خارج اصول فقه (جلسه105) یکشنبه 1394/03/03
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد که بحث در اقل و اکثر بود.
بحث به اینجا رسید که آیا نسبت به اکثر میشود برائت جاری کرد یا نه؟
و توضیحات به اینجا رسید که عده زیادی از علمای ما از قدیم تا حالا اختصاص ندارد، و از علمای اهل سنت، آنها هم از قدیم تا حالا، قائل بودند که اخذ به اقل کافی است و احتیاجی به اتیان اکثر نیست. اینها احتیاطش خوب است و لکن لازم نیست و برائت جاری نمیشود.
عدهای هم قائل بودند اخذ به اکثر باشد. این بحثی است معروف در فقه اسلامی و اصول مطرح بوده از قدیم. در مباحث اصول شیعه متأخر بیشتر به این لغت که آیا اگر دوران امر بین اقل و اکثر ارتباطی، اشکال در ارتباطی بود، آیا میشود قائل شد که برائت از اکثر جاری بشود؟
عرض کردیم آن که الان در کتب ما معروف است بیشتر مسئله را بردند روی انحلال. اگر قائل بشویم که این تکلیف منحل میشود، یعنی بگوییم اقل مسلما واجب است، اکثر شک میشود، برائت جاری میشود، اشکال ندارد. 02:00 حالا اختصاص به برائت ندارد.
و لکن عدهای عرض کردیم انحلال را قبول نمیکنند. و خلاصه بحث این است که چون اقل یک طبیعتی دارد در ضمن اکثر قابل انحلال نیست. یا حالا به حسب قواعد علمی یا به حسب مقام عمل و سلوک، این قابلیت ندارد. این حکمش با حکم متباینین یکی است. باید احتیاط کرد و اکثر را انجام داد. یعنی یک لمی در قصه وجود دارد که این منشأ میشود که جای رجوع به برائت نباشد، و این اقل دارای، چون اقل آن اکثر است یک ارتباطی با اکثر دارد. این ارتباط منشأ میشود که این انحلال، این خلاصه تفکر این است. خوب دقت بکنید.
این را ممکن است شما بنشینید تصور بکنید، تفکر بکنید، بیش از این وجوهی که الان در اینجا حدود چهار تا وجه ذکر فرمودند، حتی بیش از این وجوه پیدا کرد برای اینکه انحلال نشود.
سرش پس نکتهاش این است؛ اینجا چون ارتباطی هستند، اقل یک خصلتی دارد که نمیتواند جدای از اکثر تصویر بشود. لذا انحلال نمیشود.
حالا یک مقدماتی بود، فرضش بحثی بود که دیروز از کفایه خواندیم و دو تا اشکال کردیم یا دور یا خلف لازم میآید یا تقدیم، ما یلزمه فیه یعلمون، و این دو تا درست نیست. بعد تقریبش گذشت.
و عرض کردیم که مرحوم استاد هم جواب دادند و فرمودند هذا واضح لا غبار فیه. خب عرض کردم این مباحث را نمیشود گفت واضح لا غبار فیه. نکته فرق بین استاد و بین صاحب کفایه در این شد. صاحب کفایه میگوید تنجز مقدمه وجودش متوقف بر تنجز ذی المقدمه است. آقای خویی میگویند وجود ذی المقدمه متوقف بر وجود مقدمه است. این دیگر هر کدام مبنا را قبول کردیم به قول واضح لا غبار فیه.
صاحب کفایه میگوید شما اگر میخواهید این اقل را به عنوان مقدمه واجب است، باید ذی المقدمهاش هم تنجز پیدا بکند. از ترتب ترشح میکند. پس گفت ما اکثر را انجام میدهیم. آقای خویی میفرماید مراد از مقدمیت در اجزاء این است که وجود کل متوقف است بر این. وجودش بر این متوقف است. ربطی به تنجز ندارد. روشن شد؟
پس اختلاف بین این دو تفکر حالا این چه جور اسمش را بگذاریم واضح لا غبار فیه که آقای خویی فرموده، خب میگوید شما میگویید اقل میخواهد وجوب پیدا بکند به نحو وجوب غیری. خب کی وجوب پیدا میکند؟ وقتی که آن وجوب نفسی دارد تنجز پیدا میکند. آن باید وجوبش تنجز پیدا بکند تا ترشح بکند. خب وقتی تنجز پیدا نکرد چطور ترشح بکند. شما اگر وجوب ذی المقدمه فرض کنید اگر به شما نگفت الان نان بخر، گفت اگر میهمان آمد نان بخر، شما واجب است بازار بروید، خب نمیروید بازار که، کسی بازار نمیرود، میگوید وجوب هنوز تنجز پیدا نکرده من چرا بازار بروم؟ وجوب بازار رفتن فرع تنجیز وجوب نان خریدن است. اگر نان خریدن منجز نشد، چطور میشود بازار رفتن منجز بشود. معقول نیست این بازار رفتن منجز باشد.
پس نظر صاحب کفایه از اینجاست. میگوید شما میگویید این اقل واجب است. کی وجوبش تنجز پیدا میکند؟ وقتی که وجوب اکثر تنجز پیدا کرد. کی وجوب اکثر تنجز پیدا میکند؟ که شما انجام بدهید، واجب اکثر را انجام بدهد. پس این موجب انحلال نمیشود. اگر بخواهیم بگوییم انحلال شد یلزم من وجوده عدمه، حالا آن خلفش چرا واضح است.
آقای خویی میفرماید نه مقدمیت به این معناست که اکثر وجودا، ببینید وجودا متوقف بر وجوب باشد. بعد هم آن آقا گفت واضح لا غبار علیه. این الان واضح، لکن او از این راه وارد نشد. آن از راه، شما میخواهید بگویید وجوب اقل علی کل حال مسلم است؛ او میگوید وجوب اقل علی کل حال باید منجز باشد. اگر باید منجز باشد اگر خودش باشد، خب واجب است، این منجز. اگر در ضمن کل است، کل باید منجز باشد تا این جزء منجز باشد. حرف کفایه، روشن شد؟
و انصافا این شبهه دارد. حالا این شبهه را به این ترتیب مطرح کردیم به ترتیب خلف و نمیدانم. به ترتیب دیگری هم میشود مطرح کرد. البته به این ترتیب بر میگردد به مقام جعل و اینها. به ترتیب دیگری که برگردد نتیجهاش همین است، اما خب، من نمیدانم حالا این تعبیر را جایی دیدم، در استفاده من از کلمات بعضی از علما بود یا از اهل سنت یا به ذهن خودم. ببینید دقت بکنید، شما میگویید وجوب اقل مسلم است. خیلی خب. چرا مسلم است؟ یا وجوب نفسی دارد یا غیری. بسیار خب. غیری یعنی چه؟ یعنی مقدمه داخلیه دیگر. غیری یعنی اینجور. که ما مقدمات دو تا داریم؛ مقدمات خارجیه، مقدمات داخلیه.
خب در مقدمه خارجیه خوب دقت کنید، این نزاع معروفی است بین علماء که آیا ذات مقدمه واجب میشود یا مقدمه موصله. مرحوم صاحب فصول مطرح کرده که مقدمه موصله. صاحب کفایه اشکال کرده که نه، ذات مقدمه. خود ما وفاقا لمرحوم استاد و عدهای گفتیم حق با فصول است و مقدمه موصله. خیلی خب.
اگر ما گفتیم مقدمه موصله را، یعنی رفتن بازار که واجب نیست. رفتن بازار که نان بخرد، معلوم نیست رفتن بازار واجب باشد. رفتن بازاری که بخواهد نان بخرد. اگر نان نخرد که رفتن بازار واجب نمیشود. ذات مقدمه که رفتن بازار باشد که واجب نیست. به خاطر نان خریدن. خب شما اگر این مطلب را در مقدمات خارجی گفتید، در مقدمه داخلی هم بگویید. وقتی شما میگویید این اجزاء واجب است، به وجوب غیری، یعنی این اجزاء فی نفسه وقتی که برساند شما را به کل. حالا نماز ده جزء دارد، شما پنج تایش را انجام بدهید، پنج تای دیگرش را انجام ندهید، آن پنج تا وجوب دارد؟ نه. پنج تا که وجوب ندارد.
وقتی میگوییم وجوب غیری وقتی میگوییم وجوب مقدمی، یعنی پنج تایی که شما در ضمن ده تا انجام بدهید. خود پنج تا که نه. چطور شما در مقدمات خارجیه میگویید موصله، در مقدمات داخلیه هم باید بگویید مقدمات وجوب غیری دارد در صورتی که ایجاد مرکب با آن بشود. آن کل ایجاد بشود. و الا شما اجزاء را انجام بدهید کل در نظر نگیرید، چه فایدهای دارد. وجوب اجزاء، پس شما میگویید که وجوب نماز هشت جزئی مسلم است. یعنی چه مسلم است؟ نماز هشت جزئی مسلم است. ده جزئیاش مشکوک است. یعنی چه نماز هشت جزئی مسلم است؟ یعنی یا وجوبش نفسی است، باید انجام بدهید هشت جزئی کافی است. یا وجوبش غیری است. اگر وجوبش غیری باشد، هشت تا که خودش وجوب ندارد. هشت تا در ضمن ده تا باید باشد. شما اگر میخواهید وجوب غیری حساب بکنید، در ضمن این ده تا باید حساب بکنید. شما اگر هشت را انجام میدهید، دیگر وجوب غیری پیدا نکردید. وجوب غیریاش این است که در ضمن ده تا باشد. پس شما باید ده تا را انجام بدهید تا مسلم هشت تا را انجام بدهید. نماز هشت تایی را انجام دادهاید. چون اگر خودش واجب بود انجام دادید در ضمن غیر هم بود انجام دادید. به غیر از این تصویر نمیشود. چگونه میخواهید تصور بکنید؟
دقت کردید؟ این هم شبیه کلام کفایه. شما اگر بگویید وجوب اقل مسلم مسلم است و از آن طرف هم اقل و اکثر یک جوری است که به هشت تا هم نماز گفته میشود، به ده تا هم نماز گفته میشود. به هشت تای در ضمن ده تا هم نماز گفته میشود. شما کی میتوانید این را مسلما انجام بدهید؟ نه سوال؛ وقتی که وجوب غیری و نفسی با هم دیگر، هر دو احتمال. وجوب نفسی که انجام دادید. وجوب غیری به چیست؟ وجوب غیری این نیست که هشت تا را انجام بدهید. این که وجوب غیری نیست. وجوب غیری این است که ده تا را انجام بدهید تا این هشت تا در ضمن آن ده تا بشود. این میشود وجوب غیری دیگر. شبیه مقدمه موصله در مقدمات خارجیه.
پس شما اگر بخواهید بگویید من قدر متیقن نماز هشت تایی بر من واجب و آن را انجام بدهم. این به این است که شما ده تا را انجام بدهید. قدر متیقنش به این است. و من فکر میکنم حالا نمیدانم دیروز یا پریشب به ذهنم آمد این تعبیر، حالا در کتب اهل سنت دیدم جایی یادم نیست، حالی هم خیلی نداشتم که مراجعه بکنیم، این قدر بحثهای طولانی میشود که آدم از حال هم میافتد. غرض این به ذهن من شاید باز کمی آبرومندتر باشد.
به هر حال میتوانیم حالا یک نحوه دیگری بگوییم. بگوییم این نماز هشت تایی یا خودش واجب است. خیلی خب این به قول شما وجوب نفسی. یا وجوب غیری دارد یعنی جزء است. کی جزء میشود؟ در ضمن ده تا. اگر در ضمن ده تا نشود که جزء نمیشود. نمیگوییم به عنوان جزء؛ این در ضمن ده تا جزء میشود.
پس اگر شما بخواهید خوب دقت کنید، حتی نماز هشت رکعتی را هشت جزئی را قطعا انجام بدهید باید ده تا را انجام بدهید. نمیخواهید انحلال انجام بدهید، یعنی میگویید این نماز هشت رکعتی قدر مسلم مسلم است، خیلی خب. این چه جوری انجام میشود؟ تصور بکنید. این نماز هشت جزئی، روشن شد تصویر؟ این چه جوری انجام میشود که شما قطعا هشت جزئی را انجام داده باشید؟ خب این دو تا احتمال داده؛ شما وقتی میخواهید قطع پیدا کنید هر دو احتمال را باید انجام بدهید.
اگر شما در ضمن ده تا خواندید، آن هشت تا اگر مستقلا بود انجام دادید، اگر در ضمن ده تا نخواندید یک فرض را انجام دادید، دو فرض را انجام ندادید. شما در ضمن ده تا اگر نخواندید یک فرض را انجام دادید و آن هشت تای استقلالی است. اگر هشت تای جزئی میخواهید حتما در ضمن ده تا.
پس خلاصه بحث، میخواهد بگوید نکته فنی این است که در باب اقل واکثر چون این اقل و اکثر ارتباط با هم دارند، جوری است که نمیتوانید اقل را مسلم فرض کنید. اگر بخواهید مسلم مسلم فرضش بکنید، باید اکثر انجام بدهید.
س: اینجا ارتباط مگر مشکوک نیست؟ اینجا در اقل واکثر ارتباطی نفس ارتباط مشکوک است بین اقل و اکثر. اگر مشکوک است
ج: آخر فرض این است که شما میگویید ما اقل متیقن. میخواهید یک کاری بکنید متیقن را انجام بدهید. آن اقل متیقن را کی انجام میدهید؟
س: الان شما به ارتباط یقین دارید یا نه؟
ج: یقین داشتیم که بحث نمیکردیم. شما اگر یقین آوردید که بحث نداریم. بحثی که ما داریم به جامع، شما میآیید میگویید ما میدانیم این هشت تا یا فی نفسه واجب است یا اجزاء. بسیار خب. عقل حکم میکند احتیاط بکنید. بسیار خب. کیفیت احتیاط؛ ده تا باید انجام بدهیم. چون اگر ده تا را انجام داد، آن هشت تا در ضمنش بود، اگر نفسی بود، بود، جزئی هم بود الان هست، الان جزئی است. چون دو فرض داشت دیگر در آن؛ یکی نفسی یکی جزئی. جزء کی میشود که در ضمن کل باشد و الا کل میشود که جزء نمیشود.
س: شاید منظور این باشد که شأنیت دارد که اگر آن 13:23
ج: شما اگر مثلا نمازی که حالا مثلا با رکوع و سجود فقط خواندید، پنج تایش را خواندید، شأنیت به این درست است؟ اصلا ببینید همچنان که در مقدمه خارجی آن مقدمه موصله واجب است، در مقدمات داخلی هم وقتی جزء باشد، وقتی اجتماع با، یعنی اگر جزء نباشد که وجوب پیدا نمیکند. آن اجزاء در وقتی که جمع بشوند و تشکیل کل بدهند. شما میگویید من میدانم این اقل علی کل تقدیر واجب است. چه نفسی چه غیری. خیلی خب سلمنا. این چه جور احتیاطش میکنید اقل است؟ هشت تایی که علی کل تقدیر، این باید در ضمن ده تا احتیاط کنید. بخواهید احتیاط بکنید در ضمن ده تا. راه دیگری غیر از ده تا ندارید.
بله یک شبهه دیگر هست که اگر 14:21 حتما باید با قید هشت تا باشد. این همان شبههای است که بعد خواهد آمد که در اینجا مشکل دارد، احتیاط مشکل دارد. آن بحث دیگری است. آن یک بحث دیگری است.
پس شما دقت کنید یک بحث این است که شما اصلا اینجا احتیاط نمیکنید بکنید؛ چون اگر بخواهید نفسی باشد باید فقط هشت تا، غیری باشد فقط ده تا. ولی شما نمیتوانید فقط و فقط. پس شما باید یک تصویر بکنید، حالا بعد این را توضیح میدهیم در عبارت مرحوم استاد توضیح میدهیم. شما یک تصویری بکنید هشت تا که میگویید نفسی یک جوری باشد که در ضمن ده تا آن هشت تای نفسی انجام شده. اگر بگویید در ضمن هشت تا انجام نشود، میشود متباینین. هم باید هشت تایی را بخواند هم ده تایی را، اگر بخواهید آن جوری حساب بکنید. اگر بگوید هشت تایی که نفسی است در ضمن ده تا هم انجام شده، پس شما باید اکثر را انجام بدهید. شما نکتهای ندارد که اقل را انجام بدهید. یا باید اقل و اکثر دو تا را انجام بدهید، میشود متباینین، یا خصوص اکثر را انجام بدهید. پس چطور انحلال قائل هستید؟
نمیدانم حالا من چون در کلمات بعضی از علمای دیگر دیدم، نمیفهمم حالا در ذهن من نیامد فعلا، شبهه روشن شد نحوه طرح بحث؟
پس شما به هر حال راهی ندارید که اقل را انجام بدهید. یا هر دو را جداگانه باید انجام بدهید یا خصوص اکثر را انجام بدهید.
س: این که ضمنیت در خصوص اکثر باید انجام بشود این لازمهاش این نیست که ارتباط بینی اقل و اکثر باید مسلم باشد؟
ج: عزیز من این ضمنیت را یا باید علم قطعی داشته باشیم یا اطراف علم اجمالی. اینجا اطراف علم اجمالی است. این ضمنیت اینجا اطراف علم اجمالی است. چون ما میدانیم یا نفسی است یا غیری. بنابر اینکه علم اجمالی منجز باشد از این جهت اینجا آمده. نکتهاش این است خب.
س: فرض این است علم اجمالی منحل میشود. این مصالحه که شما میگویید منجز
ج: خب چه جور منحل میشود؟
س: همین که ادعا میکند اقل قدر متیقن است.
ج: شما اقل که قدر متیقن است چون فرض این است الان، از دیروز تا حالا فرض این است که وجوبش غیری است. وجوب غیری چه، یعنی چه، یعنی وجوب در ضمن کل. شما کی میتوانید این اقلی که وجوبش غیری است انجام بدهید؟ که اکثر را انجام بدهید، و الا انجام اکثر را انجام ندهید، فقط وجوب نفسی است، وجوب غیری را انجام ندادید که.
س: وجوب غیری آنجایی است که همه فعل انجام بشود، اما این مستلزم این نیست که اکثر فقط انجام بشود. وجوب غیری این است که همه فعل انجام بشود.
ج: عرض کردم این دو تا نتیجه دارد؛ یا بگویید هر دو جمع بکند بینشان هم نماز هشت تایی هم نماز ده تایی بخواند. اگر بنا بشود وجوب اقل و اکثر هر دو متمایز بشود. اگر نه، وجوب اقل مندک در اکثر است، وجوب نفسیاش هم مندک در اکثر است، خب این نماز اکثر را بخواند.
س: مندک در اکثر نیست، مندک در مجموعه صلاة است.
ج: لا اله الا الله، مجموعه شد دو تا دیگر، حالا برگردیم به دو تا. شما مثل اینکه تقریب من را متوجه نشدید. نتیجهاش دو تا نماز باید بخواند. به هر حال اکثر را باید بخواند، به اقل نمیشود اکتفا بکند. تمام بحث این است که به اقل اکتفا نکند.
س: استاد قائلین به انحلال پس اصلا غلط ارتباطی را قبول ندارند.
ج: یعنی چه قبول ندارند؟
س: یعنی با اینکه انحلال را قبول دارند، قبول ارتباطی هم هست؟
ج: اینها میخواهند بگویند اشکالی که، خوب دقت کنید، اینها میگویند وقتی ارتباطی شد انحلال تصویر نمیشود. انحلال فقط در استقلالی تصویر میشود. من مدیون هستم به پنج تومان یا به ده تومان، اینجا انحلال تصویر میشود. در ارتباطی انحلال تصویر نمیشود.
س: نه آنهایی که قائل به انحلال هستند در ارتباطی
ج: خب همین است دیگر. اشکال این طرف است. آقای خویی فعلا داریم اشکال این طرف
س: نه میخواهم بگویم آنهایی که قائل هستند در ارتباطی قائل به انحلال هستند اینها چه فرقی با استقلالی میدانند؟ پس باید ارتباطی را اصلا قبول نداشته باشند.
ج: خب نتیجهاش همین میشود. ارتباطی را بر میدارند به متباینین.
انما الکلام اگر دقیقا به متباینین، باید دو تا بخواند یکی هشت تایی یکی ده تایی. یا اگر این هشت تایی علی تقدیر نفسیت مندک در ده تاست، یکی بخواند. یعنی اگر بخواهد بگوید من قطعا به اقل اتیان کردم، باید اکثر را بخواند یا دو تا بخواند. راه دیگری نیست. اقل تنها کافی نیست. روشن شد شبهه چیست؟ اقل تنها کافی نیست. یعنی اقل و اکثر ارتباطی یک روحیهای دارد که قابل انحلال نیست. چرا؟ چون مفروض این است که اقل وجوبش غیری است. وجوب غیری فرضش این است که در ضمن اکثر ملاحظه بشود. و الا غیری نمیشود نفسی میشود.
س: این ضمن اکثر را شما از کجا آوردید؟
ج: غیری بودنش دیگر
س: این باید مجموعه صلاة باشد نه ضمن اکثر. اکثر اول بحث است. اینکه اقل باید اتیان باشد آنجایی وجوب غیریاش
ج: اول بحث عزیز من علم اجمالی دارد یا به اقل یا به اکثر. علم اجمالی که دارد. اول بحث یعنی چه؟ علم اجمالی هم منجز است. ما باید ببینیم منحل میشود یا نمیشود. شما راهی دارید که اثبات این فقط اقل را انجام بدهد؟ شما اگر خوب دقت کنید دو چیز باید بگویید؛ یا بگویید هر دو را انجام بدهد یا اکثر را انجام بدهد. فقط اقل را نمیتواند در بیاورد. اگر بخواهیم به علمتان عمل بکنید که هم غیری باشد هم نفسی باشد. علم شما این است دیگر الان. اقل یا غیری است یا نفسی. این دو راه دارد عمل به این علم شما. یا دو تا را انجام بدهید یا اکثر را انجام بدهید.
سوم، اقل را انجام بدهید، نمیشود. روشن شد اشکال چیست؟ اشکال این است میگوید اقل نمیشود. یا اکثر یا هر دو. اقل و اکثر هردو. اما اینکه شما بگویید من اقل را انجام میدهم چون متیقن است این نمیشود. چون متیقنش دو فرض است. نفسی و غیری. نفسی همان هشت تاست. غیری کی غیری میشود که ده تا. و الا اگر تو ده تا داشتی که غیری نمیشود که. اگر بخواهید شما هشت تای غیری انجام بدهید، کی هشت تای غیری انجام میدهید؟ در ضمن ده تا. خوب تصور کنید. همین که بخواهد غیری باشد باید در ضمن ده تا باشد و الا غیری نمیشود که.
بله بحثی که دیروز ما کردیم ما وجوب غیری را منکر شدیم. آن بحث دیگری است اشتباه نشود. شما میگویید آقا ما وجوب غیری را منکریم لذا انحلال. آن بحث دیگری است. آن اصلا از بحث خارج است. از فرض بحث خارج است.
خب تا اینجا هم حالا ما احتمال دادیم که مثلا شاید، شاید من مثلا کسی دیدم تعبیر به کلام آقای خویی کرده به این وجه. غرض اینکه این یک احتمال. یک احتمال هم دارد که چون مرحوم استاد یک وجه دومی در این صفحه 500 وجه دومی ذکر کردند برای عدم انحلال. احتمال هم میدهم شاید مراد ایشان این بوده. حالا جور دیگر یا من بد فهمیدم یا ایشان تقریب دیگری.
و منها ان التکلیف المعلوم المحتمل تعلقه بالاقل و الاکثر تکلیف واحد متعلق بالاجزاء، شاید هم این توجیهی که من گفتم از کلام ایشان چون من خیلی احتیاط میکنم نسبت نمیدهم. در آورد، من خودم توضیحم خیلی واضح بود. حالا فرض کنید مراد ایشان، مقیدا بعضها ببعض ثبوتا و سقوطا؛ اذ مفروض کون الاجزاء ارتباطیه و معه لا یعقل سقوط التکلیف بالاضافة الی بعض الاجزاء مع عدم سقوطه؛ شاید هم مراد ایشان همین وجهی بود که من الان عرض کردم. دقت میکنید؟
س: این منها قائلش کیست حالا؟
ج: ننوشتند به کسی نسبت دادند
لکون التکلیف واحدا و الاجزاء ارتباطی، خیلی مثل این بیان من واضح نیست. حالا شاید در ذهن من البته من این معنا را خودم تصور کردم، بعد عبارت ایشان را خواندم. لذا هی دارم میگویم شاید برای اینکه بالاخره، چون از این بحثها که مراد جدی ایشان این هست، این نیست، از این بحثها خوشم نمیآید و تطویل عمر بلا فایده است.
و علیه فلا یحصل القطع بسقوط التکلیف باتیان الاقل حتی بالنسبة الی نفس الاقل المقطوع وجوبه؛ این المقطوع وجوبه یعنی به نحو نفسی و غیری. این طوری باید بگوییم.
لاحتمال وجوب الاکثر و احتمال وجوبه ملازم لاحتمال عدم سقوط التکلیف رأسا؛ شاید مرادش همین باشد. اگر باشد وجه من به نظرم روشن بود.
لانه ملازم، نه ملازم چه عرض کنم. لعدم سقوطه بالاضافة الی خصوص الاکثر؛ حالا تعبیر ملازم کردند.
فیکون المقام من موارد العلم بثبوت التکلیف، بله ایشان نظرش این است. یعنی حالا یادم آمد. وقتی خواندیم. ایشان میگوید ما نحن فیه از قبیل شک در سقوط تکلیف است نه ثبوت تکلیف. خلاصه این وجه این است. لکن من وجه دیگری گفتم. مقدمات ایشان بعضی به وجه ما میخورد.
فیکون مجری لقاعدة الاشتغال؛ کرارا عرض کردیم این شک در ثبوت تکلیف برائت است، شک در سقوط تکلیف اشتغال.
لان العلم بشغل الذمه؛ آن وقت آن مطلبی که من توضیح عرض کردم واضح تر میکند. غرضم با این وجهی که ما عرض کردیم واضحتر میشود این مطلب.
و الجواب، ایشان جواب دادند که شک در سقوط تکلیف، تارة به جهت شأن مولاست و جعل مولا، آنجا جای به اصطلاح مولاست که مثلا صلاة ظهر را فهمیدیم و معذرت میخواهم سقوط تکلیف از ما باشد نه از مولا. مثلا مولا گفته نماز ظهر بخوان، شک کردیم نماز ظهر خواندیم یا نخواندیم.
و اخری یکون ناشئا من عدم وصول التکلیف؛ تارة مشکلش اگر در سقوط از ناحیه خود مولاست.
فلا یعلم العبد بما هو مجعول من قبل المولی کما فی المقام فان الشک فی سقوط التکلیف باتیان الاقل یکون ناشئا من الشک فی جعل المولی، ففی مثل ذلک کان جعل التلکیف بالنسبة الی الاکثر مشکوکا فیه؛ لذا عرض کردم ایشان به این راهی که من میخواهم بگویم نرفتند. از این ذیلش ایشان میخواستند بگویند شک در سقوط است نه در ثبوت.
فیرجع الی الاصل العقلی قاعده قبح عقاب، خب اینها را دیگر همه را ما گفتیم که هیچ کدامش را قبول نداریم. و الاصل النقلی المستفاد من مثل، خوب است این را انصافا دقیق نوشتند. چون آقای خویی غیر از حدیث رفع، حدیث اطلاق را هم قبول کردند. کل شیء مطلق حتی یرد فیه نهی، قبول کردند که دلالت بر برائت میکنند. لذا گفتند من مثل حدیث الرفع؛ خوب است انصافا.
فبعد الاتیان بالاقل و ان کان الشک فی سقوط التکلیف واقعا موجودا بالوجدان، ما راه من که راهی رفتم غیر از این راه بود، آن اشکالی که ما مطرح کردیم.
این هم راه، بعد هم یک مطلبی فرمودند که آقایان خودشان مراجعه کنند.
س: طبق اینها حاج آقا ولو ما مقدمه موصله را هم واجب ندانیم جواب درست است؟
ج: بله،
س: ولی جواب شما فقط
ج: نه، ما روی مقدمه موصلیه نرفتیم، ما رفتیم روی عنوان جزئیت. حالا شبیه مقدمه موصله چه آنجا قائل بشویم چه نشویم.
اشکال سوم، وجه سوم این مسئله، ما ذکره، این سومی میشود. نائینی، چون نائینی هم قائل هست که اینجا علم اجمالی منحل نمیشود. این نکته ظریف این مناقشه و اشکال استاد دیگر، من تند میخوانم جوابش را هم خودتان ملاحظه بکنید. خیلی وقتتان را نمیگیریم.
نکته ظریفش این است که مرحوم نائینی و مرحوم استاد یک مبنا دارند. و آن اینکه تنجیز علم اجمالی به تعارض اصولی. لکن در این فرع با هم دعوا دارند. یعنی ایشان میخواهد، نائینی کاری بکند که در اینجا بگوید اصول تعارض دارند لذا باید اکثر را انجام داد. مرحوم آقای خویی میخواهد بگوید تعارض ندارند. چون گاهی اوقات دو تا مبناست؛ مثل فرض کنید بنده با آقای خویی یا آقای نائینی. ما چون از راه علم رفتیم جلو، اینها از راه تعارض اصول وارد شدند.
غرض این نکته فنی را دقت کنید. علم تفصیلی به وجوب اقل انما هو علی نحو الاهمال؛ البته اینها احتمال دارد برگشتش به همان نکتهای باشد که من گفتم. تقریبش و نکاتی فنیاش. الاهمال الجامع بین الاطلاق، مراد از اطلاق یعنی نفسی. مراد از تقیید یعنی غیری. دقت کنید. یعنی آن وجوب، فکر میکنم مرحوم نائینی در ذهنش همین است که این معنا ندارد.
انما هو علی نحو الاهمال الجامع بین الاطلاق و التقیید مع الشک فی خصوصیة الاطلاق و التقیید، دقت میکنید؟ چون بنابر اینکه وجوب نفسی غیر از وجوب غیری است. پس شما بگویید وجوب مهمل، وجوبی که قید ندارد اصلا. آن وقت این نکته این است. خوب دقت کنید.
حالا اجمالی شما تعلق گرفته به اینکه یک وجوبی هست یا در اقل یا در اکثر، پس بنابراین شما میگویید این علمتان منحل میشود. این یک نکته لطیفی است که مرحوم نائینی دارد. و نکته قشنگی هم هست. اصلا این بحثهای خاص خودش را هم دارد. و آن اینکه سر انحلال این است که باید آن علم تفصیلی ما با علم اجمالی ما فرق بکند و الا انحلال نمیشود. اینها جزو مباحث علم اجمالی است.
حرف قشنگی هم هست. شما میگویید یا اقل واجب است یا اکثر. پس من میدانم اقل علی کل تقدیر به نحو اهمال واجب است. مرحوم نائینی میگوید این پس این چون میدانم به نحو اهمال واجب است، آن یکی هم مشکوک است اصالة البرائه جاری بشود. مرحوم نائینی میگوید این علم تفصیلی شما انحلال نمیآورد. چرا؟ چون علم تفصیلی شما عین علم اجمالی است. چیز تازهای نیست. خوب دقت کنید. چون شما میدانید یا اقل واجب است یا اکثر. خیلی خب. این که میگویید پس اقل مسلما واجب است. چه نحو وجوبی دارد اقل مسلما؟ به نحو نفسی؟ نه، به نحو غیری؟ نه. یک جامع. این جامع همان علم تفصیلی شماست. چیز دیگری نیست. روشن شد نکته؟
این علم تفصیلی نمیتواند انحلال ایجاد بکند.
و هذا المقدار من العلم التفصیلی هو المقوم للعلم الاجمالی؛ این اصلا خودش علم اجمالی را درست کرد.
چون شما اهمال پیدا کرد، وقتی اهمال پیدا کرد، عین علم اجمالی است.
لان کل علم اجمالی، اینها را ما چند بار تا حالا گفته بودیم، ندیده بودم حالا دیشب و امروز که مطالعه میکردم خوشحال شدیم. چون بعضی وقتها مطالبی ما میگوییم خیال میکنیم مال ذهن خودمان است. بعد میبینیم نه بزرگان هم فرمودند. این را ما زیاد تکرار کردیم. حتما در بحث هم زیاد شنیدید.
لان کل علم اجمالی علم اجمالی بالنسبة الی الخصوصیات و علم تفصیلی بالنسبة الی الجامع؛ این را خیلی ما گفتیم دیگر. و گفتیم نکته تنجیز علم اجمالی دائما روی خصوصیات است. جامع که علم تفصیلی است که. این که میگویند علم اجمالی منجز است روی خصوصیات.
و لذا عرض کردیم اگر بخواهیم تنجیز علم اجمالی، اینها را دیگر اینها نگفتند، اینها را من اضافه کردم. ای کاش اینها را هم میفرمودند. اگر روی خصوصیات آمد ابداع است، تصرف است. چون علم که خورده به جامع، این تصرف نیست. این انطباع واقع است، حالا فرض کنید علم و انطباع، مقوله انطباع، انفعال نیست.
اما اگر شما آمدید روی خصوصیات، میشود ابداع. این دو تا با همدیگر فرق میکند. اینهایش را دیگر ایشان نفرموده است. این مقدمه اول را گفتند، ما دنبالش هم آثار، فلا یکون هذا العلم التفصیلی موجبا للانحلال و لا لزم انحلال العلم الاجمالی بنفسه؛ پس اشکال نائینی روشن شد؟ این علم تفصیلی شما، شما عبارت را عوض کردید، همان علم اجمالیتان است. اگر شما فهمیدید که یکی از این دو اناء نجس است من باب مثال. بعد بینه آمد که اناء دست راستی نجس است. خب این علم اجمالی شما منحل میشود. چرا؟ چون علم اجمالی شما اقلهما است. بینه آمد دست راستی، این منحل میشود دیگر. آن علم تفصیلی شما غیر از علم اجمالی شما است. علم اجمالی شما به جامع است، علم تفصیلی شما به احدهما، بعینین. این انحلال معقول است. نائینی میفرماید این انحلال معقول است.
اما اگر شما آمدید گفتید من میدانم یکی از این دو اناء نجس است. بعد دست راستی گفت این دست چپ، چپی گفت دست راست. بگویید علم اجمالی هم منحل شده. منحل نمیشود این همان اولی است. جابجا کردن ظرفها علم شما را عوض نمیکند که. شما ظرفها را جابجا کنید این چه را عوض میکند؟ یکی را بردارید بگذارید پشت بام، یکی را زیرزمین، عوض میکند علمتان را؟ علم که عوض نمیشود.
شما میگویید من میدانم یا اقل واجب است، بعد میگویید پس اقل علی کل تقدیر، این همان علم اجمالی شماست. چون شما نمیتوانید بگویید اقل به نحو وجوب نفسی مسلم است. اقل به نحو وجوب غیری مسلم است. اقل را به نحو اجمال اهمال باید بگیرید.
این راه مرحوم نائینی.
یک راه دیگر شبیه این راه، اینها با هم اشتباه نشود. و آن اینکه اصلا چنین علمی منحل نمیشود؛ چون البته آقای خویی جوابش گذشت در مقدمه اول. ما اشکالمان این بود، آن وجوب جامع مابین غیری و نفسی، وجوب اعتباری نیست. اصلا اعتبار قانونی ندارد. آن جامع بین دقت کردید؟ لذا آن انحلال ایجاد نمیکند. آن وجوبی، آن عنوان احدهماست، فقط عنوان احدهماست، هیچ واقعیت ندارد. چون شما جامع بین غیری و نفسی ندارید. شما یک اعتبار قانونی ندارید که اسمش جامع بین نفسی و غیری است. شما همچین جامعی ندارید. آن که دارید جامع انتزاعی ذهنی شماست. این انحلال ایجاد نمیکند. این شبیه کلام مرحوم نائینی. نائینی از این راه وارد شد که معلوم بالتفصیل شما عین معلوم بالاجمال است. پس انحلال ایجاد نمیکند.
ما از راه دیگری وارد شدیم. بالتفصیل شما ارزش قانونی ندارد، اعتبار نیست. چون آن که کل واحد است، یا وجوب غیری، یا وجوب نفسی است. جامع چیزی نداریم ما. ما جامع بین، دقت فرمودید؟ جامع بین نفسی و غیری یک اعتبار قانونی نداریم که اسمش وجوب باشد. جامع بین غیری و… همچین اعتباری ما نداریم.
این جامع ذهنی شماست. عنوان احدهماست. این عنوان ذهنی نمیتواند انحلال ایجاد بکند. آن که میتواند انحلال ایجاد بکند این است که تکلیف باشد، اعتبار قانونی باشد. شما یکی از این دو اعتبار قانونی. حالا من یک تعبیر را عرض کردم، البته شبیه این یادتان باشد آقای خویی فرمودند، اگر یادتان باشد که انحلال نمیشود. این را آقای خویی در صفحه، من باز فراموش کردم. صفحه 497 و اما لان المعلوم بالاجمال هو وجوب النفسی سواء کان متعلقا بل معلوم بالتفصیل هو وجوب الجامع بین النفسی فلا ینحل العلم الاجمالی؛ حالا ایشان توضیح ندادند. چون فرمودند تقدم، ما هم که مراجعه نکردیم. به وقتش هم گفتیم هنوز هم مراجعه نکردیم.
این اشکال به ذهن من هست. حالا ایشان فرمودند من یک جواب دادیم و گفتیم، ما به ذهنمان این اشکال میآید. پس این اشکال سوم، انحلال درست نیست. یا به تعبیر نائینی، این علم این که اسمش علم تفصیلی است عین علم اجمالی است. چیز جدیدی نیست که انحلال بیاورد. یا به تعبیر بنده جامع بین نفسی و غیری اعتبار قانونی نیست. یک عنوان انتزاعی است که شما درست میکنید.
و ما در باب تنجیز علم باید اعتبار قانونی باشد. نمیتواند که اعتبار ذهنی باشد. این خلاصه اشکالات که آقایان مراجعه بکنند.
مرحوم آقای خویی میفرمایند در جواب ایشان انما ذکره متین لو قلنا بالانحلال الحقیقی؛ به همین که شما گفتید.
و لکنا نقول بالانحلال الحکمی، دیگر نخواندم این عبارت را. بمعنی ان المعلوم بالاجمال و ان کان یحتمل انطباقه علی خصوصیة الاطلاق؛ ببینید، معلوم بالاجمال وجوب. یحتمل انطباقه خصوصیة اطلاق یعنی نفسی؛ خصوصیة تقیید یعنی غیری.
الا انه، ایشان از این راه وارد شده است. یا خصوصیت اطلاق دارد آن هشت تایی، یا خصوصیت تقیید. خصوصیت اطلاق خودش فی نفسه. پس ببینید ایشان رفته روی ذات هشت تایی. این ذات هشت تایی وجوب به آن تعلق گرفته است. یا با خصوصیت اطلاق یا با خصوصیت تقیید.
الا انه، اینجا نکته فرق بین مرحوم استاد با استادشان. مرحوم استاد میخواهد تصویر بکند که اینجا منحل میشود؛ علم در یکی اصل در یکی جاری میشود، در یکی جاری نمیشود. چون عرض کردیم هر دو مبنایشان تعارض اصول است.
الا انه حیث تکون احدی الخصوصیتین، یعنی تقیید، مجری الاصل دون الاخری، یعنی اطلاق. کان جریان الاصل فی احداهما، دقت کردید از چه راهی پیش آمد ایشان. پس آقای خویی میخواهد با استادشان با حفظ مبنا، مبنای هر دو یکی است. میخواهد ایشان از این، لما ذکرناه من ان تنجیز الاجمالی متوقف علی تعارض الاصول فی اطرافه و تساقطها، مبنی علی ما ذکرناه و ذکره الاستاد، این را هم باید اضافه کنید؛ یعنی و ذکره نائینی. خوب نکته فنی روشن شد؟
پس نکته فنی در اینجا این است. خب مرحوم نائینی میگوید این خصوصیت اطلاق و تقیید هم ارزش ندارد. این عین همان اولی، هیچ فرقی نمیکند.
فبعد العلم بوجوب الاقل بنحو الاهمال، اشکال ما چه بود؟ وجوب به نحو الاهمال، اعتبار قانونی نیست. اشکال ما این اینجا بنویسید اشکال بنده، اشکال شاگرد.
الوجوب بنحو الاهمال، وجوب به نحو اهمال اعتبار قانونی نیست. انتزاع ذهنی شماست، شما درست میکنید. شما انتزاع میکنید این صفت را. ما چیزی در قوانین به نام وجوب اهمالی نداریم. وجوب به نحو اهمال نداریم. من همیشه عبارت را میخوانم که آن نکته فنی روشن بشود.
فبعد العلم بوجوب الاقل بنحو الاهمال الجامع بین الاطلاق و التقیید و ان لم یکن لنا علم باحدی الخصوصیتین حتی یلزم الانحلال الحقیقی؛ خب مرحوم نائینی میخواهد بگوید این به علم اجمالی شما به اهمال همان علم اجمالی شماست.
علی ای حال این نکته دیگری خود آقایان مراجعه کنند دیگر من چون دیگر بنا نبود که خیلی طولانی صحبت بکنیم و مع الاسف هم طولانی صحبت شد. البته خب فواید زیادی هم ما در اثناء گفتیم غیر از خود بحث.
وجه چهارم و آخرین وجه.
دیگر این را باز مرحوم استاد طولانیتر صحبت کردند. این اشکالی است که در رسائل آمده و جواب داده. خوب دقت کنید. بعد مرحوم صاحب کفایه این اشکال را گرفته و یک جور دیگری آورده است. من به نظرم میآید که چون راه کفایه گفتند مرادش مرحوم صاحب کفایه تفکیک بین به اصطلاح اقل و اکثر استقلالی و ارتباطی است. من فکر میکنم دو تا ارتباطی هم میخواهد تفصیل بدهد. چون من طبیعتا بنایم به این نیست وارد عبارات بشوم، اصل و اصل هم خیلی واضح است. از راه غرض وارد شده نه از راه خطاب نه از راه تکلیف. ما میدانیم مولا غرضی از این تکلیف دارد. اگر هشت تا را انجام بدهیم شک داریم، ده تا را انجام بدهیم یقینا غرضش را انجام دادیم. این بحث غرض است دیگر.
و عرض کردیم کرارا در عبارات مخصوصا این مطلب در کفایه زیاد آمده. التکلیف یدور مدار غرض ثبوتا و سقوطا. اگر مولا گفت آب بیاور، تشنهاش است میخواهد آب بخورد. آب را برد تا گذاشت آنجا بچهاش آمد و خورد آب را. خب میگویند عقل حکم میکند برو دو مرتبه آب بیاور. حالا یک مرتبه گفت آب بیاور. چرا؟ چون میخواست بخورد. نخورد دیگر خب دیدیم که غرض حاصل نشد. دیدیم غرض حاصل نشد. وقتی غرض حاصل نشد، باید تکلیف را باید، یعنی عبد باید به دنبال غرض مولا باشد نه تکلیف. آن که اساس، اگر شما هشت تایی را انجام دادید شک در ثبوت غرض دارید. باید ده تایی را انجام بدهید. اکثر را انجام بدهید. روشن شد؟
این اشکال را مرحوم شیخ در کتاب رسائل آوردند. صاحب کفایه این را تقویت کرده. فرقش همین است. شیخ جواب داده، صاحب کفایه تقویت کرده.
پس در مورد اقل واکثر ما مشکل غرض داریم. این اول.
و اجاب شیخنا الانصاری؛ دیگر من میخواهم اختصار بخوانم. به دو وجه؛ یکی اینکه کلام در جریان برائت و عدمه فی المقام لا یکون مبتنیا علی مذهب العدلیه؛ البته این هست، از اینجا تا جوابی که مرحوم، چون بعد آقای خویی اشکال میکند به شیخ. بعد خود ایشان جواب میدهند آقای خویی در صفحه 507. دیگر نمیدانم بخوانیم یا نخوانیم. یک کمی را به اندازهای که بعضی نکاتی را که میخواهیم رد و ایراد بکنیم میخوانیم و الا بقیهاش نکته خاصی ندارد.
ایشان غرض را با ملاکات یکی گرفته است. لکن معلوم نیست مراد قائلین از غرض، ملاکات باشد.
انه ان کان الغرض بنفسه کما فلان، و اما ان کان التکلیف متعلقا بالفعل، فلایجب، و اما کون المأمور به وافیا بغرض المولی فهو من وظائف؛ این روشن نیست. بعد در آخرش میفرماید هذا کله بناء علی ما هو المشهور من مذهب العدلیه من تبعیة الاحکام للملاکات؛ ظاهر عبارت مرحوم استاد بحث غرض را با ملاکات یکی گرفتند. لکن فکر میکنم دو تا باشد. حالا خیلی دیگر با همدیگر دعوا نمیکنیم، خیلی بحث نمیکنیم.
ملاکات عرض کردیم تصویر ما یک امور واقعیه هستند که اشیاء دارند در واقع. این امور واقعیه تصویر ما از ملاکات است. اگر در نفس واقع در نظر بگیریم این امور حقیقیه و علت و معلول و الی آخره. اگر آن را زیر بنای اعتبار قانونی، یعنی میآید این را زیربنا قرار میدهد، این را اسمش را میگذاریم ملاکات. ملاکات امور واقعیه هستند. الان فرض کنید من باب مثال میخواهم بگویم. فرض کنید مثلا هویج دارای چه آثاری است؟ این را در علوم طبیعی نوشتند، در گیاه شناسی، علوم خاص خودش، مثلا ترکیبش از ویتامین فلان، این یک نکته است. یک نکته این هویج در معده ما چه کار میکند، با بدن ما چه کار میکند. این زاویه دیگری است. طب قدیم با طب جدید مشکلش اینجاست. اینها میآیند هویج را در طب جدید به لحاظ آثار شیمیایی و ترکیبش و فلان و ویتامینش و مواد معدنی و مواد آلی و الی حرفهایی که دارند؛ آنها میآیند هویج را به لحاظ تأثیر در بدن؛ این دو تا لحاظ است.
پس ملاکات امور واقعیه هستند لکن مقنن و قانونگذار آنها را در نظر گرفته است، برای اینکه آثار رویش بار بکند. اسمش میشود ملاک. اگر ما همانها را بدون نظر مقنن نگاه بکنیم امور تکوینی میشود. و لذا مثلا ما کان ربک، این را ما در شرح آیات توضیح دادیم خیلی نکته مهمی است نزد ما. و ما کان ربک و ظلام للعبید، آیا این یک امر واقعی است و تکوینی است که خداوند در نظام وجود ظلم نیست. یا این اضافه بر عمل واقعی، این ملاک است. یعنی میگوید احکامی را که من جعل میکنم روی ظلم نیست. چون شنیدم بعضی گفتند مثلا فرض کنید چون ظلم نیست پس ارث زن و مرد باید یکی باشد؛ چون اگر متفاوت بشود ظلم است. آیا این ملاک است؟ خوب دقت کنید. ظاهر آیه مبارکه، حالا نمیدانیم چیست حالا ملاک را این جور فهمیده که بر آیه دیگر مقدم کرده است.
دقت بکنید. ما این را بحث، از آن حرفهای سبک را گذاشتیم کنار، آن بحث فنی این است. ما در آیات و داریم، این مشکل را من عرض کردم کرارا، ما یکی از مشکلاتی که در دنیای اهل سنت داریم، به عدهای از آیات تمسک کردند که ظاهرش معلوم نیست ملاک باشد. اگر بخواهیم مثلا عرض کردم کرارا ابن حزم میگوید کافر اصلا دیه ندارد. کلا، منکر است؛ چون قول به تساوی هست، قول به تنصیف هست، قول به عشر هست، قول بین ما کفار اهل کتاب را روی یک روی دوازده و نیم است. این مشهور بین ماست. یک سوم هست، تثلیث هست، ایشان میگوید هیچی ندارد اصلا. کافر است. چرا؟ افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون؛ نمیشود مومن؛ چون لا یستوون نمیشود این دیه داشته باشد آن هم داشته باشد. او اصلا ندارد. ببینید، افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون، این توش در میآید که دیه ندارد؟ این مشکل را ما در فقه کلا داریم با اهل سنت.
و عرض کردیم این تندی که اخباریهای ما رفتند، یک کمیاش درست بوده. چون دیدند اینها یک آیات عجیب و غریب و ابواب عجیب و غریب فقه میآیند تمسک میکنند. اصلا ربطی ندارد. افمن کان مومنا کمن کان فاسقا لا یستوون، معنایش این است که کافر دیه ندارد اصلا به هیچ وجهی که اگر روایات ما آمد دیه دارد اصلا مخالف با آیه است؟
البته اخباریهای ما خیلی تند رفتند. آنها هم تند رفتند. به نظر من همان جاده وسط را بگیریم بهتر است. اما اغراض در مقام جعل غیر از ملاکات است. اغراض بر میگردد به مولا. من فکر میکنم دو تا است. دیگر حالا چون بعضی از نکاتی است که مرحوم استاد در اینجا نیاوردند و ما از طریق آقای بجنوردی و افکار نائینی فهمیدیم، این را من فردا یک مقداری میخوانم. چون ایشان کلام مرحوم نائینی را آوردند و رد کردند. یک توضیحی من فردا عرض میکنم.
نمیخواستیم بخوانیم دیگر حالا به خاطر یک مقداری نکات ثانوی بیشتر میخوانیم که ممکن است در جای دیگری نباشد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین