ای حال انصافا به لحاظ انفتاح ذهنی خوب است این رد و ایرادها و اینها، لکن خب همان مشکل این است که الان به لحاظ آموزشی این کار را نمیکنند؛ چون ذهن انسان از همان ابتدا حالت تردید و شک و دوران و سعی میکنند بیشتر اختیار بکنند، یعنی دانشجو را به اصطلاح طلبه را عادت بدهند بر اختیار مسلک.
در این جهت عرض کردم انصافا نوشتههای آقای خویی از همهشان بهتر است. ایشان صاف مطلب را میگویند. حالا بشود اثبات کرد یا نکرد، آن بحث دیگری است. در این جهت ایشان خیلی به اصطلاح روشنتر است کتابهای ایشان و آثار علمی ایشان برای این جهت خیلی روشنتر است.
این راجع به کلمات مرحوم شیخ قدس الله نفسه. من حیث الاجمال روشن شد برای شما که ایشان سه تا احتمال را مطرح کردند؛ یکی اینکه نفی عجز از توریه در هر دو معتبر باشد. هم اکراه و هم اضطرار. اینها آخر فرمودند احتیاط. و الاحوط در هر دو. لکن تمایل داشتند در اثناء که در هر دو معتبر نباشد. نه در اضطرار و نه در اکراه. تمایل خود ایشان ظاهرا به این است. آن که غیر از احتیاط است به این است. در هر دو معتبر نیست. نه در اکراه معتبر است نه در اضطرار. و سه، این است که ظواهر کلمات مشهور، چون ایشان از کلمات نقل کرد، در باب اضطرار الی الکذب، توریه معتبر است، در باب اکراه نه. مجموعا سه تا احتمال در مسئله و آن که شیخ خودش استظهار کرد، در هر دو معتبر نیست. اما آن که احتیاط کرد، در هر دو معتبر است.
این خلاصه من عبارت شیخ را خواندم با این اخذ و ردش و با این ابهامهایی که عبارات شیخ داشت، خدا رحمت کند مرحوم آقای 21:25 میفرمودند گاهی ما در بحث آقای بروجردی که بودیم، آقای بروجردی میفرمودند که این مثلا حالا نمیدانم ایشان مکاسب میگفتند یا عبارت، یک عبارتی شیخ دارد که اگر کسی این را معنا بکند من به او اجازه اجتهاد میدهم. این خیلی عبارت مغلق است. راست است این یک جا نیست، چند جای مکاسب همین طور است. خیلی آدم سر در نمیآورد که آخر الامر چه میخواهد بگوید.
خلاصه ما با این فن و فنون توانستیم مشکل عبارتشان را حل بکنیم. ظاهرا مراد شیخ این است. عبارت هم به هر حال یک عقب جلویی دارد. به هر حال عبارت اخذ و رد دارد. یک عبارتش به نظرم بد جا چاپ شده، اشتباها بد جایی آمده، این اگر درست بشود مشکل از عبارت مرحوم شیخ حل میشود و در نتیجه نهایی این است. ایشان در باب اکراه و اضطرار، تفصی به نحو توریه و عجز از توریه را شرط نمیدانند.
از باب احتیاط در هر دو شرط میدانند. به مشهور هم نسبت دادند که در اضطرار شرط میدانند، در اکراه شرط نمیدانند. این خلاصه این کلام با ادلهاش و استظهاراتش و ابهامی که عبارت داشت.
فکر میکنم انشاء الله اگر منزل مراجعه بفرمایید من عمدا امروز خواندم برای اینکه این ابهام برداشته بشود باذن الله تعالی.
بعد مرحوم استاد در این صفحه 408 فرمودند حاصل کلامه ان اکثر الاصحاب قیدوا جواز الکذب بعدم التمکن من التوریه؛ راست است یعنی جواز الکذب اضطرار الی الکذب.
و مع ذلک فقد اطلقوا القول بفساد ما اکره علیه من العقود و الایقاعات و لم یقیدوا ذلک بعدم القدرة علی التوریه؛ و صرح الشهید الثانی فی الروضه و المسالک فی باب الطلاق بعدم اعتبار العجز عنها عن التوریه؛ بل فی کلام بعضهم دعوی الاتفاق علیه. بعد میفرماید قد اورد المصنف علی ذلک بان المکره علی البیع انما اکره علی التلفظ بصیغه البیع، دیگر اینها را خواندیم.
و اجاب عن هذا الایراد بوجود الفارق بین المقامین، ما اکره علیه فی باب المعاملات نفس المعامله و واقعها و الاخبار الداله علی رفع ما استکره علیه کحدیث الرفع و نحوه لم تقید ذلک بعدم القدره، این واقعها، حالا نفس المعامله و واقعها، نمیدانم شاید مقرر درست ننوشته. نه مراد مرحوم شیخ انصاری این است که انسان اکراهش بر بیع واقعی است. این که نوشته نفس المعامله و واقعها، این کمی تعبیر تسامح دارد.
شیخ این جور گفت که من که مکره میشوم، مکره تلفظ صیغه نیستم. مکره به بیع واقعی هستم. پس من باید قصد بیع واقعی بکنم، فقط شارع میگوید چون تو قصد بیع واقعی را با اکراه کردی این ارزش ندارد. مرحوم شیخ این جور معنا کرده است. روشن شد؟ آقای خویی به نظرم اگر مال خود آقای خویی باشد عبارت روشن نیست. نفس المعامله و واقعها، یعنی نفس المعامله الواقعیه، نه لفظیه یا صوریه. نفس هم نمیخواهد، کلمه نفس جایش اینجا نیست. المعاملة الواقعی. این روی معامله واقعی و بیع واقعی اکراه شده. پس اگر قصد بیع نکند، اکراه نشده اصلا. پس ما باید اول مکره علیه را تصویر بکنیم. مکره علیه بیع واقعی. بیع واقعی. حالا که مکره علیه شد شارع میگویدنه ارزش ندارد. رفع عن امتی ما اکرهوا علیه؛ روشن شد مراد؟ مراد شیخ این است، این عبارت آقای خویی مشعر به این معنا نیست.
و الاخبار الداله علی رفع ما استکره علیه کحدیث الرفع و نحوه، حالا نحوهاش هم نمیدانم از کجا ایشان فهمیده؛ چون غیر از حدیث رفع نداریم. لم تقید ذلک بعدم القدرة علی التوریة، فاذا اوجد المکره المعاملة، دیگر روشن شد؟ المعاملة الواقعیه، فاذا اوجد المعاملة الواقعیه، و این معامله واقعی یک نحوه وجودی در وعاء انشاء و اعتبار دارد. یک نحوه وجود ایقاعی انشائی اعتباری دارد. این اگر ایجادش کرد، چون عن اکراه بوده شارع آثار بر آن بار نمیکند.
فقد اوجد خوب دقت کنید، این مطلب ایشان درست است. فقد اوجد نفس ما اکره علیه، مراد اینجا کلمه نفس خوب است. میخواهد بگوید اکراه ایشان به تلفظ نیست. اکراه ایشان به آن وجود ایقاعی انشائی است. لکن این وجود ایقاعی انشائی روی اکراه صادر شده، شارع ارزش برایش قائل نیست. یعنی این اکراه بر تلفظ نیست. اکراهش بر آن وجود ایقاعی انشائی اعتباری است.
فقد اوجد نفس ما اکره علیه، این درست است، این عبارت ایشان نفس اینجا درست است.
و یرتفع اثره بالاکراه، حالا یرتفع اثره خوب بود اینجور میفرمود: فقد تحقق الوجود الایقاعی الانشائی الاعتباری لهذا الامر البیع و الطلاق، و لکن الشارع رفع هذا الوجود الایقاعی الانشائی بدلیل اکراه، این طوری باید میفرمود.
و هذا بخلاف الکذب، فانه لا یجوز الا فی موارد الاضطرار، و من المعلوم ان الاضطرار لم یتحقق مع التمکن؛ اما تتمه کلام شیخ را ایشان ننوشتند. خوب بود ایشان حالا خوب شد ما همه را خواندیم. من چون دیده بودم عبارت آقای خویی را، در ذهنم نبود که ایشان کامل نیاورده عبارت شیخ را. خوب بود کامل عبارت مرحوم شیخ را میآورد.
بعد و فیه اول؛ آقای خویی اشکال میفرمایند اول لا فارق بین الاکراه و الاضطرار، لان الاکراه فی اللغه حمل المکره علی امر و اجباره علیه من غیر رضی منه؛ این اجبارش. حالا بحثی هم هست که آیا اصلا اکراه، ما الان یواش یواش متعرض میشویم. اکراه با اجبار فرق میکند یا نه؟ این هم بحث دیگری است.
عدهای آمدند اکراه را به معنای الجاء گرفتند. اگر اکراه به معنای الجاء باشد اگر این که اگر میگویم با دقت عرض میکنم، این با اجبار فرق میکند. چون یک بحثی هم، البته چون آقا هم سوال کردند که بالاخره آخرش اکراه با اضطرار فرقش چیست. یواش یواش بیان میکنیم. این در کتب اهل سنت هم آمده، در همین قواعد فقهیهشان مثل اشباه و نظائر، در کتابهای ما هم بعضی آمده. ما یک الجاء داریم. بعضی الجاء را با اکراه یکی گرفتند. و یکی هم اجبار. الجاء و اجبار. الجاء را به معنای اکراه گرفتند، اجبار نه.
فرقش حالا در مثل کذب که مشکل است، اما در مثالهای دیگر واضح است. الجاء مثل این که یک دهن کسی را باز کند آب در دهانش بریزد در حال روزه. این را الجاء میگویند. بعضی گفتند اکراه همین است. اما اجبار این است که بگوید مثلا روزهات را افطار بکن و الا میکشمت مثلا زندانت میکنم.
س: اختیار و عدم اختیار میشود
ج: نه اختیار نیست. اختیار ندارد خوب دقت کنید. فعل را خودش انجام میدهد. معلوم شد؟ میگوید آب بخور، افطار بکن والا مثلا میکشمت. این را اسمش این که آقای خویی نوشتند لا فرق فی اللغه حمل المکره علی امر لاجباره علیه؛ این اجباری که ایشان فرمودند مبناست بر اینکه ایشان اکراه را به معنای اجبار گرفتند. عرض کردم در بعضی از کلمات، خب اینها باید ما مقید نباید بشویم به لفظ. دنبال آن واقع معنا. بعضی آمدند گفتند فرق است ما بین اکراه و اجبار. اکراه را به معنای الجاءگرفتند. اجبار را به معنای دیگری گرفتند، غیر از اکراه. حالا به این معنا هم میشود، آقای خویی به یک معنا گرفته است. خیلی نمیخواهم ملالغتی بشویم.
پس ما یک الجاء داریم به هر حال. الجاء این است که دهان کسی را باز کن و آب دردهانش بریزد. بعضی میگویند این اکراه است. حالا همین کلام که این اکراه است. اما اجبار این است که به او بگوید آب بخور و الا میکشمت. خوب دقت کنید. بعضی میگویند مثلا این دو تا هر دو اکراه هستند؛ هم الجاء اکراه است و هم اجبار اکراه است. آن جایی که الجاء است، البته الجاء شاید در مثل کذب تصور نشود، اما الجاء در معامله تصور میشود. دستش را بگیرد با قلم خودش امضاء بکند. این الجاء است دیگر. اما به او بگوید امضاء بکن و الا میکشمت. این اجبار است.
پس اکراه با اجبار، الجاء با اجبار فرق میکند. در جایی که کلا فاقد اراده میشود، هیچ اختیاری ندارد، این را اصطلاحا گاهی اکراه میگویند. لکن دقیقترش الجاء است. این الجاء است. الجهوا الی الکلام.
گاهی اوقات نه، یک اراده و اختیاری میماند، ولو مبادیاش در اختیار او نیست. مقدماتش… میگوید امضاء بکن، خب او با دست خودش امضاء میکند، امضاء را با دست خودش انجام میدهد. بله، روی رضا نیست. این اجبار میکند.
پس یک، فرق بین اجبار و اکراه، فرق بین الجاء و اجبار است. این یکی. دیگر نمیدانم حالا باشد فردا بگویم دیگر. چون در روایت داردکه مثلا الجاء از طرف سلطان است، اکراه از طرف زوجه است.
ما یک معنای دیگر هم داریم. یکی اینکه فرض کنید زن آدم به آدم فشار میآورد که این کار را بکن و الا کذا و کذا میکنم. خب این یک حالت دیگری است. آیا این هم اکراه است؟ این که در فقهای سنی یا شیعه آمدند تمام این موارد را یکی یکی بررسی کردند، این را اصلا فرض کنید بلانسبت بچه آدم میگوید این مثلا خانه را بفروش و الا من دستم را به برق میزنم و خودم را میکشم. این غیر از این است که سلطان اجبار بکند انسان را. مثلا آمدند گفتند نه این اجبار است. اگر بچه آدم، این اکراه نیست.
س: اضطرار است این
ج: هان، حالا این اضطرار است خوب دقت بکنید. روشن شد من هی مثالها را میزنم. این روایت دارد، شما میخواهید در بیاورید و الاضطرار لکم من الزوجه 31:52
فان لان الاکراه فی اللغه حمل المکره علی امر و اجباره علیه من غیر رضی منه؛ این حمل مکره یکی چیز است، واداشتن او به انجام کار چیز دیگری است.
و لا شبهة فی ان هذا المعنا لا یتحقق اذا امکن التفصی کما هو الحال فی الاضطرار؛ خیلی تعجب است از مرحوم آقای خویی که این را اشکال به شیخ انصاری گرفتند. شیخ انصاری خودش این مطلب را آورد اصلا که فرقی نمیکنند با هم. اصلا گفت اکراه جزو افراد اضطرار است. تعجب است از ایشان. لذا عرض کردیم خیلی تعجب است ایشان رد کردند.
بله، شیخ انصاری نتیجه نهاییاش این شد که در هر دو معتبر است. اما این احتمال را دادند و تقویت هم کردند که اکراه جزو افراد اضطرار میشود.
پیدا شد؟
س: الجبر من السلطان و یکون الاکراه من الزوجة و الامه
ج: به عکس این. حالا احتمالا روایت هم احتمالا چند تا آمده. جبر من السلطان نه، جبر من الزوجه، اکراه من السلطان. حالا تصادفا از عجایب این است که این روایت هم چپگی، به ذهن ما به عرف ما
س: شاید جبر را همان جبر در مقابل مثلا اختیار
ج: اجبار دیگر. جبر که اجبار است که
س: اجبار از ضعیفه خودت
ج: بله اجبار از زوجه معقول است نه اینکه اجبار از سلطان است. اکراه از سلطان است. سندش را بخوانید. من هر وقت این روایت را دیدم فکر میکنم چپه است، یعنی فکر میکنم این روایت جابجا شده است.
س: 33:15
ج: اکراه هم همین طور است
علی ای حال من به ذهنم میآید شاید عرف خوب دقت بکنید، چون ما میدانید تعبد نداریم به، عرف بیشتر با این مساعد باشد که الجبر من الزوجه و الاکراه من السلطان. سندش را بخوانید.
س: محمد بن یحیی عن محمد بن
ج: محمد بن یحیی اگر باشد که از کلینی است. کدام باب کلینی آورده؟ نوادر آورده؟
س: باب ما لا یلزم من الایمان
ج: ایمان
س: ایمان.
عن موسی بن سعدان
ج: خب این اشکال دارد. موسی اشکال دارد.
س: عن عبدالله بن قاسم عن
ج: بله این احتمالا همان بتری است، ولو بعضی میگویند دو تا. ما یکی میدانیم. ضعیف است، عرض کردم ضعیف است، سندش مشکل است خیلی مشکل است. هم موسی بن سعدان مشکل است هم عبدالله بن قاسم. بله، بعدش آقا؟
س: تمام شد استاد، عبدالله بن سنان عن ابی عبدالله
ج: یکی دیگر هم دارد؟
س: بعدش هم هست، آن علی بن ابراهیم عن محمد بن علی عن موسی بن سعدان عن عبدالله بن القاسم
ج: این که بدتر از آن است. چون محمد بن علی که صیرفی است که خیلی بدتر است.
س: این دارد الاجبار من السلطان، آن داشت الجبر من السلطان
ج: همین جبر مراد اجبار است واضح است. بدون این که شما بخوانید خود ما گفتیم. این باید اجبار. به نظرم چپه شده، به نظرم میآید، ذهن من که این طور است. الاجبار من السلطان و الاکراه من الزوجه، به نظرم به عکس است. اجبار من الزوجه است، اکراه من السلطان است. در آن زندان و مندان و خب زن آدم که زندان ندارد، اذیت میکند آدم را. به نظر من اجبار به زن بیشتر میخورد، اکراه به سلطان میخورد. به عکس آن که در روایت آمده است.
س: اجبار قویتر از اکراه است.
ج: نه اکراه قویتر است. اکراه قویتر است.
علی ای حال کیف ما کان این روایت را هم ما داریم. اگر مرآة العقول در این هست ببینید ذیل این روایت مرآة العقول مرحوم مجلسی… به ذهن من که هر وقت ما نگاه میکردیم به نظرم چپه میآید. به نظر ما
س: اجبار از جبروت است،
سس: حاج آقا آن اجبار که اگر امضاء نکنی میکشمت. سلطان یک قدرت کشتنی دارد
ج: آن به اکراه میخورد. این به اکراه میخورد.
س: آن اصلا سلب اختیار
ج: بله آن حالا مثلا مراعات حال مثلا میکرد، وضع زندگی به هم نخورد. این اجبار صدق نمیکند.
س: مرآة العقول نوشته 35:40
ج: خب همین، معلوم میشود ایشان هم گیر کرده است. همین عبارت مرآة العقول معلوم میشود گیر کرده است. چون میگوید در اجبار، چون میگوید از طرف زوجه که ضرر شدید نیست، از سلطان ضرر شدید است. خب همین ایشان معلوم میشود گیر کرده، این علامت گیر ایشان. ما تصریح کردیم، ایشان معلوم میشود گیر کرده است.
س: این 36:04 در متون فقهی ما نیست.
ج: زیاد است بیع مکره
س: اجبار حاکم، سلطان چه مشکلی دارد؟
ج: میآید اما به عنوان اکراه است. اما اینکه اجبار من السلطان و الاکراه من الزوجه خیلی بعید است.
و ثانیا انا لو لم نعتبر فی مفهوم الاکراه ان لا یتمکن المکره من التفصی فان لازم ذلک جواز ارتکاب المحرمات؛ البته این که ایشان گفت ثانیا میگویم چون مرحوم شیخ اخذ و رد کرد، ما نمیتوانیم یک اشکال معینی بکنیم. مثلا ایشان میگویند لازمهاش این است که اگر انسان مکره به یک حرام شد، ولو تفصی ممکن باشد، آن حرام را انجام بدهد.
و ان کان قادرا علی التخلص، کما اذا اکرهه احد علی شرب الخمر، که مثلا باید، آن وقت میتواند این خمر را بگیرد در به قول ایشان علی جیبه، بریزد توی جیبش، در لباس خودش بریزد، یا روی زمین بریزد، اظهار بکند که، ایشان باید بگوید مثلا این شربش جایز است. لکن عرض کردیم مرحوم شیخ در آخر کلامش گفت الاحوط اعتبار العجز فی کلی البابین؛ اشکال به شیخ وارد نیست. شیخ در آخر احتیاط کرد.
بله ایشان میگوید لازم ذلک این است. و کما اذا اکرهه جائر علی اخذ اموال الناس بالظلم و العدوان و کان متمکنا، حالا، و یوهمه الی آخره.
هذا کله بناءاً علی المشهور کما نسبه المصنف الی ظاهرهم، من تقیید جواز الکذب بعدم القدرة علی التوریه، و التحقیق ان یفصل، خود مرحوم استاد تحقیق دیگری دارند، بین احکام تکلیفی و بین احکام وضعی، در باب معاملات، چه عقود چه ایقاعات.
و اما احکام تکلیفیه وجوبیة کانت ام تحریمیة فان تنجزها علی المکلفین و وصولها الی مرتبة الفعلیه، البته ایشان اعتقادشان این است که فعلیت حکم به فعلیت موضوع در خارج، این مبنای نائینی است. عرض کردیم کلمه فعلیت در کلمات اصولیها معانی متعدد دارد. در مثل کفایه فعلیت حکم به این است که مثلا امرش انشائی واقعی باشد. امتحانی نباشد. خیلی اصطلاح جوری نیست به نظرم.
یک فعلیت هم مرحوم آقای خویی دارد تبعا للنائینی؛ مثلا اقم الصلاة لدلوک الشمس، الان این وجوب نماز ظهر فعلی نیست، چون الان ظهر نشده دیگر، ظهر شد فعلی میشود که فعلیت حکم به فعلیت موضوع بشود. این هم خیلی جور نیست انصافا. این هم خیلی یک فعلیت دیگر هم در بعضی از کلمات آمده که مراد از فعلیت ارسال رسل و ابلاغ مثلا رسل و انزال کتب باشد.
این بهتر به قواعد میخورد. ما خودمان وقتی به فعلیت میگوییم مرادمان این است. به هر حال فعلا وارد آن بحثش نمیشویم. میخواستم این اصطلاح را بگویم.
فان تنجزها علی المکلفین و وصولها الی مرتبة الفعلیه لتبعثهم علی الاطاعة و الامتثال؛ البته این عبارت خیلی منسجم نیست. باز ما مرحله امتثال را مرحله تنجز را بعد از فعلیت گرفتیم. به نظرم کمی در این عبارت شاید جناب آقای مقرر اشتباه کرده است. چون ببینید ما مرحله جعل گرفتیم، بعد از مرحله جعل، مرحله فعلیت است و آن ارسال رسل و انزال کتب است. بعد مرحله تنجز است. خوب دقت کنید.
مرحله تنجز در اصطلاح ما در وصول به مکلف است. ایجاد رابطه بین تشریع و بین مکلف. وقتی که حکم به مکلف رسید، میشود مرتبه تنجز.
مرتبه آخر مرتبه امتثال است. یا انجام میدهد یا نمیدهد. حالا این کمی در عبارت ایشان جابجا شده است. حالا من چه عرض کنم.
و وصولها الی مرتبة الفعلیه لتبعثهم علی الاطاعة و الامتثال مشروطة بالقدرة العقلیه او الشرعیه، و الشرعیه نوشته، جایی که یا جایی که شرع دارد.
و اختلاف الدواعی فی ترک الواجبات و ارتکاب المحرمات لا یوثر فی تبدیلها او رفعها؛ و مثال ذلک ان شرب الخمر مع التمکن من ترکه حرام، و ان کان شربه بداعی رفع العطش او غیر من الدواعی عدا الاسکار؛ خب این معلوم است مطلب واضحی است.
کما ان المناط فی رفع الاحکام التکلیفیه هو عدم القدرة علی الامتثال ولو بالتوریه و نحوها؛ مثلا اذا اکره الجائر احدا علی شرب الخمر و لم یتمکن المجبور من ترکه بالتوریه او بطریق آخر فان الحرمة ترتفع بحدیث الرفع ونحوه؛ عرض کردیم حدیث رفع پیش ما مشکل دارد. و لذا اینجا اگر تمکن پیدا نکرد از توریه، حدیث رفع نمیگوید تکلیفش برداشته شده. میگوید عقاب ندارد.
س: حاج آقا ترک الشرب بخمر بالتوریه یعنی چه؟ ترک الشرب مثلا بالتوریه
ج: مثلا فرض کنید شراب را بریزد در جیبش، در لباسش.
س: میگویند توریه؟
ج: یعنی با توریه ترک بکند و مع ذلک بخورد، با اینکه امکان دارد توریه، مع ذلک بخورد.
و اما اذا تمکن من موافقة التکلیف بالتوریة أو بجهة اخری فلا موجب لسقوط الحرمه؛ اگر راهی ندارد خب بخورد آن حرمت برداشته میشود. اگر راهی دارد باید توریه بکند.
تا اینجا دیگر چون وقت تمام شده انشاء الله روز شنبه.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین