خارج فقه (جلسه22) سهشنبه 1393/08/20
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد که بحث دیگری را که مرحوم سید قدس الله مرحوم شیخ قدس الله سره متعرض شد، راجع به این است که آیا مبالغه کذب هست یا نه؟
و عرض کردیم مرحوم شیخ فرمودند که مبالغه کذب نیست. عبارت شیخ را خواندیم. یک توضیحی خیلی مختصری اینجا، از کلمات مرحوم استاد چون بعد بنای ما هست، ایشان نمیدانم حالا من عبارت ایشان را چون درست نفهمیدم میخوانم. در این جلد یک، صفحه 394؛ اقول اذا کانت المبالغه بالزیادة علی الواقع کانت کذبا حقیقة کما اذا اعطی زیدا درهما فیقول اعطیته عشرة دراهم؛ ایشان ظاهر عبارتش این است که مبالغه را حقیقتا کذب میداند.
بعد ایشان بعد از سه چهار سطر میگوید: نعم لو قامت قرینة خارجیة علی ارادة الواقع و کون استعمال اللفظ فی لاجل المبالغه فقط لما کان کذبا؛ مراد شیخ همین دومی است. این که ایشان فرمودند کان کذبا حقیقة، این مراد شیخ نیست، مراد همین دومی است که میگویم چهار پنج سطر فاصله است، نمیفهمم حالا بعید است ایشان مطلب برایشان مشتبه شده باشد.
به هر حال این یک نکتهای که ایشان فرمودند؛ چون میخواهیم وارد بحث توریه بشویم. بعد هم ایشان فرمودند: و الوجه فی خروج المبالغه باقسامها عن الکذب هو ان المتکلم انما قصد الاخبار عن لب الواقع فقط الا انه بالغ فی کیفیة الاداء، فتخرج عن الکذب موضوعا، نعم اذا انتفی ما هو ملاک المبالغه من وجه الشبه و نحوه کان الکلام کاذبا؛ خب معلوم است مراد شیخ این است که در انا باشد در مبالغه. مثلا میگوید من صد بار گفتم، خب واضح است به عدد صد نیست، حالا نه اینکه نود و نه نباشد و صد و یک هم نباشد، حتما خود عدد صد باشد. این نیست.
و اما اینکه ایشان وجه خروج مبالغه را ما عرض کردیم ظاهرا نکته اساسی آن تصرفی است که ما میکنیم. چون اینها تصورشان این است که ما باید واقع را نگاه بکنیم یا حالا نفس الامر یا خارج یا نفس الامر که هر دو از خارج است، آن وقت این چون معیار است در صدق و کذب، در مبالغه این چه جوری تصویرش بکنیم؟
تصویر ما این است که این را از ابداع نفس گرفتیم. مشکل ندارد. این میآید این صفت نفسانی را میآید این حالت را این عنوان را تصور میکند که دیروز عرض کردیم. آن وقت این در حقیقت در باب مبالغه، اخبار از همان میدهد. وقتی میگوید ماه در وجدان خودش، در ابداع نفسانی خودش، او را شبیه ماه میبیند، یا ماه میبیند اصلا نه شبیه ماه. و لذا در آنجا مطابقت و لا مطابقت هست، لکن با آن صورت ابداعی.
آن وقت این صورت ابداعی نه واقع است نه نفس الامر است که در کلماتشان آمده. نه مراد استعمالی است، نه اعتقاد است، هیچ کدام از اینهایی که گفتند تا حالا نیست. این یک صورت ابداعی است که نفس ابداع میکند. و این مشکل ندارد، ابداع این صورت نفسانی، مثل همان مثالهایی که دیروز زدیم و مثالهایی که هست. این واقعا او را این جور میبیند. لکن این واقعیتش نه به خارج است نه به نفس الامر است، مگر نفس الامر را شامل این حالت هم بگیریم. بلکه یک نوع ابداع نفس است. این را ابداع کرده است.
و لذا عرض کردیم یک سبکی در نقاشی مثلا در قرن ما به نام کوبیسم، میگوید شما اشیاء را آن طور که میبینید تصویر کن، بکش، نه آن جور که هست، آن جور که در ذهن توست، به آن صورتی که تو میبینی، آن صورتی که میبینی، که یک مقداری کاریکاتور هم تقریبا همین طور است دیگر رسمش. این همان صورتی است که میبیند نه آن صورتی که هست.
این هم معیار در صدق و کذب قرار میگیرد، مشکل ندارد، این هم معیار صدق و کذب است. اگر تصویری که کرده، تصویر درستی است، این هم مشکلی ندارد یکی از اقسام کذب باشد.
س: حاج آقا در همه انواع مبالغات این تصویر ذهنی هست؟
ج: بله خب طبیعتا
س: مثلا آن جایی که میگوید هفتصد بار گفتم، یعنی این توی ذهنش این است که هفتصد بار گفته این مطلب را
ج: بله خب ادعا میکند یعنی یک نوع برداشتش این است که مثلا فرض کنید ده بار را میکند هفتصد بار.
بله، اگر شما واقع را ببییند، نه. بعد
س: ذهن خودش هم توش هفتصد بار حساب نمیکند، میخواستم بگویم که زیاد است مثلا
ج: خب، همین، انواع اینها به نظر ما مرجعش یکی است. استعاره همین طور است، کنایه همین طور است. آقایان بین استعاره و کنایه فرق گذاشتند. مثلا انی ارانی اعصر خمرا، این واقعا دارد خمر میبیند، و الا خب معلوم است میخواهد بگوید انی ارانی اعصر عنبا، اصلا لطف کلام از بین میرود، اگر یعنی این جور که این آقایان معنا میکنند شما معنا کنید اصلا لطف کلام از بین میرود. یعنی مرادش، یعنی این قدر این را چیز میبیند که حتی اگر اسیر هست، اسیر عنبی نیست. یعنی بعبارة اخری در دستش انگور میگیرد فشار میدهد، به جای اینکه آب انگور بیاید شراب میآید. اینها میگویند انی ارانی اعصر خمرا، یعنی اعصر عنبا؛ چون عنب بعد خمر میشود. ما میگوییم نه، واقعا خمر را میبیند. لکن در ابداع نفس خودش نه واقع به معنای واقع، نه به معنای نفس الامر. این درست میکند.
یعنی این جور دارد تصویر میکند که من در دستم انگور میگیرم، این انگور را فشار میدهم، به جای اینکه آب انگور از آن در بیاید، شراب در میآید. اصلا لطف کلام همین است. اگر بگوییم انی ارانی اعصر خمرا یعنی عنبا، این لطفی ندارد که لطف خاصی ندارد. دقت میکنید؟
پس ما، آقایان آمدند گفتند این نمیدانم به لحاظ ما، یا آن مثلا به لحاظ 07:06 مثلا، این در حقیقت مثلا، یا فرض کنید علاقه حال و محل، فاما الذین فی رحمة الله یعنی فی الجنه، این بحث جنت را نمیبیند، واقعا رحمت الله میبیند. این دو تصور است؛ یعنی یک اختلافی که ما با آقایان داریم در اینجاست که این در حقیقت، این را آقایان گفتند نه، اعصر عنبا یعنی خمرا یعنی عنبا. من به نظرم لطفی ندارد این کلام، زیبایی ندارد. اصلا زیبایی این کلام به این است که من انگور در دستم میگیرم، این را فشار میدهم، به جای اینکه آب انگور بیاید، شراب میآید. انی ارانی اعصر خمرا، معنایش این است خب. این است که خیلی زیبا میکند کلام را. خیلی لطیف میکند کلام را.
اما آن تفسیر ذهنی و لفظی که اینها آمدند گفتند که مراد اعصر عنبا چون عنب یحول الی الخمر، من به ذهنم اصلا زیبایی ندارد، اصلا آن تفسیری که اینها دارند، کلام را از زیبایی میاندازد، اصلا زیبایی کلام روی همین ادعاست. اصلا زیبایی کلام روی همین ادعاست. یعنی آن لطف کلام، جائنی اسد، یعنی رجل شجاع، این لطف کلام را میبرد. خب جاء رجل شجاع. آن خیلی شجاع
س: 08:17
ج: خب همین میخواهد بگوید که این آب انگور هم نبود، آب انگوری که فقط خمر بود؛ چون ممکن است انسان بین آب انگور و خمریت فاصله هست دیگر. ممکن است آب انگور باشد بعد خمر هم نباشد. این میخواهد این فاصله را بردارد. نمیدانم دقت میکنید؟ من فکر میکنم این تفسیری را که ما میکنیم از این معانی یک تفسیر زیبایی است. اصلا زیبایی کلام به این است. دنبال کذب و صدق و اینها نرویم.
بله، اگر گفت من دیدم که دارم خمر میفروشم، بعد هم گفت آب انگور خورده، خب این را چرا از اول گفتی خمر، میگفتی آب انگور بوده است. اگر آب انگوری گرفت و بعد هم همان آب انگور را میل فرمود دیگر انی ارانی اعصر خمرا نمیشود بگویید. مثلا وقتی گفت اعصر خمرا اشاره به این است که این از حالت انگوریاش را به حالت خمری دیده است. خوب دقت کنید. اصلا آن را تصویر بکنید.
خود کیست، سید قطب یا برادرش محمد قطب، التصویر الفنی فی القرآن دارد، انصافا این بحثی را که ایشان مطرح کرده بحث بسیار لطیفی است. 09:26 خود آیات مبارکه در یک بخشهایی یک تصویرهای بسیار زیبا و دقیقی دارد که شایددر سبکهای بعدی که الان در اروپا پیدا شده به آن زیبایی نیامده است. نمیگوید من این را آب انگور گرفتم بعد تبدیل، انی ارانی اعصر عنبا، این در علمای بلاغت آمدند این حرف را زدند، من به نظرم این علما بلاغت کلام و لطافت کلام را انداختند با این انی ارانی اعصر عنبا، آن زیبایی و عمق کلام و آن تصویر فنیای که میخواهد قرآن به ما بدهد. خیلی عجیب است ببینید چقدر زیباست که انسان انگور به دستش بگیرد فشار بدهد از لای انگشتانش آب انگور نیاید، شراب بیاید. انی ارانی اعصر خمرا معنایش این است خب. این لطف کلام است.
س: ما در فقه چقدر اختیار داریم، یعنی ترجمهاش پیش نمیآید، ملاک چیست
ج: در فقه؟
س: بله، یعنی ما
ج: بحث فقه نیست الان
س: تا کجا میتوانیم اینطور عبارات را بگوییم
ج: این یک ذوق خاصی است که لطافت خاصی است، انسان احساس میکند در بعضی جاها میشود گفت، در بعضی جاها نمیشود گفت. این حساب خاص خودش را دارد. آن لطف کلام و اصلا زیبایی کلام و لطف کلام به این است. این مسئله که خود قرآن خیلی تعابیر خاص و تصویرهای فنی و هنری خاصی دارد، این خودش جزو اصول مسلم است یعنی. و لذا به ذهن من برای تصویر هنری، تجسم هنری که در اینجا شده، این را تفسیر به عنب نکنیم، تفسیر به همان خمر بکنیم، لکن به این راهی که ما گفتیم. نه مجاز در اسناد باشد، نه مجاز در کلمه باشد. یک نوع ابداع نفس باشد. آن ابداع نفسش این است که اعطاء حد شیء لغیره باشد. یعنی آب انگور را از حد آب انگوری خارج بکند، حد خمری به آن بدهد. آن آب انگور را حد خمری.
آقایان همان طور که در کتب بلاغت متعارف است تصرف در لفظ گرفتند. نه، برویم بالاتر در افق نفس، تصرف در به اصطلاح آن معنا و نه در اسناد و تقدمش به فعل، در آن مسند الیه در مسند در مسند الیه، در آنها تصرف کرده باشد. تصرفی که دارد در آنهاست در حقیقت.
بله، علی ای حال مرحوم شیخ بعد از بحث مبالغه وارد بحث توریه شدند. که آیا توریه اصولا کذب نیست یا کذب هست اجازه داده شده است. خوب دقت بکنید. آیا توریه اصولا کذب نیست؟
عرض کردیم که مرحوم شیخ این مطلب را باز هم در چند صفحه بعد تکرار میکند. اینجا به لحاظ تحقیق موضوع است، که آیا اصولا توریه کذب هست یا نه. ایشان میخواهد بگوید توریه اصلا کذب نیست. توریه از کذب بودن خارج میشود.
بعد میفرماید و ما یدل علی سلب الکذب عن التوریة ما روی فی الاحتجاج سئل الصادق علیه السلام، این بحث بسیار معروفی است. در بین مفسرین بوده. ما هم دو سه جور در حقیقت روایت داریم، ولو مرحوم شیخ اینها پشت سر هم آورده است. بله، لکن در حقیقت دو سه طائفه روایت داریم نه یک جور.
این سه تا مورد دروغ است که گفته شده که در قرآن هست و به انبیاء سابق نسبت داده شده است. یکی مربوط دو تایش مربوط به حضرت ابراهیم(ع) است و یکی هم مربوط به حضرت یوسف(ع) است.
سئل الصادق علیه السلام عن قول الله عزوجل فی قصة ابراهیم علی نبینا و آله و علیه السلام بل فعله کبیرهم هذا فسئلوهم ان کانوا ینطقون؛ قال ما فعله کبیرهم و ما کذب ابراهیم، ایشان دروغ هم نفرمودند و الکبیر هم این کار را انجام داد، قیل و کیف ذلک قال انما قال ابراهیم ان کانوا ینطقون ای ان نطقوا فکبیرهم فعل، این حدیث اگر معتبر باشد چون الان فعلا فقط در احتجاج آمده، در غیر این هم توی روایات ما آمده، یعنی اختصاص به این نکته نیست. در روایات دیگر ما داریم این مطلب را راجع به مقام حضرت ابراهیم(ع).
بله، متأسفانه ایشان نیاوردند، آقای خویی آوردند. حالا از عبارت آقای خویی بعد میخوانیم.
فقیل کیف ذلک قال انما قال ابراهیم علیه السلام ان کان ینطقون؛ اگر این روایت درست باشد، در حقیقت این ان شرطیه، ان کانوا ینطقون، که به قول آقایان، شرط است، جزایش بل فعله کبیرهم باید باشد. خوب دقت بکنید. چون این بحث هست که ان کانوا ینطقون که جمله شرط است، جزایش چیست؟ ظاهر آیه بل فعله کبیرهم هذا، این یک جمله، فسئلوهم ان کانوا ینطقون
س: این فسئلوهم ظاهرا
ج: هان، ظاهرش این است که ان کانوا ینطقون به فسئلوهم میخورد. دقت فرمودید؟ لکن اگر این تفسیر درست باشد، ان کانوا ینطقون فعله کبیرهم، این دو تا را دقت بکنید. حالا من بعد چون میخواهم وارد بحثش بشوم، فقط اشاره میکنم.
انما قال ابراهیم علیه السلام ان کانوا ینطقون ای ان نطقوا فکبیرهم فعل، ان نطقوا فکبیرهم فعل، یعنی فعله بل فعله کبیرهم این جزای شرط است که مقدم شده است. و ان لم ینطقوا، اگر صحبت نکنند، فلم یفعل کبیرهم شیئا، فما نطقوا، حضرت ابراهیم(ع) گفت از آنها سوال، یعنی اگر بل فعله ان کانوا، بعد چون صحبت نکردند پس لم یفعله. فما نطقوا و ما کذب ابراهیم. این یک توجیه برای این مورد. روشن شد؟
پس این توجیه مبنی است بر این نکته که بل فعله کبیرهم جزای جمله شرطیه است. ان نطقوا فکبیرهم فعل؛ البته
س: توریه بودنش اینجا به این است که اینها فهمیدند فعله کبیرهم بدون اینکه شرط را بفهمند ولی منظور حضرت ابراهیم(ع) با شرط است
ج: بله توریهاش این است.
البته عرض کردم چون روایت الان سند ندارد. حالا احتجاج دارد که من هر چه روایت آوردم مجمع علیها است بین اصحاب، و الا سندی ظاهرا ندارد روایت.
بنابر اینکه حالا مثلا چیز، و الا این مشکل فنی هم دارد. مضافا یک اشکال کلیتری هست که حالا من الان وارد بحثش نمیشوم. حالا شاید بعدا این آیات را یک بحثی بکنیم. آن اشکال کلیترش این است که این باید ثابت بشود که در متن کلامی که حضرت ابراهیم(ع) حالا یا به عبری بوده یا به لغت دیگری بوده، همین خصوصیات لفظ عربی مراعات شده. این هم خب باید احراز بشود. چون ما الان میدانیم قصه واحدهای را در قرآن به متون مختلفی آمده است. در یک قصه واحد هم هست، در یک جای 17:43
لذا این شبهه پیش آمده که شاید در متن اصلی قصه، آن لفظ مثلا لفظ سبیانی بوده، ابراهیمی بوده، 17:51 آن زمان زبانی که حضرت ابراهیم(ع) داشتند، این شاید در ترجمه به عربی هر دو را صلاحیت داشته است. یک بحث هم این است که اینها خودش یک بحث قرآنی است من فقط فعلا اشاره کردم.
و سئل علیه السلام ان قوله تعالی ایتها العیر انکم لسارقون. قال انهم سرقوا یوسف من ابیه الا تری انهم قالوا نفقد صواع الملک و لم یقولوا، سرقتم صواع الملک؛ راست است. در آن آیه آدم دقت میکند، البته حالا چون انهم سرقوا یوسف من ابیه، این تفسیر اگر حالا درست باشد، شاید کمی خالی از ابهام نباشد.
در خود به اصطلاح خود آیه هم همین طور است. انصافا این آیه توضیحش خیلی واضحتر است در قصه حضرت یوسف علیه السلام. چون نگفته نفقد صواع الملک، نگفتند سرقت صواع الملک. نمیدانم حالا، قال انهم سرقوا یوسف من ابیه، نمیدانیم حالا این به اصطلاح کسی که راوی کلام بوده از امام(ع)، توانسته دقیق بگوید یا نه؟ این احتمال دارد که این روایت ناظر به یک نکته لطیفی باشد که این نکته خیلی لطیف است انصافا. و آن اینکه قال ایتها العیر انکم سرقتم یا لقد سرقتم، فعل به کار نبرد.
همین تازگی صحبتی کردیم در فرق بین به اصطلاح اشتقاقی و بین معنای فعلی. یعنی یک جایی را به حالت اسناد اشتقاقی باشد یا اسناد فعلی باشد. خیلی نکته ظریفی است. و لذا دارد قال انهم سرقوا یوسف، یعنی وقتی گفت انکم لسارقوا، من این توضیح را هم اخیرا عرض کردم دیگر تکرارش نمیکنیم. عرض کردیم وقتی سارقون که یک نوع مشتق استعمالی میشود، در اسناد اشتقاقی خوب دقت کنید در اسناد اشتقاقی، ذات اساسا محل نظر است. اساسا ذات… یعنی ذاتی هستند که متلبس به سرقت شدند.
آن وقت امام(ع) میفرماید چون نظر به ذات است، خوب دقت کنید، چون نظر به ذات است، نمیخواهد بگوید شما این پیمانه ملک را دزدیدید. اگر میگفت انکم سرقتم صواع الملک، سرقتم اسنادش فعلی است، حدثی است. در اسناد اشتقاقی آن که مصب کلام است، عرض کردم ذات است. ذات را نگاه میکند و به او چیزی نسبت میدهد. اما در اسناد فعلی آن که مصب نظر است خود حدث است نه ذات. اسناد حدث الی ذات ما، به نحو الحرکة السیلانیه من العدم الی الوجود، یعنی در فعل این نکته رعایت میشود. وقتی میگوید قام زید، یعنی این حساب میکند که قبلش نبود قیام، بعد قیام شد، ممکن است الان هم نباشد. یا میگوید الان یقوم زید، این حرکت سیلانیه من العدم الی الوجود را نگاه میکند. اگر گفت انکم سرقتم به ذهن میآمد یعنی همین پیمانه. میگفت انکم لسارقوا نظر روی سرقت نیست، نظر روی ذات است. شما چنین مردمی هستید، نه اینکه شما این فعل را شما انجام دادید. این دو تا نظر است.
میگویم روایت خیلی صریح نیست. شاید مراد روایت این بوده انهم سرقوا یوسف، از کلمه انهم مثلا یعنی انهم یعنی نظر کلام البته عرض کردم آن اشکال باز به حال خودش محفوظ است که شاید این ظرافتها در لغت حضرت یوسف(ع) آیا جاری بوده، اگر آن وقت عبری بوده جاری بوده یا نبوده؟
س: در زبان عربی هم باشد اینجا ناظر به آن نیست؛ چون اینجا ناظر به متعلق سرقت هست که در آیه نیامده، چون حضرت هم که میخواهند تفسیر بکنند،
ج: نه ناظر به متعلق سرقت نیست، نه، میگوید شما چون یوسف را از پدرش دزدیدید.
س: وقتی هم حضرت میخواهد تفسیر بکند سرقوا میگوید
ج: انهم آورده، هم ذات است. چون این کلمه انهم آورده، آن وقت خب نمیدانم دقت کردید؟ اگر سرقتم میگفت مصب کلام روی سرقت بود. چون در آنجا صحبت از سرقت آن پیمانه ملک است، میرفت روی اینکه مراد پیمانه را دزدیدید اما وقتی گفت سارقون، در سارقون مصب کلام روی ذات است. خوب دقت بکنید. مصب کلام روی ذات است. وقتی مصب کلام روی ذات شد، آن وقت در حقیقت میخواهد بگوید شما چنین آدمهایی هستید. نظر نیست که این صواع ملک را بعد هم که آمد گفت چه کار کردید، گفت نفقد صواع ملک، ما دنبال پیمانه هستیم، دنبال آن کیل هستیم. آن پیمانهای که باید وزن کنیم، دقت کنید. نگفت سرقتم صوع الملک، نه، ما دنبال آن هستیم؛ یعنی کاملا کلام، کلامی است که قابلیت انطباق با آن مورد دارد، کذب هم نیست.
س: حاج آقا یوسف(ع) را هم ندزدیدند آنها، خود آن هم توش مجاز است یعنی؟ یوسف(ع) را با اجازه پدر بردند.
ج: خب دیگر بعد حالتی که پیش آوردند
س: نیاوردند اصلا
ج: بعد هم نیاوردند، بعد هم فروختند دیگر خب.
و سئل عن قوله الله عزوجل حکایة ابراهیم علیه السلام انی سقیم؛ عرض کردم دو تا قصه مال حضرت ابراهیم(ع) است، یک قصه مال حضرت یوسف(ع) است.
فقال ما کان ابراهیم سقیما و ما کذب، انما عنی سقیما فی دینه؛ یعنی مرتادا. مرتاد یعنی کسی که دنبال طلب یک چیزی است.
حالا به هر حال این هم البته این تصرف در یک مفرد است و تصرف در جنود است.
و فی مستطرفات السرائر من کتاب ابن بکیر، عرض کردیم انصافا چون سند مرحوم ابن ادریس واضح نیست، حدیث شناسی و کتاب شناسی ایشان هم واضح نیست. حالا ممکن بود ایشان سند نداشته باشد، ما هم به خیلی چیزها سند نداریم، اما خب مثلا میتوانیم بشناسیم، شناسایی داریم، توصیف، ممکن است کتاب ابن بکیر نباشد.
قال قلت لابی عبدالله علیه السلام الرجل یستأذن علیه فیقول للجاریه قولی لیس هو ها هنا، قال لا بأس لیس بکذب؛ آن که بیشتر الان محل تأمل ماست اینجا، لیس بکذب است. اصلا موضوعا کذب نیست. یک وقت نه میگوییم موضوعا کذب است، لکن جایز است، لیس به بأس یعنی جایز. لیس بکذب نه اصلا موضوعا هم کذب نیست، یعنی دروغ نیست.
روایت بد نیست. عرض کردم، این فرع در کوفه مطرح بوده، بعضی از بزرگان کوفه میگفتند حتی این مقدار هم نگویید لیس ها هنا؛ چون این شبهه کذب دارد. بگویید بروید مسجد سوال بکنید، یک چیز دیگری بگویید، جواب دیگری بدهید. مثلا زنگ بزنید به تلفن، آقا میگوید زنگ بزنید به پسرش با تلفن پسرش، امروزه میگوید موبایلش، با موبایل بپرسید کجاست، یا به قول امروزیها اس ام اس به او بزنید، نمیگوید اینجا نیست. یک کلام دیگر جواب میدهد. این یک راه حل. و یک راه دیگر همین است که ایشان در این روایت آمده، این دیروز عرض کردم شعبی نقل شده، گفت اشکال ندارد این جور هم بگویید اشکال ندارد.
اگر این روایت ثابت بشود معلوم میشود کلام امام(ع) با این یکی است. آن یکی شاید به احتیاط اقرب باشد، آن اولی، رأی اول. و در کتاب احیاء العلوم این دو تا مطلب را از کتاب احیاء العلوم نقل کردم. در کتاب احیاء العلوم غزالی نقل میکند از ربیع، ربیع بن خصیر، همین که در مشهد خواجه ربیع، به خاک سپرده شده است. که ایشان پسرش یک روز مریض میشود، البته ربیع جزو زهاد ثمانیه است از زهد و ورع و تقوا فوق العاده بوده است. و خواهری داشته که عمه این پسر بشود، آمد دیدنش، خب مثلا عمه، به قول خودشان عمه همین بحث مبالغه هم که گفتیم، خودش را به پسر انداخت گفت یا بنی، بچه من، پسر من. ربیع به خواهرش گفت تو این را در بچگی شیر دادی؟ گفت نه شیر ندادم، گفت خب چرا گفتی یا بنی؟ چرا گفتی بچه من؟ میگفتی بچه برادرم، دقت میکنید؟ چرا گفتی بچه من؟ حالا ایام عاشورا، میگوید حضرت زینب(س) که آمد سر نعش مبارک حضرت علی اکبر(ع) بنی دارد آنجا هم. دقت کردید؟
غرض این خیلی عجیب است در آنجا نقل میکند که این جناب خواجه ربیع اشکال کرد، گفت چرا گفتی یا بنی؟ اگر شیرش دادی، خب مادر رضاعی، اشکال ندارد. و الا تو عمه او هستی که نمیشود که مادر او باشی، به چه مناسبت به او گفتی یا بنی؟ میگفتی ای پسر برادر من، نگو ای پسر من. این را ذکر کردند برای اینکه در این مراتب توریه یا مبالغه تا این حد مراعات بشود.
انصافا کج سلیقگی است دیگر حالا، توی عالم مقدسی، مقدس باشیم، شواهد عرفی مثل همین بحث مبالغه، الان بحث مبالغه را کردم میخواستم این قصه را آنجا بگویم، حالا اینجا گفتیم. غرض این یک سنخ بحث مبالغه است و متعارف هم هست. این را نمیشود نفی کرد.
علی ای حال فان سلب الکذب مبنی علی ان المشار الیه بقوله ها هنا.
و روی فی باب الحیل من کتاب الطلاق للمبسوط، اگر این روایت کتاب مبسوط اینجا نوشته جلد 5، صفحه 95، آقای خویی که نقل کردند، اجمالا سندش گفته نشد، باید نگاه بکنم. یعنی این را من در کتاب چیز ندیدم، در کتاب غزالی ندیدم، لکن از اینکه آقای خویی که نقل کردند، سوید بن حنظله، سوید بن حنظله که ندارد این، باید سوید بن غفله باشد از معروف است ایشان روایت دارد. اگر این باشد سوید بن غفله است، حالا اگر کتاب مبسوط هست نگاه بکنید، اگر مصادر اهل سنت هم اینجا هست، احتمال میدهیم اگر مال سوید بن غفله باشد، نشد نگاه بکنم صبح، مثل حالا، حالمان خوب نبود دیگر نشد که در کتب اهل سنت ببینم این روایت مال سوید است یا نه. سوید بن غفله، الان آقای خویی چاپ کرده سوید بن حنظله فعلا نمیخواهم چیزی بگویم.
ان واحد من الصحابه صحب واحدا آخر، با یک نفر دیگر، فاعترضهما فی الطریق اعداء المصحوب، حالا فکر میکنم روایت به این تعبیر نیست که ایشان نوشته. اعترضهما جلویشان را گرفتند، عرض کردیم اعتراض وقتی کسی در عرض جاده بایستد، مانع رفت و آمد میشود. تعارض هم از همین گرفته شده است. در بحث اخیر هم اشاره کردیم که لفظ تعارض از چه گرفته شده. از آن معنای محسوسش این است. حالا میگویند معانی معقوله، بر میگردد به معانی محسوسه.
وقتی کسی دارد راه میرود این را میگفتند طول جاده. با اسب اگر میآمد جلویش میایستاد، میگفتند عرض جاده، اعترضه، اعترض به این معنا. آن وقت چون در عرض جاده میایستاد جلوی پیشرفت او را میگرفت، جلوی رفتن او را میگرفت. این تعارض از اینجا گرفته شده است. کلمه تعارض. والا عرض کردن، عرض کرد یک چیزی را جلو مثلا آورد مثلا، کتابش را آورد، این تعارض از این است. یعنی در باب تفاعل هم آوردند، کأنما کل واحد منهما، نه این که یکی بر دیگری، اعترض یعنی یکی راه را بست بر دیگری. نه هر دو به همدیگر، این هم عرض راه را گرفته، آن هم عرض راه را گرفته، هر دو عرض راه را گرفتند. این شد تعارض. سرش این است.
فاعترضهما فی الطریق اعداء المصحوب، دشمنان آمدند جلو، فانکر الصاحب انه هو، آمد گفتند، گفت نه، این گفتند مثلا این فلان اسمش را هم نوشتند در همین کتاب اسمش را نوشتند.
فاحلفوه، گفتند قسم بخور. قسم خورد این برادر من است. ولش کردند دیگر هر دو را ول کردند.
فحلف لهم انه اخوه، قسم خورد که این برادر من است.
فلما اتی النبی صلی الله علیه و آله و سلم قال له صدقت المسلم اخو المسلم؛ راست است، این مطلب درست است، مسلم برادر مسلم است.
آن وقت این از کلمه صدقت معلوم میشود که این توریه به اصطلاح کذب نیست. آقایان درآوردند کسی از این دستگاهها داشت چیست اسمش؟
این هم راجع به این. البته این یک توضیحی دارد که من بعد میگویم، فقط اجمالا یک نکتهای را عرض بکنم. ظاهرا حدیث به عنوان توریه نبوده است. حالا آقای شیخ آورده اینجا آقای خویی هم آورده. مرحوم ایروانی اشکال میکند و انصافا هم اشکال ایشان وارد است. حدیث به عنوان توریه نبوده، چون او وقتی گفت هذا اخیه، قصدش این نبود که المسلم اخ المسلم، و الا نمیآید که به رسول الله(ص) بگوید. گفت یا رسول الله(ص) من گفتم اخی، مرادم این است که فی الاسلام. ظاهرا میدانسته دروغ گفته، فقط میخواسته بگوید که این دروغ جایز است یا نه؟ دقت میکنید؟
بعد پیغمبر(ص) از این باب که کلام یحتمل وجوها، فرمودند بله، صدقت به این معنا. ممکن است به واقعش هم صادق باشد؛ چون مسلمان برادر مسلمان است. و الا معلوم نیست که خود آن قائل قصد این معنا را کرده است. دقت میکنید؟ ظاهرش این است که خود قائل قصد کرده که واقعا برادرش است، لکن این معنا هم درست است. اما برادر نسبی درست نیست. این راجع به این روایت.
این روایت علی ای حال مشکل دارد. این هم آقای خویی دارند که ایشان در اینجا نداشت… به یک نحو دیگری… روی سوید بن حنظله، بله، و معنا واقد بن حجر، اسمش در آنجا آمده، اسم هر دو آمده، بله، اما سوید بن حنظله فکر نمیکنم.
س: در کتب اهل سنت سوید بن حنظله است استاد.
ج: من احتمال میدهم ایشان اشتباه نقل کرده باشد. چون معروف سوید بن غفله است. اگر حنظله است که خب یک شخص دیگری است.
این راجع به این مطلب.
بعد مرحوم استاد وارد بحث توریه شدند. همین طور که بحثی که بود، این راجع به کلمات مرحوم شیخ.
خلاصه اینکه مرحوم شیخ میخواهند بگویند توریه اصلا دروغ نیست. این خلاصه بحث ایشان. این بحث اینجا یک بار دیگر هم در توریه بر میگردند. و آن اینکه اگر انسان توریه بتواند بکند، ضرورت بر کذب صدق نمیکند؛ چون توریه کذب نیست.
مرحوم استاد اینجا وارد شدند از اول در این صفحه 395، نمیدانم طول میکشد حالا من، این از 395 که وارد بحث شدند، در 398، ایشان یک مقدمه اینجا در این سه صفحه نوشتند که ما اگر یادتان باشد، از کلمات مرحوم ایروانی خواندیم، خود کتاب ایروانی. که معیار در صدق و کذب چیست. ایشان در اینجا آن بحثی را که مرحوم ایروانی گفتند اینجا آوردند. ما زودتر خواندیم. حالا به هر حال به مناسبت عبارت شیخ.
بعد حالا من یک مقداری به اندازه یک دقیقه که امروز وقت مانده، و اذا عرفت ما تلوناه علیک فنقول لا شبهة فی خروج التوریة عن الکذب موضوعا فانها، توریه در لغت عرب به هر حال به معنای ستر است. بله، فکأن المتکلم واری مراده عن المخاطب باظهار غیره و خیل الیه انه اراد ظاهر کلامه؛ و قد عرفت انفا ان الکذب هو مخالفة الدعاوی النفسانیه للواقع، لا مخالفة ظاهر. و یتفرع علی هذا ان جواز التوریه لا یختص بمورد الاضطرار، در موارد، حالت عادی هم انسان میتواند توریه بکند، لانها لیست من مستثینات الکذب بل هی خارجة عنه موضوعا و من هنا ذهب الاصحاب فیما سیأتی من جواز الکذب عن الضرورة الی وجوب التوریة مع التمکن منها و عللوا ذلک بتمکن المتکلم مما یخرج کلامه عن الکذب.
خب آن مقدمه ایشان را فردا میخوانیم. این خلاصه بحث ایشان را خواندیم. ماند فردا انشاء الله مقدمه ایشان درباره حقیقت کذب.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین