خارج اصول فقه (جلسه108) شنبه 1394/03/09
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بحث ما در جواز یا حرمت ولایت از طرف جائر و ظالم بود.
و دیروز و پریروز مقدماتی را در این جهت عرض کردیم خدمت آقایان و توضیحاتی را ولو اجمالا گفته شد. و احتمالی حالا یک بحثی را دیروز علی القاعده کردیم؛ امروز هم همان را مطرح بکنیم. ولو فعلا نمیخواهیم نتیجه گیری بکنیم. مطرح بشود.
عرض کردیم احتمال دارد که کلا مسئله قبول ولایت از طرف جائر جزو احکام ولایی باشد و جزو فقه استنباطی نباشد.
آن وقت از طرف دیگر خب دیروز روایت را خواندیم. چون دیروز خواندم روایت اول روایت که مثلا باب من ابواب النار این ولات جور، باب من ابواب النار، میشود این طور تفسیر کرد که خود ولایت از قبل جائر فی نفسه جزو احکام اولیه است. آن احکام ولایی استثناها و خصوصیات است. اصل اولیاش حرمت است. اصل اولی این جزو احکام ولایی نیست.
این مطلب خب یک مطلبی است که چون در اینجا نیامده و مرحوم آقای ایروانی تا یک حدی به یک صحهای به یک تعبیری مطرح کردند و جور دیگر هم مطرح شده، این مطلب، مطلب لطیفی است. من الان تذکرش را عرض میکنم؛ چون میخواهیم روایت را بخوانیم، هی در خلال روایت اشارات میکنیم.
پس این بحث امروز الان این جوری مطرح میکنیم؛ بگوییم اصل ولایت از قبل جائر، این جزو احکام اولیه است. این حرام است. یک خصوصیاتش که مثلا اکراه باشد یا برای دفع مفسده باشد یا برای کمک به مومنین باشد، اینها تابع احکام ولایی هستند و به افراد فرق میکنند، به نظامهای اجتماعی. ممکن است به یک فردی بگویند شما در فلان کشور که دارای این نظام است شما قبول بکنید، اما در یک کشور دیگر که دارای نظام فلان است قبول نکنند. ممکن است؛ کشور به کشور فرق بکند، افراد فرق بکند، یک فرد دارای خصوصیات باشد… این را اصطلاحا اسمش را گذاشتیم فقه ولایی. و اینهایی که این غیر از این تعبیری که ما الان به این صورت مطرح کردیم، این به صورت دیگری هم باز در مباحث شبیه مباحث اخلاق یا حالا بگوییم شبیه مباحث کلامی هم آنجا هم مطرح میشود.
خلاصه طرح در آنجا از آن زاویه، این زاویهای که امروز اینجا مطرح کردیم. از آن زاویه این است که خود ولایت از طرف جائر، خوب دقت بکنید، قبول ولایت از طرف جائر خود قبول ولایت از طرف جائر، خودش به اصطلاح به لحاظ اخلاقی، چون ما انشاء الله عرض خواهیم کرد که ممکن است این مسئله را بگوییم مثل مرحوم سید مرتضی از راه عقلی و اخلاقی مطرح بکنیم و در عین حال بگوییم روایات هم ناظر هستند. چون ما این توضیح را سابقا عرض کردیم، بعثت لاتمم مکارم الاخلاق یا اعالی الاخلاق، در روایات شیعه من ندیدم، حالا در روایات سنیها دیدم اعالی الاخلاق. یک تعبیر زیبایی است به جای مکارم اخلاق.
این لاتمم مکارم الاخلاق یا اعالی الاخلاق، توضیحاتی را عرض کردیم که تتمیم چند احتمال دارد؛ زیاد است احتمالاتش. من جمله این بود که شاید بعضی از احکامی را که عقل، اخلاقی را که عقل تشخیص میدهد، یک مباحثش محل شبهه باشد. آن وقت شارع میآید توضیح میدهد. اگر ما قبول بکنیم اصل مطلب عقلی است لکن خصوصیات شرعی است.
و لذا در این مسئله قبول ولایت هم جنبههای عقلی یا اخلاقی را مطرح میکنیم، هم جنبههای تعبد را. آن وقت این جنبه را از الان مطرح بکنیم که به لغت ما به یک معنا آمد، به لغت اخلاق به معنای دیگری آمد. در لغت اخلاق به این معناست که آیا قبول ولایت از قبل جائر اصلا فی نفسه اقتضای قبح دارد؟ اصلا فی نفسه اقتضای قبح دارد. میخواهد ظلم بکند میخواهد نکند، میخواهد جور انجام بدهد یا ندهد، میخواهد مال مردم را بگیرد یا نگیرد، اصلا فی نفسه اقتضای قبح دارد.
آن وقت اگر یک عنوان موثر آمد آن را عوض میکند. اگر یک عنوان موثر آمد. مثل باب کذب، بنابر مشهور بین علماء؛ چون مشهور بین علماء که خود کذب فی نفسه عنوان قبیحی است. همین که انسان ظاهرش خلاف باطنش باشد. این باطنش را 04:36 به یک نحوی که در مقابل تعبیر و بیان و استعاره آن باطن را، خود این یک درجه پستی نفس است. انسانی است میگوییم انسان ضعیفی است. پست است، نفس پستی دارد. لکن یک جهت موثر ممکن است بر آن مقدم باشد. یک جهت موثری برایش پیدا بشود. این یک احتمال. یک احتمال اینکه نه مثل از قبیل غذا خوردن باشد، یا مثلا شلاق زدن. شلاق زدن فی نفسه نه جعل حسن دارد نه قبح دارد. اگر ظلما باشد قبیح است بلکه حرام است؛ اگر ظلما نباشد، تادیبا باشد، یک حساب دارد، اگر طبق قانون باشد کیفر باشد، جزو مثلا قصاص باشد فلان باشد یک حکم. هر کدام به مواردش خودش فرق میکند.
پس بنابراین خوب دقت بکنید، این بحث را چون در اینجا شیخ اشارهای فرموده، ما هم در ضمن روایات اشاره بکنیم و بعد هم به اصطلاح وقتی در نتیجه نهایی نتیجه گیری بکنیم. آیا ولایت، خود قبول ولایت فی نفسه، خودش فی نفسه عنوان قبیحی است؟ بعد یک عنوان محسن بر آن عارض بشود. یا خود قبول ولایت فی نفسه اصلا نه حسن نه قبیح. هیچی نیست.
اگر رفت و ولی و ولایت قبول کرد و احسان کرد، خوبی کرد، اقامه حق کرد، حق را به حق دار رساند، این حسن است. ظلم کرد، قبیح. اصلا فی نفسه این طور است. این طور نیست که فی نفسه حسن باشد، یا فی نفسه قبیح باشد. نه فی نفسه قبح ندارد.
این بحث را اگر یاد آقایان باشد ما در بحث کذب هم آوردیم. مرحوم آقای ایروانی اگر یادتان باشد ایشان میگفتند نه کذب فی نفسه معلوم نیست قبح داشته باشد. به لحاظ اینکه انسان وقتی کذب گفت، دروغ گفت، آثار بدی بر آن بار میشود. به خاطر آن آثار کذب قبیح است. اما فی نفسه انسان دروغ بگوید و هیچ آثاری بر آن بار نشود این قبح ندارد.
پس بنابراین اگر ما بخواهیم خلاصه بحث را بگوییم، سه احتمال در اینجا هست؛ یک، قبح و کذب هر دو فی نفسه قبیح هستند. و هر دو محسن میخواهند. این شاید مشهورتر بین اصحاب باشد. کذب و قبول ولایت؛ هر دو قبیح هستند فی نفسه محسن میخواهند. دو، کذب و ولایت هر دو فی نفسه قبیح نیستند. هر دو، هم کذب و هم قبول ولایت. تابع آن آثار است. اگر دروغ گفت، آثار بد بار شد بد است، دروغ گفت آثار خوب بار شد خوب است. آثار بد بار شد بد است آثار خوب بار شد خوب است. قبول ولایت هم همین طور است. کذب و قبول ولایت هر دو به لحاظ آثار هستند. هر دو یشان نمیشود بگوییم فی نفسه قبیح هستند یا بگوییم حسن است. به لحاظ آثار و ترتب آثار. این هم یک رأی، رأی دوم.
رأی سوم، تفصیل ما بینهما. چون این در این بحث میآید. ما در کذب بگوییم خودش فی نفسه جهت قبح دارد. کذب فی نفسه عقلا قبیح است. اما قبول ولایت این طور نیست. این مبنای سید مرتضی است. سید مرتضی در آن رسالهای که نوشته، آن نکته اصلی بحثش این است. این هم روشن شد نکته فنی بحث؟
سید مرتضی میگوید به نظر ما کذب فی نفسه قبح دارد. باید محسن بر آن بیاید. اما قبول ولایت فی نفسه چیزی ندارد. اگر قبول ولایت کرد، ایجاد عدالت کرد، حق را به حق دار رساند، کار صحیحی انجام داد این حسن است. اگر ظلم کرد این قبیح. خودش فی نفسه هیچی ندارد. این رأی سید مرتضی است.
پس برای این دو تا عنوان خوب دقت کنید، مجموعا سه تا احتمال هست، بلکه شاید بشود، البته مرحوم کلمات مرحوم ایروانی در اینجا لوازم کلامش شاید در بیاید. صریحا بحث را از این، نمیدانم شاید دقت نکنید در کلمات سید مرتضی، از این در کذب مطرح کردند، اینجا مطرح نکردند، به این وضوح مطرح نکردند. این یک مطلبی که انشاء الله تعالی ما در خلال روایات هم باید این را توضیح بدهیم. یعنی میخواهم اول توضیحش را عرض کنم.
و لذا این به لحاظ اخلاق این طور میشود. یعنی در علم اخلاق بحثی که در اخلاق میآید در حسن و قبح عقلی، این طور میشود که آیا کذب و قبول ولایت هر دو فی نفسهما قبیح؟ اصلا خود قبول ولایت فی نفسه قبیح است مگر محسن برایش بیاید. دو، هر دو فی نفسه قبیح نیستند. تابع جهات هستند. سه، تفکیک ما بین کذب و قبول ولایت. کذب فی نفسه قبیح که یک جهت محسن برایش پیدا بشود. اما ولایت فی نفسه قبیح نیست. تابع آثار است. انسان قبول ولایت که کرد، ببیند چه آثاری را انجام میدهد. تابع آن آثاری است که بر آن مترتب میشود. نه اینکه فی نفسه قبیح باشد.
این هم راجع به این بحث که الان مطرح کردیم.
آن وقت ممکن است این بحث را الان که عرض کردم زاویه فقهی بدهیم. زاویه فقهی بحث این است؛ که آیا خود قبول ولایت خوب دقت کنید، جزو احکام ولایی است یا نه، خود قبول ولایت جزو احکام ولایی نیست. خود قبول ولایت فی نفسه حرام است. آن تخصیصها و مواردی را که گفتیم آن احکام ولایی است. چون روایت دیروز خواندیم، یادم رفت آن مطلب را دیروز توضیح عرض کنم امروز میخواستم عرض کنم که تکمیل بحث قبل از ورود در روایت.
آیا خود قبول ولایت فی نفسه حرام؟ مخصص میآید؟ یا نه، اصلا اصل قبول ولایت فی نفسه حرمت ندارد؟ تابع امر ولایی است. امام(ع) فرموده تو قبول بکن به علی بن یقطین. که اصلا حرمت نداشت. اصلا حرمت ندارد که حرمت بر او برداشته بشود. تخصیص نخورده است. اگر فرض کنید مثلا میداند که میرود انجام میدهد و میتواند قدرت دارد یک مقامی را بگیرد که بتواند حق را به حق دار برساند، کارهای صحیح انجام بدهد، درست انجام بدهد؛ چون نحوه نظامهای اجتماعی فرق میکند. در یک نظام اجتماعی است که صلاحیت او ولو به عنوان یک استاندار مثل یک پادشاه است. میتواند انجام بدهد و کاری هم به او ندارند و میتواند کاملا موارد حق را انجام بدهد. مثل علی بن یقطین. برود افراد را بکشد و اینها هم نه. حتی در یک روایت دارد که اموال شیعه را به عنوان مالیات میگرفت، جبایه به اصطلاح، بعد سری شبها به آنها بر میگرداند، میگفت بروید مالیاتها را بدهید به شیعه، بر میگرداند.
غرضم به اینکه پس بنابراین ببینیم آیا به اصطلاح خود اصل قبول ولایت ولایی است یا نه آن حکم اولی است؟ مخصص میخواهد. این در فقه، آن هم در بحث اخلاقی.
نکتهای را هم در اینجا مرحوم آقای ایروانی مطرح کردند که مرحوم استاد هم از ایشان گرفتند. و حاصلش این است که این البته شبیه این بحث است. آیا ما از روایت چه در میآوریم؟ این بحث دیگری است، این شبیه آن بحث است. این را جداگانه بحث میکنیم.
آیا خود قبول ولایت حرام است؟ یا نه اعمال این ولایت حرام است؟ مثلا فرض کنید شخصی رفته خودش را جزو ولات و عمال نوشته. هیچ کاری هم هنوز به او ارجاع ندادند. فقط رفته ثبت نام کرده اسمش را اعلام کردند به عنوان فرض کنید استاندار، هنوز هم متصدی نشده. خود همین ثبت نام کردن و این که انسان برود در دستگاه خود این حرام است؟ یا نه، حرام چیز دیگری است، وقتی که ثبت نام شد، و به عنوان به قول معروف استاندار معروف شد، بعد ارتکاب محرمات کرد، پول زور گرفت، مردم را شلاق زد، زندان برد، اینها حرام است. آن که حرام است اینهاست. اگر اینها حرام باشد، این در بحث قبلی بود. اعوان ظلمه.
اعوان ظلمه لازم نیست که ثبت نام کرده باشد. ولو ثبت نام ولو رسما، ممکن است یک کسی جزو حواشی سلطان باشد، اعوان ظلمه باشد، لکن رسما هم مقام اداری ندارد. به هر حال این هم نکته لطیفی است که مطرح شده است. آن که ما از روایات استظهار میکنیم همان که انسان به اصطلاح برود بگوید من قاضی هستم، و بعد بگوید قاضی مثلا جور، بگوید من مثلا استاندار هستم. همین که با اینها رفت، حالا فرض کنید من باب مثال یک کسی رفت ثبت نام کرد به عنوان استاندار اعلامش کردند، بنا شد یک ماه دیگر برود به محل کارش، هنوز هم نرفته. در خلال این یک ماه هم مرد، من باب مثال. آیا این ارتکاب حرام کرده یا نمرد، زنده، آیا این فاسق است، چون ارتکاب حرام کرده، معصیه کبیره کرده؟ ولو هنوز عملا متلبس به عمل نشده.
آیا از روایات ما چه در میآوریم؟ حتی از حکم عقل، فرق نمیکند. یا روایات یا حکم عقل. آیا در میآوریم نفس این که انسان اسمش را بنویسد و منصبش را تصدی بکند، نفس قبول منصب حرام است. میخواهد جزو اعوان ظلمه باشد میخواهد نباشد. همین قبول منصب، من شدم استاندار اینجا، در دستگاه فرض کنید هارون الرشید خبیث. من همین مقدار که آن منصب را قبول کردم، این کار حرام است. حالا میخواهد کاری را انجام بدهم یا ندهم. مهم نیست که انجام بدهم یا ندهم. بلکه به تعبیر مرحوم آقای خویی اگر ظلم کرد، دو تا قبیح انجام داده؛ هم ظلم کرده هم تصدی کرده. در حقیقت دو تا است. یا نه، دیگر تصدی به عنوانه حرام نیست. این که میگویند قبول ولایت به لحاظ ظلم است. اما اگر آدم قبول ولایت کرده، هنوز هیچ ظلمی هم نکرده، خیلی آدم خوب، متدین، اهل نماز و روزه، عبادت و اهل تحجد، و هنوز هم نرفته سر کار قضاوت یا استانداری، هنوز هم نرفته. این به عدالتش ضربه نمیزند. ثبت نام کرده، اعلام کرده اما هنوز گفتند دو ماه دیگر مثلا، تا آن استاندار قبلی برود، دو ماه طول میکشد تا ایشان برود. اما بنابر ظواهر بعضی از روایات، این را انشاء الله عرض کردم. ظواهر بعضی از روایات این است که نه خود همان مقام اول حرام است.
س: آنهایی که میگویند مقام اول حرام است بدون در نظر گرفتن کمک به ظالم و مثلا
ج: بله دیگر، بحث همین است. غیر از اعوان ظلمه.
س: غیر از اعانه به ظالم و اینها
ج: بله دیروز هم همین را عرض کردم. چند تا عنوان فقهای ما قرار دادند. یکی قبول ولایت یکی اعوان ظلمه.
در باب اعوان ظلمه گفتیم دو عنوان شد؛ یکی اعان ظالما، یکی عنوان اعوان ظلمه. این دو تا حرام است.
سوم، قبول ولایت؛ ولو اعوان ظلمه هم حساب نشود. ظلم هم نشود. رفته اسمش را اعلام کردند به عنوان استاندار، هنوز هم سر کار نرفته اصلا، هیچ کاری هم نکرده، دو ماه دیگر میخواهد برود.
س: قبول کرده اعوان میشود. اگر هیچ کسی قبول نکند دیگر
ج: خب این بحث دیگری است. عرفا نمیگویند اعوان. هیچ کاری نمیکند. در خانه نشسته مثل سابقش. هیچ اثری هم ندارد.
س: قبول داشتن است. مثلا یک شخصیت معروفی است. صرف این قبول داشتن این
ج: خب شخصیت معروف قبول داشتن، ولو عنوان استاندار نگیرد. بعضی از مواردرا مرحوم ایروانی حمل به این معنا کردند. اعیان و اشرافی که سابقا بودند. گاهی در شهرها اعیانی بودند رسما مقامی نداشتند، اما دولت روی اینها حساب میکردند. اعیان و اشرافی که بودند. عدهای از موارد را مرحوم ایروانی حمل بر این میکند. آقای خویی هم اشکال میکند. حق هم با آقای خویی است. انصافا خیلی به ذهن ما تعجب هم میآید آقای ایروانی خیلی آدم خوش ذوقی است. چطور اینجا حمل کرده بر اعیان و اشراف. اعیان و اشراف فی نفسه محل کلام نیستند. آنهایی که ارتباط با سلطه دارند.
س: غیر مستقیم حرمت
ج: آن به عنوان اعان ظالما است نه به عنوان قبول ولایت. این عنوان ولایت من قبل ظالم خودش عنوان مستقلی است. روشن شد بحث؟
پس یک بحث این است که خود این که انسان اسمش را بنویسد و به عنوان اینکه استاندار بشود از قبل ظالم و جائر، ولو عملا نرفته، بلکه بالاتر. اصلا زمانش نرسیده، گفتند دو ماه دیگر شما میآیید در استانداری مشغول کار میشوید. سوال، آیا الان که هیچی نشده، در خانه نشسته، زندگی، نماز و روزه و عبادت و دعا و حرم و… به عنوان استاندار معرفی شده. اینها میگویند همین قبول ولایت حرام است. ولو هیچی انجام نشود. همین که قبول ولایت کرد خود این کار با قبول ولایتش میشود فاسق ولو عملا متصدی استانداری نشده است. این احتیاج ندارد که… بله اگر متصدی شد و ظلم کرد، گناه دیگری انجام داده است.
خود قبول ولایت، لذا هم در بعضی از روایات دارد که من سود اسمه فی دیوان ولد السابع؛ سابع یعنی عباس. تقیة به جای عباس گفتند. یعنی هر کسی که اسمش را بنویسد. ببینید، من سود اسمه یا چون معمولا ادبیات عربی همزه وصل باشد من سود اسمه، من سود اسمه یا اسمه به نحو اتصال بخوانیم، فی دیوان ولد السابع، حشره الله یوم القیامه خنزیرا
س: شاید خود این از باب کمک باشد
ج: ظاهرش که خلاف ظاهر است دیگر. یعنی ظاهرش این است که همین قبول کرد که یک پستی را در دیوان بنی عباس خودش حرام است.
س: خب این خودش کمک است دیگر
ج: یعنی اسم نوشت. خوب دقت کنید. غیراز اینکه عملا، غیر از اینکه عنوان اعانه ظالم، غیر از اینکه عملا کاری را انجام داد.
پس بنابراین، من این موضوعات را الان مطرح میکنم؛ چون میخواهیم روایت را بخوانیم. با ذهنیت خودمان با روایت یواش یواش آشنا بشویم.
آن که الان اینجا مطرح است، این است که اینها میخواهند بگویند خود قبول ولایت از طرف ظالم حرام است. غیر از اعان ظالما. یا نه، بگوییم خود قبول ولایت، مرحوم سید مرتضی خود قبول ولایت را حرام نمیداند. آن را که حرام میداند، عملی است که از او صادر میشود.
س: قبول ولایت را جزو اعوان قرار نمیدهد؟
ج: نه ممکن است نشود. اصلا اسمش را نوشته، اعلام هم نکردند. قبول کرده استاندار بشود هنوز هم اعلام نکردند. گفتند دو ماه دیگر میروید. هیچ کس هم نمیداند. من باب مثال دیگر.
بنابر این حرام است. بنابر اینکه قبول ولایت حرام است، این هم حرام است. روشن شد؟ آن نکات بحث را من الان عرض بکنم تا بعد برسیم انشاء الله نتیجه گیری نهایی.
س: یعنی از روایات باید در بیاوریم بدون هیچ کمکی حتی
ج: یک، از عقل، دو از روایات. و آیا از روایات با مسئله عقلی مخالفت دارند یا ندارند. این سه اصل مهم.
این راجع به این مطلب.
حالا روایات را خواندیم.
روایت اول که خواندیم که سندش هم صحیح بود، دارد که آن که والی جور بود، باب من ابواب النار. دارد که یک والی جدید آوردند، مردم برایش تهنیت میگویند. امام باقر علیه السلام انه لباب من ابواب النار؛ این معنایش این است که خود تصدی و قبول خودش باب من ابواب النار است. این آیا معنایش این است؟ یا معنایش این است که مثلا در این زمان ما، مثلا زمان بنی امیه و آن خصوصیات، یعنی در میآید حکم ولایی یا حکم اولی؟
یک حدیث شماره دو بود که از مستدرک آورده بود. ما به مناسبت حدیث شماره 2، گفتیم چند تا روایت دیگر را هم میخوانیم که ظاهرا یکی است.
عرض کردم اینجا الان در این کتاب جامع الاحادیث چند تا شماره داده؛ به نظر ما یکی است. مثلا در آخر هم نوشته مثلا در این باب هفتاد روایت، شصت تا روایت، خیلی اینها روشن نیست متعدد باشد. به این مناسبت ما متعرض این حدیث شدیم. عرض کردیم این حدیث در کتاب کافی با یک متن مفصلتری آمده است. و این مطلب را نسبت داده به زیاد بن ابی سلمه. شخصی به نام زیاد بن ابی سلمه. و در کتاب تهذیب از کافی نقل کرده، زیاد بن ابی سلمه.
اگر این کافیهای چاپ جدید هست، آن که پانزده جلدی است، این روایت را ببینید که از در جلد 6 هم آورده، ببینید نسخ زیادی دارد که همه ابی سلمه است یا بعضی از نسخ هم زیاد بن سلمه.
به هر حال ما عرض کردیم نسخهای که در اختیار مرحوم شیخ طوسی بوده، ظاهرا با نسخهای که الان در اختیار ماست فرقهایی دارد. بعضی جاهایش نسبتا زیاد است و بعضی جاهایش کم است. به هر حال در نسخهای که ما الان از کافی داریم، زیاد بن ابی سلمه است. شیخ نقل کرده زیاد بن سلمه. حالا باز هم نمیدانیم نسخ کتاب تهذیب را هم خبر نداریم.
به هر حال زیاد بن ابی سلمه یا زیاد بن سلمه ظاهرا یکی است. مرحوم استاد هم دو شماره داده. یکی شماره زیاد بن ابی سلمه، یکی زیاد بن سلمه. اینجا اختلاف نسخه است. با اختلاف نسخه شخص دو تا نمیشود. حالا اگر دو تا روایت بود معقول بود دو تا کتاب، اما کتاب واحد به نسخه واحد، دیگر دو تا نمیشود.
در این نسخه کافی جدید اگر نگاه بکنید ببینید ذیلش از چون پانزده شانزده نسخه را مقابله کرده، در تمام نسخ ابی سلمه است یا هست نسخهای که زیاد بن سلمه باشد.
س: در تمام نسخه زیاد بن ابی سلمه است.
ج: بله، پس معلوم میشود شیخ احتمالا سقط از قلم شیخ باشد. به هرحال طبق قاعدهای که ما داریم بعید است الان قبول بکنیم ابتدائا شیخ اشتباهی به این روشنی و واضحی کرده است. علی ای حال به هر حال این روایت را ما دیروز خواندیم و توضیحاتش را دادیم. عرض کردیم این مرحوم صاحب مستدرک این را از کتاب مجموع الرائق سید هبة الله، عرض کردم نه مولفش وضع خیلی روشنی ندارد. ایشان از صفوان بن مهران جمال نقل کرده که عرض کردیم در یک جای دیگر هم داریم همین اجمالا که صفوان، حالا در آن روایت محمد بن خالد راوی است.
قال دخل زیاد بن مروان عبدی، این شمارهای که الان از جامع الاحادیث میخوانم شماره 14. این نسخ الان که اینجا عبدی است نمیدانم حالا چون در کتب مشهوره نیامده، کتاب غیرمشهوری است دقیقا نمیدانیم. اما ما زیاد بن مروان قندی داریم. آیا این زیاد بن مروان همان زیاد بن ابی سلمه است؟ یحتمل، چون به هر حال نمیشناسیم. گفت که 23:40 نه این را میشناسیم نه او را. به هرحال زیاد بن مروانی که ما داریم قندی داریم. زیاد بن مروان قندی. و این که این زیاد بن مروان جزو کسانی بوده که در دستگاه بنی عباس بوده، این را هم نداریم در ترجمه. البته شخصیت اجتماعی بوده، شخصیت بدی نبوده زیاد بن مروان. و عبدی هم نبوده.
عبدی به اصطلاح نسبت یا به عبد شمس است عبد قیس است. غالبا عبد قیس است. در کوفه عبد قیس بوده، عبد القیس. یا از بصره باشد مثلا عبد القیس بصری. به هر حال عبدی نسبت به عبد القیس است. البته خب در باب نسب گفتند که میشود گفت عبدی میشود گفت عبشمی؛ یعنی یک تکه از این یک تکه از عبد الشمسی را بگویند عبشمی.
علی ای حال و آن زیاد بن مروان قندی معروف مولای بنی هاشم است. از عبدیها نیست. مگر چون این کتاب احتمالا روایت در دست سنیها بوده، آن کتاب اربعین. و باز هم در یک مصدر غیر معروف باز نقل شده، در غیر معروف، احتمال دارد نکته قندی بوده اشتباها عبدی نوشته است. فعلا در ترجمه زیاد چنین چیزی که ایشان تقلد عملا من قبل بنی عباس فعلا نداریم. فعلا آیا زیاد بن مروان همان زیاد بن ابی سلمه است؟ من المحتمل و العلم عند الله. لکن مضمونش با آن یکی است. دخل علی مولای موسی بن جعفر(ع) فقال لزیاد اتقلد لهم. البته ما تقلد خواندیم. ممکن است اتَقَلد لهم؛ تقلد یعنی تتقلد، تاش حذف شده باشد. درست هم هست.
قال نعم، بلی یا مولای، فقال و لم ذاک، قال قلت یوم انی رجل لی مروءة و علی عیلة، اینجا مروءة چاپ شده درست است. و لیس لی مال. این که زیاد بن مروان قندی هم شخصیت اجتماعی بوده، و حتی ظاهرش نشان داده میشود که یک شخصیتی بین خود شیعه هم بوده. رویش عنایت بوده. قصه حضرت موسی جعفر(ع) تأکید با ایشان، و ایشان جزو واقفیهاست و جزو بزرگان واقفیها. و میگویند جزو وکلایی بوده که پول نزدش بوده و انکار وفات موسی بن جعفر(ع) برای این بوده که این پولها را به حضرت رضا(ع) تسلیم نکند. چون دعواها سر پول است. بله، میگویند هفتاد هزار درهم جزو وکلایی بوده که…
و من سابقا هم یک نکاتی را عرض کردم. ما از واقفیه نادری داریم که مثل بغداد، واقفیه و فطحیه غالبا کوفه بودند. ایشان بغدادی هم دربارهاش نوشتند. زیاد بن مروان قندی، اگر قندی باشد.
اما در قم نداریم. از واقفیها و فطحیها و زیدیها و نمیدانم کیسانی و ناووسی، حالا اگر آنها فی نفسه ثابت باشند. زیدی و … ما اینها را در قم نداریم. در قم فقط از این طوائف منحرف شیعه گاهی بودند، از غلات داریم. از این مذاهب دیگر نداریم.
س: حاج آقا از واقفیه داریم که از ائمه بعد از امام کاظم علیهم السلام هم نقل بکنند؟
ج: واقفیه؟ نه.
س: یک چند مورد این جوری که مشهور به وقف هستند
ج: معلوم نیست باشد. روشن نیست نه.
س: مثلا عمار نقل ندارد؟
ج: نه.
فقال یا زیاد والله لان اقع؛ این اقع در آن متن بود ان اتقطع، اسقط، من السماء الی الارض فأتقطع قطعا و یفصلنی الطیر بمناقیرها؛ کبوترها پرندگان ولو با منقارشان، تکه تکه بکنند، لاحب الی من ان اتقلدهم عملا، فقلت الا لماذا، این فقلت الا لماذا در آن متن هست، فقال خود حضرت الا لماذا. نمیدانم حالا… بله، فقلت لا ادری جعلت فداک؛ حالا این غرض این متن کمی با آن متن مرحوم کلینی اختلافاتی دارد.
قال الا لاعزاز مومن او فک اسره
س: اینجا قال لا ادری نداریم
ج: ندارد. عرض کردم بعضیهایش هم، نمیخواستیم خیلی بخوانیم. و علی ای حال آنجا یک چیز دیگر هم دارد. این متون با همدیگر اشکال دارد. آقایان ملاحظه بکنند. به ذهن من میآید که نسخه یک مقداری خرابی پیدا کرده است. یعنی این طور خیلی صاف نباشد.
س: شما از جامع الاحادیث میخوانید؟
ج: بله
س: در جامع الاحادیث این جور که شما میفرمایید نیست
ج: نیست؟
شماره 14، 13 و 14 مثل هم هستند. در 13 شاید
علی ای حال این چهار تا به تعبیر ایشان چهار تا روایت، یعنی سه تا روایت ایشان آورده، بلکه چهار تا. روایت شماره 7 بود، شماره 2 بود، 13 بود، 14 بود. اینها را من به نظرم میآید از نظر تنظیم کار همه را پشت سر هم میآوردند و همه را به اصطلاح یک حدیث قرار میدادند. این هم یک طائفه. یعنی کلا. حالا که طایفه بعدی رسیدیم در این باب، یک طایفه دیگر هم در این باب داریم. که این هم البته بعضی را پشت سر هم آورده. آن طائفه و متفرق هم هستند. اسماء متفرقی است که امام(ع) مثلا کسی از شیعه گرفتار بوده، و کسی از شیعه مثلا والی بوده برای مثلا خوزستان یا سجستان یا جای دیگر، نامهای نوشتند و آن هم ترتیب اثر داده و کار این آقا را راه انداخته. از اینها معلوم میشود که ائمه(ع) اجازه میدادند برای بعضیها که متصدی باشند. اگر کتاب جامع الاحادیث در خدمتتان هست، در شماره 26، این شماره 26 را نگاه کنید. این در کتاب مرحوم کافی و تهذیب آمده است از کتاب نوادر الحکمه نقل کرده محمد بن احمد. عن السیاری. این تضعیف شده. خیلی محل کلام است. خود سیاری هم کاتب بوده. خودش هم در همین دستگاهها بوده است.
عن احمد بن زکریای سیدرانی عن رجل من بنی حنیفه من اهل بُست و سجستان، همین اطراف به اصطلاح همدان.
قال راحلت ابا جعفر جواد فی السنة التی حج فیها فی اول خلافة المعتصم؛ دارد یک شرح حالی میدهد که من با حضرت جواد(ع) در یک سفر حج رفیق بودم. این رفیق یعنی در کاروان بوده یا خدمت حضرت بودیم. بعد گفتم آقا در آن سجستان کسی هست شما را دوست دارد و حضرت یک نامهای نوشتند. که مثلا این جور کن، این جور کن و آن حاکم سجستان هم حسین بن عبدالله نیسابوری. طبعا نمیشناسیم ایشان را.
بله، بعد دارد این خبر رسید به اهل بُست که امام(ع) به والی نامهای نوشته، فاستقبلنی علی فرسخین؛ خودش آمد والی تا دو فرسخ. دفعت الیه کتاب، فقبله وضعها علی عینه، روی چشمش گذاشت. ثم قال لی ما حاجتک؟ گفتم مثلا خراجی بوده، مالیاتی بوده، گفت بله. این ما الان روایت شمارهای که خواندم 26 یکی است.
یک روایت دیگر باز داریم. به عنوان شماره 27 این را هم مرحوم باز کلینی نقل کرده از کتاب نوادر الحکمه محمد بن احمد و مرحوم شیخ طوسی هم از طریق محمد بن علی بن محبوب؛ اجمالا هر دو باز میرسد به سیاری. همین آقایی که الان گفتیم. این به نظر یک تخصصی در جعل این مطالب داشته است.
عن محمد جمهور، چون خودش هم در این کار بوده که مثلا بگوید بله ما این کارها را برای شیعه میکنیم.
قال کان النجاشی او رجل من الدهاقین؛ دهقان در این جمعها، اصطلاح فارسی است. ما الان دهقان را به کشاورز میگوییم. اصطلاح قدیم دهگان یا دهقان را به این که الان میگوییم خواجه، ارباب، آن صاحب به اصطلاح ارباب رعیتی به قول، ارباب به اصطلاح، فئودال به قول بعضی.
رجل من الدهاقین عاملا علی الاهواز و فارس؛ البته اعراب فارِس تلفظ میکنند، ما فارس تلفظ میکنیم.
بعد آن هم همین طور. این قصه هم باز همان سیاری و باز کتاب محمد بن احمد، باز همان قصه. الحمد لله خوب است که این دو تا را پشت سر هم آورده. این هم مثل همان است. البته آنجا اسم یک کس دیگری است. بله این شماره 27.
باز شماره 28 جای دیگری است مطلب دیگری است. خوب بود این را نمیآورد در وسط.
شماره 29، باز این کتاب قضاء الحروق سوری، قال، از کتاب بحار از آنجا نقل کرده. قال رجل من اهل الری ولی علینا بعض کتاب یحیی بن خالد، یحیی بن خالد برمکی؛ این هم خیلی مفصل است. آقایان خودشان نگاه بکنند. ما دیگر نمیخوانیم. این هم حدیث سوم. این باز مال یک جای دیگری است. کجاست؟ مال ری است. آن مال اهواز بود. بله، اهل ری. باز هم آن هم امام(ع) یک چیزی نوشتند و این خیلی خوشحال شد و گرفت نامه را و بعد گفت که من خدمت امام(ع) این طور این طور الی اخره.
در کتاب مستدرک شماره 30، اینجا سه تا شد. سید هبة الله المعاصر العلامه فی مجموع الرائق؛ عرض کردیم خود هم مولف و مولف نمیشناسیم.
عن حسن بن علی بن یقطین، این طور آمده: عن جده، خیلی عجیب است عن جده؛ چون جدش معلوم نیست که یقطین از ما باشد. عدهای اصرار دارند که یقطین شیعه بوده. شواهد قطعا بر خلافش است. یقطین شیعه نبوده. از دعات معروف بنی عباس است. بله، بچههایش شیعه بودند.
س: استاد این هبة الله راوندی نیست؟
ج: نه نه، این غیر آن است. اولا هبة الله راوندی سید نیست. قطب راوندی سید نیست.
ولی عن امیر رجل بالاهواز من کتاب، اینجا داشت من ذیل کتابه، علی ای حال نمیدانم چه کسی اینها را جعل کرده، مثل همدیگر است به هر حال. اینجا داشت بالری من کتابه یحیی بن خالد، خیلی هم شبیه هم هستند.
س: کل ماجرا جعلی است؟
ج: نمیدانم ما که نفهمیدیم. فعلا میگوییم حجت نیست دیگر حالا آن جعلش را چه عرض کنم. مقام حجیت را میگوییم واقع را میگوییم.
و کان علیه بقاء من خراج کان فیه زوال نعمتی، این هم عین همان قصه شماره 29 است. لکن این مال ری نوشته؛ این شماره مال اهواز نوشته. و این قصه را در کتاب عدة الداعی هم مرحوم ابن فهل آورده به عنوان حدثنا الحسین بن یقطین، عن الحسن بن علی بن یقطین عن ابیه عن جده. آن هم دارد هو لی علینا من اهواز رجل، این مگر یقطین دیگری باشد چون آن که در بغداد بوده اصلا ربطی به این ندارد.
این هم پس تا اینجا چهار تا حدیث هم هست که اینها در یک به اصطلاح مساق هستند. و آن مساقی که اینجا دارند، این است که کسی مثلا گرفتاری داشته و حضرت نوشتند به اینکه کسی اعمال اینها را انجام بدهد. این هم به اصطلاح یک نکتهای که دارد. این هم یک مجموعهای از روایاتی است که در اینجا است.
س: حاج آقا این که نوشته مکتوب ائمه علیهم السلام فرق میکند مثلا یک جا بحث صدور است یک جا بحث 35:53
ج: حالا بعد
این یک طایفه. این خوب بود این چند طایفه بندی را میکرد یعنی. یک طایفه دیگر از این روایات ما نحن فیه داریم. از شماره 54 شروع میشود. از تفسیر عیاشی از علل از عیون، و بعد همین طور. این طایفه یک طایفهای است که السنه مختلف دارد؛ اشکال کردند به حضرت رضا(ع) چرا شما قبول ولایت عهد فرمودید. دیگر بقیه را خودتان مراجعه کنید.
از 54 به بعد باز یک طایفهای است این طوری است. یعنی این مناسب است که اینها این دیگر حالا من چون نمیخواهم بعد بخوانم همین جا به اصطلاح وارد این نکتهاش را عرض کردم که آقایان خودشان مراجعه بکنند. تا آن شماره 61 نمیدانم اینها دنبال همین قصهای است که مربوط میشود به حضرت رضا سلام الله علیه و قبول ولایت عهد.
این یک اجمالی بود از ابواب روایت این باب که من خدمتتان عرض کردم تا ببینیم بقیه روایات چه بوده است.
عرض کنم که از جمله روایاتی که در اینجا ایشان آوردند، در کتاب جامع الاحادیث، شماره 3. شماره 3 را مرحوم کلینی نقل کرده عن محمد بن یحیی عن احمد بن محمد. احمد بن محمد مراد اشعری است که از اجلاست. عن محمد بن سنان عن یحیی بن ابراهیم بن مهاجر؛ الان خیلی حالش روشن نیست. محمد بن سنان به هر حال در روایت مشکل ایجاد کرده. عرض کردم کرارا و مرارا مرحوم احمد اشعری در سفری که کوفه بوده، مقداری از میراثهای محمد بن سنان را با خودش به قم آورده. به ذهن ما این طور میآید. میگویم چون کسی نوشته خیلی احتیاط میکنم. به نظر من اولین تنقیح آثار غلات توسط همین احمد اشعری شده است. یعنی به ذهن ما میآید که اگر مرحوم کلینی آنها را قبول کرده به خاطر تنقیح احمد است. مرحوم احمد اشعری عدهای از آن روایاتی را که مال محمد بن سنان و خط غلو بوده، آنهایی که میدانسته قابل قبول است آورده در قم نقل کرده است. ظاهرش این طور است.
قال قلت لابی عبدالله فلان یقرأک السلام و فلان و فلان فقال و علیهم السلام، یسئلونک، ظاهرا باید یک قال باشد. قال و ما لهم، چه مشکلی برایشان پیدا شده
س: حاج آقا ما یک قلت داریم
ج: هان باید داشته باشد. اینجا ندارد.
این باید یک چیزی اینجا داشته باشد.
س: نه همان جامع الاحادیث دارد
ج: جامع الاحادیث دارد. این یکی من ندارد که. مگر آن و نسخه بعدی است. ویرایش بعدی است.
فقال و ما لهم، قلت حبسها ابو جعفر؛ این ابو جعفر مراد منصور دوانقی معروف است. چون عرض کردم از بنی عباس، ابراهیم امام اول بود که ایشان به حکومت نرسید. بعد برادرش ابو العباس به سقاح معروف است و بعد برادرش هم ابو جعفر. این سه تا برادر هستند، اما ابراهیم به قول خودشان امام نشد، این دو تا شدند به قول خودشان. و بعد هم پسر منصور است، بعد دیگر میرود 39:21
فقال و علیهم السلام، حبسها ابو جعفر، فقال و ما لهم و ما له؛ قلت استعملهم فحبسهم؛ استعمله عرض کردم عامل در اینجا به معنای کارمند است. الان در لغت عرب عامل به معنای کارگر میگویند. منصور اینها را به کار گرفته در یک جایی، فقال ما لهم و ما له؛ اینها به منصور چه کار داشتند این شیعهها؟
ألم انههم؛ اینجا انههم میخورد. نهی ینهی انههم. هم النار هم النار هم النار، اینها در آتش هستند. این روایت شاید از آن بشود فهمید که اساسا کسانی که قبول ولایت میکنند در آتش هستند. البته عرض کردم ما چون خط و خطوط مختلف داشتیم. احتمالا خط غلات یکی از لوازم کارشان همین بود که با دستگاه نظام حاکم بد بودند. به اصطلاح ما جزو مخالفین و جزو همین اپوزیسیون بودند. خود محمد بن سنان هم از آنهاست.
قال ثم قال اللهم اخدع عنهم سلطانهم؛ یعنی قطعش کن، خدایا سلطان بنی عباس را و سلطه اینها را فرا گیر.
قال فانصرفت من مکه، این معلوم میشود در سفر عمره یا حج بوده. و سئلت عنهم فاذا هم قد اخرجوا بعد هذا الکلام بثلاثة ایام.
مع ذلک امام(ع) دعا فرمودند و اینها آزاد شدند. محل استشهاد این است که از ظاهر این حدیث مبارک در میآید که خود تصدی و خود قبول ولایت نار است و آتش است.
شماره 4 تفسیر عیاشی عن سلیمان بن جعفر قال قلت لابی الحسن علیه السلام ما تقول فی اعمال السلطان فقال یا سلیمان الدخول فی اعمالهم؛ این خودش یک عنوان است.
و العون لهم و السعی فی حوائجهم؛ سعی در حوائج ولو انسان کارمند دولت نباشد، کارهایشان را انجام بدهد. عدیل الکفر و النظر الیهم علی العمد من الکبائر التی یستحق به النار، حتی به صورتش هم نگاه نکند. این قدر امام(ع) میخواهند در این مسئله تأکید بکنند.
حدیث شماره 5 یک مقداری نکته دارد بعد عرض میکنم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین