خارج اصول فقه (جلسه28) سهشنبه 1393/09/04
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد بحث در اصالةالبرائه به مناسبتی کشیده شد به اصالت عدم تذکیه. و دیگر از بحث خارج شدیم یک مقداری انصافا.
بنا هم نبود خارج بشویم، خودمان را نگه داشته بودیم، اما آخرش شد دیگر. و با اینکه همه کلمات را هم نمیخوانیم.
عرض کردیم در کتاب مرحوم نراقی سه تا اصالت عدم تذکیه را جاری کرده است. یکی در شبهات موضوعیه؛ دو تا هم در شبهات حکمیه. در شبهات حکمیه یکی گذشت. اگر شک بکنیم در شرطیت مثلا اینکه آهن باشد یا نه، که گذشت که ایشان بی میل نبود تمسک به اطلاقات بکند. و اگر شک کردیم یک چیزی معتبر است، بگوییم نه، مثلا با اصطلاح ما اصالة البرائه یا اصالت عدم اشتراط جاری بکنیم.
این یک معنای به اصطلاح اصالت عدم تذکیه در شبهات حکمیه. یک معنایش هم اگر شک در قبول تذکیه بکنیم که البته بیشتر جهت بحث فقهی دو تا خیلی قوی است، مخصوصا سومی. چون سومی به عنوان یک اصل میشود و حیوانات زیادی هستند که محل شبهه است.
و اما الاصل بالمعنی الثالث که عرض کردیم در شبهات حکمیه است و راجع به اینکه آیا حیوان قابل تذکیه هست یا نه.
ای ان الاصل فی کل حیوان عدم قبوله التذکیة و عدم تأثیر التذکیة فیه، الاما علم تأثیرها فیه و قبوله لها. بعد ایشان فرمودند راجع به این اصل، این طور میگوییم که حیوانات را تقسیم بندی میکنیم.
ببینید این تقسیم بندی حیوانات در اینجا که شبیه این هم تا حدی در کتابهای بعدی مثل جواهر هم آمده. این تقسیم بندی به بحث فقهی اشبه است. یعنی این در حقیقت بحث فقهی است. لکن در این اقسام کدام یکی اصالت عدم تذکیه جاری میشود یا نمیشود، و حقیقتش چیست، آن بحث اصولیاش آن است که مربوط به ماست.
به هر حال دیگر حالا فعلا فقه و اصول با همدیگر قر و قاطی شدند. یک مقدار فقهی هم بگوییم. ان الحیوانات علی قسمین، مأکول اللحم و غیره، و غیر مأکول اللحم؛ مثل فرض کنید مثلا گرگ و اینها، سگ و خنزیر و اینها. این هم باز بر دو قسم است؛ نجس العین و غیره. باز غیر نجس العین؛ طبعا نجس العین سگ و خوک هستند دیگر، غیر از این دو تا نیستند.
و غیر نجس العین که به اصطلاح مثل گرگ و شیر و اینها، علی قسمین. یا آدمی است چون آدمی باز حکم خاص خودش را دارد و احکام خاص خودش را از لحاظ طهارت و اینها دارد که، البته این بحث آدمی به این تفصیل، در فتاوای ما هست، اما توی روایات ما نیست. توی عامه زیاد متعرض شدند.
و غیر الآدمی علی قسمین؛ ما لا نفس سائلة له، عرض کردیم نفس سائله هم در روایت داریم، دم هم داریم. و ما له نفس. بله. آن که ما له نفس؛ آن که ما لا نفس سائله له، مثل فرض کنید ماهی کوسه و ماهیهایی که اگر مأکول اللحم ولکن نجس العین نیستند، مثل ماهیهای کوسه و ماهیهایی که به اصطلاح فلس ندارند.
و الاخیر آن که دارای نفس است، باز به اعتبار الخلاف فی قبول التذکیه و عدمه علی اربعة اقسام؛ السباع، مثل گرگ و اینها، المسوخات، مثل مثلا بوزینه و میمون و اینها، حشرات، مثل همین مارمولک و اینجور چیزها، البته مارمولک نفس ندارد. آنهایی که نفس داشته باشند. بله این فرض نفس باید باشد. حشرات شاید مثلا مثل موش که نفس سائله دارد، لکن مثلا جزو حشرات.
و غیرها؛ و غیر از این اقسام. مثلا فرض کنید حیوانی که متولد است و حالش معلوم نیست.
ثم المراد بالتذکیه فی مأکول اللحم، آن که مأکول اللحم، الذی لانفس له، که نفس ندارد در مأکول اللحم، اینها حالا بحثهای فقهی است دیگر حالا، فقط به عنوان اینکه چون محل بحث قرار دارد میخوانیم. الذی لا نفس له، مراد ماهیها. ماهیهای فلس دار، مراد به تذکیه ما یصیر به جائز الاکل، تأثیر تذکیه در ماهی فقط جواز اکل است. چون ماهی اگر فلس هم نداشته باشد پاک است. پاکی ماهی محل، یعنی ماهی اگر تذکیه هم نشود، ماهی توی آب بمیرد، باز پاک است. غیر مأکول اللحمش هم پاک است.
انما الکلام در مأکول اللحم یعنی ماهی فلس دار، اگر تذکیه بشود یصیر به جایز الاکل، بعد عدم جوازه. و فی المأکول الذی له نفس، مأکولی که نفس دارد، مثل گوسفند مثلا، که دارای خون هست، نفس در اینجا دم، نفس سائله که امروز توضیح دادیم. ما یصیر به جائز الاکل و یبقی علی طهارته الحاصلة له فی الحیاة. این یبقی علی طهارته، زمینه ساز مسئله استصحاب عدم تذکیه است. دیگر از اینجا یواش یواش یک اشارهای داریم.
پس بنابراین گوسفند اگر تذکیه شد و قبول تذکیه کرد، هم جایز الاکل است، هم طاهر است. لکن طهارت جدیدی نیست. ایشان میخواهد بگوید طهارت جدیدی نیست، این طهارتی است که در زمان حیات بوده. روشن نیست مطلب ایشان. و فی غیر المأکول، الذی له نفس، اما به اصطلاح مأکول اللحم نیست، لکن دارای نفس است. مثل گرگ مثلا.
ما یبقی معه علی طهارته؛ مراد از تذکیه چون گوشتش که خورده نمیشود به هر حال. چه مذکی باشد چه مذکی نباشد. اما اگر تذکیه شد، رو به قبله سرش را بریدند، گوشتش پاک است. میشود از پوستش مثلا به عنوان لباس استفاده کرد. گوشتش و پوستش. البته تعبیر یبقی کرده، میخواهد بگوید ما در اینجا طهارت جدیدی را قائل نیستیم. همان طهارتی است که در زمان حیات است.
روشن نیست حالا بعد توضیح میدهیم. توضیح اجمالی؛ تفصیلی و فقهیاش در محل خودش.
وفیما لا نفس له منه، آن که نفس ندارد، و غیر مأکول است، لا یظهر لها اثر، مثل ماهی؛ ماهی که نفس ندارد و لکن غیر مأکول است. مثل ماهی مثلا کوسه ماهی. این برای تذکیه اثری ندارد. لانه طاهر ذکی ام لم یذک؛ ماهی پاک است به هر حال میخواهد تذکیه بشود یا نشود.
ثم الاصل فی القسم الاول؛ و هو مأکول اللحم؛ حالا برگردیم به قسم اول به تعبیر خود ایشان مأکول اللحم. در مأکول اللحم و ان کان ابتدائا، اگر مأکول اللحم باشد، العدم، اگر چه اصل اولی، مراد از اصل در اینجا استصحاب است. مرحوم قمی در اول قوانین، تعبیر خوبی دارد که اصل در کلمات اصولیین و فقها معانی متعددی دارد. راست است. یکی استصحاب است، یکی اصالة العموم است، یکی قاعده است، یکی ظاهر است، راست است کلمه اصل در اصطلاحات به معانی متعددی به کار برده شده است.
ثم الاصل فی القسم الاول که مأکول اللحم باشد. و ان کان ابتداء العدم، مثل گوسفند مثلا. لحرمة اکل اجزائه حیا، که این مرحوم آقای خویی مناقشه کردند، فرمودند دلیلی در دست نداریم، اما خب ظاهرا واضح باشد. مناقشه ایشان حالا در روایتی اگر قولی باشد، سمک صغار، آن ربطی به اجزاء حی ندارد.
فیستصحب، پس ایشان اصالت عدم تذکیه را به معنای استصحاب عدم تذکیه، اگر شک کردیم. و لما یأتی، این یک استصحاب. و لما یأتی من توقف قبول التذکیه علی اعتبار الشارع، تذکیه یک امر شرعی است، امر توقیفی است، شارع باید بگوید و شک میکنیم که آیا شارع اینجا مذکی قرار داده. اصل عدمش است.
این اکل اولی به قول ایشان. اصل اولی. الا ان الاصل الثابت من الشرع، لکن در مأکول اللحم اصل ثابت از شرع، وقوع التذکیة علیه، این اصل اولی عبارت از این است. اصل اولی به اصطلاح وقوع التذکیة علیه است. اگر در مأکول اللحم شک کردیم، اصل ثانوی معذرت میخواهم، الثابت من الشرع، وقوع التذکیة علیه لانه مقتضی کونه مأکول اللحم؛ چون اگر تذکیه شد و بگوییم جایز نیست، خب این چه فایدهای برای اکل لحم دارد؟
و للاجماع و لقوله سبحانه الا ما ذکیتم، که اگر تذکیه انجام دادیم میشود بخوریم. و قوله فکلوا مما ذکر اسم الله علیه، و لاطلاقات الاخبار الوارده فی الصیود و الذبائح؛ خب ما بابی داریم به نام صید و ذبائح. عرض کردم صید هم در لغت عرب هم در لغت فارسی، دو معنا میدهد. صید گاهی به معنای شکار، مرادف کلمه شکار به معنای همان حیوانی است که شکار میشود. گاهی هم به معنای شکار کردن. رفت به شکار یعنی برای شکار کردن. صید هم در زبان عربی دو تاست. مراد از صیود و ذبائح، آن حیوانی که صید شده، شکار، یا ذبح شده. این روایات دارد که اگر صید شد، عرض کردم صید در حیوانی است که مستأصی است، حیوانی که آرام نمیگیرد، دست انسان در اختیار انسان نیست، مثل گرگ واینها مثلا. صید است. آن که در اختیار انسان است ذبح است. حالا گاهی اولی مثل دومی میشود، دومی مثل اولی میشود. آن بحث دیگری است که جایش در فقه است. این راجع به مأکول اللحم.
و القسم الاول من القسم الثانی و هو نجس العین؛ اما نسبت به مثل سگ و خوک، لا یقبل الذکاة اجماعا، فهو الاصل فیه اولاو ثانیا، هم اصالت عدم تذکیه جاری میشود هم اجماع قائل به اینکه لا یأکل 11:28 و یدل علیه مع الاصل الاولی، که استصحاب باشد، الاجماع و استصحاب النجاسه. چون این حیوان نجس هم بود، در زمان حیاتش، حالا هم نجس است.
و کذا القسم الاول من القسم الثالث، حالا مهم نیست اول و ثانی و ثالث؛ این که آدم، انسان اگر تذکیه هم بشود، هم نجس است هم حرام است. فان عدم وقوع التذکیة علیه اجماعی بل ضروری.
و اما القسم الاول من الرابع، و حالا آن قسمهایش را خودتان ملاحظه کنید. مهم ما لا نفس له من غیر المأکول؛ ما لا نفس له، لکن، مثل کوسه ماهی. فقد عرفت انه لا معنی و لا اثر للتذکیة فیه.
خب اینها احکامی است که عدهای روشن است. حالا محل کلام کجا میشود؟ محل کلام در این چهار تای اخیر به قول ایشان. سباع و مسوخات و حشرات و غیرها. این میشود محل کلام.
و یبقی الکلام فی الاربعة الاخیره من جهة الاصل، مثلا اگر گرگی را سر برید با شرایط، آیا طاهر میشود یا نه؟ حرام که حرام است. یا موشی را سر برید با شرایط، یا میمونی را سر برید، آیا پاک میشود یا نه؟ چون نجاستش حرمتش به حرمت.
فنقول، البته راجع به مسوخ هم قولی داریم که در حال حیات نجس است. اگر این قول را قبول کردیم، دیگر به قول ایشان استصحاب جاری میشود استصحاب نجاست.
به هر حال لکن مشهور این است که در حال حیات پاک هستند. مثل موش هم در حال حیات پاک است، میمون در حال حیات پاک است. اگر مرد نجس میشود.
فنقول قد یتراءی فی بادی النظر ان الاصل فی الجمیع قبول التذکیه؛ از اینجا دیگر بحث اصولی است. آیا اصالت عدم تذکیه جاری میشود یا نه؟ اگر شک کردیم در این چهار تا؛ که سباع و مسوخات و حشرات و غیرها. اذ عرفت ان التذکیه انما هی ما تبقی معه الطهاره، چون در اینها تذکیه به معنای طهارت است. و مقتضی الاصل و الاستصحاب، حالا چون استصحاب را آورده، باید بگوییم مرادش از اصل مگر همان عموم باشد. عموم قبول تذکیه و الا، یا بگوییم اصل عدم تأثیر موت است. عدم به اصطلاح عدم وقوع به اصطلاح عدم تحقق مقتضی الاصل کونها باقیة، همان حالت طهارت باقی است. ببخشید مقتضی الاصل مراد اصالة الطهاره است. حواسم پرت است. هم استصحاب طهارت جاری میشود، هم اصالة الطهاره.
کونها باقیة الا فیما علم فیه ارتفاعها، و لیس هو الا ما لم یقع علیه التذکیه، یعنی صید و ذبح. اگر بدانیم از بین رفته، مع شرائطهما المقرره، فکل حیوان مما ذکر، از این چهار تا، صید او ذبح، کذلک یکون بمقتضی الاصل المذکور طاهرا فیکون مذکی و هو المراد بقبول التذکیه. اصالة الطهاره جاری میشود.
عرض کردیم این مطلب را مرحوم حدائق هم دارد که اگر بخواهید شما استصحاب بکنید، الان ایشان میگوید استصحاب حجت نیست. اگر حجت هم باشد هم حکم به اگر محرم الاکل باشد، به حرمت اکل و طهارت لحم.
و الحاصل این مطلب را من همین اول بحث از خود عبارت ایشان گفتم که انشاء الله توضیح بدهیم.
انا لا نقول، ان الطهارة هنا امر حصوله یتوقف علی تذکیة جعلیة من الشارع، نمیخواهیم بگوییم تذکیه، بل یقال ان الطهارة الحاصلة امر محکوم ببقائها؛ این حیوان قبل از اینکه سرش را ببرند با آن شرایط، پاک بود. الا اذا علم المزیل، مزیل این طهارت، و لم یعلم الا مع الموت حتف انفه؛ اگر موت حتف انفه باشد، او الموت بدون الصید او الذبح، المقرونین بأدابهما و شروطهما المعهوده، و مع احد الامرین لایعلم ارتفاع الطهاره فیحکم ببقائها من غیر حاجة الی جعل من الشارع؛ این توضیحش را عرض کردم. و تأثیر من ذلک الجعل.
و الحاصل ان مع تلک الافعال المقطوع حصولها لیس دلیل علی ارتفاع الطهاره.
اگر شک در قبول تذکیه کردیم، پس قبول نمیشود. و این مطلبی که ایشان در اینجا گفتند، شاید شبیه کلام محقق عراقی باشد. اگر یادتان باشد، مرحوم محقق عراقی گفتند، چه شبهه موضوعیه باشد، چه شبهه حکمیه باشد، اگر فعل انجام شد، یعنی آن عمل خارجی انجام شد، میتوانیم بگوییم که به اصطلاح آن مثلا پاک است دیگر، احتیاجی به… و اگر انجام نشد، بله اصالت عدم تذکیه.
بعد ایشان میگوید و لکن الانصاف، ان لا یخلو عن جدل و اعتساف، این یعنی قابل مناقشه است. لان الظاهر انه انعقد الاجماع القطعی علی ان التذکیة المبقیة للطهاره، المانعه عن حصول النجاسه، المخرجه للمذکی عن مصداق المیته، این تذکیه، هی التی اعتبرها الشارع و رتب علیها تلک الاثار. آن است که شارع… و ان ابقاءها و منعها موقوف علی اعتبار الشارع ایاها، یعنی باید بگوییم شارع آن را اعتبار کرده. آثارا، اجزاء، شرائطا، موردا و محلا، خصوصا او عموما او اطلاقا. واضح است حالا ایشان.
و ما لم یتحقق اعتباره و ملاحظته فوجوده کعدمه، و مع عدمه یکون المورد میتة، البته عرض کردم اینجا آقای خویی قبول نکردند. مشهور همین را گفتند. که یکون میتة و معها یکون نجسا؛ لکن آقای خویی فرمودند نه این مثبت میشود چون میته امر وجودی است.
و یظهر من ذلک، این خلاصه بحثی که ایشان در اوایل مطرح فرمودند. ان الاصل بذلک المعنی، اگر هر جا شک در قبول تذکیه کردیم فی جمیع الموارد، عدم قبول التذکیه. اگر شک کردیم که که قابلیت دارد یا ندارد؛ البته مرحوم آقا ضیاء بحث را در این گذاشتند که بسیط باشد یا مرکب باشد. قابلیت محل جزء باشد یا شرط باشد. ایشان دیگر این تفاسیر را ندارند.
عدم قبول التذکیه الا بدلیل شرعی عام او خاص، کما فی مأکول اللحم و السباع. باید دلیلی داشته باشیم و الا، مثلا در مأکول اللحم تأثیر دارد. یا مثلا اگر در سباع روایتی داریم که مثلا اشکال ندارد، تذکیه بکند. این خلاصه بحثی بود که مرحوم آقای محقق نراقی گفته بود و توضیحاتی که بعدها اصولیین ما اضافه کرده بودند.
عرض کنم که برای اینکه این مطلب روشن بشود، چون این بحثی که پیش آمد، سر مسئله میته و تذکیه بود. عرض کردم سابقا کلمه میته یواش یواش وارد تحقیق مسئله بشویم و ببینیم چه راهی دارد. کلمه میته در قرآن مواردی استعمال شده، در همان آیات مکی و هم آیات مدنی. من جمله از مواردی که استعمال شده، این آیه مبارکه است که به قول خودشان جزو آیات محکمات است؛ چون در سوره مائده است من آخر ما نزل من القرآن. در روایت دارد که احل حلالها و حرم حرامها. عرض کردم حالا ما یواش یواش وارد میشویم. ظاهرا نمیشود قبول کرد که مثلا این آیه که در سال ده قسمتی از این آیه در همان حجة الوداع است. در همان کتب، این الیوم اکملت معتقدند روز عرفه این روز عید، پیغمبر(ص) در حجة الوداع گفتند. خب ما الیوم اکملت را ده روز بعد، هشت روز بعدش میگوییم، روز هجدهم. اختلافمان یک چند روزی با آقایان است.
غرض در این که این آیه چون الیوم اکملت لکم دینکم، ذیل همین آیه است. فاتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا. این آیه سه سوره مائده است. بعد هم کیفیت وضوء و غسل و تیمم، باز در همین سوره است. بعید است قبول بکنیم که در سال ده این کیفیتها نازل شده. آنچه که میشود از مجموع شواهد تاریخی و آیه فهمید این احکام قبل از این آیه بوده. یعنی مردم روزه میگرفتند، وضوء میگرفتند، گوسفند میکشتند میخوردند، بوده قبل از این. ظاهرا این آیه مبارکه شأن نزولش بیشتر این است که یک جنبه قانونی پیدا بکند. یعنی بین مردم جاری بود؛ اما هنوز حدود قانونی نداشت. ظاهرش این طور باید باشد. و الا معنا ندارد بگوییم آیه برای تشریح است. آیه برای اینکه یک ظهور قانونی پیدا بکند.
آن وقت در این آیه مبارکه، در سوره مائده، حرمت علیکم المیته، و الدم، و لحم الخنزیر، و ما احل لغیر الله به؛ البته اینجا میته اول آمده. اگر میته بعدش هم چون لحم خنزیر و دم و اینها آمده، احتمال اینکه عطف بر آن بشود خیلی بعید است.
و المنخنقه؛ خنق به معنای خفه کردن؛ حیوانی که خفه بشود. و الموقوذه، وقذ در لغت عرب با چوب؛ مثلا انسان به حیوان بزند تا مجروح بشود. و المتردیه، البته منخنقه را در بعضی از تفاسیر آمده که زردشتیها این طوری بودند، حیوان را خفه میکردند. و الموقوذه، این به نظرم پیش بعضی از جاهلیها بوده است. و المتردیه، متردیه آن که حالا در عباراتشان آمده من فوق بیتهم؛ معلوم میشود از بالای پشت بام میانداختند. لکن متردیه اعم است. از بالای کوه هم بیافتد فرق ندارد، از بالای تپه هم بیافتد، از بالای بلندی، هر چه بلندی باشد.
و النطحیه، این نطیحه ظاهرا چون متعارف بوده، دو تا گوسفند را با همدیگر، یا دو تا خروس را به جنگ وا میداشتند. خب یکی میمرد، بعد میخوردند. ظاهرا نطیحه به این جهت است. نطیحه، شاخ زده؛ حیوانی که به حیوان دیگر شاخ بزند.
و ما اکل السبع؛ این را میگویند در جاهلیت متعارف بوده. مثلا میرفتند میدیدند یک نصف حیوان افتاده، نصفش را گرگ خورده، نصفش افتاده، میخوردند. دیگر راحت هم بوده، کشتن نمیخواسته.
و ما اکل السبع، الا ما ذکیتم؛ عرض کردم در قرآن کریم اصلا این ماده، ذکاء، چه ذکیه، ذکا، ذکات، تذکیه، به انواع مختلفش فقط یک مورد در قرآن استعمال شده، آن هم همین جا. دیگر ندارد. و آن هم در آخرین آیهای که در این باره بر پیغمبر(ص) نازل شده است. لذا باید این یک مقداری به نظر من این عامل میشود بیشتر فکر بکنیم. و ما اکل السبع، الا ما ذکیتم.
بعد دارد و ما ذبح علی النصب، ظاهرا توی مدینه یادمان نمیآید ذبح علی النصب. این در مکه متعارف… مگر مراد همین بتهایی که قبیلهها دشتند. مثلا قبیله اسلم قبیله فلان؛ مگر این بتهایشان، و الا، نصب اصطلاحا مراد چیز است بت است. چون در لغت عرب یک اصطلاحی بود، وقتی یک چیزی سرپا میشد، ما میگوییم مجسمه. حالت تجسم پیدا میکرد، نصاب میگفتند. جمعش هم نصب. چون نصب میشد. غیر از عکسی است که روی دیوار است. عکس دیوار، یک حساب است، آن که حالت تجسم پیدا میکند، یعنی در خارج شکل میشود، مجسمه میشود. نصب مراد این است. و ان تستقسموا بالازلام؛ در شواهد ما ازلام هم در مکه بوده، در کعبه بوده. لذا احتمالا آیه ولو در مدینه نازل شده، و گفته شده که این سوره نصفش مثلا توی مکه، نصفش توی راه نازل شده. میگویند خصوص این آیه هم در مکه نازل شده، یعنی توی به اصطلاح، ما که میگوییم توی به اصطلاح آن این قسمتش که در به اصطلاح غدیر نازل شده در جحفه. لکن اینها قائلند که در خود مثلا منی یا عرفات جاری شده.
ذلکم فسق الیوم یئس الذین کفروا من دینکم الی آخره. الیوم اکملت لکم دینکم.
حالا بعد از این بحثها، این که حالا انواعش بود، بحث اولی که اینجا شده، این الا ما ذکیتم است. حالا دو سه تا بحث؛ یک بحث این است که این الا، استثنای متصل است یا استثنای منقطع است؟ عدهای گفتند استثناء منقطع است. یعنی چه منقطع است؟ یعنی منخنقه و موقوذه و متردیه و نطیحه و ما اکل السبع کلا بر شما حرام است. اصلا اگر حیوانی را مثلا گوسفندی را ولو یک تکه پایش را هم خورد، این حرام است. این فایده ندارد، کلا حرام است. بله مذکی بر شما حلال است که این ربطی به اینها ندارد. این یک تصور راجع به الا.
یک تصور دیگر راجع به الا این است که این الا استثنای متصل است. یعنی تمام این چند قسم حرام هستند مگر اینکه شما برسید و آن را تذکیه بکنید. مثلا حیوانی را که خفه کرده، الان دارد دست و پا میزند و نمرده، شما بگیرید سر ببرید. یا مثلا موقوذه را با چوب زده حیوان مجروح شده اما هنوز نمرده، شما سر ببرید، تذکیه کنید. کذلک متردیه که از بالای پشت بام افتاده دارد دست وپا میزند اما نمرده؛ نطیحه هم همین طور. و ما اکل السبع فرض کنید گرگ زده شکمش را پاره کرده رودههایش هم ریخته بیرون، لکن نمرده، آن وقت شما الا ما ذکیتم.
به ذهن من میآید که همین دومی باید درست باشد. استثنای منقطع خیلی خلاف ظاهر است. همین صحیحش همین استثنای متصل است. البته این منشأ شده که بین علما یعنی علمای مدینه و غیر مدینه، حتی از عالم واحد مثل مالک، در این باره دو جور؛ سر آن فتواها این است. عدهای میگفتند نطیحه یا موقوذه یا منخنقه مطلقا حرام است ولو دست و پا میزند شما سر ببرید، باز هم حرام است. این الا ما ذکیتم را استثنای منقطع میگرفتند.
عدهای هم معتقد بودند نه، ولو منخنقه و موقوذه باشد، شما رسیدید هنوز حیات دارد، سر ببرید، پاک میشود حلال میشود، خورده هم میشود. قابلیت اکل دارد. این استثنای را متصل گرفتند. یعنی گفتند مگر آنهایی را که شما این پنج شش تا که گفتیم برسید تذکیه بکنید، این دیگر به اصطلاح حلال میشود.
دقت فرمودید چه میخواهم عرض کنم؟ این که خوب دقت کنید، این منشأ اختلافهایی بوده که بعدها پیدا شده است.
پس بنابراین آن که ابتدائا ما میفهمیم این است. آن وقت یک نکته فنی دارد که آن نکته فنی را خوب دقت کنید، ما جاهای دیگر هم در فقه داریم. یعنی یک مشکل فنی دارد. این مشکل باید حل بشود.
دقت بکنید ما بعضی از الفاظ داریم این چون لطیف است، من عرض میکنم. چون گفت یفتر منها الف28:03 بعضی از الفاظ داریم دارای مراتب هستند. آنوقت این در لسان دلیل میآید. آن وقت مراد آن مرتبه اولش است، یا مراد مرتبه آخرش است. همین در آیه مبارکه وامسحوا و ارجلکم الی الکعبین؛ کعب ظاهرا از سر انگشت پا نگاه بکنید. کعب یعنی مرتفع؛ چیزی که مرتفع باشد کعب میگویند. کمی که مثلا میآیید دیگر ارتفاع پا شروع میشود. ارتفاع پا میآید بالا؛ از آجا که کعب است تا ساق؛ تا آنجایی که میرسد به ساق، محل اتصال. همه کعب هستند دیگر. یعنی اول ارتفاع هم کعب است، آن بالای بالا هم که به ساق اتصال دارد کعب است. این یک نکته فنی است که باید در نظر بگیریم که متأسفانه این منشأ اختلاف شده. در آیات و روایات یک نکته ظریفی است این نکته. ما عناوینی داریم که بر یک درجه صدق میکند، بر درجات بالا هم صدق میکند. مثلا همین عنوان منخنقه، عنوان موقوذه، دو تا چوب زدند، این حیوان دیگر موقوذه است. ولو خون از او میآید؛ با چوب زدند. اما این حیوان همین جور بماند، خون بیاید بمیرد، هنوز هم موقوذه است. از آن لحظه اول موقوذه است تا آخر. خوب دقت فرمودید؟ از آن لحظه اول که چوب زدند، و شروع کرده از بدنش خون آمدن، این موقوذه است. اما ممکن است دو ساعت طول بکشد تا بمیرد. این خون برود تا بمیرد. یک ساعت طول بکشد. تا یک ساعت که مرد میگویند موقوذه.
پس آن نکته ظریف اصلی این است که مراد از موقوذه چیست؟ آن که از لحظه اول این وارد بشود. یا آن موقوذهای چیزی نیست که لحظه اول؛ این مثلا باید بماند تا جایی که اسناد موت به او داده بشود. اگر ما گفتیم همان لحظه اول، لحظه اول که این حالت وقذ یا چوب زدن به او صدق بکند، از آن وقت میگویند موقوذه. این موقوذهای که در آیه مبارکه هست، این است.
آن وقت اگر ما این جور گرفتیم، الا ما ذکیتم، معنای خاص خودش را دارد. آن میگوید از آن لحظه اول موقوذه است، الا ما ذکیتم، ولو چوب خورده خون میآید، اما هنوز نمرده که، دارد دست و پا میزند. خوب دقت کنید. شما میآیید با سر بریدن آن را تذکیه میکنید. حالا آن تذکیه معنایش. دقت بکنید. آن در مقابل میگوید نه، به مجرد صدق موقوذه این دیگر حرام است. به آن لحظه اول و لذا الا را باید استثنای منقطع بگیریم. منخنقه هم همین طور. دست زدیم گلوی حیوان را خفه بکنیم، هنوز نمرده، دست و پا میزند. دقت میکنید؟ روشن شد؟ به این خفگی، به آن اول، این را میگویند مراد از آیه مبارکه اگر شما حیوان را خفه خواستید بکنید، ولکن هنوز دست و پا میزند. ولش کردید دست و پا میزند، ممکن است ده دقیقه دیگر ربع ساعت دیگر بمیرد، اما شما با چاقو سرش را بریدید، این میشود تذکیه.
پس اختلاف اساسی در فهم آیه، روشن شد منشأ چیست. یک عده این جور فهمیدند که به مجرد صدق نطیحه، از پشت بام افتاد، دست و پا دارد میزند، ممکن است دو ساعت طول بکشد تا بمیرد. آنی که نمینمیرد. از اول چون صدق متردیه کرد، پس این حرام است. اما الا ما ذکیتم استثنای متصل است. آن تفسیر دیگر میگوید نه، متردیه به همان اول صدق میکند. لازم نیست بمیرد، به همان اول هم صدق میکند. الا ما ذکیتم. پس به قرینه الا ما ذکیتم این طور میشود.
اگر از پشت بام افتاد و طول کشید تا مرد، آن وقت، اما اگر شما سرش را بریدید دیگر حرام نیست. یا فرض کنید یک آهوی تیزپایی است. فرض کنید پشت بام، تا افتاد، شما صیدش کردید، هنوز نمرده بود، داشت لنگان لنگان، شما صیدش کردید، این حلال میشود.
پس نکته اساسی در اینجا باید این گرفت. البته آقایان ایشان در همین جا بحثی راجع به استثنا کرده. بله، بعد مال موارد بحثش، نصب علی الاستثناء متصل عند المجهور.
س: ببخشید این حیوانی که بیهوش میشود داخل کدام یکی از عناوین میشود؟ فرض کنید با شوک الکتریکی بیهوش میکنند.
ج: اگر در حد اینکه هنوز حیات دارد، مثل همان موقوذه است دیگر. تقریبا یک چیزی شبیه اینها.
س: چون استثنای متصل اگر باشد این لحم الخنزیر را چه کار کردند آن وقت؟
ج: خب جدایش کردیم دیگر. لحم الخنزیر را جدا کردیم. چون اگر یادتان باشد، لذا میته را هم من جدا کردم. نه فقط لحم الخنزیر. یعنی آیه این طور است؛ حرمت علیکم المیته و الدم، دم که دیگر، و لحم الخنزیر، و ما احل لغیر الله به؛ ظاهرا این چهار تا عنوان جدا هستند. بعد و المنخنقه و الموقوذه الا ما ذکیتم. از منخنقه به بعد، این الا ما ذکیتم.
نصب علی الاستثناء المتصل عند المجهور من العلما و الفقها؛ نکته روشن شد؟ اثر اینکه استثناء متصل یا منقطع است این است که حیوان موقوذه است، لکن شما رسیدید هنوز نمرده، سرش را بریدید. آیا این حلال میشود یا نمیشود؟ اختلافشان اینجاست.
آنها میگفتند به مجرد صدق موقوذه حرام است. به مجرد صدقی که از پشت بام افتاد، ولو دو ساعت طول میکشد تا بمیرد، هنوز نمرده، این دیگر حرام است.
س: جناب استاد این تعریف چه معنایی دارد؟ اگر نمرد؟
ج: نمرد؟
س: اگر افتاد نمرد، حرمت بر آن بار میشود به فرمایش این
ج: نه اصلا نمرد، یا یواش یواش راه افتاد، زنده است آن. نه دیگر آن که متردیه، مراد این است که مرگش بر اثر تردی باشد.
س: خب از آن لحظهای که افتاده
ج: و لذا آنها میگویند مرگ
س: میآید آن لحظه دیگر
ج: میدانم مرگش باید متردیه
س: اصلا معنا نمیکند تحریم اگر آن جور معنا کنیم
ج: آن که زنده شد که دیگر هیچی جای بحث ندارد.
بعد ایشان میگوید و هو راجع علی کل ما ادرک ذکاته من المذکورات و فیه حیاة فان الذکاة عاملة فیه؛ بعد متعرض میشود. بعد متعرض این بحث میشود. البته بحثی است حتی به مناسبتی ایشان از خود مالک در لغت نقل میکند که از مالک هم، به اصطلاح روات و فقهای مالکیها هم اختلاف دارند. دیگر بحث طولانی است. خلاصه بحث را عرض میکنم. در روایات ما هم همین است. حالا نمیخواهم وارد بحث فقهی بشوم. در روایات ما هم اگر بقیه حیات داشته باشد، سرش را ببرد، پاک میشود. پس توی روایات ما هم همین طور که ایشان گفته جمهور علما و فقها قائلند به اینکه استثناء متصل است، در روایات ما هم همین است.
این یک مطلب که من الان وارد بحثش نمیشوم؛ چون خیلی الان تأثیر ندارد. ما فقط اجمالا بحث فقهیاش را عرض کردیم.
مهمش این قسمت است؛ چون عرض کردم من الان از کتاب تفسیر قرطبی میخوانم، جلد شش، صفحه 51. مرد ملایی است انصافا قرطبی در بخش تفسیر و اینها فوق العاده است. ایشان میگوید قوله تعالی ذکیتم، الذکاة فی کلام العرب الذبح؛ سر بریدن را میگویند. این باید روشن بشود. قاله قطرب؛ اگر این مطلب باشد، این همان مطلبی که اگر شک کردیم در تذکیه مرحوم نراقی غیر از بحث امروز؛ به خاطر اینکه آهن معتبر است یا نه؛ ایشان میگوید اگر ثابت شد که تذکیه یعنی ذبح؛ یکی دو تا شرط هم از خارج ثابت شد، دیگر در بقیه شک کردیم اصالة البرائه جاری نمیشود. اصالة العدم جاری میشود. این با این طرف نمیخورد. قاله قطرب. قال ابن سنین، بله، بعد ایشان وارد به اصطلاح بحث ذکاة جنین میشود که آن هم ربطی به ما ندارد. وارد آن بحث نمیشویم.
پس یک معنای ذکاة، تذکیه به معنای، عرض کردم چون در اینجا ما در روایات اینجا در آیه نیامده. در صفحه 52 ایشان میگوید قوله تعالی ذکیتم، خوب دقت کنید، الذکاة فی اللغه اصلها، در اصل معنای لغویاش، تمام است. اصلا ذکاة یعنی تمام. اگر این باشد با آن حرفی که مبنای بعضی است که ذکاة معنای بسیطی است بهتر میخورد. یعنی باید کار این گوسفند تمام بشود. اگر شک کردیم مثلا با آهن باشد تا تمام بشود.
و منه تمام السن؛ اگر دندانها، اصلا در لغت عرب الفرس المذکی، فرسی که مذکی است، یعنی فرسی که چون معروف است سال اسب به دندانش است. این ضرب المثل فارسی هم هست که اسب پیش کش را دندانهایش را نمیشمارند.
علی ای حال الذی یأتی بعد تمام القروح، قروح آن به اصطلاح، قرح الفرس در جایی است که اسب دندانش تمام بشود پنج ساله، بعد از پنج ساله. و ذلک تمام استکمال القوه، این که نیروی حیوان تمام بشود. بله، و بعد ایشان میآورد مثال دیگری هم میآورد که حالا چون آنها شرح نمیدهیم نخوانیم بهتر است، خود آقایان مراجعه کنند. چون کمی اصطلاحاتی است که احتیاج به شرح دارد.
و الذکاة حدة القلب؛ خیلی انسان قلبش قوی باشد. و الذکاة سرعة الفطنه و الفعل منه ذکی یذکی ذکا، و الذکوة ما تذکو به النار، ذکوه آن که نار را به اصطلاح شعله میکشد. و اذکیت الحرب و الذکیت النار، اوقدتهما؛ دقت بکنید. پس بنابراین این معانی را دقت بکنید که مراد از این تذکیه که در اصل لغت، چون گفتیم در قرآن همین یک مورد است. تمام این بحث را خواندیم برای همین نکته.
و ذکاء اسم الشمس، اسم خورشید هم در روایت عرب ذکاء است. و ذلک انها تذکو، چون حرارت دارد، شعله دارد، مثل شعله آتش. و در لغت عرب به صبح میگویند ابن الذکی؛ ابن الذکی مرادشان صبح است. لانه من ضونها.
آن وقت ایشان میگوید فمعنی ذکیتم ادرکتم زکاته علی التمام؛ یواش یواش میخواهیم ما هم وارد بحث بشویم. پس ذکیتم یعنی اکملتم. یعنی آن نطیحه و متردیه و موقوذه، اگر تمامش کردیم. خوب دقت بکنید. اگر تمامش کردیم. اگر به این معنا باشد.
و ذکیت الذبیحه اذکیها مشتقة؛ بعد ایشان میگوید، ذکیت الذبیحه اذکیها مشتقة من التطیب، گاها به معنای خوب، یعنی طیب، خوب، یعنی گوشت خوش خوراک، خوش خور؛ یعنی گوشتی که مثلا خورده میشود و خوب است و طیب است و رائحه دارد، مثلا خوشبو است. و یقال رائحة ذکیة، بوی عطری که هست، عطری که خیلی چیز باشد. پس یک معنایش تمام است. یک معنایش طیب است. الا ما ذکیتم، یعنی طیبتم.
فالحیوان اذا اسیل دمه فقد طیب؛ چون خون منشأ این است که بو بگیرد بدن حیوان. خون که آمد بیرون، گوشت بوی خوب میدهد، آن بوی بدش را از دست میدهد.
لانه یتسارع الیه التجفیف؛ یک دو سه دقیقه امروز وقت میگیریم. ما کمی دیر شروع کردیم. و فی حدیث محمد بن علی رضی الله عنهما، مراد ایشان از محمد بن علی امام باقر(ع) است. این را در جای دیگر هم دارند. از امام باقر(ع) نقل کردند. ذکاة الارض یبسها، ایشان میگوید یرید طهارتها من النجاسه، یعنی اگر بلانسبت بولی روی زمین ریخته شد، همین که خشک شد پاک میشود. زمین مراد زمین بیابان و، نه آن که انسان مثل پشت بام یا حیاط.
طهارتها من النجاسه، فالذکاة فی الذبیحه تطهیر لها، نمیدانم دارد یواش یواش روشن میشود؟
پس بنابراین این منخنقه و موقوذه بر شما حرام است، مگر ذکیتم؛ یعنی اکملتم، یک معنا. طبیتم دو معنا؛ طهرتم. اما اینکه شعاع و نور، جایش اینجا نیست.
و اباحة لانه تطهیر لها و اباحه لاکلها فجعل یبس الارض بعد النجاسه تطهیرا لها فجعل، و اباحة الصلاة فیها بمنزلة الذکاة للذبیحه و هو قول اهل العراق. دقت کردید؟ که اهل عراق ذکاة را به معنای طهارت گرفتند. حالا از اینجا یواش یواش وارد بحث میشویم. که حالا که معلوم شد که میگویند به حسب لغت، دارای سه معناست که مناسب با ما نحن فیه؛ چون عرض کردیم این تنها موردی است که در قرآن به کار برده شده. جای دیگر به کار برده نشده است. و از آن طرف هم ما میدانیم که مسلمانها قطعا قبل از سال 10 گوسفند را سر میبریدند. میته که نمیخوردند.
پس باید بنابراین یک تصوری بکنیم که این ذکیتم تأیید فعلی بود که مسلمانها تا سال دهم انجام میدادند.
انشاء الله فردا یواش یواش وارد کیفیت بحث میشویم.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین