خارج اصول فقه (جلسه59) سهشنبه 1393/11/14
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض کنم حضور آقایان که صحبت شد در بحث علم اجمالی.
مقدماتی را از مرحوم آقا ضیاء و نائینی و خود مرحوم آقای خویی خواندیم. مرحوم آقا ضیاء بحث در بحث علم اجمالی را بردند روی مقام به قول خودشان مقام اثبات. و بحث مقام ثبوت به اصطلاح یا فی نفسه را در مقدمات گفتند.
در مقام اثبات ایشان و مرحوم نائینی و دیگران دو بحث مطرح کردند، دیروز عرض کردیم؛ یکی مسئله موافقت قطعیه، یعنی جمیع اطراف را ترک کند. اگر شبهه تحریمی است. اگر احتمال حرمت است. جمیع اطراف را ترک بکند که آیا واجب است موافقت قطعیه یا نه. دوم، حرمت مخالفت قطعیه؛ اینکه میتواند همه اطراف را انجام بدهد یا یکی مثلا؛ اگر گفتیم یکی را میتواند انجام بدهد، معلوم میشود مخالفت قطعیه حرام نیست. اما اگر گفتیم که باید همه اطراف را ترک بکند، مخالفت قطعیه حرام میشود.
پس بحث در این بود در حرمت مخالفت قطعیه، که آیا میتواند یک طرف را انجام بدهد؛ و نه باید همه اطراف را ترک بکند. و وجوب موافقت قطعیه به این معنا که ترخیص در یکی نمیشود، و باید کل اطراف را هم ترک بکند.
این را این طوری مطرح کردند. مرحوم استاد مثل مرحوم آقا ضیاء بحث ثبوتی را مقدمتا نیاوردند. بحث ثبوتی را در خود متن بحث آوردند. لذا مرحوم استاد فرمودند چهار بحث است. این چهار بحث ایشان این طوری است دیگر. دو تایش ثبوتی است دو تا اثباتی. در آن ثبوتیها هم وجوب موافقت قطعیه و حرمت مخالفت قطعیه. شد چهار تا. این که ایشان گفته یدور الکلام فی مقامات اربعه؛ چهار تا مقام را ایشان به این لحاظ.
یک دفعه بحث کردند مقام اول، جعل حکم ظاهری فی تمام الاطراف. یعنی به اصطلاح حرمت مخالفت قطعیه ندارد. وقتی میگوییم جعل در تمام اطراف، یعنی به اصطلاح حرمت مخالفت قطعیه، میشود همه اطراف را انجام داد، پس مخالفت قطعیه هم اشکال ندارد. چون علم اجمالی است بنابراین علم واضح نیست، میشود همه را انجام داد. این مقام اول. البته ثبوتا. در تمام افراد ثبوتا. این مقام اول ایشان.
خب اشکال ما هم دیروز عرض کردیم اصلا بحث ثبوتی به آقا ضیاء هم اشکال کردیم. بحث ثبوتی در این جور موارد معنا ندارد. مضافا به اینکه مشکلات دیگر هم داشت که دیگر فعلا تکرار نمیکنیم.
بحث دوم که مقام ثانی ایشان است، بحث سوم داشت که ای کاش این سوم را دوم میکرد. شمول دلیل ظاهری، دلیل وقتی میگوید مقام اثبات. که این مقام سوم ایشان است. مقام رابع بحث در شمول ادله، یعنی آن برای حرمت مخالفت، این هم برای وجوب موافقت.
پس ایشان چهار تا بحث مطرح فرمودند. مرحوم آقای خویی روی بحث را در علم اجمالی اینجوری قرار دادند. یک بحثش در جواز مخالفت قطعیه، یعنی عدم حرمت مخالفت قطعیه ثبوتا. این مقام اول. مقام دوم عدم وجوب موافقت قطعیه. آن مخالفت بود، این موافقت. موافقت قطعیه لازم نیست، مخالفت قطعیه حرام است، اما موافقت قطعیه لازم نیست. این هم ثبوتا. این مقام ثانی ایشان.
مقام سوم ایشان همان مقام اول است اثباتا. چهارم هم همان دوم است اثباتا.
پس ایشان چهار مقام در ما نحن فیه قرار دادند. بحث را اینجوری. انشاء الله روشن شد؟ ایشان بحث را به چهار مقام کشیدند. آن وقت فرقشان با نحوه بحث مثل آقاضیاء این طوری است. آقا ضیاء این دو تا ثبوت را انداختند توی مقدمه. اثبات را در بحث کشیدند. مرحوم آقای خویی ثبوت هم آوردند در خود بحث. لذا شده چهار مقام. یعنی فرقش با آقا ضیاء فقط در نحوه تقسیم بندی بحث است.
مثلا عرض میکنم، اما مفادش یکی است، فقط این یک جور آورده آن یک جور. لذا ابتدائا خیال میکنند مثلا نحوه بحث عوض شده. نه عوض نشده همان است.
پس بحث اول ایشان عدم حرمت مخالفت قطعیه. آیا مخالفت قطعیه حرام است یا نه؟ این بحث اول. لکن ثبوتا. این مراد وقتی میگوییم مخالفت قطعیه، یعنی ترخیص در جمیع اطراف؛ رجوع به اصول در جمیع اطراف. مانعی ندارد در جمیع اطراف اصالة الطهاره یا استصحاب طهاره، همان مثال معروف جاری بکنیم. این ثبوتا یعنی با قطع نظر از لسان روایات.
بعد ایشان فرمودند که نظر خود مبارک ایشان این است که اگر اصول مثبته باشد، جاری میشود، اما اصول نافیه جاری نمیشود فی نفسه. این خلاصه نظر مبارک ایشان.
نظر دوم ایشان، البته ایشان بله، در جمیع اطراف هم اشکال ثبوتی دارند به خاطر اینکه ترخیص در بحث. مقام ثانی فی امکان جعل حکم الظاهری در بعضی از اطراف و عدمه. این وقتی گفت بعضی از اطراف البته مراد ایشان مقام ثبوت است.
والمعروف بینهم امکان ذلک، ممکن است بعضی از اطراف؛ چون علم دارد یکی، هر دو را که علم ندارد. و انه لا مانع منه بحسب مقام الثبوت، این مقام ثبوت. آن اشکالی هم که ما کردیم که جای مقام ثبوت نیست اینجا. آن هم اشکال هم به همین بر میگردد.
ولذا قالوا ان العلم الاجمالی لیس علة تامة لوجوب الموافقة القطعیة؛ این بحث دوم در موافقت قطعیه است. این علت تامه، ایشان لیس علة تامه، این را غالبا تعبیر کردند مقتضی لوجوب، علت تامه نیست، مقتضی است. حالا تعبیر…
عرض کردیم این تعبیری است که در کتب اصول متأخر ما رایج شده؛ یعنی به جای این یعنی آن تقسیم بندی از آن لحاظ هم این بود. یعنی همین بحث که آیا مقتضی است یا علت تامه است. نسبت به موافقت قطعیه بعضی قائلند علت تامه است مثل مرحوم آقا ضیاء. بعضی هم قائلند که مقتضی است. یعنی میشود ترخیص بیاید، ترخیص یکی اشکال ندارد، دو تایش اشکال دارد.
بعد فرمودند و ذهب صاحب الکفایه وبعض الاساطین من تلامذته، ظاهرا مسلم آقا ضیاء است. من نشد اخیرا کلمات مرحوم آشیخ محمد حسین را ببینم؛ چون از شاگردان معروف مرحوم صاحب کفایه آقا ضیاء و آشیخ محمد حسین نائینی، آشیخ عبد الکریم حائری و دیگران.
و من تلامذته الی استحالة ذلک و ذکرا فی وجه ذلک امرین؛ ایشان دو تا امر نقل میکنند. آقایان مراجعه کنند. البته این ادعای ملازمه شد بین جعل حکم ظاهری فی بعض الاطراف و جعله، یعنی اگر ما گفتیم حرمت مخالفت قطعیه ثابت است، حتما وجوب مخالفت هم ثابت است. این علم تأثیر داشته باشد در هر دو دارد، نداشته باشد هم در هر دو ندارد. اگر گفتیم در یک طرف اجازه بدهد، معنایش این است که در طرف دوم هم باید اجازه بدهد. اگر گفتیم در دو طرف نمیتواند اجازه بدهد، در یک طرف هم نمیتواند. این یک دعوای به قول ایشان ملازمه.
و مراد این است که در بحث علم اجمالی تفکیک بین دو تا درست نیست. یا هر دو مجاز است انجام بدهد یا هر دو مجاز نیست انجام بدهد. یکی را انجام بدهد نمیشود. این به تعبیر ایشان.
البته ایشان یک وجهی نوشتند و متعرض شدند. و خلاصهاش این است که بله، لافرق بین العلم الاجمالی و التفصیلی، در انکشاف واقع بهما؛ انما الفرق بینهما فی ناحیة المعلوم لا من ناحیة العلم و الانکشاف؛ البته این مطلبی را که ایشان به صاحب کفایه نسبت داده، بعد هم فرموده الثانی ما ذکره بعض الاساطین، که مراد آقا ضیاء است اینجا نقل کرده از نهایة الافکار. درست است این مطلب، اما ظاهرا یکی باشد. فکر نمیکنم دو تا باشد.
خلاصه نظر اینها این است، خلاصه نظر 10:05 ببینید شما وقتی میگویید علم اجمالی، اجمال به چه لحاظ است؟ اجمال در کجاست؟ علم شما اجمال دارد، ابهام دارد، یا نه؟ مرحوم آقا ضیاء میگوید علم اجمال ندارد. علم اجمالی و تفصیلی مثل هم هستند و هیچ فرقی با هم ندارند. شما فهمیدید یک قطره خون افتاد در یک اناء، فهمیدید یک قطره خون افتاد در دو تا اناء؛ در یکی، در ناحیه علم شما ابهامی که ندارد. شما علم تفصیلا دیدید دیگر قطره خون را دیدید فرقی نمیکند.
انما الکلام این است که نمیدانید طرف این کدام یکی است، معلومتان ابهام دارد. این ابهام شما در معلوم است نه در علم. خوب دقت بکنید. این ابهامی که شما دارید، از ناحیه معلوم است. اینکه میگویند علم اجمالی است، یعنی علم ابهام دارد، العلم الاجمالی معلومه؛ این به اصطلاح وصف به حال متعلق است، خود علم که اجمال ندارد. این از ارکان تفکر مرحوم آقا ضیاءاست.
آقای خویی دو تایش را آورده، حالا ما یکی میکنیم. خیلی فرق نمیکند. خلاصه حرف این است که در علم اجمالی شما با علم تفصیلی هیچ فرقی نمیبینید.
س: اگر معلوم مجمل باشد چطور متصف به معلومیت میشود؟
ج: خب معلوم شماست اصابه قطره معلوم است. این که خون به یکی از این اناء رسید، به لحاظ رسیدن خون و علم شما به اصابه خون و علم شما به تکلیف وجوب اجتناب فرق نمیکند، در هر دو هست. تأمل بفرمایید. مرحوم آقا ضیاء میگوید شما وقتی که علم اجمالی دارید، علم اجمالی شما خود علم، ابهام ندارد. حالا من یک نکته دیگری عرض بکنم. مثلا من باب مثال مثلا شما میگویید اگر من میدانم من باب مثال میخواهم بگویم، در این صندوقچه مثلا، یا پارچه هست یا طلا من باب مثال. اما آن وقت شما میگویید نمیدانم، میدانم یا این. اگر شما باز کردید، نه طلا بود نه پارچه، کتاب بود؛ این علم اجمالی نیست. خوب دقت کنید. فرقش این است. چون اینجا نیامده آقای خویی نقل نکرده. این را ظاهرا در تقریراتشان نیامده، از آقای بجنوردی شنیدم.
شما اگر در اینجا خوب دقت کنید وقتی که علم اجمالی شما برداشته میشود، اصلا گاهی اوقات معلومتان غیر از آن است که در علم اجمالی است. ایشان میخواهد بگوید این علم اجمالی نیست. این مثال را دقت بکنید. این که شما میدانید در این صندوق یا پارچه است یا طلا؛ بعد در صندوق را باز میکنید میبینید کتاب است. این علم، مشکل دارد. این علم اینجا اشکال دارد.این علم شما اشکال دارد. دقت کنید.
اما اگر شما در صندوق را باز کردید، لباس بود، یا در صندوق را باز کردید، طلا بود. این با علم شما تنافی ندارد. دقت بکنید. ایشان میگوید علم اجمالی مثل اینکه فرض کنید یک خانهای آنجا هست، دو تا خانه هست، در یکی زید است در یکی عمرو. یکی میآید شبحی بیرون، شما تشخیص نمیدهید زید است یا عمر است. شب فرض کنید اول صبح هنوز هوا روشن نشده. بعد که هوا روشن شد، شما یک هیکلی از دور میبینید، دوران امر بین زید و عمرو دارد. خوب دقت کنید. بعد که نزدیک میشود میبینید این زید است. این با علم تفصیلی شما هیچ فرقی نکرده است. آن علم شما این بود یا زید است یا عمرو است. آقا ضیاء حرفش این است که در ناحیه علم، من، البته آقای خویی دو تا قرار داده؛ به نظر من یکی است. در ناحیه علم با آن معلوم هیچ فرقی نکرد. یعنی مثل به قول ایشان یک تعبیر دیگر دارد نمیدانم در تقریراتش آمده یا از مرحوم استاد شنیدیم؛ مثل این که فرض کنید شما یک هست گاهی یک مجسمه هست پارچه میگذارند، میخواهند بگویند به اصطلاح پرده برداری؛ پرده که بر میداریم علم شما را عوض نمیکند. آن مجسمه به حال خودش است، هیچ فرقی نمیکند. ایشان میگوید اجمال از این ناحیه است.
س: این ربطی به علم ندارد این اجمال
ج: ربطی به علم ندارد، پس علم تفصیلی است. اگر علم تفصیلی شد هم وجوب موافقیت قطعیه دارد و هم مخالفت قطعیه. تفکیک چرا بدهیم.
س: عنوان را من عوض کردم این طوری، این صفت، اجمال را
ج: خب ایشان آقا ضیاء همین را میگوید میگوید علم اجمال ندارد.
عرض کنم که حالا به همین مناسبت حالا میخواستیم بعد بگوییم، حالا همین جا میگوییم توضیحا. ما در اصطلاح آقایان انواع علم اجمالی و تفصیلی داریم. یکی نیست دیگر. مثل وجوب اجماع یا تفصیلی به قول آقایان. یک قطره مرکب این وجود اجمالی است، با این ده صفحه مینویسیم، این وجود تفصیلی آن است. علم اجمالی و تفصیلی هم همین طور است. گاهی علم اجمالی و تفصیلی در اصطلاح اصول اطلاق میشود بر این چیزی که الان مخصوصا دیگر در روانشناسی خیلی یا در روانشناسی در تحلیل روانشناسی خیلی آنالیز به قول خودشان، خیلی رویش حساب میکنند، ضمیر آگاه و ناآگاه. یعنی یک وجدان آگاه و ناآگاه.
خب ما در زندگی خودمان خیلی مطالب در ذهنمان هست اما الان توجه نمیکنیم. توجه که میکنیم آگاهی پیدا میشود. آن بودنش در ضمیر اصطلاحا در اصول آمده علم ارتکازی. رکز یعنی ثابت کردن. وقتی که انسان نیزهاش را به زمین زد و محکم کرد میگویند رکز 16:05 این رکز به این معنا. مرادشان از ارتکازی آن چیزی که در وجدان ما هست. اصطلاح امروزی شده ضمیر ناآگاه، وجدان ناآگاه ما. در مقابل آگاه ما؛ تفصیل یعنی آگاه. و لذا این بحثی که در کتاب اصحاب آمده که توادر بین علم معنا ندارد، چون باید ابناء لغت عرب باشد تا توادر. فرق بین دو تا علم را هم همین گذاشتند. علمی که ما داریم میخواهیم از آن استفاده توادر بکنیم آن علم ارتکازی است. بعد از اینکه توادر کردیم و مثلا به اصطلاح عدم سهل سلب و سلب و نمیدانم فلان و مقدمات به کار بردیم، علم تفصیلی یعنی علم التفاتی پیدا میکنیم.
ما الان مثلا میدانیم من باب مثال وقتی میشنویم آب، نان، مثلا میز و صندلی، یک معانی در ذهنمان؛ اما وقتی میخواهیم دقت بکنیم که دقیقا صندلی چیست. مثلا پنج تا متکا را روی هم بگذارند رویش بنشینند را صندلی میگویند یا نه مثلا من باب مثال. این که ما مراجعه میکنیم به ارتکازاتمان تا اینکه دقیقا حدود صندلی را مشخص بکنیم معنای صندلی این میشود علم تفصیلی.
این که الموقوف علیه الموقوف علیه نه در کفایه؛ یکی علم اجمالی است یکی تفصیلی. مراد از اجمال و تفصیل در آنجا ارتکازی و غیر ارتکازی، ارتکازی و التفاتی، میشود گفت، به آن ضمیر آگاه و ناآگاه میشود گفت؛ وجدان آگاه و ناآگاه؛ آن مراد از اجمال و تفصیل، آن التفات و آگاهی است. اینجا مراد معنای دیگری است. انشاءالله روشن شده باشد.
پس یک معنای اجمال و تفصیل این است. این مراد نیست در بحث تنجیز علم اجمالی.
بحث دوم در اجمال و تفصیل شبیه همان وجود اجمالی و تفصیلی است. که مثلا یک قطره مرکب منحل میشود مثلا به صد سطر، دویست سطر، پانصد سطر، این هم یک نحوه اجمال و تفصیل. این در اینجا به این معناست؛ شما میگویید زید پسر عمرو است. ببینید، این یک وجود علم اجمالی پیدا میکند. بعد میبینید در شجره نامه عمرو چه کاره است و پدرش چه کاره است و زنش چه کاره بوده و نسب زنش چیست؛ شما اینها را پیدا میکنید. اینجا اجمال و تفصیل است. اینجا هم یک نحوه اجمال و تفصیل است. وقتی میگویید زید پسر اوست این اجمال است. وقتی میروید بررسی میکنید تفصیل است.
و کذلک ما در عرف از این نحو زیاد داریم. البته در اصطلاحات اصولی آمده: تضمن، التزام، مطابقه؛ ما عرض کردیم اینها را نمیشود به تضمن و التزام یا مطابقه درست کرد. این حقیقتش این است که در زندگی ما الفاظ در آن حد کتاب لغت معنا نمیدهند. در زندگی ما کم و زیاد پیدا میکنند. مثلا فرض کنید لفظ عاشورا، لفظ عاشورا فقط دهم، دهم ماه؛ اما این عاشورا به حسب تمدن و به حسب فرهنگ و به حسب جامعه و مذهب و خصوصیات، اینها معنا پیدا میکند. عاشورا پیش یهود یک معنا میدهد، پیش ما یک معنای دیگری میدهد. باز نزد اهل سنت یک معنای کوچکی است؛ بین شیعه یک معنای خیلی وسیعی است. شما عاشورا را یک مدلول تصوری میدانید دیگر؛ یک مفرد. اما همین عاشورا را اگر یک شیعه بخواهند بنویسد ممکن است یک شیعه یک کتاب پانصد صفحهای بنویسد. این را اصطلاحا البته این در مباحث اصول به کار برده شده، که خیلی از مباحث تحلیلی اصولی در حقیقت راجع به این است. لکن از این غالبا در اصول طبق همان تصوری که در منطق داشتند، به انحاء دلالات تضمنی و مثلا التزامی و اینها به کار میرود. مثل همین بحث مقدمه واجب، شاید دیده باشید در معالم هم هست. که دلالت وجوب یک شیء بر وجوب مقدمه آیا مطابقی است یا تضمنی یا التزامی.
ما توضیح دادیم آن مطابقه یا تضمن و التزام در امور واقعی هم متأثر است اصلا. مثل آتش، دلالت دود بر آتش. ما نحن فیه یک امر اعتباری است. این یک دلالت آن جوری نیست. اصلا آن الفاظ را به کار نبرند. نمیدانم چرا این الفاظ را به کار میبرند در اصول؟ آنها را به کار نبرند، آنها به درد اینجا نمیخورد. ما این را اسمش را گذاشتیم دلالت مباشر؛ امروزیها چه میگویند دایرکتیو به اصطلاح؛ مستقیم، صریح، واضح، دلالت اولی. و یک دلالت استبطانی؛ استبطان به این معنا یعنی استبطان در اصطلاح ما شامل تضمن و التزام در اصطلاح؛ ما میگوییم الفاظ دارای یعنی ولو ظاهرش اجمالی است مثل عاشورا، لکن مستبطن یک معنای بسیار زیادی است البته بین شیعه. مستبطن معنای خاصی است بین یهود؛ مستبطن معنایی است به سنیها. سنیها از عاشورا آن معنا را نمیفهمند. الان شیعهها فرض کنید از عمر آن معنا را نمیفهمند که سنیها میفهمند. سنیها یک چیزی میفهمند. این نه تضمن است نه التزام است. این یک نحوه استبطان است در واقع.
س: این التزام و اینها از اقسام وضع است دیگر. خب وضع هم همان اعتبار است دیگر، چه فرقی میکند
ج: نه قبول نداریم. ما التزام و تضمن را از انواع دلالت واقعی میدانیم. مثلا دود دلالت میکند بر آتش و دود دلالت میکند بر حرارت.
س: مخالف چیز است، دلالت وضعیه میدانند دیگر
ج: چرا میدانم گرفتند، اما این خلاف ظاهر است. صحیحش این است که آن دلالت را بگذارند در امور تکوینی. در امور اعتباری و وضعی نگویند.
پس ما یک اجمال و تفصیل به این معنا داریم. روشن شد؟ شما وقتی میگویید عاشورا، تفصیلش در وجدان شیعی غیر از تفصیلش در وجدان یهودی است یا در وجدان مسیحی؛ یا در فهمی است که سنی دارد. این فرض کنید واقعیتش هم همین طور است. تصوری که اهل سنت از عایشه دارند ما اصلا در زندگیمان از خانم به این معنا نداریم. تصوری که ما از حضرت زهرا(س) داریم سنیها از همچین خانومی ندارند. اصلا دو تا استبطان است. آنها یک تصور خاصی از عایشه دارند که ما شخصیتی مرادف او در تفکرات شیعی مثل عایشه نداریم. ما باز تفکراتی از حضرت زهرا(س) داریم که آنها مشابهش را ندارند. اهل سنت ندارند. حالا به قول ایشان یا اسمش را بگذارند تضمن و التزام؛ به نظر ما استبطان شاید بهتر باشد.
پس مراد از علم اجمالی و تفصیلی گاهی این است. این هم اینجا مراد نیست. روشن شد؟ این در حقیقت مثال همان قطره مرکب و البته در امور واقعی است، در امر واقعی، این در مقام علم است. مثل قطره مرکب و همان قطره مرکب میشود مثلا سیصد سطر؛ این اجمال و تفصیل، یعنی اجمال، یعنی جمع مقام به قول جمعی، بعد مقام نشر است، مقام تفصیل است، این بحث اینجا هم مراد نیست. روشن شد؟ اینجا هم مراد از علم اجمالی نیست.
البته نمیخواستم اینجا بگوییم میخواستیم بعد در آخر امر بگوییم. پس یک اجمال و تفصیل سومی داریم. این که آقا ضیاء میگوید این اجمال و تفصیل غیر از آن است. آن اجمال و تفصیل اولی التفاتی و غیر التفاتی است؛ این اجمال و تفصیل یعنی علم ما در یک نقطه جمع شده، گفت العلم نقطة واحده کثره الجاهلون؛ این نقطة واحده این اجمال و تفصیل این هم مراد نیست اینجا. روشن شد مراد اینجا؟
مراد در ما نحن فیه یک علمی است که اجمال نیست، علم تفصیلی است. ما دیدیم قطره خون افتاد؛ حالا این قطره خون در یک ظرف افتاده باشد یا دو ظرف؛ چه فرقی میکند؟ در ناحیه علم که فرقی نکرد. آن که ما دیدیم یک قطره خون افتاد، تا قطره خون دیدیم وجوب اجتناب آمد. حالا میخواهد در یک اناء بیافتد یا دو اناء. چه فرقی میکند؟ فرقی در این جهت نمیکند. روشن شد چه میخواهم بگویم؟
این که آقا ضیاء قدس الله نفسه خیلی اصرار دارد علم اجمالی مثل علم تفصیلی است. و لذا میگوید اگر رفع ابهام شد، چیز جدیدی به شما، این نکته را دقت کنید. چیز جدیدی به شما اضافه نمیشود. مثل آن مثال صندوقی که توش یا طلا یا لباس است، بعد باز میکنید توش فرض کنید کتاب در میآید نیست. اصلا یک چیز دیگری در میآید. علم شما با معلوم فرق میکند. نه اینجا مثل این است که یک نفر دارد میآید، یا زید است یا عمرو است، تشخیص داده نمیشود. نزدیکتر که میآید میبینیم زید است یا میبینیم عمرو است. این علم اجمالی اینجوری است در اینجا. در مقام رفعش هم رفع علم یعنی نه اینکه ما یک جهلی داشتیم تبدیل به علم شد. نه، مثل اینکه حدودش واضح شد. یعنی به اصطلاح خودشان میگویند در طلوع فجر که میشود یواش یواش، کسی را که از دور میبینیم، ملامحش روشن است که مثلا مرد است مثلا، یا مرد نیست که مثلا بزرگ است بچه نیست مثلا. اما خصوصیات میماند، نمیداند این خصوصیاتش زید است یا عمرو است. خوب دقت بکنید. زید است یا عمرو است. این هوا که روشنتر میشود، آن وقت چه میشود؟ آن چهره ملامحشان، میگوید علم اجمالی از این قبیل است.
س: خب این همان معنای دوم میشود که
ج: نه، نیست.
س: معنای دوم هم عاشورا را به صورت
ج: نه مفهوم دارد عاشورا مفهوم 25:54 ندارد که. من عرض کردم البته با آن دومی اشتباه… روشن شد معنای علم اجمالی؟
شما در اینجا وقتی که میآید نزدیک، همان است، عوض نشده، خوب دقت بکنید. مثلا آمد نزدیک شما میگویید عه این معلوم شد گوسفند است. این نیست، علم اجمالی این نیست. حالا که آمد نزدیک معلوم شد گوسفند است مثلا، معلوم شد گوساله است. نه علم اجمالی این نیست. حالا که آمد نزدیک همان صورت ذهنی شما محدودتر میشود، روشنتر میشود.
س: اجمال را یا باید در علم بدانیم یا در معلوم؛ دیگر خارج
ج: اجمال در معلوم است. در علم هیچ اجمال نیست.
س: در معلوم که نمیشود هم جمع بشود علم و هم بشود اجمال. این دو تا صفت که با هم جمع نمیشوند.
ج: علم تفصیلی است. و لذا خوب روشن شد؟
آقای خویی هم میخواهد با ایشان در این جهت استفاده و اشکال بکند. حرف آقا ضیاء این است. چون حرف آقا ضیاء و آخوند درست به نظر من در کلمات مرحوم استاد روشن نشده است. حرف مرحوم آقا ضیاء این است، حرف اصلی آقا ضیاء، که علم اجمالی و تفصیلی هیچ فرقی با هم ندارند در ناحیه علم. یک نحو است. شما یک قطره خون دیدید، در هر دو هست، این اصابه کرد، در هر دو هست، تا قطره خون دیدید، وجوب اجتناب در هر دو هست. فقط اجمالش کجاست؟ در یکی خورده مثلا به یک اناء، در یکی خورده به احد الانائین؛ اجمالش فقط در این است.
و لذا مرحوم آقا ضیاء حرفش این است؛ اگر شما گفتید ترخیص در یک جهت، باید بگویید ترخیص در دو جهت هم میآید. اگر گفتید ترخیص به اصطلاح در یک جهت جاری نیست، در دو جهت هم، هیچ فرقی با هم نمیکند. مطلبی که ایشان از کفایه نقل کردند درست است. اینها ملازمه میدانند. چون اصلا معتقدند علم اجمالی با علم تفصیلی هیچ فرقی ندارد. انما الفرق در معلوم است. به ناحیه علم… العلم الاجمالی معلومه، معلومش اجمالی است. مثل اینکه آقایان مینویسند الخبر الواحد؛ خبر واحد مراد این نیست که خبر یکی است؛ الخبر الواحد الراوی، راویاش یکی است نه این که خود خبر. بحث تعدد خبر نیست. بحث تعدد راوی است. اگر راوی خبر یکی بود، میگویند خبر الواحد.
و لذا کرارا عرض کردیم صحیحش این است که بگوییم خبر الواحد نه الخبر الواحد؛ به نحو اضافه گفته بشود. صحیحش آن است. نه اینکه خبر یکی باشد دو تا باشد. نه مراد این است که راوی یکی باشد متعدد باشد. این اصطلاحی است.
علم اجمالی هم به این معناست. لذا مرحوم آقا ضیاء میگوید علم اجمالی هیچ فرقی نمیکند با علم تفصیلی. رفع جهل هم نیست؛ توضیح آن صورت ابهام است. روشن شد؟ نه اینکه، مثلا شما الان نمیدانید سیگار حرام است یا نه؛ به ادله مراجعه میکنید، معلوم میشود حرام است، به ادله مراجعه میکنید معلوم میشود حرام نیست. این رفع جهل است. دقت بکنید. این شبهه بدویه این رفع جهل است.
آیادر علم اجمالی هم رفع جهل است؟ حرف آقا ضیاء؛ نمیدانم حالا چون من الان تازگی نگاه نکردم. دیروز خواندم نهایة الافکار را اما به دقت نخواندم. نمیدانم آقا ضیاء این مطلب را در نهایه دارد من در ذهنم هست یا از آقای بجنوردی شنیدم تقریب کلمات ایشان. چون این بحثها را ما خدمت آقای بجنوردی بودیم.
علی ای حال کیف ما کان حرف آقا ضیاء این است؛ نمیدانم انشاء الله روشن شد. ما اگر در علم اجمالی علم ما روشن شد، این رفع جهل نیست. مثل شبهه بدویه؛ شما نگاه بکنید در شبهه بدویه؛ میگویید سیگار کشیدن یا حرام است یا حرام نیست. درست شد؟ به ادله مراجعه میکنید در میآورید حرام است، ادله لا ضرر میگوید حرام است. یا به ادله مراجعه میکنید در میاورید که حرام نیست. اینجا رفع جهل است. خوب دقت بکنید.
اما وقتی نمیدانید اناء دست راستی یا دست چپی نجس است، بعد که برایتان روشن شد، رفع جهل نیست، هیچ فرقی نکرده. خوب دقت کنید حرف آقا ضیا را. میگوید در ناحیه علم فرق نکرده، چون شما دیدید، این مثال، شما دیدید قطره خون افتاد، در ناحیه علم هیچ فرقی نکرد. حالا تشخیص دادید ظرف دست راستی، خب دست راستی باشد. علم شما عوض نشد، کاری نشد که. رفع جهل نشد. آن صورت مبهم واضح شد. مثل صورتی را که شما صبح هنوز هوا روشن نیست میبینید. 30:41 صورت تشخیص میدهید؛ بعد که نزدیک میآید میبینیم بله زید است، یا نزدیک میآید مثلا میبینیم عمر است. این از این قبیل است. این از قبیل نمیدانم سیگار حرام است یا حرم نیست؛ این از آن قبیل نیست. آنجا رفع جهل است. اینجا رفع جهل نیست، اینجا وضوح امر است.
و لذا اگر معلوم شد زید است، این عین همان صورتی است که در ذهنتان بود. اگر معلوم شد که دست ظرف دست راستی است، این عین همان علم است، هیچ فرقی نمیکند، چیز جدیدی نیست. ابهامی که بود برداشته شد.
س: رفع جهل نسبت به عدم خصوصیات نمیتوانیم بگوییم
ج: فایده ندارد چون آن علم تنجیز آور است خب. خصوصیات بما هی خصوصیات هست.
به هرحال چون بله، ایشان دو وجه ذکر کردند. البته در این کتاب آقای خویی اگر بیاورند واضح هم هست نمیخواهد همه را بخوانیم. در صفحه 408 ایشان نوشته: فلا مانع من جهل الحکم الظاهری علی خلافه؛ این جهل غلط است، جعل باید باشد. واضح است.
حالا ایشان، من عبارت را میخوانم، حالا برای، اول عبارت کفایه اجمالا؛ انه لا فرق بین العلم الاجمالی و التفصیلی فانکشاف الواقع؛ روشن شد شرحی که من دادم؟ انما الفرق بینهم من ناحیة المعلوم لا من ناحیة العلم و الانکشاف فان کان الحکم المعلوم بالاجمال فعلیا، اگر این حکم فعلی شد، به خاطر علم، من جمیع الجهات، اینجا ظاهرا فعلیا یعنی منجز باید باشد. میگویم این کلمه فعلی کمی بد استعمال شده، انصافا در کلمات علما بد به کار برده شده. یعنی بد به این معنا؛ یکی یک معنا میگوید یکی یک معنای دیگری.
امتنع جعل الحکم الظاهری علی خلافه فی تمام الاطراف او فی بعضها؛ بعد میفرمایند که و ان لم یکن الحکم الواقعی، این البته حکم واقعی آورده در جایی است که شبهات حکمیه باشد.
المعلوم بالاجمال فعلیا من تمام الجهاة فلا مانع من جعل، اینجا جهل نوشته، جعل الحکم الظاهری علی خلافه فی بعض الاطراف او فی جمیعها. فتلخص انه فی ما امکن جعل حکم الظاهری فی بعض الاطراف لعدم فعلیة الحکم الواقعی من جمیع جهاة، این فعلیت به معنای تنجز است اینجا. امکن جعل الحکم الظاهری بجمیع اطرافه؛ همان هیچ فرقی نمیکند.
بعد ایشان میفرمایند و فیه، ایشان همین جور که بنده اشکال کردم اشکال کردند به کلمه فعلیا. وفیه ان فعلیة الحکم انما هی بفعلیة موضوعه؛ عرض کردم مرحوم آقای نائینی و مرحوم استاد وفاقا لایشان، یا تطابقا با ایشان، وفاق نه تقلیدا، ایشان قائل هستند که فعلیت به همان تحقق موضوع است. مثلا به اینکه الان حکم وجوب نماز ظهر این لحظهای که نشستم، فعلی نیست، چون الان دلوک نشده، دلوک که بشود فعلی میشود.
و توضیح دادیم که این مطلب اصطلاحی است و فنی نیست انصافا. این فعلیت اصلا ربطی به قانون ندارد. فعلیت قانون به ابلاغش است. چون قانون مادام گفته شده جعل شده در پارلمان یا مجلس یا هر جایی که هست، این هنوز فعلی نیست تا ابلاغ بشود. ابلاغ که شد فعلی است. الان قانون فعلی است، فعلیت را به معنای ابلاغ بگیرید. اگر این گرفتید پس این حکم یجب صلاة الظهر الان فعلی است، همین الان. احتیاج نداریم بگوییم به نماز ظهر، به زوال.
و فیه ان فعلیة الحکم انما هی بفعلیة موضوعه بما له من الاجزاء و القیود فان نسبة الحکم، عرض کردیم حالا ایشان در اینجا دارند اشبه الشیء، در حقیقت هیچ کدام نیست چون اینها همهشان امور اعتباری هستند. لکن بعضی گفتند شبیه نسبت علت و معلول است؛ بعضی هم گفتند شبیه موضوع به عرض به جوهر است، نسبتشان این است. که اگر مثلا زید آمد اکرم العالم آمد، این عالم که محقق شد، آن حکم هم محقق میشود مثل علت و معلول. نسبت موضوع را به حکم اینها از قبیل علت میدانند یا از قبیل به اصطلاح جوهر نسبت به عرض، موضوع نسبت به عرض. به این معنا.
فیستحیل اشبه شیء بنسبة المعلول الی علته التامه؛ تسامحات است.
فیستحیل تخلف الحکم عن موضوعه؛ و الا لم یکن ما فرض موضوعا موضوعا و هو خلف؛ و حینئذ فلو اراد من قوله ان الحکم الواقعی قد لا یکون فعلیا من جمیع الجهات، ان العلم التفصیلی ماخوذ فی موضوعه؛ البته این اشکال آقای خویی درست هست به یک معنا. یعنی مثلا آقای خویی میخواهد بگوید اگر بنا شد بگوییم حکم فعلی نشده چون شما علمتان اجمالی است، پس باید علم موضوعی باشد. راست است این مطلب اجمالا هست. البته صاحب کفایه ملتزم نیست، مرحوم محقق عراقی هم ملتزم نیستند علم موضوعی باشد.
و ما توضیحا کرارا عرض کردیم اگر علم در موردی موضوعی بود، دیگر علم اجمالی حجت نیست. علم موضوعی به این معنا؛ اگر گفت ملاقی البول معلوما قطعا، روی این عنوان، اگر علم داریم که ملاقی شده، خب این ما نحن فیه را نمیگیرد. و لذا این که ایشان میفرماید، البته علم تفصیلی ماخوذ فی موضوعه، آن وقت موضوعی میشود.
کما یظهر من قوله، حالا از کفایه، ان علم به المکلف یکون فعلیا، حالا من عرض کردم وارد این بحثها که آیا مراد کفایه این است یا این نیست، نمیشویم؛ چون اصلا در این بحثها که مراد… به هر حال کار به کفایه و غیر کفایه نداریم. اگر علم طریقی صرف بود، تنجیز علم اجمالی است. خلاصهاش این است. خلاصه را گوش بکنید. کار نداریم که مراد آن آقا چیست.
چرا؟ چون اگر علم طریقی صرف بود یعنی آثار روی واقع رفته. عبارت اخرای از این است دیگر. یعنی اثر رفته روی خون واقعی؛ خون واقعی را هم که من دیدم، من که خون واقعی را دیدم، پس آثار بار میشود. روشن شد؟ اما اگر اثر رفت روی خون معلوم؛ این خون معلوم نیست. پس این نکته درست است. اصل این نکتهای که آقای خویی فرمودند.
حالا آیا مراد کفایه هم این است یا نیست، آن بحث دیگری است. وارد آن بحث نمیشویم، آقایان مراجعه کنند. چون عمر را به این حرفها تلف نمیکنیم.
آقای خویی ظاهرا حالا اینکه از عبارت ایشان در میآید که علم موضوعیت دارد. بعید است حالا به هر حال.
بعد ایشان فیرده الاجماع و الروایات الدال علی اشتراک الاحکام بین العالم و الجاهل؛ عرض کردیم آقای خویی هم سابقا نوشتند، اینجا هم دارند که ما روایاتی به این عنوان اشتراک نداریم. روایات به این عنوان داریم که خداوند برای هر مطلبی حکمی قرار داده است. این در مقابل اهل سنت که میگفتند خداوند یک عده احکام را قرار داده، بقیه را مجتهدین میرسند. بقیه را مجتهدین به آنها میرسند. روایات ما دارد که نه خداوند برای هر چیزی حکمی قرار داده.
پس طبق این روایت که خداوند برای هر چیزی حکمی قرار داده، چه مجتهد به آن برسد یا نرسد، این را میگویند مشترک بین عالم و جاهل. مراد از عالم یعنی مجتهدی که به آن رسید. جاهل کسی که به آن نرسید. این که بگوییم روایات داریم که احکام مشترکند بین… روشن شد مراد من؟ این خیلی عبارت معروفی است که روایاتی که تدل علی اشتراک الاحکام، ما حتی یک حدیث واحد هم نداریم نه اینکه روایات. روایاتی که حالا شاید بعضی از احادیث مشعرتر باشند. احادیثی که داریم با آن جو فقهی. چون آنها میگفتند احکام تابع علم است. و لذا عرض کردم کرارا و مرارا در کلمات اهل سنت علم جزو شرایط عامه تکلیف است. علم و قدرت و بلوغ و عقل؛ این چهار تا شرط عامه بود. شیعه قبول نکردند که علم جزو شرایط عامه باشد. یعنی چه قبول نکردند؟ گفتند حکم هست، شما عالم باشی یا نباشی. چون مشترک بین عالم و جاهل.
پس مراد از روایاتی که تدل علی الاشتراک، آن روایاتی است که تدل علی ان لله فی کل واقعة حکم. دیگر وقت تمام شد. من هم خیلی حال ندارم باشد برای فردا. لکن عمده مطلب مرحوم آقا ضیاء در اینجا روشن شد به شرح من. فردا برای احترام مرحوم استاد یک مقدار عبارات ایشان را میخوانیم و الا مطلب روشن است.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین