خارج اصول فقه (جلسه104) شنبه 1394/03/02
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
بحثی که بود راجع به مسئله دوران امر بین اقل و اکثر بود.
که عرض شد مرحوم شیخ قدس الله نفسه در بین متأخرین، البته این مسئله به صورت همان شک در اجزاء و شرایط از قبل مطرح است. یعنی از همان اول فقه چه در اهل سنت چه در شیعه شک در اجزاء و شرایط از همان اول مطرح بود و عدهای قائل بودند که اجزاء محتمل یا شرط محتمل را و عدهای هم برائت قائل بودند.
و حتی ظاهرا خود ما هم کرارا در این بحثها عرض کردیم در خلال بحث کرارا که حتی مثل شیخ طوسی قدس الله نفسه در کتاب خلاف، گاهی قائل به برائت است، گاهی قائل به اشتغال است.
عرض کردیم کرارا کتاب خلاف از نظر فنی مشکل علمی دارد؛ یکی همین است. چون در مواردی در صلاة یا در طهارت یا موارد دیگر، اگر شک میشود در جزئیت یک شیء یا شرطیت شیء یا مانعیت یا قاطعیت، گاهی اوقات ایشان اصالة البرائه جاری میکند، گاهی اوقات هم اصالة الاشتغال. غرضم این بحث از قدیم است.
و توضیح دادیم ظاهرا و العلم عند الله سر اختلاف کلمات شیخ بر میگردد به اختلاف مبانی اهل سنت. کرارا عرض کردیم که مسلک شیخ در کتاب خلاف به عنوان ما یحتج علیهم است نه ما یحتج بها. خب البته این در کتب خلاف این بحث کبروی دارد. من نمیخواهم وارد این بحث بشوم.
در میان خود اهل سنت کتب خلاف یا فقه خلاف یا فقه مقارن، امروزی میگویند مقارن، که ضبطش هم یعنی امروز ضبطش هم مقارن است، این فقه مقارن یا در فارسی میگوییم فقه تطبیقی، عرض کردیم این دارای انحائی است، یک نحو نیست. یک نحوش این است که آن فقیهی که اقوال را نقد میکند و بعد میخواهد اختیار بکند، دائما مسلک خودش و راه خودش را میرود. این یک راه است. فرض کنید کتاب محلای ابن حزم از این قبیل است.
گاهی اوقات نه، جور دیگری است. حالا این جور دیگری احتیاج به شرح دارد. فعلا نمیخواهم وارد شوم. یکی هم مسلک شیخ است. خوب دقت بفرمایید.
این مسلکی است در کتب خلاف یک مسلکی است. ما اولا این را قبول نمیکنیم. بالاخره ما میخواهیم اقوال علمای اسلام را بنویسیم، فرض کنید مذاهب مختلف، بعد قول خودمان را بنویسیم دلیل میآوریم. نمیشود که یک جایی یک جور دلیل بیاورم، یک جای دیگر یک دلیل دیگر بیاوریم. اما این در کتاب خلاف شیخ هست. کثیرهما احتج به ادلهای که بر مسلک آنها آن هم نه علی کلهم، مثلا در یک جایی ایشان قائل به برائت است در شک در جزئیت، یکی قائل به اشتغال است. گاهی با این تأیید میکند. مهمش این است که یکی به مذهب شیعه بخورد. حالا اشتغال به مذهب شیعه میخورد، به اشتغال استدلال میکند، گاهی برائت به مذهب شیعه میخورد به برائت تمسک میکردند.
غرضم این مسئله، مسئله قدیمی است، مسئله تأثیرگذاری بوده است. و بیشتر همان جنبههای بسیط قضیه را که مثلا شک میکنیم روی ثبوت، ثابت نشد جزئیت، اصل عدمش است. یا شک میکنیم گفته نماز بخوان، شک میکنیم بدون این جزء نماز هست یا نه؟ چون تعبدی است، نماز جزء مفاهیم مخترعه است دیگر. شک میکنیم مثلا نه جزء است یا ده جزء است. اگر نه جزء بود، ده جزء بود، در نه جزء شک صلاة بر آن مشکوک است، پس باید ده جزء. بعد یواش یواش در بحث صحیح و اعم هم یواش یواش از این مسائل میآید.
یا بحث شک در غرض داریم که اصلا غرض مولا چه بوده؟ غرض مولا به نُه تا انجام میشود یا به ده تا؟ میگویند شک در غرض منشأ اشتغال است. یا شک در، حالا غرض وجوهی از این قبیل. شما دیگر بنشینید و خودتان حساب کنید. راهش خیلی روشن است. من آن ریشهها را برایتان عرض کردم که راهش روشن بشود.
راههای متعددی در این جهت بود. البته در اصول متأخر شیعه مخصوصا از زمان وحید بهبهانی به بعد و بالخصوص باید از بعد از وحید به حدود از زمان شیخ انصاری و بعد یک مقداری کارهای دقیق را مرحوم شیخ جعفر کبیر انجام دادند. مرحوم شیخ انصاری مجموعهای از افکار ایشان، افکار وحید، این اساتید بزرگ خودش مرحوم سید محمد، صاحب مجاهد صاحب کتاب، غرض مجموعهای را ایشان به طور مرتب و جمع آوری نموده است. لذا در اصول متأخر ما، وقتی میگوییم اصول متأخر ما غرض این است. ابتدائا از وحید که مناقشات با اخباریها چه باشد، لکن آن تجلی و مرتب کردنش توسط شیخ و باز هم در حقیقت آن ترتیب نهایی حدود هشتاد سال بعد از ایشان، هفتاد سال شصت سال، توسط مرحوم نائینی. من معتقدم که بین افراد متأخر مرحوم نائینی خیلی افکار شیخ را جمع و جور و مرتب و اصلاح کردند که هیکلی به این اصول متأخر شیعه دادند.
غرض تقریبا هر قرنی، مرحوم نائینی در قرن چهاردهم، مرحوم شیخ قرن سیزدهم، وحید بهبهانی قرن دوازدهم، اینها غرض خیلی تأثیرگذار بودند در این اصول متأخر شیعه. این بحث اقل و اکثر به این صورتی است که ما امروز در آوردیم. امروز که الان مخصوصا نتیجه این تحقیقات همین راهی است که اجمالا در کتاب مرحوم آقای خویی در مصباح میبینیم. و الا اصل مطلب همان است. چیز خاصی نیست.
به هر حال در اینجا در این صحبت یک قرن و نیم اخیر، یکی دو قرن اخیر، مناقشاتی که شده، مجموعا سه رأی ابراز شده؛ اینکه برائت عقلی و شرعی جاری بشود، نه برائت عقلی نه برائت شرعی جاری بشود، احدهما برائت عقلی جاری نمیشود، اما برائت نقلی جاری میشود، شرعی جاری میشود.
طبیعتا به این مناسبت که تفکیک هم شد، بحث جدیدی هم باز بعد از این تفکیک به قول آقایان پیش آمد و آن اینکه اصولا تفکیک بین برائتین صحیح است یا نه؟ آقای خویی این بحث را دارند که اصلا تفکیک صحیح نیست. یا باید بگوییم هر دو جاری نمیشوند یا بگوییم هر دو جاری میشوند.
اگر بناست قاعده قبح عقاب بلابیان جاری نشود، و اشتغال بیاید که امثال مرحوم نائینی و مرحوم صاحب کفایه قائل هستند، پس باید بگوییم برائت نقلی هم جاری نمیشود. وقتی احتمال عقوبت هست، چطور شما برائت، رفع عن امتی ما لایعلمون دیگر چه معنا دارد؟ پس الان روشن شد خلاصه بحث در کتاب مرحوم استاد.
ایشان برائت را جاری میدانند. معیار جریان برائت و عدم جریان را هم مرحوم استاد انحلال گرفتند. این خیلی بحث طولانی هم کردند ایشان نسبت به اقتضای کتاب مصباح قائل است، من نمیدانم یک مقداری چون واقعا احتمال شروع کنیم تضییع وقت باشد. یک مقداری که به نظر ما حالا برای روشن شدن کار موثر باشد متعرض میشویم تا ببینیم چه مقدارش. چون خیلی نتیجه منحصر در…
علی ای حال ایشان از صفحه در این کتاب، از صفحه 495 وارد دو وجه شدند برای انحلال؛ یعنی اگر قائل به انحلال شدیم هر دو برائت جاری میشود. قائل هم نشدیم هر دو جاری نمیشود.
تا به اصطلاح وجه اول و وجه ثانی و مناقشه فرمودند. خودشان هم قبول کردند انحلال را به وجهی که دیروز متعرض شدیم. آن که ما میدانیم اقل مسلم واجب است یا به وجوب نفسی یا به وجوب ضمنی. یا به وجوب استقلالی یا به وجوب ضمنی. و اکثر 08:47
این خلاصه بحث. قبل از این یک وجهی در کلام شیخ بود و شاید مثلا معروفتر آن بود شاید. و آن اینکه اقل واجب است یا به وجوب نفسی یا به وجوب غیری. چون اگر اکثر واجب باشد این غیری است. این را مرحوم استاد فرمودند درست نیست و قبول نکردند. به وجوب ضمنی و استقلالی را قبول فرمودند. که وجوب اکثر منبسط میشود بر اجزاء. توضیحاتش را دیروز عرض کردیم.
آن وقت ایشان متعرض شدند موانع از صفحه 499 آقایان میخواهند ببینند، موانع را ایشان موانع جریان برائت؛ این موانع همان جلوگیری از انحلال است. میخواهد بگوید انحلال درست نیست. این تمامش است.
اول که یک وجهی است که در کفایه هم معروف است ظاهرا. شاید جزو جاهای معروف صاحب کفایه هم هست که خیلی مغلق است. چون ادعای دور و محال و خلف و این چیزها دارد.
بعد از آن جواب دیگری، که بر میگردد شک در ثبوت تکلیف، وجه دوم، از آن هم جواب میدهند ایشان. بعد بر میگردند به وجه سومی، چون مرحوم نائینی هم قائل به برائت نیست، وجه سوم 502 از مرحوم نائینی، باز وجه چهارمی از کتاب باز از کفایه و این وجه از سابق هم بوده، یعنی قبل از کفایه هم بوده. دیگر ایشان چون مرحوم شیخ انصاری این وجه را آورده و جواب داده، کفایه گفته جواب درست نیست. دیگر استاد مشغول شدند که جواب شیخنا الانصاری اشکال بجوابین، باز دو مرتبه خود مرحوم استاد به این چسبیدند که جواب مرحوم شیخ انصاری درست نیست. بعد متعرض جواب مرحوم نائینی از آن اشکال شدند، مسئله این که ثبوت است یا نه. بعد در صفحه 507 صحیح در جواب خودشان از آن اشکال دیگر. این خلاصه تا صفحه 508 چهار وجه در باب اینکه برائت عقلی جاری نمیشود ایشان ذکر کردند. یک وجهش کمی طولانی شده به خاطر مسئله ثبوت و اینها.
بعد در بحث دوم برائت شرعی را متعرض شدند. که ایشان فرمودند جاری میشود. از صفحه 509 یعنی یک صفحه بعد از این، وارد بخش سوم بحث شدند. آیا تفکیک بین برائتین صحیح است یا نه؟ ایشان تا آخر به دنبال این تفکیک بین برائتین وارد شدند. البته اینها راجع به برائت، یک تنقیحی هم در آخر دارند برای تکمیل بحث. بعد از آن در صفحه، من میخواهم طرح بحث را کلا چون روشن نیست. تمسک شده غیر از برائت به قاعده استصحاب. این از صفحه 513، این تا اینجا برائت بود. برائت عقلی و شرعی و این تمسک شده به استصحاب. آن هم دو تا استصحاب. استصحاب اشتغال تا صفحه 515؛ استصحاب برائت و تقریبات برای، تا صفحه 516 این بحث ایشان تمام میشود. این به حسب کتاب اگر آقایان خواستند یک نموداری اول بنویسند خلاصه این بحث ایشان این است.
بعد از این بحثی را که ما الان متعرض شدیم، حالا برسیم به قسمت دوم کلمات مرحوم استاد و آن بخش دومش، راجع به مسئله به قول ایشان موانع از برائت؛ ذکر لجریان البرائة مؤونه، به تعبیر ایشان. کسانی که گفتند برائت عقلی جاری نمیشود. البته وجه اولش که از کفایه هست، در خود کفایه هست خیلی عبارات مغلقی است. جزو جاهایی است که در کفایه خیلی مغلق است و تفسیر عبارتش خیلی واضح نیست. مرحوم در این کتاب در حقیقت دو تا اشکال به قول آقایان، یکی اشکال خلف که خلاف فرض است، خلف یعنی؛ یکی اشکال استحاله به قاعده معروف، کلی ما یلزم من وجوده عدمه فهو محال؛ انحلال موجب عدم انحلال میشود. یک قاعده عقلی را ایشان در اینجا تطبیق کردند.
نکته در مباحث اعتباری بحث در تنجز بحث از مسائل عقلی خیلی عجیب است. حالا به هر حال ما چون دیگر معلوم شد که بحث خیلی طولانی است و دلمان میخواهد خیلی مختصر، یعنی آن مقداری که ضروری است. حالا به اندازهای که شاید ایشان نوشتند شاید بعضی از حروفش را هم نخواندیم، آقایان مراجعه بفرمایند خودشان.
پس مهمش این اشکال اول ما ذکره صاحب الکفایه من استحالة انحلال علم الاجمالی محال؛ اصلا محال است این انحلال علم اجمالی در مقام محال است.
لاستلزامه، حالا ایشان خیلی مختصر مثل خود متن کفایه شده. لاستلزامه الخلف، این اشکال اول. یا مستلزم خلف است. و لاستلزامه عدم نفسه؛ ضمیر نفسه به انحلال بر میگردد. در خود کفایه هم، حتی من امروز فکر میکردم عبارت کفایه را هم بیاورم بخوانم، چون از بس ضمیرها قر و قاطی آورده، خود عبارت اصلا روشن شود.
علی ای حال عدم نفسه باز ضمیر میرود به انحلال.
و یلزم من وجوده عدمه، آن هم دارد در کفایه تعبیرش این است 14:28 آن وجوده عدمه و فلان همه بر میگردد به انحلال. بیشتر از انحلال
لاستلزامه، یعنی استلزم الانحلال؛ الخلف، این اشکال اول، و عدم نفسه، تعبیر به عدم نفسه، یعنی چه، و عدم نفسه، کل ما یلزم من وجوده عدم فهو محال؛ نمیشود وجود یک شیء منتهی به عدمش بشود.
اما الاول، این که خلف است. این اول یعنی مراد خلف. لان العلم بوجوب الاقل؛ چون علم وجوب اقل یتوقفا علی تنجز التکلیف مطلقا؛ این یعنی چون این تنجز تکلیف مطلقا، انحلال است دیگر خب. یعنی ما باید بدانیم تکلیف ما به اقل علی کل تقدیر هست. این مقدمه. بعد خود آقای خویی فرمودند یعنی در مقرر آمده، ای علی تقدیر تعلقه بالاقل و تعلقه بالاکثر؛ این ای علی تقدیر حالا فرض کنید شما حذف کنید، مقدمه اول. یتوقف علی تنجز التکلیف مطلقا. خب درست است؛ چون انحلال معنایش همین است دیگر. غیر از این معنا ندارد انحلال. معنای انحلال این است که اقل مسلما واجب است. اکثر میشود مشکوک برائت جاری میشو.د
پس این مقدمه تنجز التکلیف مطلقا. این تفسیر، حالا تفسیرش را فرض کنید خدا رحمت آقای بجنوردی عرض کردم از قول آقا ضیاء نقل کردند میگفتند مثلا تفسیر معنی میآید، میخواست با یک چیزی نباشد، کلمه معنی. حالا این تفسیر ایشان نباشد، مقدمه اول.
متوقف علی تنجز التکلیف مطلقا، فلو کان، مطلب دوم، وجوبه علی کل تقدیر، این مقدمه اول، مستلزما لعدم تنجزه، فی ما اذا کان متعلقا بالاکثر کان خلفا؛ این اگر، عدم تنجزه، یعنی به عبارت اخری اگر وجوب اقل علی کل تقدیر باید ثابت بشود. از آن طرف اگر میخواهد علی کل تقدیر کمی اینجا حذف شده. اگر میخواهد علی کل تقدیر ثابت بشود، چه جوری ثابت میشود؟ این یکی را حذف کردند استاد. این را آورده بودند بهتر بود. خوب دقت کنید.
یک نکتهای هست در عبارت کفایه، من فکر میکنم بعضی از محشین متنبه شدند. مرحوم شیخ در رسائل این بحث را آورده. کفایه حاشیه بر رسائل دارد. بعد مطالب حاشیه را با مطالب دیگر جمع کردند تشکیل کفایه دادند.
در متن رسائل خوب دقت کنید، باید در حاشیه اضافه بشود. در متن رسائل دارد که وجوب اقل مسلم است چون یا غیری است یا نفسی. خوب دقت کنید. وجوب اقل مسلم است؛ چون یا نفسی است اگر خود اقل واجب باشد، یا غیری است اگر اکثر واجب باشد. روشن؟ پس وجوب اقل مسلم است.
اشکال کار روشن شد برایتان؟ این اعتبار خود کفایه. تا عبارت حاشیه رسائل و رسائل شیخ نباشد روشن نمیشود. میگوید شما میگویید وجوب اقل مسلم است. یعنی چه؟ یعنی یا وجوب نفسی دارد یا وجوب غیری. کی وجوب غیری دارد؟
س: اکثر واجب باشد
ج: اکثر واجب باشد.
کی شما وجوب برایش غیری فهمیدید؟ اگر اکثر را واجب کردید نمیشود بگویید اقل علی کل تقدیر واجب است. این خلاصه بحث. هذا خلف.
دو سه تا مقدمه در این عبارت حذف شده، در عبارت آقای خویی هم حذف شده. در کفایه هم حذف شده، منشأ تعقیب عبارت شده است. نمیدانم روشن شد برایتان؟ خیلی به نظرم واضح است دیگر حالا عبارت را اگر بدون توضیح بنده میخواندید کاملا گیر داشت. کفایه پس نکته این شد؛ شیخ انصاری سر انحلال را وجوب اقل علی کل تقدیر میداند. دو تا تقدیر دارد؛ یک فرض مقدمی، غیری، یک فرض نفسی. کفایه میگوید اگر شما فرض غیری کردید، کی میتوانید فرض غیری بکنید؟ که اکثر واجب باشد. و الا غیری که نمیشود که. من فکر میکنم این عبارت محققا کاملا انشاء الله روشن شده باشد.
شما کی میتوانید فرض غیری بکنید؟ چون میگویید علی کل تقدیر. علی کل تقدیر یعنی چه؟ چه نفسی باشد چه غیری باشد. پس شما میگویید علی کل تقدیر واجب است. اگر شد علی کل تقدیر فرضتان این است که این غیری، و این خلف هم یعنی این، یعنی خلاف فرض. اگر بنا شد غیری باشد، باید اکثر واجب باشد و الا غیری که نمیشود که.
پس شما اگر میخواهید بگویید علی کل تقدیر که انحلال درست کنید، اکثر باید واجب باشد. اگر اکثر واجب شد دیگر انحلال درست نمیشود. انحلال خلاف فرض است. این خلف یعنی خلاف فرض.
پس معلوم شد البته مرحوم استاد جور دیگری عبارت را فهمیدند و جور دیگری هم اشکال کردند. پس این تقریبی که در اینجا آمده، فلو کان وجوبه علی کل تقدیر، مستلزما لعدم تنجزه، این فیما اذا کان متعلقا بالاکثر؛ این فیما اذا کان متعلقا بالاکثر یعنی فرض وجوب غیری اقل. شما میخواهید اقل را فرض وجوب غیری بکنید. کی فرض وجوب غیری میکنید؟ خب باید به اکثر بخورد. نمیدانم روشن شد خلاصه حرف کفایه؟
کفایه میخواهد کاری بکند که ما نحن فیه را در متباینین بیاندازد نه اقل و اکثر استقلالی. آن لم کارش هم این است که انحلال برداشته میشود. لم برداشتن انحلال هم به این است که اقل علی کل تقدیر واجب نیست. چرا؟ چون علی تقدیر نفسی واضح است. علی تقدیر غیری باید اکثر واجب باشد. اکثر واجب نباشد معنا ندارد که اقل واجب بشود. غیری باشد. پس این عبارت مرحوم استاد سعی کردند توضیح بدهند، خود عبارت هم وضوح ندارد.
چرا این مطلب پیش آمده؟ عرض کردم اختصاص به اینجا ندارد. آقایان اگر بعد از این مبتلا شدند به تدریس کفایه که انشاء الله نمیشوید، اگر میخواهید عبارت کفایه روشن بشود، دو سه کتاب را قبل از کفایه باید ببینید، کاملا و آنها یکی قوانین است، یکی اصول است، یکی رسائل شیخ انصاری. بدون احاطه، مثلا جزء اول کفایه بدون احاطه به فصول خیلی واضح نمیشود. چون ایشان کتابها را خوانده، قوانین را خوانده، ذهنیتش آمیخته به آن تفکرات است. آن ذهنیت و فکر به آن آمیخته است.
پس این نکته اول.
و اما الثانی؛ که یلزم من وجوده عدمه، فلانه یلزم من وجود الانحلال عدم تنجز التکلیف علی تقدیر، تنجز نشود علی تقدیر تعلقه بالاکثر. اگر تعلق به اکثرش تنجز نشد، البته این تنجز یک نکتهای دارد که شاید بشود کفایه جواب بدهد. و آن اینکه ما امثال شیخ و دیگران جواب دادند از طرف صاحب کفایه. و آن اینکه شما چرا تنجز گرفتید؟ وجوب اقل که مقدمیت دارد مراد ذات اقل است. مراد وجود اقل است نه تنجز اقل. شما اگر بگویید که اقل وجوبش وقتی غیری میشود که اکثر واجب بشود. بله، وجوبش متوقف بر وجوب اکثر هست لکن بر وجود اقل نه بر تنجز، اینجا تنجز گرفته است. آقای خویی از اینجا وارد اشکال شده.
روشن شد اشکال آقای خویی چیست؟ شما اگر بگویید اقل واجب غیری است یعنی مقدمه است برای اکثر. لکن مقدمه، مقدمه یعنی وجودش مقدمه، نه تنجز. نه تنجزش مقدمه باشد بر یعنی تنجز اکثر باید بشود یا تنجز این بیاید. دقت کنید. عدم تنجز التکلیف علی تقدیر تعلقه بالاکثر؛ یعنی صاحب کفایه این مقدمیت را زده به تنجز. ما مقدمیت را بزنیم به وجوب، چرا بزنیم به تنجز.
یعنی ما بگوییم وجود اقل علی تقدیر ثابت است حتی اگر مقدمه باشد. چون ذات اقل مقدمه است برای اکثر. خوب دقت کنید. ذات اقل. نه اینکه تنجز اقل متوقف است بر تنجز اکثر. این مقدمیت به تنجز نمیخورد. این هم یک نکتهای در عبارت کفایه.
آقای خویی از این نکته وارد شدند. من چرا عبارت را میخوانم؟ آن نکات فنی؛ چون اینجا از جاهای خیلی سخت کفایه است. میگوید شما مقدمیت را چرا به تنجز زدید؟ میگوید شما میگویید وجوب اقل کی منجز میشود که اکثر منجز بشود. نه نمیخواهد منجز بشود. وجود اقل مقدمه است بر وجود اکثر نه تنجز اقل متوقف است بر تنجز اکثر. وجود اکثر متوقف است بر آن نه تنجز.
و هو مستلزم لعدم وجوب الاقل علی کل تقدیر؛ اگر شد علی کل تقدیر، المستلزم لعدم الانحلال. خوب تصور کنید، آقای خویی بنا بوده شرح بدهند خود ایشان شاید مختصرتر از کفایه آوردند. حالا اگر کفایه را آورده بودیم، البته متن کفایه هم انصافا از جاهای مشکل کفایه است. در اینجا خیلی معروف است این بحث.
و ملاک الاستحالة فی التقریبین واحد و هو ان الانحلال یتوقف علی تنجز التکلیف علی کل تقدیر؛ علی کل تقدیر و معه لا تنجز بالنسبة الی الاکثر؛ چون یک فرضش این است که این مقدمه اکثر است، پس باید اکثر واجب باشد.
این کل تقدیر تنجز نسبت به اکثر درست نمیکند. فیلزم الخلف، خلف یعنی خلاف فرض. و من فرض وجود الانحلال عدمه.
آقای خویی در ذهنشان رفته این ذات، نه آن عنوان تنجز و عنوان و لذا ایشان میفرمایند؟
و الجواب عن کلا التقریبین کلمة واحده؛ یک مختصر. انحلال لا توقف علی تنجز التکلیف علی تقدیری تعلقه بالاقل و الاکثر؛ بل الانحلال و تنجز التکلیف بالنسبة الی الاکثر متنافیان؛ این معنایی که شما از مقدمیت گرفتید اصلا متنافی هستند، لا یجتمعان، فکیف یکون متوقفا؛ بل الانحلال، خوب دقت کنید، مبنی علی، البته این انحلال مبنی علی العلم بوجوب ذات الاقل، ذات الاقل، فکر میکنم مرحوم استاد، غیر از حالا مسئله تنجز که گفتند، یک عنوان اقل و اکثر را هم حساب کردند. خود اقل را یک عنوان حساب کردند. نماز هشت جزئی، این را یک عنوان گرفتند، نماز ده جزئی. فکر میکنم این را هم بنفسه در اینجا گرفتند. که نماز هشت جزئی ضمن نماز ده جزئی است. یا خودش واجب است یا ضمن ده جزء.
پس شما اگر بخواهید علم پیدا بکنید که نماز هشت جزئی وجوب مقدمی دارد، باید نماز ده جزئی بخوانید. به نظرم این طور گفتند. حالا چون دیگر ایشان، چون ایشان میگوید مبنی علی العلم بوجوب ذات الاقل، این ذات را ظاهرا روی عنوان وصفی گرفتند. احتمال دارد ذات را در مقابل تنجز گرفتند که من الان توضیح دادم.
ای علی تقدیر وجوب الاقل فی الواقع بنحو الاطلاق و علی تقدیر وجوب الاقل فی الواقع بنحو التقیید؛ البته ایشان اطلاق و تقیید گرفتند. این منشأ اشکال با کفایه است. ایشان ذات اقل را به نحو اطلاق. نحو اطلاق یعنی نفسی. و ذات به اصطلاح فی وجوب فی الواقع به نحو تقیید؛ تقیید یعنی غیری. تقیید را بنویسید غیری، آن یکی را بنویسید نفسی.
فذات الاقل معلوم الوجوب، دقت کنید. ذات، ذات یعنی این هشت تا جزء. ظاهرا آقای خویی این جور فرض کرده برای حل مشکل، این هشت تا جزء، نگویید عنوان نماز هشت جزئی. این هشت تا جزء مسلما واجب است. یا مطلقا یا در ضمن ده تا. آن دو تایش مشکوک است. نسبت به آن دو تا برائت جاری میشود.
من فکر میکنم آقای خویی دو تا نکته را همزمان در نظر گرفتند؛ یکی مسئله تنجز را و یکی مسئله عنوان را. میخواهند بگویند ما دنبال عنوان نماز هشت جزئی نیستیم. هشت جزء خودش، ما میگوییم این هشت جزء مسلم واجب، خوب دقت میکنید؟ این مسلم واجب. یا به نحو اطلاق یا به نحو تقیید.
فذات الاقل، این ذات به این معناست؛ یعنی هشت جزء. نه عنوان نماز. معلوم الوجوب. انما الشک فی الاطلاق و التقیید و حیث ان الاطلاق لا یکون مجری للاصل، اطلاق، فیجری الاصل فی التقیید؛ شک میکنیم مقید هست یا نه، اصل عدم.
و ینحل العلم الاجمالی لا محاله؛ علم اجمالی از بین میرود.
و هذا واضح لا غبار علیه فلا یکون مستلزما للخلف و لا وجود الانحلال مستلزما لعدمه و انما نشأت هذه المغالطه من اخذ التنجز، احتمال دادم عرض کردم معلوم شد عنوان نیست. چون در عبارت دو تا احتمال میدهد این عبارت اخیر؛ یکی مشکل عنوان باشد یکی مشکل تنجز باشد.
انما نشأت هذه المغالطه من اخذ التنجز علی کل تقدیر شرطا للانحلال؛ همان اشکال تنجز.
پس ایشان نظرشان چیست؟ نظر مبارکشان این است که وجود است نه تنجز. اگر وجود گرفتیم دیگر مشکل حل میشود. ما میخواهیم بگوییم آن ده جزء، اگر واجب یعنی اگر بخواهد بگوید اتیان، اگر بخواهد اتیان بشود هشت تا در ضمنش است. نه اینکه اگر هشت تا بخواهد تنجز بشود باید ده تا منجز، ما تنجز را حساب نمیکنیم.
پس روشن شد تا اینجا یک مقدمه دیگر در کلام ایشان، مطوی ایشان توجه نفرمودند استاد. و آن اینکه کفایه ظاهرا، ظاهرش را عرض میکنم، نظرش به عبارت شیخ در رسائل، چون این اشکال در حاشیه رسائل هم آمده است. نظرش روی عبارت رسائل است.
عبارت رسائل هم وجوب اقل را مسلم گرفته ما بین نفسی و غیری. خوب دقت بکنید. نفسی و غیری. اشکال کفایه اینجاست. این وجوب معلوم نیست قطعا علی نفسی و غیری. این خلاصه اشکال ایشان. چون نفسی واضح است. غیری وقتی است که اکثر واجب باشد. شما کی میگویید این وجوب غیری دارد؟ وقتی که وجوب اکثر منجز بشود. اگر نشود که این غیری پیدا نمیشود. پس شما نمیگویید علی کل تقدیر واجب، این علی کل تقدیر نمیتوانید بگویید. اگر گفتید علی کل تقدیر واجب، یعنی باید فرض کنید اکثر واجب است. و این خلف است. اگر اکثر واجب باشد انحلال نمیشود. این خلف است.
ثم انحلال یلزم من عدم انحلال؛ چون اگر شما گفتید علی کل تقدیر واجب است، یک فرضش این است که غیری باشد. غیری وقتی میشود که اکثر واجب باشد. پس یلزم من الانحلال عدم، من فکر میکنم اگر این جور مرحوم استاد مینوشتند هم برای عبارت ایشان…
مرحوم استاد یعنی در حقیقت مرحوم استاد یک مطلبی را اگر یاد مبارکتان باشد، واقعا هم ما در اصول مبتلا هستیم به این استحالهها، دعاوی استحاله. اگر یاد مبارکتان باشد مرحوم استاد خودشان بحث استحاله را آوردند. در صفحه 496 خواندیم دیگر؛ اتصاف الاجزاء بالوجوب الغیری فهو لم یذکر بل الثابت خلافه لما بیناه فی بحث وجوب المقدمه من استحالة اتصاف الاجزاء بالوجوب الغیری؛ به نظرم مرحوم استاد در نتیجه توجه نفرمودند با کفایه با هم یکی در آمده است. استاد گفت اتصاف اجزاء به وجوب غیری محال است. خواندیم دیگر عبارت ایشان را توضیح دادیم. صاحب کفایه میگوید اگر شما وجوب غیری را آوردید انحلال محال است.
انصافا طرح انحلال در این مسئله خیلی هم عبارت را سنگین کرده هم وقت ما بیش از نیم ساعت است داریم صحبت میکنیم. یک مسئلهای است که نه استحاله، نه در آنجا استحاله روشن است نه در اینجا استحاله روشن است.
اصلا عرض کردیم ما توضیحش را عرض کردیم؛ اصلا مبنای اینکه اجزاء دارای یک وجوب، یعنی امر اعتباری، اصلا این فی نفسه باطل است نه اینکه مستحیل است. حالا میخواهد وجوب غیری باشد که اینجا کفایه آورده. و بناء علیه به این اشکال. وجوب ضمنی باشد که آقای خویی قبول فرمودند. وجوب نمیدانم تحیئی باشد که بعضی دیگر گفتند. وجوبش عینی باشد، عین وجوب کل باشد که امثال آقا ضیا میفرمایند. تمام این وجوب عرض کردیم واقعیت ندارد. هیچ کدامش واقعیت، در وعاء اعتبارات قانونی هیچ کدام از این وجوب درست نیست. یعنی اصلا تصور این بحث کلا محل اشکال است.
پس در اینجا آقای خویی آمدند در استحاله، حالا خیلی هم خنده دار است. ایشان میفرمایند و هذا امر واضح لا غبار علیه. امری که صاحب کفایه محقق خراسانی میگوید این موجب استحاله است، ایشان میفرمایند واضح لا غبار علیه، اصلا امر کاملا واضحی است. این اگر مشکل در حوزههای ما این مشکل باید حل بشود. اوصاف افراد به امثال محقق و جلیل القدر و امر واضح را هم ملتفت نمیشوند. امر واضح لا غبار علیه، این هم خودش یک مشکلی است. فکر میکنم خود همین بیشتر مستحیل باشد. خود این نکته که امر واضح برای حضرات محققین امر واضحی که لا غبار علیه برای حضرات محققین آن طرف قصه واقع بشود. امر واضح بشود مستحیل، به نظرم بهتر بود بگوییم خود این مطلب مستحیل است. خود اصل مطلب مستحیل است نه طرح ماده.
علی ای حال کیف ما کان یک طرح، روشن شد برایتان مسئله؟ مباحث کمی پیچیدگی پیدا کرده، بیهوده یعنی نه اینکه پیچیدگی علمی. یک دعوای استحاله در این مسئله از مرحوم استاد. در حقیقت کلش یک نکته بود. وجوب اجزاء وجوب غیری است. فقط فرقش این شد که آقای خویی گفت این مطلب فی نفسه مستحیل است. حالا صاحب کفایه قبول کرد، گفت اگر زدیم به انحلال، آنجا مستحیل است. در انحلال مستحیل است. روشن شد؟
و ما عرض کردیم بحث استحاله در این مسائل باطل است. اصولا بحث درستی نیست. باطل به معنای وافق با اعتبارات قانونی است. نه مستحیل است نه خلاف عقل است. اعتبارات قانونی با این مساعد نیست، اعتبارات شخصی هم با این مساعد نیست.
عرض کردیم تلازمی ما بین اعتبار و وجود نیست. این نکته مهم همین است. اگر شما میگویید اجزاء عین کل است، خانه عین کل است، قبول داریم اجزاء عین کل. اما اگر اعتبار رفت روی خانه، این اعتبار به اجزاء نمیخورد. اعتبار رفت روی اجزاء، به کل نمیخورد. دیروز این طرفش را گفتیم. حالا امروز هم یک مثالی عرض کنیم. فرض کنید یک قطعه زمینی هست، فرض کنید من باب مثال در آن یک اتاق یک طرف ساختند، یک زیرزمین یک طرف ساختند، یک آشپزخانه یک طرف، یک حمام، میآید میگوید این زمین را فروختیم این قدر، این اتاق این قدر، این زیرزمین این قدر، این حمام این قدر، آشپزخانه هم این قدر. خیلی خب بسیار خب. طرف میگوید آقا من خیار عیب دارم. درست است من این را خریدم، اما عرفا به این میگویند خانه معیوب. یک طرفش اتاق است، یک طرفش… اصلا به هم نمیخورد. این خانه معیوب است.
آیا حق خیار عیب دارد؟ حالا فرض کنید عرفا هم واقعا به این بگویند خانه معیوب. میگوییم نه ندارد. چرا؟ چون اعتبار به اجزاء خورد. خوب دقت بکنید. او نگفت من به تو خانه فروختم تا بگوییم خانه معیوب است یا نه. گفت من اتاق فروختم، این زیرزمین فروختم، این آشپزخانه فروختم، این زمین فروختم، این حمام فروختم. حالا به همدیگر هم نمیخورند. جاهای مناسب هم نیست. کسی به عنوان خانه از این استفاده مطلوب نمیکند. همین مثال عرفی را دقت کنید. میشود بگوییم طرف بگوید من خیار عیب دارم چون خانه معیوب است؟ نه. چون خانه که نفروخت. انشاء که به خانه تعلق نگرفت. نگفت من به تو خانه فروختم. خوب دقت کنید. سابقا گفتیم کل تعلق میگیرد و منحل نمیشود. به اجزاء هم تعلق بگیرد باز عنوان کل محقق نمیشود. اگر گفت خانه فروختم، بله خانه معیوب است. اما اگر آمد کل واحد من الاجزاء را گفت. میگوید خب شما میدانید زمین و اتاق و اینها میشود خانه. عرف که میگوید بله میگویند خانه. اما من به شما خانه که نفروختم. من در وقت انشاء این طور گفتم، زمین این قدر. اگر اتاق معیوب است درست؛ اگر زیرزمین معیوب است درست؛ من اتاق را این قدر فروختم، زیرزمین این قدر، آشپزخانه این قدر، حمام این قدر، اینها هر کدام فی نفسه هم درست است. بله اگر مجموع را اسمش را بگذارید خانه، فیها خانه معیوب. به هم ریخته است میگویند خانه معیوب. لکن من خانه نفروختم که.
لذا من عرض کردم تمام این بحثهایی که در اینجا شده برگشت به آن نکته که ما مثالهای فراوانی عرض کردیم، هم در اعتبارات شخصی و هم در اعتبارات قانونی، عرض کردیم اعتبار به همان مقداری که ابراز شده ثابت است. واقع خارجی را نگاه نمیکند. واقع خارجی هست، نمیخواهم بگویم نیست. شاید هم یک کسی بیاید این جور که گفتند این را یک خانه معیوب ببیند. ببیند خانه. عرف این را خانه ببیند اما معیوب ببیند. قبول است این مطلب. اما اعتبار به چه تعلق گرفته؟ من میخواهم این را بگویم.
اگر گفت خانه فروختم خیار عیب دارد. اگر تک تک اجزاء را گفت خیار عیب ندارد. نکته فنی روشن شد؟ شما میگویید در خارج عرف به این میگوید خانه، خانه معیوب. قبول است این مطلب، من منکر این مطلب نیستم. منکر این که نماز همین اجزاء است منکر این هم نیستیم. فرض فقط سر این است که وقتی گفت نماز واجب است، یعنی رکوع به تنهایی، سجود به تنهایی، علی ای حال این فکر میکنم حالا کمی امروز این اشکال را توضیح دادیم و بقیهاش را اگر بخواهیم توضیح بدهیم طول میکشد. بقیه اشکالات را مختصرا بیان میکنیم.
پس در حقیقت اشکال مرحوم جواب مرحوم استاد درست است. این غیریت و مقدمیت به لحاظ وجود اقل است نه تنجز. اگر شما گفتید تنجز وجوب غیری کی است؟ وقتی تنجز اکثر باشد، این اشکال پیش میآید. اما اگر شما به وجود گرفتید اشکال پیش نمیآید. به قول ایشان کلمة واحده و امر واضح لا غبار علیه. ایشان آمدند، روشن شد؟
آنوقت اشکال کجاست؟ اشکال این است که اصل این مبنا درست نیست. شما که اصلا اصل مبنا را هم قبول نکردید. چرا این جور اشکال به صاحب کفایه میکنید؟ شما اصلا وجوب غیری را قبول نکردید. ما که اصلا وجوب اجزاء را به هیچ نحوی قبول نکردیم. دیگر از کل اینها راحت کردیم.
پس مرحوم استاد دنبال انحلال هستند. حالا من انشاء الله در آخر بحث مبنای خودمان را میگوییم. اصلا ما دنبال انحلال نیستیم که این حرفها پیش بیاید. نه اینکه وجوب اجزاء را قبول میکنیم، این طور من، نه اینکه اصلا ما در اینجا احتیاج به انحلال داریم. حالا دیگر نمیدانم یک روز کمی دیگر هم بخوانیم بعد مبنای خودمان را انشاء الله عرض میکنیم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین