خارج فقه (جلسه31) دوشنبه 1393/09/10
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض کردیم مرحوم شیخ در بحث کذب به این مناسبت که کذب در حال اضطرار جایز است، یک چند تا روایت آورده. و سابقا چند بار عرض کردم این را دیگر تکرار کنم…
اصولا مرحوم شیخ در بحث صلاة طهارتش و زکاتش و اینها که دارد صوم که دارد، در بحث صلاة و طهارة و صوم و اینها که دارد، خیلی استیعاب روایات نمیکند. طبیعتش این است. مثلا یکی دو تا روایت میگوید و غیرها. به خلاف جواهر، استاد ایشان. جواهر یکی از خوبیهایش، حالا میگویم که گفت و للناس فی ما یعشقون مذاهبه، حالا خوبش این است یا خوبش آن است. جواهر استیعاب میکند. یکی از خوبیهای جواهر، هر چه گاهی 18 تا 19 تا 20 تا روایت است همه را میآورد. و البته الان چون مستدرک در آن زمان نبوده، از مثل فقه الرضا که ندارد، اما آن چیزهایی که در وسائل بوده میآورد، اما در بعدیهایش نه.
عرض کنم که و عرض کردیم مرحوم آقای خویی هم مثل مرحوم شیخ هستند. مرحوم آقای خویی در بحثهایشان چه بحثهایی که خدمتشان بودیم، اینهایی که چاپ کردند و دیگر همان بحثها، ایشان هم استیعاب نمیکنند. دو تا روایت هست، مثلا ده تا روایت دو تایش میخوانند و میگویند و نحوها غیرها. دیگر بقیه را به همان ارجاع میدهند. چون مرحوم شیخ روایات را کامل نیاوردند فقط سه چهار تا از روایات را نقل کردند که محل کلام بوده، ماگفتیم خب چون یک بابی را در وسائل، باب 12 کتاب ایمان، راجع به این جهت است و بعدش هم هدف ما از اساسا از مسئله این مسئله، مسئله چیز بوده، مسئله اطلاع بر روایات، روایات را کامل بخوانیم. عرض کردیم باز من چون بعدها روایات دیگر پیدا شده که شرحش را سابقا کرارا عرض کردیم، در مثل جامع الاحادیث روایات بیشتری آورده است. فعلا ما به همین مقداری که در وسائل هست اکتفا میکنیم. بعضی جاها هم اشاره میکنیم به کتاب به اصطلاح روایاتی که در جای دیگر آمده است.
عرض کنم که یکی از روایات حالا این باب دوازده کتاب الایمان را متعرض شدیم. از جمله روایاتی که در اینجا آمده، البته دیروز یک روایتی را از یونس خواندیم و احتمال دادیم مال ابی بکر حضرمی باشد. راجع به ابی بکر، چون روایات دیگر هم هست، راجع به آن حدیث کمی دیگر هم صحبت دارد که بعد انجام میدهیم.
حدیث شماره 4 از باب دوازده کتاب الایمان، عرض کردم چون نسخه خودم نسخه قبلی بوده، یک حواشی نوشتیم، از این چاپ مرحوم آقای ربانی جلد 16، صفحه 134. حدیث شماره 4، محمد بن الحسن، مرحوم شیخ طوسی قدس الله سره الشریف باسناده عن الصفار محمد بن حسن صفار از بزرگان اصحاب قم ماست. من چند بار توضیح دادم، مرحوم صفار کتابهای فراوانی دارد. و بسیار کتابهای قابل اعتماد است. و نجاشی هم حتی اضافه بر تجلیل از شخص ایشان، از کتابهای ایشان هم تجلیل کرده است. چون نمیخواهیم الان وارد بحث رجالی بشویم.
من چند دفعه عرض کردم نجاشی خیلی فوق العاده در عباراتش دقیق است. وقتی میگوید مثلا ثقة مسکون الی روایته، این ثقة یک معنا دارد، مسکون روایته یک معنا دارد. تأکید نیست. هر کدام یک مثلا نکته خاصی دارد. ثقة، عین، مسکون الی روایته، وجه، نکاتی که در کلمات نجاشی است زیاد است. این که اگر بخواهیم دیگر حالا عبارت ایشان را راجع به صفار بخوانیم طول میکشد. چون مفید است واقعا توجه به این نکات، لکن من همین اشاره اجمالی کردم آقایان مراجعه کنند، مرحوم نجاشی هم خود صفار را تجلیل میکند اگر نگاه بکنید، هم آثار علمی ایشان را تجلیل میکند. کتابهای ایشان را. که کتابهای صحیحی هستند، سلیم هستند، سقط و خرابی ندارند. و اجمالا همین طور است. لکن و مرحوم صدوق هم که در قم بوده، یک مقداری مخصوصا که ایشان توسط استادش مرحوم ابن الولید از صفار نقل میکند با یک واسطه، و این تصور، البته از بعضی از کتابها، چون نمیخواهم وارد آن بحث بشوم. لکن چیزی که غریب است این است که از کتابهای صفار مثلا در کافی ما نمیبینیم. این خیلی عجیب است. این چیز غریبی است این برای ما هنوز حل نشده است. معظم آنچه که ما به اسم صفار داریم به طور کلی هر حدیثی که دیدید اولش صفار بود، معظم اینها از مرحوم شیخ طوسی است و انفراد شیخ طوسی هم هست. حالا مگر اینکه بگوییم مرحوم صدوق آن کتاب بوده، اسمش را نبرده. و الا اسم خیلی کم میبرد. کلینی که نمیبرد اصلا.
و انصافا هم دارد یک مقدار روایت شاذ هم دارد. لکن آن قدر زیاد نیست که بخواهیم به کتاب خدشه وارد بکنیم. انصافا این هم هنوز برای ما روشن نیست.
به هر حال روایاتی که اولش صفار است، عادتا از کتاب شیخ طوسی است. عادتا. مرحوم شیخ طوسی و منفردا آورده. البته ممکن است فرض کنید مثلا صدوق هم آورده باشد، اما اسم نمیبرد؛ چون عرض کردم یک کتاب که در قم مشهور بود، ممکن است که اسم آن مصدر برده باشد.
به هر حال مرحوم شیخ طوسی منفردا از کتاب صفار نقل میکند. و چون اینها غالبا مثل صفار کتاب ایمان داشتند، احتمالا همین ایمان صفار باشد. یعنی مصدر این است. ایشان از ابراهیم بن هاشم نقل میکند. ابراهیم بن هاشم عرض کردیم در قم بوده، و معروف دیگر کسی هم بوده که برای اولین بار انتقال میراث کوفیها را به قم انجام داده است. و به هر حال بدون شک یکی از چهرههای معروفی است که در نقل میراث از عراق به قم موثر بوده است. از عراق به قم.
لکن عرض کردیم چون من نکاتی را هی تأکید میکنم، چون جایی گفته نشده، احساس خودم، خوب دقت بکنید، هیچ کسی هم ننوشته، احساس خودم این است که مرحوم ابراهیم بن هاشم شأنش فقط نقل است. تصحیح و تنقیح و پالایش نکرده است. فرض کنید مثلا کتاب فرض کنید نوفلی یا سکونی، اینجا کتاب سکونی است، کتاب سکونی، فرض کنید دو هزار تا حدیث آورده، خود کتاب را به قم آورده.
عرض کردم احساس من این هم باز جایی گفته نشده، امثال مثلا احمد اشعری، ایشان کتابها را هم ایشان هم از عراق به قم آورده، لکن ایشان ظاهرا پالایش کرده است. این دو تا را با همدیگر فرق بگذارید. عرض کردم چون گفته نشده، به نظر ما این موثر است در شناخت میراثها این خیلی موثر است.
س: یعنی قدرت تحلیل نداشته؟
ج: حالا یا قدرت نداشته یا نمیخواسته بکند. سر این که ابراهیم بن هاشم خیلی ذکر نشده خیلی با عظمت در حقیقت به همین بر میگردد. ایشان مثل همین چاپخانهها، مثلا یک چاپخانهای است که چاپ کرده، نسخه ابراهیم بن هاشم مثل چاپ است. این را عرض کردم چند بار چون میگویم بعضیها میگویند از کجا میگویید؟ این را هیچ کس نگفته، نه از مشایخ هم نشنیدیم، از کسی هم نشنیدیم، مشایخ و غیر مشایخ، لذا تعبیر به احساس میکنیم. برخوردی را که ما میبینیم این طور است، مثل احمد اشعری بررسی کرده، تنقیح کرده، یک کتاب را هم قم آورده. اما بعد که آمده تعویض کرده ممکن است کتاب مثلا پانصد تا حدیث داشته دویست تایش را اجازه داده. آن سیصد تا را بررسی کرده گیر داشته. ظاهرا ابراهیم بن هاشم این طور نباشد.
س: این که کتاب را آورده، کتاب را همین جوری آورده داده به اساتید، یا نه، خوانده، اجازه داده، ابراهیم بن هاشم یعنی
ج: ظاهر کلمه عن عنه که خوانده شده یا سماع بوده یا اجازه. یک ارتباطی دارد.
عرض کردم عدهای از اهل سنت هم داریم شاید در علمای شیعه هم بودند، عن عنه را اعم از اتصال میدانستند. این خلاف ظاهر است. در روایاتی که الان ما داریم، این هم یک نکتهای است؛ حالا چون شما پرسیدید.
مثلا ما الان در روایات ما این جوری است: عن الصفار عن ابراهیم بن هاشم. گاهی میشود همین روایت جای دیگری آمده، مثلا صفار قال حدثنا ابراهیم بن هاشم. اینها هم بد نیست جمع بخواهید بکنید دفترچهای. مواردی را که الان در کتابهای معروف مثل کافی تعبیر به عن عنه شده، اما همین حدیث را جای دیگر میبینیم میگوید حدثنا. لذا احتمال بسیار قوی دارد که این عن عنهها در اصل حدثنا بوده است. حالا چون یعنی به عبارت اخری ما به جای حدثنا میگوییم اتصال؛ چون ممکن است به نحو قرائت باشد، به نحو تحدیث باشد، به نحو اجازه باشد، انحاء، ما برداشتیم کلمه اتصال را برای همین گذاشتیم. گفتیم عن عنة کما هو مشهور بین اهل سنت، چون این بحث را سنیها دارند مفصل در درایة الحدیث. ما نداریم به این تفصیل. العن عنة تساوق الاتصال. البتهای عدهای هم بودند که عن عنه را اعم از اتصال، در وجاده هم میگفتند، میگفتند عن فلان، نمیخواهد حتما اتصال باشد. خلاف ظاهر است.
پس و عرض کردیم کرارا و مرارا و تکرارا که مرحوم ابراهیم بن هاشم کتاب سکونی را در قم پخش کرد. پسرش نقل کرده، صفوان نقل کرده، محمدبن احمد، عدهای از قمیها، اصلا کتاب از زمان ابراهیم بن هاشم مشهور شد. مثلا از قبل از ابراهیم بن هاشم همه تقریبا حالت انفرادی دارد. از ابراهیم بن هاشم به بعد زیاد آمده.
این هم واضح است دیگر، پس یک نسخهای است از کتاب سکونی. البته مرحوم کلینی نقل نکرده. نه اینکه کلینی از صفار فقط. ممکن است اصلا کلینی در روایت علی بن ابراهیم احتیاج ندیده نقل نکرده. عن جعفر عن ابیه عن آبائه عن علی(ع) قال قال رسول الله(ص). من کرارا عرض کردم ما الان روایت سکونی که داریم، کم و زیاد دارد. این متن کامل روایت سکونی است. این متنی که خواندم این متن کامل است.
دارد مثلا عن جعفر قال قال رسول الله(ص)؛ عن جعفر عن ابیه قال، عن جعفر عن علی، داریم که افتاده. متن کامل این است، همین که اینجا آمده، همین که صفار نقل کرده است. یعنی کتاب سکونی در اصل این طور بوده: عن جعفر بن محمد عن ابیه، ندارد عن جده، عن آبائه عن علی(ع)، اینجا که عن علی(ع) آمده، بعضی روایاتش قال، یک قال داشته یعنی قال علی(ع). بعضیهایش داشته قال قال، دو تا قال داشته یعنی قال رسول الله(ص). پس اگر دو تا قال بوده رسول الله(ص)، یکی بوده یعنی علی(ع). کتاب سکونی ترکیب اصلیاش این جوری است. این که اینجا الان آمده، این ترکیب درست کتاب است.
اگر شکلهای دیگر هست تلخیص شده، کم و زیاد شده، حذف شده است. عن جعفر بن محمد عن ابیه عن آبائه که این عن آبائه مثلا عن السجاد(ع) عن الحسین(ع) عن علی(ع). در کتاب مسند زید این جور آمده: زید عن ابیه السجاد(ع) عن ابیه الحسین(ع) عن علی(ع). اما در کتاب سکونی ظاهرا شواهد این طور است. عن جعفر، عن ابیه عن آبائه عن علی(ع).
این نکاتی را که عرض میکنم این در سابق خیلیها در مسائل حدیثی تمام این ظرافتها را به کار میبردند. حالا تسامحاتی پیش آمده است.
قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله احلف بالله کاذبا و نجیء اخاک من القتل؛ پس این روایت کتاب سکونی است. نسخهاش هم همان نسخه قمیهاست، نسخه ابراهیم بن هاشم است. چون نسخ دیگر هم دارد کتاب سکونی. نسخه ابراهیم بن هاشم است. نسخهای است که در قم به آن اعتماد کردند. البته فکر میکنم مرحوم کلینی هم نقل نکرده احتیاج نبوده.
دارد و رواه الصدوق مرسلا عن علی(ع). عرض کردم مرسل نیست. این کتاب چون کتاب سکونی در قم معروف بوده، وقتی صدوق میگفته قال علی(ع) قال رسول الله(ص) خود قمیها میفهمیدند این کتاب سکونی است. آن جو علمی این بوده است. الان ما خیال میکنیم مرسل است. مرسل نیست. دقت کردید؟ به خاطر …
البته چون کتاب صفار هم در اختیار مرحوم کتب صفار توسط شاگرد ایشان ابن الولید و استاد صدوق به صدوق رسیده، احتمال هم دارد ایشان از کتاب صفار نقل کرده. لکن احتمال قویترش این است که مستقیم از خود کتاب سکونی است.
اصولا ما توضیح دادیم، این کتاب با این که تألیفش در کوفه بوده، مهمترین راهی را که اصحاب به آن داشتند، همین راه قم است. یعنی نجاشی هم وقتی میخواهد طریقش را به کتاب سکونی بگوید، از بغداد به کوفه نمیرود. از بغداد میآید به قم، از قم میرود به کوفه. به قم هم که میآید توسط همین ابراهیم بن هاشم است. نسخه ابراهیم بن هاشم.
و شواهد بسیار فراوانی وجود دارد که این نسخه ابراهیم بن هاشم مشهورترین نسخه کتاب سکونی بوده، حتی برای بغدادیها، برای بعدیها.
قال احلف بالله کاذبا و نجیء اخاک من القتل؛ البته الان شاهد نداریم. من فکر میکنم شاید در سنیها باشد، اما عن علی نیست. شاید مثلا کس دیگری باشد.
س: جعفریات هم دارد
ج: دارد.
میخواستم بگویم که ایشان گفتند. عرض کردیم شواهد ما کاملا فراوان است که جعفریات همان کتاب سکونی است. لکن نسخهای است که توسط پسر موسی بن جعفر به نام اسماعیل بن موسی، حضرت اسماعیل پسر حضرت، به مصر رفته است و پسر ایشان موسی پسر اسماعیل از ایشان نقل کرده که توسط محمد بن محمد بن اشعث تثبیت شده در کتابش. این همان کتاب سکونی است.
البته علمای ما یک چیز دیگر نوشتند که مثلا امام صادق(ع) فرموده در مجلس سکونی هم بوده، امام موسی بن جعفر(ع) بوده، اینها ظاهرا اوهام باشد، واقعیت ندارد.
س: نسخهای که در قم مشهور شده همین است؟ همین نسخهای است که در قم مشهور شده؟
ج: این همان نسخه مشهور است. شیخ در اختیارش نبوده است. و این هم تعجب آور است. اصولا ما عرض کردیم شواهد ما نشان میدهد مرحوم شیخ کتابخانه کوچکی داشته. کتابخانه معروفی هم نداشته است.
س: ابراهیم بن هاشم که این را نشر میداد به نام جعفریات بود؟
ج: نخیر به نام کتاب سکونی.
آن جعفریات بعد از این، حدود سالهای 310، 314 به بغداد رسید، بغدادیها به آن توجه نکردند. نسخه بعد هم رسید. اصولا بغدادیها به جعفریات توجه نکردند. نجاشی هم دارد، شیخ هم دارد طریق به جعفریات.
به ذهن من چون آقایان متحیرند چرا مثلا این آقایان عمل نکردند. سرش این بود که جعفریات وقتی به بغداد رسید دیدند همین کتاب سکونی است. جعفریات را در حدود سالهای 310، خود مولفش 350 وفاتش است. ایشان در مصر نقل میکند، در زمان حکومت اسماعیلیها. در زمان حکومت نقل میکند. و از سنیها هم ابن عدی در همین صاحب کامل فی الضعفاء خودش رفته پیش ابن اشعث. ایشان هم گرفته کتاب را دیده. ابن اشعث هم ابن عدی هم قبول نمیکند، میگوید شبهه دارد این کتاب، قبول نمیکند. ایشان از سنیها.
از شیعه هم حدود 310 ـ 314 به بغداد، دو نسخه به بغداد، چون شرحش را سابقا عرض کردم و جایی گفته نشده، این کتاب عرض کردم بین بغدادیها جا نیفتاد. یعنی حتی مثل کلینی که هیچی، حتی مثل شیخ طوسی هم از آن نقل نکرد. سرش هم این بود دیدند همان کتاب سکونی است، بیخود چرا نقل بکنند! همان حرفهای سکونی است.
فقط فرقش با سکونی این بود، سکونی مقدار زیادی از روایاتش را که مطابق با فتاوای اصحاب یا روایات اصحاب نبود، مقدار زیادیاش را حذف کردند، جعفریات همان را هم داشت. همان حذفیات را داشت. لذا به آن اعتنا نکردند.
برای بار دوم جعفریات توسط سید فضل الله راوندی که در همین کاشان بود، پخش شد. که ایشان همان نسخه اهل سنت، یک نسخه اهل سنت داشتند. نسخه رویانی که مال اهل سنت است. همان نسخه را ایشان پخش کرد. آن هم جا نیفتاد. ایشان قبل از علامه است. قبل از ابن طاووس. به اسم نوادر چاپ شده، آن هم جا نیفتاد.
پس اولین بار در بغداد بود، جا نیفتاد. دومین بار در کاشان بود باز هم جا نیفتاد. سومین بار یک نسخهای است از هند آوردند که آقای نوری از او نقل میکند، حاجی نوری. این را آقای بروجردی چاپ کردند، جا افتاد. این یکی دیگر دفعه سوم جا افتاد. این دیگر اسم جعفریات الان برده میشود.
پس این تاریخ اجمالی این کتاب. در حقیقت به نظر ما این همان کتاب سکونی است. و احتمالا ریشههای دیگر هم اضافه بر آن دارد که حالا جایش اینجا نیست.
پس این هم راجع به کتاب …
اما خود ما به طور کلی روی کتاب سکونی کلا اشکال داریم. عرض کردم
س: چطور جا افتاد این آخری؟
ج: دستشان کم بود دیگر، هر چه باب علم منسد شد به قول مرحوم محقق قمی هی به ظن مراجعه کردند. انسداد باب علم و علمی. هی دیدند احتیاج دارد خب برایشان پیدا کرده، روایتی پیدا کرده، بعضی جاها هم خب خوب بود، به دردشان میخورد.
عرض کنم که روایت شماره 5 باز مرحوم شیخ طوسی عنه، عنه بر میگردد ضمیر عنه، بعضی آقایان به شیخ طوسی برگرداندند. عنه بر میگردد به صفار. این که واو آورده، همین که میگوید واو و عنه؛ همین که میگوید و عنه، و یعنی شیخ طوسی، یعنی محمد، این روش صاحب وسائل است.
عنه صفار عن احمد بن محمد، ایشان استاد صفار احمد بن محمد اشعری از اجلاء طایفه و از بزرگان طایفه. عن الحسن بن علی بن نعمان، البته صفار و احمد هر دو قمی هستند. احمد به کوفه رفته. توسط احمد این حدیث از کوفه به قم آمده.
حسن بن علی بن نعمان، از بزرگان اصحاب ما جلیل القدر در کوفه بوده، عن العیسی بن محمد عن الحسن بن قره عن مسعده؛ این دو تا را کلا نمیشناسیم. این دو نفری که در وسط هستند، عیسی بن محمد و حسن بن قره. فکر میکنم احتمال میدهم خرابی در نسخه صفار بوده. آن نکتهای را که اول بحث گفتم خوب دقت بکنید.
عرض کردم بزرگان ما دیگر از نسخه صفار کم نقل کردند. ما هم که خبر ثقه را حجت نمیدانیم. باید به شواهد. اگر کافی نقل کرده بود شاید مثلا نقلش فرق میکرد. چون احمد فوق العاده جلیل القدر است. حسن بن علی بن نعمان هم همین طور. احتمال میدهم سقط و خرابی از نسخه صفار باشد. ولو نجاشی میگوید که کتب صفار، خوب دقت کنید مطالبی که من گفتم همهاش با ظرافت بود. نجاشی کتب صفار را هم تعریف میکند.
به هر حال
س: قلیل السقط
ج: هان، قلیل السقط. احسنتم.
عن العیسی بن محمد، دیگر اگر بخواهیم همه اینها را بگوییم طول میکشد. فقط من یک کلیتی میگویم که آقایان که اهل مراجعه هستند، خیلی ظرافت کار بزرگان سابق ما برایشان روشن بشود.
عن العیسی بن محمد، ایشان را کلا نمیشناسیم. مثلا ممکن بوده که عن العیس عن محمد بن الحسن، مثلا این طوری باشد. وقتی میگوییم کلا نمیشناسیم، خوب دقت بکنید، این یک اصطلاح بنده هست، کس دیگری هم ندیدم. اسم این را گذاشتم مجهول مطلق. مجهول مطلق کسانی که حتی ضبط اسم را هم نمیدانیم. مثلا ممکن است این عن العیس بوده. عیس یعنی عیسی بن قاسم. عیسی بن قاسم از اجلاء طایفه است.
عن محمد بن حسن مثلا، این که میگوید عیسی بن محمد، یعنی وقتی میگوییم مجهول مطلق، نمیدانم اصطلاح من روشن شد؟ یعنی ما احتمال میدهیم چنین شخصی در خارج وجود ندارد، موهوم باشد. شخصی به نام عیسی بن محمد نبوده اصلا کلا. به این اسم نبوده. یعنی احتمال میدهیم در نسخه خلل پیدا شده است. خوب دقت بکنید. این غیر از آن مجهولی است که آقایان میگویند. این اصطلاح بنده است مجهول مطلق. این دو تا اسم مجهول مطلق هستند در کتب اربعه هم غیر از اینجا، جایی اسم اینها نیامده. عیسی بن محمد و حسن بن قره. در غیر از، در کتب اربعه غیر از این، در غیر کتب اربعه خبر نداریم.
عن العیسی بن محمد، عن حسن بن قره، علی ای حال حالا قُره را هم من میگویم. شاید مثلا قَرَه بوده، نمیدانم حالا اگر وجود خارجی داشته باشد. اصلا ممکن است وجود خارجی نداشته باشد که حالا ما بحث بکنیم. گفتیم یک دفعه آن شوخی را نقل کردیم، یک واعظی روی منبر از این قصاصها گفت آن گرگی که حضرت یوسف(ع) را خورد اسمش دردائیل بود. یکی گفت آقا نخورده بود گرگ، قرآن میگوید دروغ است. گفت خیلی خب آن گرگی که نخورده بود اسمش دردائیل بود. آن گرگی که نخورده بود اسمش دردائیل بود.
حالا این که حسن بن قُره است، قَره است، من چه میفهمم، چون احتمالا وجود خارجی ندارد که حالا بگوییم اسمش چیست مثلا.
به هر حال این دو تا اسم را ما مجهول مطلق میدانیم که احتمال هم میدهیم مشکل سر نسخه خود مرحوم صفار باشد. احتمال میدهیم؛ چون احمد و حسن بن علی را بعید میدانیم.
به هر حال عن مسعده، این مسعده را هم درست تشخیص نمیدهیم. عرض کردیم ما چهار تا مسعده مرحوم شیخ و نجاشی، چهار تا مسعده، شیخ، نجاشی ظاهرا سه تا آورده. چهار تا مسعده را شیخ پشت سر هم آورده. کل آنها محل تأمل است. نجاشی یکی دو تایش را توثیق کرده بقیه را سکوت کرده، شیخ هم کلا سکوت کرده است.
علی ای حال چون در بحث یک بحثی به مناسبت مسعده اخیرا داشتیم، اولا ما احتمال دادیم یکی باشد. دوم اینکه اصولا معلومات ما از این شخص حالا یکی است، دو تاست، سه تاست، چهار تاست، شیخ چهار تا، نجاشی هم حدود چهار تا آورده، خیلی ضعیف است. چون ایشان اهل بصره بوده، راه درست و درمانی هم به ایشان نداریم. یک شخصی است که ثقه هست، اما از احوالات علمی او خبر نداریم. و تفصیل فی محله.
به هرحال این مسعده یکی از آن چهار تاست، کس دیگری است، اینها را هم الان نمیتوانیم تشخیص بدهیم.
عن ابی عبدالله علیه السلام قال ما آمن بالله من وفا لهم بیمینه؛ البته این طبعا روایت تقطیع شده. احتمالا مثلا صدرش بوده که ما رد میشویم بر این گمرکها و دروغ میخوریم. برای مثلا برای دستگاه دولتی و برای طاغوتهایی که حالا بنی امیه بوده، بنی عباس؛ چون حضرت ابی عبدالله(ع) یک مقداری هم بنی امیه را درک کردند. زمان بنی امیه بوده یا بنی عباس، ایشان میفرمایند ما آمن بالله من وفا لهم بیمینه؛ اگر قسمی خورد وفا بکند، این ایمان به خدا؛ چون یمین، یمین الهی نیست. اینها فاسد هستند، نمیشود انسان برای عمل فاسد یمین. چون من سابقا توضیح دادم کرارا، خود واو که برای قسم است، چون واو در لغت عرب برای جمع کردن است، برای اتصال است. باء اصل باء هم برای قسم است، باء برای الصاق در لغت. این است که انسان این عمل را به خدا جمع میکند، به خدا ملصق میکند، به خدا میچسباند. بالله مثلا اخوه، کأنما قیام را اتصال به خدا میدهد. این منشأ میشود.
آن وقت اگر بنا شد که عمل اینها محرم باشد، در عمل محرم اتصال به خدا درست نیست، الصاق به خدا درست نیست. دقت کردید؟ ما آمن بالله، ما آمن بالله، یعنی در حقیقت این عمل وقتی حرام است، مثلا برود فرض کنید پیش دستگاه طاغوت مثلا قسم بخورد فلان کار انجام بدهد. این عمل به خدا اتصال ندارد، این عمل به خدا جمع نشده. ما آمن بالله مراد این است.
عرض کنم که روایت شماره 6؛ این روایت در کتاب به اصطلاح مرحوم شیخ صدوق، محمد بن علی بن الحسین، البته فعلا منفردا. باسناده عن ابن بکیر؛ اگر آقایان کتاب دستگاه هست، این جلد چهار فقیه، عبدالله بن بکیر طریق، در ذهن من الان خوب است مشکل ندارد. حالا برای تأکید. اگر کسی از آقایان نگاه کردند بخوانند.
باسناده عن ابن بکیر عن زراره؛ عرض کردیم عبدالله بن بکیر از بزرگان است لکن فطحی است و زراره عموی ایشان میشود. ایشان پسر برادر زراره است.
قال قلت لابی جعفر علیه السلام این مطلب یک مطلبی است که اجمالا در روایات ما بوده. حالا بعد یک توضیحی را عرض میکنم.
نمر بالمال علی العشار، عشار عرض کردم کسی که عشر میگیرد، یک دهم مالیات یک دهمی. عرض کردم مالیات یک دهم در اسلام بود، پیغمبر(ص) آن را برداشتند. بعد زکات به جای آن قرار دادند. و عرض کردیم در زمان عمر، عمر مالیات یک دهم را در تجارت خارجی قرار داد. کسی از حجاز میرفت عراق، از او یک دهم در راه میگرفتند.
نمر بالمال علی العشار، خب زراره هم اهل کوفه بوده، میآمدند به مدینه، از عراق به حجاز. در راه از اینها میگرفتند.
فیطلبون منا ان نحلف لهم؛ از ما میخواهند قسم بخوریم. عرض کردیم این اصطلاح قسم در اینجا، اصطلاح ما قسم یعنی بالله و والله اما در اینجا مراد این است که میگفتند زوجتی طالق، یا نسائی طوالق؛ گاهی این طوری میگفتند. و عبیدی و امائی احرار یا حرائر، و اموالی کلها صدقه ان کان عندی مال؛ این هم اصطلاحا حلف میگفتند. حلف به طلاق و عتاق و صدقه. یعنی طلاق زنهایش، آزاد شدن بردگانش، عتاق بردگانش و صدقه اموالش. هر چه مال دارم فی سبیل الله صدقه باشد. این هم اصطلاحا حلف میگویند.
و یخلون سبیلنا، ما را رها میکنند. حالا ما هم میخواهیم اموالمان را از دست این ظلمه نگه داریم. و لا یرضون منا الا بذلک؛ فقط این راه دارد. قال علیه السلام فاحلف لهم؛ قسم بخور فهو احلی من التمر و الزبد، زبد یعنی کره. از تمر و به قول ماها حالا میگوییم سرشیر، زبد که البته به معنای کره است. از آن بهتر است.
این روایت را چون عرض کردم در کتابی است که به نام نوادر، بعد ایشان چون از آنجا نقل میکند آنجا یک توضیحی میدهم. مرحوم در کتابی است که مرحوم صاحب وسائل در اختیارش بوده به نام نوادر احمد. آنجا هم آمده است. در آنجا این جور است: عن فضاله عن حسن بن علی بن فضال، البته احمد اشعری اگر کتاب مال احمد اشعری باشد، احمد اشعری از ابن فضال پدر نقل میکند. حسن بن علی بن فضال، ابن فضال پدر است.
س: طریق صدوق هم همین است در مشیخه
ج: بله. بخوان از اولش
س: بیان الطریق عبدالله بن بکیر، و ما کان فیه عن عبدالله بن بکیر فقد رویته عن ابیه رضی الله عنه عن عبدالله بن جعفر حمیری
ج: از مشایخ چیز است ایشان از طریق حمیری آورده
س: عن احمد بن محمد بن عیسی
ج: همان نسخه احمد است عرض کردم
س: عن حسن بن علی بن فضال
ج: نسخه بسیار خوبی است. این نسخه جزو نسخ بسیار خوبی است. هم تاریخش روشن است و هم نسخهای است کاملا صحیح. نسخهای است که مرحوم احمد اشعری به عراق رفته، مستقیما از ابن فضال گرفته و قم آورده. قم هم مرحوم حمیری، عدهای از مشایخ قم از احمد این نسخه را گرفتند. یکی هم حمیری است. که از اجلاء اصحاب است جدا. لذا نسخه به لحاظ یعنی این طریق به لحاظ اجلاء اصلا همهاش اجلاء اصحاب هستند الا اینکه ابن فضال پدر و ابن بکیر فطحی هستند. و الا نسخه کاملا صحیح است. نسخه صحیحی است بلکه از نسخ بسیار خوب کتار ابن فضال در قم همین است. چون نسخ دیگر از ابن فضال در قم داریم. این جزو بهترین نسخ کتاب ابن فضال در قم است.
و مرحوم صدوق هم به این نسخه اعتماد کرده است. 27:27
البته در کتاب احمد بن محمد در نوادر هم آمده. عرض کردیم این کتاب هم احتمال دادیم این کتابی که به اسم نوادر بوده، این هم مال صدوق باشد. حالا چون بعد میآید بعد توضیح میدهیم.
قال و قال ابا عبدالله علیه السلام التقیة فی کل ضرورة و صاحبها اعلم بها حین تنزل به؛ این التقیة فی کل ضرورة و صاحبها اعلم، این در نوادر احمد هم آمده است. صدوق در کتابش مرسلا آورده، در کتابی هم که منسوب است، ببینید شماره 15 همین باب، اگر این کتاب وسائل نزدتان هست، شماره 15 این باب 12، قال و قال ابو عبدالله(ع)، این قال ابو عبدالله(ص) از کتاب نوادر است.
ببینید شماره 14، شماره 14 هم شبیه همین شماره 6 است. در شماره 6 از کتاب ابن فضال عرض کردیم قلت نمر علی هولاء، شماره 14 را نگاه کنید، احمد بن محمد بن عیسی فی نوادره عن ابن فضال و فضاله، این فضاله غلط است. باید باشد عن ابن فضال، نه درست است، و فضاله، درست است اشتباه کردم. عن ابن بکیر عن زراره عن ابی جعفر. ببینید در این نسخه نوادر این جوری است: قال قلت له انا نمر علی هولاء القوم فیستحلفونا علی اموالنا و قد ادینا زکاتها، فقال یا زراره اذا خفت فاحلف لهم ما شئت؛ هر جور میخواهند قسم بخور. اینجا دارد اذا خفت. اگر ترسیدی. آنجا نداشت این اذا خفت را.
قلت جعلت فداک بالطلاق و العتاق، الان به شما عرض کردم حلف دو معنا دارد. باطلاق و العتاق، قال بما شاءوا، هر چه میخواهند قسم بخور. یا به خدا قسم بخور یا به طلاق و عتاق. این در کتاب احمد هم آمده. این در کتاب صدوق نیامده الان. این متن با آن متن کمی فرق میکند بیش از یک کمی.
و باز دارد شماره 15 و قال ابو عبدالله التقیة فی کل ضرورة و صاحبها اعلم بها حین تنزل به؛ صدوق هم اینجا این را آورده. البته صدوق اگر دقت بکنید عنوان ضرورت آورده است. لذا بعد انشاء الله در بحث فقه چون بعد بر میگردیم به مکاسب، فعلا بحث حدیث هستیم. مکاسب، مرحوم شیخ این احتمال را داده که وقتی انسان میتواند قسم دروغ بخورد که ضرورت باشد. اگر ضرورت نباشد نه. و لذا اگر امکان توریه هست، قسم نخورد. شیخ بین این دو طائفه فرق دیده. یک طایفهای که میگوید شما اگر از شماخواستند قسم بخورید؛ یک طایفهای که قید ضرورت دارد. از همین جا الان احادیثش را بگوییم.
آن وقت شیخ میگوید مفاد این روایات این است که اگر ضرورت نبود، خوب دقت کنید، دیگر دروغ نگوید. این ضرورت نبود یعنی توریه ممکن باشد. شیخ این جور فهمیده است.
البته این روایت در بحث قسم نیست، این در بحث تقیه است. شیخ این را حالا البته شیخ به این روایت تمسک نکرده است. تا اینجا ما دو تا روایت داریم که احتمالا توش عنوان تقیه باشد. یکی عنوان همین روایت فی کل ضرورة؛ یکی حدیثی که دیروز خواندیم که الان میخوانیم، شماره 16، آنجا دارد کل ما خاف المومن علی نفسه فیه ضرورة فله فیه التقیه؛ اینجا هم ضرورت دارد.
البته شیخ این حدیث را دیده، این حدیث چون در کتاب وسائل بوده شیخ دیده است. پس یکی آن روایت که در دو کتاب آمده؛ نوادر و کتاب صدوق مرسلا. یکی این روایت. لکن دیروز برای شما روشن شد، این روایتی که در ذیلش کل ما خاف المومن علی نفسه فیه ضرورة، عرض کردیم این مطلب در کتاب دعائم الاسلام آمده. عن ابی جعفر(ع) امامش یکی است، سند ننوشته. لکن در دعائم الاسلام این طور دارد: و فی کل شیء خاف المومن علی نفسه فیه ضرر، ضروره ندارد.
س: تصحیف شده
ج: حالا دیگر یکی شده دیگر حالا یا این یا آن
آن وقت فرق بین لا ضرر با ضرورت خیلی زیاد است.
س: ضرورت در روایت همان ضرر است
ج: نه غیر از آن، نه ضرر که غیر از ضرورت است.
س: محل افتراق کجاست؟
ج: ضرر یا ضروره. یعنی آیا امام(ع) تمسک کردند به حدیث رفع عن امتی مسته الیه مثلا، یا تمسک کردند به حدیث لا ضرر و لاضرار. دو تا عنوان است. ضرورت غیر از ضرار است.
س: چرا یعنی باید تمسک کرده باشند به یکی از آن دو حدیث؟
ج: چون باید قاعده کلی را جاری کرد، سنت را میخواهیم درست کنیم.
کل ما خاف، خب معلوم است ما هم که جزو همان قواعد کلی صحبت میکنیم. مضافا که ما عرض کردیم حدیث لا ضرر و لا ضرار شهرتش و خیلی هم اشتهار دارد، مخصوصا از قرن دوم، این چون توضیحاتش در لا ضرر خواست خودمان مفصل شرح دادیم، که این چه وضعی دارد حدیث لا ضرر و لا ضرار، بزرگان حدیث اهل سنت نیاوردند. اشتباه نشود. بخاری نیاورده، مسلم نیاورده، اینها نیاوردند، قبول نکردند.
تقریبا جزو بزرگان اهل سنت که آورده در کتاب موطع مالک است. کتب صحاح ست ندارند. غیر از، حالا موطع مالک را جزو صحاح بدانیم یا ندانیم.
غرض اینکه لا ضرر و لاضرار، بله در کتب اهل سنت شاید بعضی از کتابهای آنها نقل کردند، لا ضرر و لا ضروره هم داریم.
س: ضرر اعم از ضرورت است
ج: بله لا ضرر و لا ضروره
پس یکی داریم لا ضرر و لا ضرار که خیلی مشهور است و همین هم درست است. یکی لا ضرر و لا اضرار، این هم ما داریم. آنها هم دارند لا ضرر و لا اضرار. لاضرر و لا ضروره هم داریم. این سه تا. یک در بعضی از کتب لغت دارد یقال لا ضرر و لا ضاروره. البته یقال معلوم میشود یک مثل عرفی بوده است. این یک مثل عرفی بوده. آن وقت خوب دقت کنید من در خلال بحث ما بینهما عرض کردیم. این را ضرر و لا ضرار اگر عرفی باشد یک معنا دارد، وقتی در لسان مشرع میرود معنایش عوض میشود. قرائن سیاقیه به آن اضافه میشود. خوب دقت بکنید.
اگر لا ضرر و لاضرار، ضاروره، حالا اگر فرض کنید لا ضرر و لا ضرار احتمال دارد کلام عرفی بوده پیغمبر(ص) هم در شرع تطبیقش فرمودند. لکن نمیدانم صحاح است یا قاموس، یکی از این کتب اهل لغت، نقل کرده یقال لا ضرر و لا ضاروره، که احتمالا ضروره هم ضاروره بوده، این هم احتمال هست.
پس بعید هم نیست مثل عرفی این بوده: لاضرر و لا ضاروره. بعد در لسان رسول الله(ص) شده لا ضرر و لا ضرار. اضرار به نظرم بعدها درست کردند. اضرار به قول ماها عجمانی است، عربی نیست. عربیاش همان ضرار است. ضرارا، در قرآن هم دارد ضرارا. عربیاش باب مفاعله درست است.
س: ضاروره چیست؟
ج: ضاروره احتمال دارد همین اضرار باشد احتمال چیز دیگری هم دارد.
علی ای حال به هر حال دقت بکنید، پس نه من میخواهم دقت بکنید، چون شیخ آمده تعارض گرفته، و یک راه حلی را مطرح کرده، استاد راه حل دیگری مطرح کرده، روشن شد؟ اول ببینیم دلیل داریم بعد بیافتیم روی راه حلها.
پس تا اینجا ما ضروره را دو جا دیدیم. یکی در کلام صدوق التقیة فی کل ضرورة؛
س: صحاح هم دارد
ج: صحاح هم دارد؟ میگویم یکی از این کتابها من دیدم
س: لا ضرر علیک و لا ضارورة و لا تضر
سس: لا ضروره باب مفاعله میشود اینجا؟
ج: ضروره نه، ضرار باب مفاعله است.
دقت فرمودید آقا؟ این را خوب دقت کنید. پس یک در یک روایتی است که این روایت هم در کتاب معمر بن یحیی است، در کتاب نوادر است. در این کتاب هم در بحث عشار آورده است. و کل ما خاف المومن علی نفسه فیه ضرورة؛ یکی هم در همین نوادر آمده و در کتاب صدوق آمده، این طور: التقیة فی کل ضرورة؛ البته این ربطی به ما نحن فیه ندارد. شیخ هم به این تمسک نکرده. این دو تا. آن روایت معمر بن یحیی یعنی از جعفر، با همان متن در کتاب دعائم آمده؛ کل ما خاف المومن علی نفسه فیه ضرر؛ چون قاعده لا ضرر شهرتش از قاعده حدیث اضطرار بیشتر است.
این چند تا شد؟ آن یکی که محل اشکال شد، آن یکی دیگر هم ربطش به ما نحن فیه. خوب دقت کنید. در شماره 18، چون نرسیدیم حالا من امروز دیگر گفتم چون دیگر الفاظ ضرورت را میگوییم. از سماعه هست. عن سماعه عن ابی عبدالله قال اذا حلف الرجل تقیة لم یضره الی هو اکره و اضطر الیه؛ این حدیث توش اضطرار دارد در حلف تقیة. قال لیس شیء مما حرم الله الا و قد احله لمن اضطر الیه؛ این شماره 18 کتاب وسائل. همین باب 18. این را هم از نوادر نقل کرده است. این حدیث فعلا در مصادر ما، مصادر معروف ما نیست.
پس آن حدیثی که توش اضطرار است روشن شد مشکل دارد. کلا مشکل دارد. کل احادیثی که توش اضطرار دارد مشکل دارد.
س: موید ضرورت که میشود؟
ج: خب، ضرورت آن تقیه است معلوم نیست در ما نحن فیه کذب باشد. تقیه غیر از کذب است خب.
ما الان کلاممان سر کذب است خب. ایشان میخواهد بگوید در بعضی از روایات دارد که کذب وقتی جایز است که ضرورت باشد. خب شما اگر توریه دارید، دیگر ضرورت نمیشود، اضطرار نمیشود.
س: از کجا معلوم شامل این توریه باشد این ضرورت؟ دلالت عرفی میگوید کل ما خاف المومن
ج: علی نفس چون صدرش
س: میگوید از آن چیزی که میترسد
ج: نه چون صدرش دارد ان نمر بها علی هولاء العشار یا عُشار مثلا. دقت کردید؟
این روشن شد برایتان؟ البته من نمیخواستم الان بگویم، گذاشته بودیم در بحث مکاسب در خود عبارت شیخ.
پس خوب دقت بکنید. شیخ آمده نسبت سنجی کرده، آقای خویی نسبت سنجی کردند. اول من همیشه میگویم اول اصل مطلب ثابت بشود، بعد دنبال. کل ادلهای که ما داریم در این باب، همهاش میگوید این عشار از ما میخواهد قسم بخورید، میگوید دروغ قسم بخورد. نجیء بالله کاذبا، و احلف بالله کاذبا و نجی اخاک. این عناوین هست. شیخ میگوید در بعضی از روایات عنوان ضرورت است. و لذا چون عنوان ضرورت است، اگر توریه ممکن بود، ضرورت صدق نمیکند. روشن شد؟
پس اگر توریه ممکن بود، اولا توریه بعد قسم دروغ بخورد. حالا ما آمدیم چه کار کردیم؟ در عین خواندن روایت این نکته فنی را هم برایتان روشن کردیم. کلمه ضرورت یا کلمه اضطرار در اضطرار در همین روایت سماعه آمده که منحصرا در نوادر احمد است.
عرض کردم نوادر احمد در قرن دهم و یازدهم دست اصحاب ما رسیده. دهم، یازدهم بلکه معذرت میخواهم. مرحوم صاحب وسائل نسخهای که دارد میگوید تاریخش 1070 بوده است. ایشان 1078 استنساخ کرده است. این در قرن یازدهم دست اصحاب رسیده است. این روایت سماعه را جایی نداریم.
روایت معمر بن یحیی آنجا هم دارد ضروره، لکن همین روایت در این کتاب، آن هم در نوادر است. آن هم جایی نداریم. لکن در دعائم داریم که دعائم هم باز دست اصحاب نبوده است. آنجا به جای ضروره، ضرر دارد. این دو تا.
سوم هم التقیة فی کل ضروره، این مال صدوق. این روایت الان مرسلا در صدوق هست و مرسلا در نوادر. این هم توش تقیه است نه حلف کاذبا. روشن شد؟ پس قبل از اینکه برسیم به جمع بین طائفتین که مرحوم شیخ متعرض شدند، اول ببینیم اصلا طائفه دوم داریم یا نداریم که بعد برسیم به جمع بین طائفتین.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین