خارج فقه (جلسه2) چهارشنبه 1393/06/26
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد که بعد از اینکه ما در بخش اول متعرض روایات و خصوصیات روایت شدیم، برای هم به اصطلاح تطبیق مباحث سابق، و هم برای توضیح جوانب فقهی، چون مرحوم شیخ جملهای از مباحث فقهی کذب را اصلا متعرض نشدند. حالامتأسفانه دیگر حالا به هر حال ما گفتیم به این عنوان عبارت شیخ را هم بخوانیم، به یک مناسبتی که یک جایی این عبارت را دارد آنجا را ما توضیح بدهیم که باید… اصلا شیخ حقیقت کذب را ننوشته، اما در خلال عبارتش یک جایی اشاره دارد. ایشان وارد بحث نشدند. خب این بحث باید قطعا وارد میشد، نه اینکه مثلا از او رد بشود.
ما دیدیم برای اینکه هم جوانب فقهی روشن بشود هم تطبیقات قبلی، عبارات مرحوم شیخ را بخوانیم، نکات فنی ایشان را.
مرحوم شیخ اصولا بحث کذب را چون فی الجمله حرمتش یعنی حرمت کذب را مسلم گرفتند به قول ایشان به ادله اربعه وارد بحث دو بحث در کذب شدند. یکی کبیره بودن و نبودن کذب، که آیا کذب جزو کبایر است یا نه؟ یکی هم بحث به اصطلاح مسوقات کذب. مواردی که کذب جایز است.
البته مرحوم استاد همراه مرحوم شیخ توی مناقشات وارد شدند. مثلا شیخ گفته به این دلیل جزو کبایر است. مرحوم استاد این اصطلاحا خوب روشن بشود برایتان، مناقشات استاد را ما اصطلاحا مناقشات علمی میگوییم، واقعی نمیگوییم. چون مرحوم استاد همه گناهان را کبیره میداند. خب کسی که همه گناهان را کبیره میداند دیگر نیاز ندارد که بگوید کذب جزو کبایر است یا نه. این سنخ مناقشات علمی استاد است که مثلا این دلیل شیخ این طوری است، آن دلیل این طوری است. دقت فرمودید؟
این فعلا روی مبنای کسانی منسجم میآید که قائل به کبیره و صغیره هستند. عرض کردیم صحیحش هم همین است. توی همین بحث مکاسب متعرض شدیم. اما و این بحث عرض کردیم سابقه دارد در میان اهل سنت هم سابقه دارد. آنها هم دو دسته هستند. عدهای قائل به کبیره و صغیره هستند. مشهور اصحاب ما هم همین طور است.
مخصوصا این بحث صغیره و کبیره تقریبا بعد از قرن هشتم یک مجال بیشتری پیدا کرد. چون بعداز قرن هشتم، عدالت را بردند روی یک مبنای فلسفی، ملکة النفسانیه، آن وقت رفتند روی مبنای کیف نفسانی و 02:49 . به مناسبت آن جهت تأثیر کبیره و صغیره را در آن جهت دیدند. دقت فرمودید؟ اینکه آیا ملکه چه کار بکند، ملکه باشد یا نباشد.
مرحوم استاد چون قائل به ملکه نیستند، حالا غیر از صغیره و کبیره، ایشان عدالت را یک امر عرفی میدانند. الاستقامة علی جادة الشرع، همین هم درست است. آن بحثهای ملکه که مطرح شده خیلی روشن نیست. چون آن بحث را خوب دقت کردید؟ عدالت یعنی استقامت بر جاده شرع. پس شما اگر گناهی انجام دادید ولو گناهی که اصطلاحا جزو صغایر است مثل نگاه به اجنبیه، چون تمام محرماتی که مربوط به زن، به اصطلاح نستجیر بالله آن کذا، آن همه جزو صغایر است، خود او جزو کبایر است. خب ایشان همه را جزو کبایر میداند حتی نگاه به اجنبیه، حالا 03:38 ایشان همه را جزو کبایر میدانند. لذا اگر نگاه کرد استقامت از جاده شرع خارج شده آن وقت دیگر فاسق است. روشن شد؟
پس بنابراین غیر از اینکه خود استاد حالا اشکال کردند در صغیره و کبیره این اثر مهمی که در فقه ما بعد از آمدن امثال علامه چون اینها تعبیر ملکه کردند، قدما نبود، بعد از آمدن من توضیحا عرض کردم در حوزههای معارف دینی به اصطلاح کلی، چه سنی چه شیعه، اصطلاحات فلسفی و منطقی متعارف نبود. اصطلاحات کلامی متعارف بود. تا تقریبا زمان غزالی. بعد از غزالی منطق یعنی حدود سالهای 600 منطق جزو کتابها و مادههای درسی حوزهها شد. حوزههای دینی چه شیعه چه سنی.
الان مرحوم محقق قدس الله نفسه شرح شمسیه دارد، چاپ شده در مصر. تازه شاید چهل سال قبل یک نسخه از آن دیدم. تازه ندیدم. این کار بعد از محقق و دیگر اوج این کارها تقریبا توی کارهای پسر علامه، فخر المحققین، این ایضاح الفوائدی که نوشته پر از اصطلاحات فلسفی است. انصافا هم شایدما بعد از ایشان کسی این مقدار نداریم که اصطلاحات فلسفی… خیلی زیاد به کار برده، خیلی.
این دیگر یواش یواش البته این خیلی انصافا اوج، یعنی ما بعد از ایشان هم اینقدر به کار نبردند. انصافا. حالا مثلا در کتابهایی مثل کفایه که در اصول است چرا اصطلاحات فلسفی به کار برده شده است. اما در فقه اینقدر نداریم. ما بیشترین مقداری را که در فقه اصطلاحات فلسفی به کار برده باشیم پسر علامه است. اما این دیگر بعد افول پیدا کرد، اما بود. حالا آن مسئله مطلب و ملکه و معنای ملکه و بعد بحثهای کیفی و کیف نفسانی و الی آخر آن بحثها، این روی مسئله صغیره و کبیره اثر گذاشت. دقت میفرمایید؟
چون این که اگر مثلا کبیره باشد یک اثر دارد، صغیره یک اثر… مرحوم استاد چون آن بحث را قبول نکردند و درست هم هست که دلیل نداریم که عدالت این ملکه باشد به آن معنایی که یک کیفیة النفسانیة الراسخه، همچین چیزی را برایش دلیل نداریم. همین که استقامت بر جاده شرع که ایشان فرمودند حرف خوبی است.
آن وقت لذا ایشان چون استقامت بر جاده شرع گرفتند، فرقی بین گناهان ندیدند. معصیة الکبیر کبیرة، به قول ایشان.
به هر حال چه نگاه به اجنبیه باشد، چه چیز دیگر باشد، همهاش به عنوان خروج از استقامت از جاده شرع است. دقت فرمودید؟
لذا این بحثی که الان من از کتاب ایشان میکنم … این بحثی را که من الان از کتاب ایشان میکنم، در حقیقت ایشان مبنایی، ایشان این بحث را در حقیقت مبنایی مطرح کردند و الا خود ایشان نباید قاعدتا این بحث را بکنند؛ چون ایشان ادلهای که شیخ آوردند سعی کردند مناقشه بکنند. قاعدتا نباید مناقشه بکنند. این مبحث روی مبنای شیخ میآیدکه قائل به صغیره و کبیره است، اما کسی که تمام گناهان را کبیره میداند دیگر احتیاج به چنین مبنایی ندارد.
س: استاد به نظر خودتان مناط کبیره چیست؟
ج: مناط کبیره حالا من در خلال اخبار عرض میکنم. آن ایعاد علی النار خوب است و ما یک معنای عقلایی بیشتر برایش گرفتیم. گفتیم ظاهرا بشود این را استفاده کرد که هر گناهی در محدوده خودش، یک گناه به عنوان عمود فقری است به اصطلاح مثل عمود فقرات. آن زیربنای آن است، بقیه ممکن است ایصال به آن باشند. مثلا در مسائل روابط اجتماعی فرض کنید نستجیر بالله زنا مثلا آن مرحله اساسی است، اما نظر و لمس و این جور چیزها اینها مؤدی به آن میشوند. مثلا فرض کنید در باب من باب مثال مثلا میگویند شما با شرکتهای فرض کنید آمریکایی معامله نکنید شما معامله کردید. این را شاید عرف عقلایی صغیره بداند. اما اگر شما آمدی برای یک کشور بیگانه تجسس کردی، خوب دقت کنید، این را کبیره میبیند. یعنی در هر گناهی در محدوده خودش یک اصل دارد، در محدوده خودش، آن را ما کبیره میبینیم، اما کارهای دیگری هم هست که ممکن است به همان مؤدی باشد و مثل آن باشد، آن را ما صغیره میبینیم. این تشتره کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم، به نظر ما یک فهم عقلایی است اصلا.
یعنی اگر انسان نستجیر بالله زنا را انجام نداد اما نظر به اجنبیه کرد، به همان مقدار بعد به گناه منتهی نشد، آن خود به خود تکفیر میشود. مکفرات. اصطلاح معروف متکلمین و فقها الصغائر مکفرات. این الصغائر مکفرات، نیاز به توبه ندارد، خود به خود بسته میشود. تجتبوا.
ما احتمال دادیم که اصطلاح صغیره و کبیره که در اصلش قرآنی است، و بعد هم در روایات آمده، این ناظر به همین نکته عقلایی هم باشد. تعبدی صرف نباشد.
پس شما فرض کنید ممکن است ده تا قانون بگذارند برای روابط شما با فرض کنید با یک کشور بیگانهای مثل آمریکا. اما مثل خرید و فروش، معامله، مثلا پول حواله کردن، اما اینها را همه را عرف اساسی نمیداند، اما شما تجسس بکنید برای آن کشور، این فرق میکند. آن که میآید امنیت یک کشور را و اصل وجود یک کشور را در خطر میاندازد، مثل مثلا در روایات ما آمده فرار از ذنب، شما ممکن است با یک مشرک رابطه پیدا کنید، رابطه اقتصادی، اما در جنگ اگر کنار بکشید، جنگ دیگر همه چیز را از بین میبرد، و مشرک غلبه پیدا بکند همه اسلام از بین میرود. لذا فرار از 09:27 میشود کبیره، آن گناهان دیگر، رابطه داشتن، پول گرفتن، آنها میشود صغیره. دقت میکنید؟ که اگر کسی است کبائر را مواظب بود، صغیره یک بار یا حالا به قول آقایان دو بار از او صادر شد این خیلی مهم نیست، خود بن خود پوشیده میشود. نکته اساسی کبائر است.
این را میشود معیار قرار داد البته روایات ما دارد که ما وعد الله علیه النار، اینها هم تعبدش بد نیست، لکن به ذهن ما میآید که شاید مجموعا در شریعت مقدسه همین نکته عقلایی باشد. یعنی ما الان در نکته عقلایی بین این دو تا گناه فرق میبینیم.
س: منظورتان عقلایی عرفی است؟
ج: نه عرف عقلایی دقیق قانونی، میتوانند قانون رویش بگذارند.
اگر گفت با شرکتهای آمریکایی معامله نکنید، حالا شما معامله کردید، و گفت حالا فرض کنید تجسس برای شرکت، مثلا این جزو حبس مأبد میشود. این دو تا را فرق میبیند، نمیبیند؟
انصافا یک دفعه فرار در صحنه جنگ است در مقابل مشرک، این یک حساب است. یک دفعه میآیید با یک مشرک معامله میکنید. انصافا بین این دو تا خیلی فرق است. یعنی ما به نظرمان میآید که این مطلبی که در قرآن آمده یک اصل عقلایی است. حتی آیات مبارکه را داعی نداریم حمل بر تعبد بکنیم. من عرض کردم در مجموعه آیات و روایات شاید بشود این را استفاده کرد. یک دفعه شما فرض کنید با تیغی سر انگشتتان را میبرید کمی، کمی خون میآید اما خودش بعد میایستد. یک دفعه شما شریان را میبرید، این اگر نبندید میکشد آدم را، اگر شریان بریده شد، تیغ زدید، اگر بسته نشود همین جور خون میآید تا طرف را میکشد. آن خودش کشنده است. دقت کردید؟ این هم به اصطلاح این بستن شریان در اصطلاح روایی تعبیر شده به توبه. که برای به اصطلاح صغایر گفته شدند نکفر، اصطلاحا مکفرات. صغایر مکفرات یعنی این خود مختصر خودش بسته میشود. اما وقتی شما شریان را زدید آن نه، اگر جلویش را نگیرید توبه نکنید، آن دین را از بین میبرد.
در مقابل این دو تا یک تعبیر دیگر هم توی روایات آمده که مطالبی که اینها اساس دین هستند که دیگر با بستن هم درست نمیشود مثل اینکه سر کسی را ببرند. این که خب شما هر کاری بکنید دیگر نمیشود سرش را سر جایش بگذارید. این همان روایتی است که میگوید مثلا الصبر من الایمان بمنزلة رأس من الجسد؛ الحیاء من الایمان بمنزلة رأس من الجسد؛ یعنی حقیقت دین و حقیقت ایمان حیاء من الله است. اگر این حیا نبود در انسان، این در حقیقت کأنما یک جسدی است که رأس ندارد. یک دین مردهای است یک جسد مردهای است.
لذا این سه تا اصطلاح را میشود از مجموع آیات و روایات درآورد. یکی مثل سر انگشت زدن است، یکی مثل شریان زدن است، یکی مثل سر بریدن است. سه مرحله است. آن ایمان انسان همین مثل جسد انسان یک حالت تجسم این طوری پیدا میکند.
به هر حال وارد این بحث نشویم چون فرمودید من یک اشاره عابره کردم.
ما خود ما بیشتر سعیمان این است که تعبدات را به معقولات یعنی امور تعقلی و عقلایی قرار بدهیم. بگوییم این یک فهم عقلایی است کبیره میبیند، صغیره هم میبیند. این که مرحوم آقای خویی و غیر آقای خویی از اهل سنت و بعضی از علمای شیعه قائل شدند تمام گناهان کبیره است، این با ارتکازات عقلایی ما نمیسازد. اصلا ارتکاز عقلایی این را یک نواخت نمیبیند.
در هر رشتهای یک دفعه شما فرض کنید مثلا به اینکه من باب مثال رد میشوید فرض کنید یک پرتقالی از یک کسی بر میدارید، یک دفعه نه مسلح وارد خانه کسی میشوید. خب این دو تا خیلی با هم فرق میکنند.
س: در بحث عدالت عرف اینها را یکی میبینند
ج: معلوم نیست ببینند. این هم روشن نیست.
س: شاید بین کبیر و اکبر باشد، فرق بودنش دال بر …
ج: حالا این بحث را فعلا فکر بفرمایید تا بعد ببینیم چه میشود.
آن وقت راجع به مرحوم شیخ راجع به این مطلب اول دو تا روایت آوردند. یکی روایت فضل بن شاذان، یکی هم روایت اعمش. من راجع به هر دو دیروز توضیح دادم، دیگر نمیخواهد توضیح بدهم. به طور کلی، حالا یک توضیح کلی عرض میکنم سابقا هم عرض کردم. به طور کلی در میراثهای ما و در میراثهای اهل سنت روایاتی در تعداد کبائر داریم. به طور کلی. حالا میراثهای اهل سنت معروفش هفت تاست. ما هم همان روایات هفت تا را داریم. در بخاری آمده از ابو حریره. ما هم داریم. لکن ما غیر از آن هم داریم. روایات طریق خودمان.
یک روایت داریم که مثلا بیست تاست که همین حدیث اعمش است. این حدیث اعمش بیست تا است. مثلا در همین حدیث اعمش، مثلا غنی در این حدیث اعمش آمده. ما این توضیحش را عرض کردیم اگر آقایان مایل باشند در کتاب وسائل، مرحوم صاحب وسائل در ابواب جهاد النفس بابی قرار داده آنجا آورده تعداد کبائر.
اصولا روایات ما چند طایفه است. خوب دقت کنید. در تعداد کبائر با هم اختلاف دارند. ما به این مناسبت سابقا هم عرض کردیم واگر اینها را بخواهیم دسته بندی بکنیم، یک روایتی است از حضرت عبد العظیم حسنی(ع) این از همهشان بهتر است. آن حالا من دیگر اینجا توضیح نمیدهم چون سابقا یک توضیحی عرض کردیم و بحثش هم همان جاست. و روایت اعمش از همه ضعیفتر است.
عرض کردیم این حدیث اعمش غیر از این نکته کبائر نکات دیگر هم دارد. به ذهن میآید یک رساله کوچکی بوده مشتمل بر یک عده از بعضی از احکام تقریبا اصول عقاید و مختصری فقه، مثلا پنج شش صفحه حالا به اصطلاح امروز ما. و به احتمال قوی این وراقها، انتشارات، در آن زمان، انتشاراتی را میگفتند وراق.در عراق وراق الان به کسانی میگویند که تجلید میکنند کتاب را، صحافی میکنند. اما در آن زمان وراق مرادشان کسانی بودند که اصطلاح امروز انتشارات داشتند. و چون انتشار کتب در آن زمان به این نحو بود: این وراقها بیست تا سی تا به حسب قدرت مالیشان، چهل تا پنجاه تا افراد را انتخاب میکردند، یک نفر مینشست یک کتابی را میخواهند اینها در زمان واحد مینوشتند. این انتشار به این وسیله میشد. یعنی نشر کتب به این صورت بود. اینها را اصطلاحا وراق میگفتند. حالا وارد آن بحث نشویم.
احتمال میدهیم این کتاب را بعضی از وراقها مثلا برداشتند، چند تا ما کتابهایی داریم عدهایاش هم سابقا توضیح دادیم، احتمالا کار وراقها باشد. یکی است مال محمد بن سنان است، کتابهای متعددی است که اینها به ائمه علیهم السلام نسبت داده شده است. در عدهای از اسانیدشان هم وراقها هستند. فلان بن عیسی بن مثلا طاهر وراق، احتمالا کار همین وراقها باشد اینها اساس ندارند.
این حدیث اول و دوم. اصولا این دو حدیث در باب عدد کبائر از حدیث فضل بن شاذان حدیث نیست، کلام خود فضل است. حدیث اعمش هم حدیث نیست، یک رساله جعلی است منسوب به امام صادق(ع). لذا این مسئله که مثلا فرض کنید جبران میشود، مجهول میشود ضعف اسناد در هردوشان مطرح نیست.
و بعد فرمودند مرحوم شیخ من بین دو تا کلام جمع میکنم. هم استاد هم مرحوم شیخ انصاری، بقیه مطالب را دیگر آقایان به کتابهای دیگر هم میتوانند مراجعه کنند.
بعد مرحوم شیخ فرمود و فی الموثقه بعثمان بن عیسی ان الله جعل لشرع اغفالا، البته در معاصی هم داریم، شر هم داریم. من احتمال میدهم آن روایتی که میگوید جعل للشرع اغفالا، بیشتر ناظر به جنبه عقلایی باشد نه تعبدی. چون شرع یک عنوان عقلایی است. یعنی اصولا در زندگی بشر دروغ مفتاح هر نحوه شرارتی است. حالا میخواهد آن شرارتش حرام شرعی باشد یا جزو قبایح عقلی باشد.
و جعل مفاتیح تلک الاغفال الشرا که درست هم هست، و الکذب شر من الشرا، این شر به معنای اشر است در اینجا. مرحوم استاد فرمودند و فیه اولا انها ضعیفة السند، ایشان فرمودند ضعیف السند. البته در متن توضیح ندادند. مقرر ایشان رحمة الله علیهما در حاشیه نوشتند ضعیفة لعثمان بن عیسی. عثمان بن عیسی توثیق واضحی ندارد مضافا که گفته شده واقفی است و آن مشکلات دیگر هم که دارد.
این که در این مصباح الفقاهه مرحوم فرمودند ضعیفة، این مبنای سابق استاد بوده است. من چند بار توضیح دادم، استاد مبانیشان گاهی عوض شده اصلا. این مبنای ایشان عوض شده، این روایت را فی ما بعد قبول میکردند به عنوان موثقه. یعنی عثمان بن عیسی را ایشان توثیق کردند. این مال سابق ایشان است. و این سابق ایشان هم خیلی خودشان کار رجالی نکرده بودند. کار رجالی مرحوم استاد تقریبا از سالهای 1385 قمری است تقریبا. که ایشان دیگر رسما وارد رجال شدند. قبلا اگر مباحث رجالی نوشتند همانی بوده که دیگران نوشتند. از خودشان کمتر کار…
کارهای بعدی ایشان در رجال مال مرحله بعد است. این کتاب مصباح الفقاهه بحث مکاسب ایشان مال آن مراحلی است که هنوز خود ایشان مستقلا در رجال کار نکردند.
پس این که انها ضعیفة السند مال دوره قبل ایشان بوده، بعد خود ایشان برگشتند و عثمان بن عیسی را قبول کردند. و حق هم قبول ایشان است. حالا راههای اثبات وثاقتش و شواهدش چون نمیخواهیم وارد بحث بشویم.
و ثانیا انها مخالفة لضرورة اذ لا یلتزم فقیه بل و لا متفقه، ظاهرا باید میگفت متفقه فضلا عن فقیه، این طور باید میگفت. خیلی خب
بان جمیع افراد الکذب شر من شرب الخمر؛ ایشان فرمودند لازمهاش این است. ظاهرا ما این بحث را قبل از تعطیلی گفتیم روایت ایشان را خواندیم.
فاذا دار الامر فی مقام الاضطرار بین ارتکاب الطبیعی الکذب ولو بان یقول المکره ان عمر فلان مع سنه مع انه ابن خمسین، و بین شرب الخمر فلا یحتمل احد ترجیح شرب الخمر علی الکذب؛ که شرب خمر به اصطلاح احول باشد از کذب. البته من نمیدانم حالا یک چیزی به ذهن مبارک ایشان بوده، به ذهن من میآید ان الله جعل لشر اغفالا، مراد طبیعی است نه مراد کل فرق. ایشان ظاهرا به اصطلاح آقایان اصولیها مطلق به اصطلاح شمولی گرفتند. چون آنها عام را یک عام شمولی میدانند استغراقی، و یا عام بدلی. مطلق را هم مطلق بدلی میدانند و مطلق شمولی یا استغراقی. ظاهرا ایشان مطلق استغراقی یا بدلی گرفتند، این کل فرد من افراد الکذب شر من کل فرد من افراد الشراب، ظاهرا این جور معنا کردند.
ما کرارا توضیح دادیم مطلق که یکی بیشتر نیست. این تقسیم تسامح شده و الا همچین تقسیمی ما نداریم. مطلق شمولی و بدلی نداریم. مطلق دائما یکی است. آن مسئله شمول و بدل نکته ثانوی است، آن ربطی به اطلاق ندارد.
و اینجا هم مطلق و الکذب شر، مراد طبیعت کذب است. یعنی شما با دروغ شراب هم میخورید، اما اگر شراب خوردید مست کردید، ممکن است دروغ بگویید، اما قبول نمیکنند، مردم میگویند آقا مست کرده است. یک شعری دارد ناصر خسرو در دوره سابق هم خواندیم. گفت که گر کنی بخشش یک شعر دارد که نخورد عاقل می، تا الا ان یقول، گر کنی بخشش گویند که می کرد نه وی، ور کشی اربده گویند که وی کرد نه می. این عرف دارد اگر ایشان را فرض کنیم دروغ گفت، این دروغ را به شراب نسبت میدهند. این مراد و الکذب شر من الشراب، این نیست که ایشان اشکال میکنند کل فرد من افراد الکذب اشر من کل فرد من افراد الشراب. خیلی معنای بعیدی است که ایشان…
س: تصریح که نمیکنند به اینکه کل فرد من افراد
ج: ایشان میگوید، و لا بان جمیع افراد الکذب شر من شرب، تصریح میکنند. ان جمیع افراد الکذب.
عرض کردم ایشان در ذهنشان و الکذب شر من الشراب، کذب را مطلق شمولی گرفتند. یعنی کل فرد من افراد الکذب. اما این نیست. اصلا مطلق
س: 21:58
ج: معنایش این است که طبیعتا کذب از شراب بدتر است.
س: نه اگر فردی گرفتیم که ایشان فرموده چه جور میشود یعنی تک تک افراد از تک تک
ج: اصلا مطلق فردی ندارد، مطلق ناظر به فرد نیست.
س: مراد ایشان چیست پس؟
ج: چون ایشان در ذهنیتشان بود، اصل ذهنیت را ما قبول نداریم. چون اینها در ذهنیتشان بود که مثلا احل الله البیع مثلا، احل الله البیع شمولی است چون جمیع افراد است. اما اگر گفت اکرم العالم، این بدلی است. یک نفر هم اکرام بکنید کافی است. این در ذهنشان است که مطلق دو جور است، مطلق بدلی مطلق …. این ذهنیت اینهاست. این ذهنیت درست نیست. میخواهم این را بگویم. این ذهنیت که الکذب شر من الشراب، کذب یعنی جمیع افراد کذب. این ذهنیت درست نیست.
مطلق ناظر به ماهیت است، ناظر به طبیعت است. اصلا ناظر به افراد نیست. یعنی ناظر به افراد به این معنا که مراد همه افراد یا بعضی افراد را شامل بشود. اصلا نکته فنی اصولی فرق بین عام و مطلق هم همین است. این که آیا ما در لغت عرب صیغه عام داریم یا نه، که بحث دارند که آیا در لغت صیغه داریم یا… آن نکته فنیاش همین است که آیا ما در لغت عرب تعبیری داریم که ناظر به افراد باشد؟ بگوییم بله، مثل کل مثلا اکرم کل عالم، لفظ کل عالم ناظر به افراد است. اما اکرم العالم ناظر به این معنا نیست. پس حقیقتا فارق اساسی بین عام و مطلق در این است، در عام نظر به افراد است، و صیغه عموم اقتضای استیعاب و شمول دارد. خوب دقت کردید؟ اما در مطلق اصلا نظر به افراد نیست، حالا شمول باشد یا نباشد. اصلا از مرحله ماهیت و طبیعت سرایت نمیکند به خارج. نگاه نمیکند به خارج. میگوید کذب طبیعتا بدتر از شراب است. این کذب طبیعتا به این معنا، چرا؟ چون انسان اگر دنبال کذب رفت، شراب هم میخورد.
این مراد این است بیشتر گناه برایش بار میشود. فرض کنید اگر شراب خورد ممکن است بر اثر مستی دزدی نکند، چون حال درستی که ندارد، اما با دروغ گفتن دزدی هم میکند. این کذب مراد این است. نه اینکه کل فرد من افراد الکذب شر من کل فرد من افراد الشراب. خیلی تعجب است از ایشان قدس الله سره. نمیدانم حالا شاید هم از مقرر صادر شده.
به هر حال و مما ذکرناه ظهر الجواب اما دل، بله، این راجع به این.
و روایات دیگر حالا آن چون بعدش خود ایشان دارد آن را بعد میخوانیم.
و منها، بعدش و ارسل عن رسول الله(ص) مرحوم شیخ انصاری، و ارسل عن رسول الله(ص) علی اخبرکم باکبر الکبائر الاشراک بالله و عقوق الوالدین و قول الزور ای الکذب؛ در این حاشیه زده از محجة البیضاء استخراجش کرده است. عرض کردم این محجة البیضاء مال مرحوم فیض است، به عنوان تنقیح کتاب احیاء العلوم الدین به اصطلاح غزالی. چون میدانید که خب این کتاب از همان اول هم محل کلام بوده، عدهای از مخصوصا اهل سنتی که خیلی قشری هستند به اصطلاح با این کتاب مخالف، یا علوم الکفر اسمش را گذاشتند، یا عمادة علوم الدین، اسم بر این کتاب گذاشتند. حالا من وارد آن بحث نمیشوم.
به هر حال مرحوم فیض این کتاب را روی اصول شیعه سعی کرده تنقیح بکند. اما در عین حال در هر بابی که دارد عدهای هم از روایات از خود ابو حامد، و قال ابو حامد، ابو حامد مرادش در محجه غزالی است. از آنجا هم آورده است.
ما دیروز خود عبارت احیاء العلوم را خواندیم. این روایت در احیاء هست البته نه با این متن، کمی با این فرق میکند و این روایت صحیح است. ایشان از محجة البیضاء استخراج کرده است. روایت در بخاری هست اصلا. این روایت قول الزور از ابی حریره عن رسول الله(ص).
لکن عرض کردم الان در بحث کبائر یک اشارهای کردم در بحث کبائر اهل سنت هم دارند ما هم داریم. هر دو هم با اختلاف داریم. این روایت از طرق ما نیامده است. الا اخبرکم باکبر الکبائر الاشراک بالله و عقوق الوالدین، این دارد، بعد دارد علی و قول الزور، دارد که حضرت نشسته بودند، بعد نیمه خیز یا بلند شدند یا نیمه خیز شدند یا متکیء شدند، قال علی و قول الزور، تأکید کردند روی دروغ.
و دیروز هم عرض کردیم قول زور شامل غیبت هم میشود. قول زور یعنی گفتار کج، مثل این که میگویند کج راهه، کج گفتاری. خود کلمه زور در اصل به معنای کجی است، از لفظ زور این استخوان سینه که کج است، از آن گرفته شده است.
زوراء هم دیروز توضیح دادیم. زوراء هم بغداد چون توی به اصطلاح آن جایی است که دجله به اصطلاح یک نیم دایرهای کج شده، در آنجا ساختند بغداد را. خود تیسفون که پایتخت ساسانیها پایتخت ایران بود، زیر بغداد است. آن جایی که دجله مستقیم است. بغداد را مهندسین و منجمین به قول خودشان تشخیص دادند که به لحاظ اینکه یک مقدار دجله میچرخد اینجا به لحاظ هوا بهتر از آن تیسفون است. در حدود بیست کیلومتر بالاتر از تیسفون بغداد را ساختند. و این در شعر قدیم هم به نام لیالی بغداد، حتی در زبان فارسی، علی الصباح نیشابور و خفتن بغداد. این شب بغداد هم به خاطر این که تقریبا سه جهتش آب است. نکته فنیاش این است. به آن میگفتند زوراء، زوراء اسم بغداد است. چون در کجی دجله ساخته شده زورا میگویند.
پس این روایت الا اخبرکم باکبر الکبائر که در اینجا المحجة البیضا صادر کرده در حقیقت در کتاب احیاء العلوم بوده در بحث کذب، و از کتاب بخاری است. و حدیث پیش آنها صحیح است لکن ما نداریم. این هم راجع به اخبرکم باکبر الکبائر. این دیگر مرحوم استاد مناقشه نفرمودند.
بعد روایت دیگری که مرحوم شیخ آوردند و یؤیده … یک روایت دیگری، تا حالا چند تا شد؟ دو تا اول بود، بعد موثقه عثمان، بعد مرسل، و عنه صلی الله علیه و آله و سلم عن رسول الله ان المومن اذا کذب بغیر عذر که این جزو مسوقات است، لعنه سبعون الف ملک و خرج من قلبه نتن، رائحه بد، حتی یبلغ العرش و کتب الله علیه بتلک الکذب سبعین زنیه اعونها کمن یزنی مع امه؛ ایشان آقای خویی هم این را دارند. و مما ذکرناه ظهر 29:12 بعد ایشان میآورند روایت را، البته به نظر من این روایت این قدر ضعیف است که مناسب نیست اصلا در کتب نوشته بشود. فوق العاده ضعیف است.
ایشان نوشتند که و مما ذکرنا، ایشان آوردند بله، علی ان هذه، جواب استاد، هذه الروایه ایضا ضعیفة السند و یضاف الی ذلک ما ذکرناه فی مبحث الغیبه توی درهم ربا هم داریم این را، توی غیبت هم، توی همین کذب هم داریم. و هو ان کل واحد من الذنوب مشتمل غالبا علی خصوصیة لا توجد فی غیره و کونه اشد من غیره فی هذه الخصوصی لا یستلزم کونه اشد… این جوابی که ایشان دادند احتیاجی به آن نیست. روایت فوق العاده ضعیف است. در مصادر ما هم در مستدرک آمده، در وسائل هم نیاورده و فوق العاده ضعیف است. درذهن من هست که از مصادر عامه است، آنجا هم فوق العاده ضعیف است.
علی ای حال چنین روایتی را احتیاج ندارد که توجیه بکنیم و جواب بدهیم. این قدر ، تعبیرش هم تعبیر زشتی است. اینقدر این روایت ضعیف است که جای بحث ندارد.
و یؤیده روایت دیگر، ما عن العسکری ایضا صلوات الله و سلامه علیه؛ من فکر میکنم تعبیر به تأیید که ایشان کرده، یدل نگفته شاید به عنوان اینکه کتاب امام عسکری(ع) ثابت نبوده است. و یؤیده ما عن العسکری جعلت الخبائث کلها فی بیت واحد و جعل مفتاحها الکذب؛ عرض کردم الان ما تعابیر معاصی داریم، تعبیر شرور داریم، تعبیر خبائث هم اینجا داریم.
اگر خبائث و شرور باشد به عقلایی میخورد. اما معاصی باشد به تعبد میخورد. و این خبائث، آقای خویی جواب دادند که و فیه اولا ان روایة ضعیفة السند، عرض کردیم کرارا و مرارا و تکرارا روایتی که منسوب است کتابی که منسوب است به عنوان تفسیر امام عسکری(ع) قطعا مجعول است نه اینکه احتمالا. آن شخصی که حالا استاد صدوق بوده، صدوق از ایشان گرفته، احتمال دیگری در آن کتاب باشد، آن علی بن محمد استرابادی این یک قصه مجعولی است مثل همین کتابهایی که متعارف است یکی رفت آن سفر و این طوری کرد. قصه وهمی و خیالی ایشان فرض میکند و هدفش هم چون خود ایشان در استراباد بوده، ظاهرا با زیدیهای استراباد خیلی بد بوده است. اصولا زیدیه در تاریخ اسلام اولین جایی که به حکومت رسیدند ایران است. ولو الان زیدیه در یمن هستند. لکن اولین بار حکومتشان در شمال ایران است، سال 250. ابو محمد حسن بن زید در طبرستان قیام کرد. این کتاب فلسفه وجودیاش اصلش این است که دو نفر بودند، اهل شیعه بودند، از دست این خلیفه زیدیه از این به اصطلاح خودشان امیر المومنین فرار کردند رفتند سامرا و سامرا هم امام عسکری(ع) این تفسیر را گفت. اصل کتاب قصه کتاب از اینجا شروع میشود.
ظاهرا تمامش جعلی است. حتی آن دو تا اسم هم جعلی است. یک بحثی دارند مرحوم مامقانی میفرمایند ایشان مثلا چون امام(ع) اینطور فرموده اعلمکم من هذا العلم کذا، پس اینها ثقه هستند. آقای خویی هم اشکال کردند که چون راوی خودشان است اثبات وثاقت نمیشود کرد.
خود من عقیدهام این است که اینها موهوم هستند، وجود خارجی ندارند که بحث وثاقت بکنیم. نوبت به وثاقت نمیرسد. دو تا اسم موهوم، اصلا انسان موهوم یک قصه پردازی خیالی کرده، معلوماتش هم حالا مرحوم صدوق بعضی جاها میگوید المفسر، الخطیب، احتمالا یکی از این منبریهای خیلی عادی بوده است، خیلی معلومات ضعیفی یک مجموعه چیزهایی را شنیده بوده، خیلی هم گفت که مرحوم آقا قائل به 33:13 نبودند. چون حوادث تاریخی را خیلی بی ربط نوشته، خیلی بی ربط است، همان اولش هم بی ربط است. میگوید رفتیم سامرا پیش امام عسکری(ع) هفت سال علم به ایشان یاد دادند. خب هر شیعهای میداند که امام عسکری(ع) پنج سال و نیم مدت امامت ایشان بود، هفت سال، این یک سال و نیمش زمان امام هادی(ع) بوده، باید قاعدتا بگوید رفتیم خدمت امام هادی(ع) نه امام عسکری(ع). ممکن است امام عسکری(ع) تفسیر بگویند اما هر شیعهای میداند که در آن وقت، وقت امامت… یعنی این از همان اول کتاب مطلب سرش نمیشود تا آخر دیگر.
خدا رحمت آشیخ محمد تقی تستری چهل مورد از کتاب استخراج کرده که این خلاف تاریخ است. نمیخواهد، از همان اولش خلاف تاریخ است؛ یعنی از اول کتاب کاملا واضح است که این شخص یک معلومات عمومی، مثل همین حدیث را شنیده بوده، تعبیرش کرده جعلت الخبائث کلها فی… یک چیزهایی شنیده، منبر میرفته، خطیب بوده حالا مفسر بوده چه بوده، الاسترابادی.
علی ای حال به ذهن ما این است که کتاب کلا البته مرحوم صدوق ظاهرا راوی این کتاب است و در یک مورد در کل فقیه هم از آن نقل میکند. میگوید حدثنی همین استرابادی در باب کتاب حج باب تردیه، یک حدیث از ایشان نقل میکند. از همین تفسیر، سند را هم میآورد که حدثنی همین آقا از فلان، همان دو نفر مجهول، مجهول الهویه که گفتیم وجود واقعی ندارند، بله عن امام العسکری(ع)، در کل فقیه فقط همین یک مورد است. میگوید حدثنا، و از عجایب دارد که در مشیخه آمده و ما کان فیه عن الاسترابادی فقد روا لی، خیلی عجیب است. ما هم نفهمیدیم. کلا یک مورد است، حدثنا هم گفته، دو مرتبه در مشیخه میگوید فقد روا لی. به هر حال نمیفهمیم اینجا چه شده، خط قلم صدوق در اینجا چیست، این قسمت چیست هنوز نمیفهمیم.
علی ای حال اضافه بر این کتاب، البته مرحوم آقای طباطبایی قدس الله سره، از این تفسیر نقل نمیکنند در المیزان، از تفسیر امام عسکری(ع) کلا نقل نمیکنند. لکن گاهگاهی از کتاب احتجاج طبرسی نقل میکنند. توجه نفرمودند که آن نقل احتجاج طبرسی از همین تفسیر است. دیگر این ظرافت کار، ظریف هم نیست خیلی، واضح است.
علی ای حال در کتاب احتجاج طبرسی مخصوصا در اولش همین حدیث معروف، اشد من یتم الیتیم الذی انقطع ابویه یتم یتیم الذی انقطع عن امامه؛ خیلی هم معروف است. این در همین تفسیر است جای دیگر هم نیامده است. از ابداعات همین تفسیر است، از جعلیات همین تفسیر است. و اما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظه لدینه، مخالفا علی هوا، این هم منحصرا در همین تفسیر است. جای دیگری هم نیامده به مناسبت علمای…
س: 35:53
ج: بعضیهایش خوب است. یک کتاب به آن قطوری همهاش نمیشود لاتاعلات باشد. اجمالا
س: ممکن است دست بردند داخل این مثلا یک مشکلاتی ایجاد کردند
ج: اصلا این آقا را که ما کلا نمیشناسیم. هیچ آشنایی نداریم. از اول کتاب آثار جعل بر آن واضح است، کاملا واضح است.
علی ای حال این روایت به عنوان روایت قابل قبول نیست.
بعد آقای خویی میفرمایند که لا ملازمة بین کون الشیء مفتاح للخبائث و بین کونه معصیة، ممکن است یک چیز مفتاح خبائث باشد. عرض کردیم این لطیف است دقت استاد اینجا که خبائث… عرض کردم در حقیقت این روایت یکی است. گاهی معاصی دارد، گاهی خبائث دارد، گاهی شرور دارد. نباید بیاییم روی کلمه خبائث، بگوییم خبائث مثلا ما یستقدره الانسان، این معلوم نیست که گناه باشد.
فانه قد یکون شیء محرم و مع ذلک مفتاح للحرام؛ این نیست اینها هیچ کدام. اولاما میدانیم این روایت نقل به معنا شده، مراد از خبائث معاصی است. عرض کردم تصادفا خود ایشان هم در درس کرارا از ایشان شنیدیم، آن یحرم، وقت تمام شد حالا من برای تکمیل بحث عرض میکنم. یحرم علیهم الخبائث ایشان گفت قبول داریم خبائث به معنای ما تستقدره النفوس، چون معنا اینجور کردند دیگر، هر چه که آدم بدش میآید. به مناسبت اینکه مثلا آب دهان انسان جزو خبائث هست یا نه؟ ایشان احتمال دادند که خبائث مراد اعمال محرم باشد. خیلی عجیب است. و استشهادشان هم به این بود که در قرآن دو بار کلمه خبائث آمده. راست هم است. بیش از دو بار نداریم. یکی یحرم علیهم الخبائث است که محل کلام است. یکی هم راجع به قوم لوط است، من هذه القریة التی کانت تعملوا خبائث، و لذا ایشان تمایلشان به این بود که خبائث مراد قبایح اعمال است. حالا نمیدانم ایشان در اینجا چه جور برگشتند؟
علی ای حال کیف ما کان روی خود همین مبنای بعدی ایشان، عرض کردیم اصلا نوبت به اینها نمیرسد. ما وقتی میگوییم ضعف سند، لازم نیست ضعف سند، ضعف مصطلح باشد. این سند مجعول است، روایت نقل به معنا شده، و تعابیری که در متون روایت آمده مختلف است. اشکال ایشان روی یک متن روایت است. این اشکال وارد نمیشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین