خارج اصول فقه (جلسه24) یکشنبه 1393/08/25
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد در مسئله تنبیه اول که اصل تنبیه درست است. آن اصل مطلب که اصولا در بین جریان اصول یک نوع رابطهای هست و ضابطهای هست. و اصولی هستند که بر بعضی از اصول دیگر حاکم هستند.
اصل این مطلب را عرض کردیم درست است. و به این مناسبت، به مناسبت اصالة الاباحه مخصوصا چون در خلال ادله برائت آمده بود، اصالة الاباحه اگر در جایی جاری میشود باید اصل حاکمی بر آن نباشد. و معروف است که در مثل لحوم اصل حاکم اصالة عدم التذکیه است. پس اگر گوشتی را ما دیدیم و ندانستیم که آیا حلال است یا نه، ولو اصالة الحل و اصالة الاباحه فی نفسه 01:18 لکن چون اصالت عدم تذکیه جاری میشود، آن گوشت را نمیشود مصرف کرد به خاطر اینکه اصالة عدم تذکیه مقدم است بر اصالة الحل.
این طرحی بود که در اصول اول بود. عرض کردیم یک دفعه مسئله به عنوان برائت و تقدیم بعضی از اصول بر برائت یا تقدیم بعضی از اصول بر اصول ترخیصی است. خواندیم، یک بحثی است کبروی. یک بحث هم خصوص این اصالت عدم تذکیه پس ما بوده. متأسفانه در این کتب اصولی بعد از شیخ، روی این اصالت عدم تذکیه بیشتر کار شده. و این را سعی کردند یک مقداری اینجا بررسی کنند.
عرض کردم که بحث اصالت عدم تذکیه اساسا محل مناسبش و فروع مختلفش، کتاب صید و ذباحه است. لکن به یک مناسبتی به هر حال علما به مناسبت اصول در اینجا آوردند و طبیعتا بحث اینجا هم مستوفی نشد دیگر خواهی نخواهی. چون این بحث فقهی است. یک جوانب اصولی دارد؛ اما چون بحث فقهی است استیفائش باید در ابحاث فقه بشود. توی این آقایان اگر خواستند ببینند در این کتاب جواهر جلد همین که ایشان یک جایی نقل میکند، جلد 36 چاپ معروف، به نظرم صفحات 193، 94 اینجاها، راجع به این بحث هم ایشان وارد بحث میشوند.
علی ای حال کیف ما کان آنوقت عرض کردیم بنا به این شد که در کلمات اصولیین بعد از شیخ اصالت عدم تذکیه را گاهی در شبهات موضوعیه لحاظ بکنند، گاهی در شبهات حکمیه.
شبهات موضوعیه واضح است. این گوشتی که در خارج است. شک میکنیم تذکیه شده یا نه، اصالت عدم تذکیه. آن وقت در موضوعات خارجیه هم گفتند اقسام دارد. مثلا شک میکنیم این گوسفند تذکیه بر آن واقع شده یا نشده. شک میکنیم این گوشت مال این حیوانی است که تذکیه واقع شده، لکن شب تذکیه واقع شده نمیدانیم اصلا این گوسفند بوده یا مثلا سگ بوده. و هلم جرا. اقسامی را که در شبهات موضوعیه، مطرح کردند و در شبهات حکمیه هم مثل اینکه مثلا شک بکنیم این حیوان مأکول اللحم است یا نه. آن هم انواع دارد شبهات حکمیه. مثلا شک میکنیم آیا مثلا خرگوش حلال گوشت است یا نه. اگر حلال گوشت باشد تذکیه در آن اثر میکند، اگر حرام گوشت باشد تذکیه بر آن اثر نمیکند. البته اثر نمیکند به لحاظ حلیت اکل.
حالا این خرگوش هم مسلم ما تذکیه کردیم، لکن منشأ شک این است که آیا حرام گوشت است یا حلال گوشت. آنجا هم گفتند اصالت عدم تذکیه جاری میشود، حکم میکنیم به اینکه حرام است و جایز نیست خوردنش. و آن که در اصالت عدم تذکیه در بحثهای صید و ذباحه، خیلی بیشتر اثر دارد، آن جاهایی است که شک در قابلیت است. آن زیاد اثر دارد. چون بعضی از حیوانات مسلم قابل تذکیه هستند، بعضی هم قابل تذکیه نیستند. یعنی بلا نسبت جلوی کعبه هم سرش را ببرد آن حلال نمیشود. تمام قرآن هم رویش بخوانند باز حلال نمیشود.
آن وقت شک میکنیم مثلا خرگوش قابلیت تذکیه دارد یا ندارد. حالا حلال گوشت باشد حرام گوشت، کاری به آن جهت نداریم. فرض کنید حرام گوشت. اما تذکیه لااقل اثرش طهارت است. تذکیه اثرش لااقل این است که میشود در پوست آن نماز بخوانی، جواز صلات است. تذکیه فقط به حلیت اکل بر نمیگردد. آثار دیگری هم دارد.
این توی فقه این خیلی کاربرد دارد. این یکی. روشن شد؟ شک در اینکه آیا حیوان قابل هست یا نه؛ این توی فقه بیشتر کاربرد دارد. آن که در فقه بیشتر محل ابتلاست و بیشتر محل بحث و به اصطلاح مناقشه قرار گرفته، قابلیت حیوان برای تذکیه است. حتی اگر حرام گوشت باشد. فرض کنید مثلا یقین داشته باشیم مثلا امثال موش حرام گوشت هستند مثلا. جزو حشرات هستند. لکن تذکیه کرد، رو به قبله مثلا با چاقو مسلمان سرش را برید طبق شرایط. البته در ماهی بنایشان به این است که ولو مذکی هم نباشد پاک است. ما لا نفس له. در حشرات هم بنایشان به این است که اگر ما لا نفس له ولو حرام هم باشد و ما لا نفس له باز هم پاک است، تذکیه هم نشده باشد پاک است.
مراد از آن جاهایی است که محل کلام است. چون حیوان را دسته بندی میکنند و طبق آن حساب میکنند. پس در شبهات حکمیه بیشترین قسمت در شک در قابلیت تذکیه است. آن که در ما در فقه خیلی رویش کار میکنیم، در شبهات حکمیه بیشتر این است. کما اینکه در شبهات موضوعیه آن که بیشتر دوران امر دارد تحقق تذکیه است. مثلا یک گوشتی در بازار است، یک پوستی بازار است، فرض کنید مثلا کمربند پوستی، کفش پوستی، این که متعارف است. مرغی که در بازار است شک میکنیم که آیا تذکیه بر آن واقع شده یا نه؛ پس خوب دقت کنید ما در شبهات موضوعیه همان که شک میکنیم این گوشت از یک سگ است یا گوسفند است، خب هست نمیخواهم بگویم نیست، اما این ابتلا ندارد، محل ابتلا نیست. یا مثلا یک حیوانی را سر بریدیم، نمیدانیم، میدانیم اینجا یک گوسفند است، جلاله هم بوده غیر جلاله هم بوده، نمیدانیم یدور الامر بین جلال و غیر جلال، خب این معقول هست نمیخواهم بگویم معقول نیست، لکن متعارف نیست. متعارفی که ما الان مبتلا هستیم در باب شبهات موضوعیه تحقق تذکیه است. مثلا پوستی هست الان خب میدانید لباسهای چرمی هست، مثلا گوشت مرغی هست که شک میشود آیا تذکیه شده یا نشده.
پس در شبهات موضوعیه آن که بیشتر محل ابتلاست تحقق تذکیه است. در شبهات موضوعیه. در شبهات حکمیه آن که بیشتر محل ابتلاست قابلیت تذکیه است. دقت فرمودید؟ و الا در شبهات حکمیه چیزهای دیگر هم بحث میشود. مثلا اینکه آیا لازم است که آهن باشد یا نه؟ این هم بحث است، بحث الان فعلا بحث قویای هم هست. بحث این که این شرایط را اگر در آن شک بکنیم. لکن بیشترین شکی که ما در فقه کاربرد دارد، مثلا فرض کنید سباع بنابر اینکه سباع محرم الاکل هستند. آیا تذکیه بر آنها واقع میشود یا نه؟ نتیجه تذکیه این است که میشود در پوست آنها نماز خواند و پاک باشد. گوشت آنها پاک باشد. چون اگر حرمت اکل مفروض شد، بقیه آثار تذکیه بحث است. دقت فرمودید؟ به طور کلی چون میگویم نمیخواهم وارد بحث زوایای کاملش بشویم. لکن چون دیگر آقایان وارد شدند ما هم یک مقداری توضیحات میدهیم. در شبهات موضوعیه چهار صورت ایشان کردند؛ در شبهات حکمیه هم چهار صورت. لکن در هر دو یک صورت بیشتر محل ابتلاست. در شبهات موضوعیه تحقق تذکیه، و در شبهات حکمیه قابلیت تذکیه.
بعد از این البته این بحث سابق هم شده، مستقلا و مستوفی به این صورت نشده. اخیرا یک مقداری رویش بحث داده شده و آن اینکه با اصالت عدم تذکیه چی را اثبات میکنیم. فقط حرمت اکل و عدم جواز صلات یا نجاست هم اثبات میشود.
عرض کردم در قدمای ما تقریبا میشود گفت اولینی که بین این دو تا فرق گذاشته تا جایی که من خبر دارم، مرحوم شهید ثانی در شرح لمعه است. همین عبارت معروف که اگر حیوانی متولدی بود، حکم میکنیم بالحرمة و الطهاره عملا بالاصل فیهما؛ ظاهرش این است که اصالة الطهاره و اصالت عدم تذکیه را با هم جاری کرده است.
از آن زمان تا حالا دیگر یواش یواش در فقه ما این مسئله مطرح شد. البته یک مقداری معلوم است خود این مسئله اصل نیست. ریشههای مسئله مطرح شده است. آن که در کلمات اصحاب ما آمده، به عنوان ریشههای این بحث، بیشتر سر این است که آیا عنوان نجاست چون عنوان نجاست در قرآن نیامده است. توی روایات آمده است. و چون در روایات نجاست مثلا نگفته هذا لم یذکی فهو نجس مثلا؛ این تذکیه نشد. توی روایات ما عنوان میته آمده است. البته مرحوم استاد اینجا سه تا اثر را بررسی کردند. یکی حرمت اکل، یکی مانعیت صلاة، و یکی نجاست. اما آثار دیگر هم دارد. یکی حرمت بیع؛ خرید و فروش هم درست نیست. آیا آن حرمت بیع هم رفته روی عنوان میته یا عنوان غیر مذکی. دقت بکنید. یکی عنوان جواز انتفاع، مشهور است اینکه المیته لا یجوز انتفاع و هو مطلق؛ آن رفته روی عنوان میته یا عدم مذکی.
آن که متعارف در کلمات علماست که بعد توضیح بیشتری عرض میکنم، میته در روایات یا در خود آیات، چون تصادفا در آیات قرآن هر دو عنوان آمده. الاما ذکیتم آمده، و المیته هم آمده، حرم علیکم المیته؛ هر دو در قرآن آمده است. در قرآن بنایشان به تساوی است که این دو تا یکی است. یعنی هم میته هم ما لم یذکی این حرام است اکلش. لکن انما الکلام در روایات ما لم یذکی در نجاست نیامده، میته آمده است.
عدهای از این علمای متأخر ما از این راه وارد شدند که میته هم امر وجودی است مثل تذکیه. فرق نمیکند. یعنی قبول نکردند که میته یعنی غیر مذکی. حالا دو اصطلاح هست؛ من هر دو را الان نمیگویم چون بعد میخواهم جای دیگر متعرض بشوم، فعلا یک اصطلاحش را میگویم. این اصطلاح این است که میته ما مات حتف انفه؛ عرض کردم حیوانی که خود به خود بمیرد، در زبان عرب میگفتند این هلاکش از دماغ است. خیال میکردند از دماغ آدم؛ حتف به معنای دماغ نه دِماغ به معنای قوه مفکره، محل به اصطلاح خاص دیگری است که قوه تفکیر. نه مراد از دماغ در اینجا همین بینی به اصطلاح فارسی. این را میگفتند حتف انف.
پس میته یک امر وجودی است. باید بدانیم بدون سبب، بدون خفگی، بدون جراحت، بدون کار این مرده باشد. ما مات حتف انفه.
بعد اضافه کردند البته این را هم بعد عرض میکنم که بعضی ادعا کردند همین است معنای میته؛ آن یکی دیگر اصلا نیست. اضافه کردند او ما مات علی هیئة غیر مشروعه؛ یعنی هر دو امر وجودی گرفتند. یعنی باید احراز بکنیم مات حتف انفه، خود به خود مرده. مثلا کسی به او ضربهای نزده. کسی چاقویی به آن نزده. حالا ما یک تکه گوشتی میبینیم در خارج، نمیدانیم این خود به خود مرده این حیوان یا این را چاقو زدند فرض کنید به شکمش افتاده مرده. چون عرض کردیم معتقد بودند اگر جراحتی در بدن باشد، روح از این جراحت میآید بیرون. جراحت نباشد از دماغ میآید. تفکر جاهلیشان بر این بود.
پس بنابراین مرحوم استاد میته را مساوی با غیر مذکی نمیدانند. این تمام نکته کلام ایشان. پس ایشان نظام را از این زاویه وارد شدند. ایشان میگوید والتحقیق هو الاول لان حرمة اکل اللحم، خواندیم دیگر، مترتب علی فلان، آن وقت نکتهای که ایشان در استدلالشان آوردند، و الموت فی عرف متشرعه. البته عنوان موت، متشرعه که عنوان ندارند. موت همان ذهاق روح است، عنوان خاصی متشرعه ندارند. ظاهرا میخواستند بنویسند و المیته. و لذا خوب دقت بکنید این آقایان فرق میگذارند بین میت و میته. خوب دقت کردید چه شد؟ میت آن است که، نفس موت ندارد، این میشود میت. اما اگر مات حتف انفه او هیئة غیر مشروعه این میته است. شما حیوان مردهای در خارج ببینید، این میته به معنای میت هست، اما به این معنای میته، که آثار شرعی دارد این میگویند صدق نمیکند. و لذا با اینکه به لحاظ اشتقاقی و قواعد صرفی و قواعد اشتقاقی ماده هر دو، هم میت و هم میته موت است؛ ماده هر دو موت است یکی است، لکن اینجا معتقدند مشتق تأثیر میگذارد. چون این بحث را دارند آقایان در لغت، در مباحث صرف هست، که ممکن است یک مادهای در اصل ماده به یک معنا باشد، و به معنای اشتقاقیاش فرق بکند. این لفظ طهور بنابر معروف. ادعایشان این است که مثلا طهور مبالغه طاهر است؛ طاهر لازم است متعدی نیست، لکن طهور متعدی است. یک بحثی است در لغت. ممکن است هیئت در معنا فرق بگذارد. این طور نیست که هیئت فقط در هیئت تأثیر مادی یکی بشود. نه، طهور یعنی ما یطهر غیره. الطاهر بنفسه المطهر بغیره. خوب دقت بکنید. با اینکه طهور را مبالغه طاهر گفتند، الطاهر ما هو طاهر فی ذاته. بنایشان طبیعتا این نیست. به طور متعارف این نیست که هیئت بیاید در ماده تاثیر بگذارد، معنا را عوض بکند. اما در بعضی از موارد اعتقادشان این است که هیئت ماده را عوض میکند. خود هیئت عوض میکند. مثلا لفظ طهر، و طاهارا، با اینکه یک معنای لازمی است، در طاهر که میرود لازم است، در طهور که میرود متعدی میشود. با اینکه طهور باید مبالغه همان طاهر باشد. قاعدهاش این است دیگر. همان معنایی که از طاهر میفهمیم در طهور باید مبالغه بشود. مثلا طاهر پاک، طهور خیلی پاک. اما پاک کننده خوب دقت بکنید، طهور یعنی پاک کننده؛ خب این خلاف ظاهر است. معنا را عوض میکند.
اینجا هم دقت کردید؟ همین اعتقاد را بعضی گفتند نه اینکه فرض بفرماییدمن دارم اجتهادی میگویم. قائل هم دارد که میت غیر از میته است. ماده هر دو هم موت است. میت آن است که روح ندارد؛ به هر جهتی باشد. با شمشیر باشد، حتف انفه باشد. لکن میته آن است که ذهاق حتف انفه باشد. مطلق میت نیست. دقت میکنید؟ میته خصوص آن است که به اصطلاح حتف انف باشد یا بغیرة غیر مشهوره. آن وقت این را مرحوم آقای خویی و الموت؛ حالا تعبیر موت این فنی نیست، باید میگفتند و المیته. شاید هم کار مقرر باشد. من میخواهم عرض کردم در مطلب که میخوانیم آن نکات فنی را. بله، موت ماده هر دو هست. این اشتباه نشود. هم ماده میته هست و هم ماده میت است. قبول است، ماده هر دو است. لکن اینجا ادعا شده که هیئت تأثیرگذار بود در معنای ماده.
به هر حال ایشان میفرمایند و الموت فی عرف المتشرعه؛ ثابت نیست در عرف متشرعه ما موت داشته باشیم. موت در عرف لغوی است. ظاهرا مراد واضح بوده؛ بد تعبیر شده.
علی ما صریح به مجمع البحرین؛ به استثنای اینکه حالا خود ایشان هم قول لغوی را حجت نمیدانند. حالا ما بر فرض هم قول لغوی را هم حجت بدانیم، دیگر من چند بار عرض کردم مجمع البحرین کتاب بسیار ضعیفی است. بینی و بین الله از نظر معرفت الحدیث، از نظر لغت، در مجموعه حیثیاتش ضعیف است. کتابی است که قابل اعتماد نیست. اصولا حالا نمیخواهم توضیح بدهم در حتی مسائل زیربنایی مثل ادبی به یک مصادر صحیحی رجوع بشود نه به مصادر … مضافا به اینکه این کتاب صلاحیت نه به عرف متشرعه، برای عرف لغت هم ندارد چه برسد به عرف متشرعه.
علی ما صرح به مجمع البحرین ذهاق النفس المستند الی سبب غیر شرعی؛ البته در حاشیه نوشته که در مجمع البحرین این نیست. در مجمع البحرین هست الموت ضد الحیاة. البته این الموت ضد الحیاة، این خودش یک تفسیری دارد که موت امر وجودی است. روایت هم دارد که دیگر وارد آن بحث نشویم؛ چون جایش اینجا نیست.
به هر حال از این که ایشان ضد گرفته، موت را امر وجودی گرفته؛ نقیض نگرفته. این مطلب که ضد باشد، نه اینکه عدمش باشد. امر عدمی نیست، امر وجودی است. این عبارت مجمع البحرین دلالت دارد. این را ما قبول داریم. لکن عرض کردیم موت غیر از میته است. موت مبدأ اشتقاق است. بله، در مصباح المنیر آمده المیته فی عرف الشرع، شاید نظر مبارک ایشان به این کتاب بوده. مصباح المنیر، انصافا مصباح المنیر کتاب خوبی است حقا یقال. لکن اصل مصباح المنیر سابقا هم چند بار اشاره کردیم، اصلش کتاب الشرح الکبیر رافعی است که کتابی است در فقه. تقریبا کتاب سعی کرده شرح مصطلحات فقهی بدهد. البته بعضی خیال کردند کتاب کلا این طور است. نه، در مقدمه کتاب مینویسد. یعنی اصل این کتاب، شرح مصطلحات فقهی آن کتاب فقهی بوده. هستند الان کتابهایی، مثلا شرح مصطلحات فلسفی، شرح مصطلحات حقوقی؛ این در حقیقت شرح مصطلحات کتاب الشرح الکبیر رافعی است. دقت فرمودید؟ این که الان در ذهنها آمده، مثلا حتی مرحوم شیخ، میدانید که شیخ اول بیع شروع کرده، البیع فی اللغه کما فی المصباح. بله. مصباح لغت نیست اساسا؛ اساسش شرح مصطلحات است. بله، خودش میگوید بعد در ضمن بعضی از لغات را هم شرح دادند. خوب دقت کنید. کتاب مصباح المنیر را هم در شرح لغت به کار نبرید. اساس کتاب شرح لغت نیست. اساس کتاب مصباح المنیر به درد شناخت لغت نمیخورد. بله، به درد شناخت مصطلحات فقهی میخورد.
البته خب من سابقا هم عرض کردم، نه مصباح المنیر، حتی کتب لغوی یک مشکلهای دارند که تاثر فقهی دارند یا تأثر کلامی دارند. این توضیحاتش را ما مفصل عرض کردیم، دیگر تکرار نکنیم. آن کتابهایی که لغت لغت هستند آنها مشکل دارند چه برسد به کتابهایی مثل مصباح المنیر یا مثلا کتاب مثل مجمع البحرین که هم در لغت و هم در شرح الحدیثش در هر دو مشکل دارد. کتاب مصباح المنیر مشکل دارد.
چون عرض کردیم مشکل لغت در زبان عرب تدوینش در قرن دوم است. یعنی بعد از اختلافات مذهبی و کلامی و فقهی. فرض کنید مثلا فرض کنید مصباح المنیر تابع مذهب شافعی است فرض کنید که آن میته را امر وجودی میداند. خواهی نخواهی آن جور معنا میکند. یک آقای دیگری که تابع مسلک دیگری است که میته را امر عدمی میداند جور دیگر. یک مشکلی که ما کلا در لغت داریم، تأثر کتب لغت فضلا عن المصباح المنیر، آن که خیلی متأثر است. و باز فضلا از مجمع البحرین که اصولا ضعیف است. در هر دو جهت ضعیف است. آن کتب اصلی اصلی یا حالا از عین شروع بکنیم تا بیاییم به بالا مثل لسان العرب دیگران، مثل همین کتاب قاموس. انصافا مثلا کتاب مفردات راغب ولو شرح الفاظ قرآن است، لکن به لحاظ فهم لغوی و به لحاظ تحلیل لغوی، خیلی کتاب قوی است. این مفردات راغب انصافا فوق العاده است. خود همین کتاب به اصطلاح، کتاب صحاح جوهری، بسیار کتاب دقیقی است. مرد ملایی است انصافا. خود کتاب قاموس، بسیار کتاب دقیقی است در لغت. لکن تمام لغت باز یک مشکل دارند. خواهی نخواهی این مشکل هست. چون تمام لغت بعد از سال 150 است.
دیگر این قدر در اسلام خونریزی شده بود؛ مبانی فقهی بود، مبانی کلامی بود، این نمیدانم تابع علوی بود، آن عثمانی بود، آن چه بود، مذاهب فکری درست شده بود، یک اوضاعی شده بود. متأسفانه لغت در زبان عربی یک مشکلی دارد و آن مشکلش این است که تاثر مذهبی توش هست. البته خب این کتبی که لغت صرف هستند، تأثرش خواهی نخواهی کمتر است. مثل قاموس کمتر است. این تاج العروس بسیار کتاب رافعی است انصافا. خود کتب ابن سیده المخصص و اینها، انصافا بسیار کتابهای دقیقی هستند فوق العاده. خود کتابهایی که مرحوم ابن سکیت که از بزرگان علمای شیعه است، فوق العاده کتابهای ابن سکیت در غایت دقت در عربی است. در متون عربی.
علی ای حال دیگر وارد این بحثها نشویم، فقط چون ایشان. علی ای حال ایشان نوشتند الموت فی عرف المتشرعه، این عبارت اینجوری در هامش نقل کرده، المیتة فی عرف الشرع؛ دقت بکنید. خب مصباح المنیر شافعی است. ممکن است خود شافعی هم مثل آقای خویی میته را امر وجودی میدانسته. این معنای لغوی درست نمیکند. روشن شد؟
اصولا ما عرض کردیم آقایان سعی میکنند مثلا متعارف، یک حالت تعبد بگیرند که مثلا ما در کتاب مقابل مصباح المنیر یا مولفش دست بسته باشیم. ما چون مصباح المنیر را میشناسیم، از مصباح المنیر هم رد میکنیم. ریشههای تفکر اینها را میشناسیم. ریشههای تفکر در دنیای اسلام را میشناسیم، اختصاص به مصباح المنیر ندارد. میدانیم که اگر این آقا گفت فی عرف الشرع، یک تفکر خاص خودش است. این را نمیشود، باید خود ما انصافا از مجموعه شواهد، آن که الان معروفتر در دنیای اسلام است، که بعدا میخوانیم. آن که معروفتر بین سنی و شیعه و دنیای اسلام، تساوی میته با غیر مذکی است. خوب دقت کردید؟ این که اصرار آقای خویی است اختلاف میته با غیر مذکی است. تمام نکته سر این است. تمام بحث.
مستند ایشان هم از کتاب مجمع البحرین است، حالا فرض کنید مصباح المنیر. روشن شد دیگر که این دو کتاب هر دو قابل اعتماد در این جهت نیستند.
در کتاب مصباح المنیر دارد المیتة فی عرف الشرع ما مات حتف انفه، امر وجودی گرفته. او قتل علی هیئة غیر مشروعه؛ حالا ایشان تعبیر به قتل کرده. من دیروز عرض کردم قتل باز با ذبح فرق میکند. ایشان اضافه بر این، یعنی ایشان میخواهد بگوید اگر فرض کنید رو به قبله مثلا به اصطلاح ما نبود، این قتل است، ذبح نیست. حالا بعضی هم همین جا کردند ذبح علی هیئة غیر مشروعه؛ ذبح را هم اضافه گفتند. ایشان قتل گرفته. قتل دقیقتر است. چون ایشان میخواهند بگویند وقتی مشروع نبود قتل است، ذبح نیست. انصافا این را دقیق به کار برده است. صاحب مصباح المنیر. ما الان وقتی فکر میکنیم خیلی تعبیر زیبایی است. بعضی گفتند ما مات حتف انفه او ذبح علی هیئة غیر مشروعه. این که من هی میگویم دقت بکنید. انصافا اگر ما باشیم، این قتل را بهتر تشخیص میدهیم تا ذبح. این میخواهد اشاره بکند که اگر به صورت مشروع نبود، ذبح نیست، قتل است. دقت میکنید؟
حالا این مطلب را بعد یک توضیح دیگری بعد عرض میکنم. ذهاق النفس المستند الی سبب غیر شرعی، کخروج الروح حتف الانف، حالا این خروج روح حتف انف تعبیر ایشان است. او بالضرب او الشق و نحوها؛ این تفسیر آقای خویی است. پس ایشان سر ذهنیشان است.
حالا ایشان بیشتر آوردند روی بحث لغوی. من عرض کردم دیروز یک اشارهای کردم که ممکن است ما یک بحث غیر لغوی فقهی یا حالا تفصیلی یا اصولی اسمش را بگذاریم. عرض کردم اینها در ذهنیتشان چون در بحث مجمل و معین حتما در ذهنتان هست از معالم هست تا به بالا. در مجمل و معین هست که تحریمی که مستند میشود به اعیان، مراد آن فعل غالب است. مثلا حرم علیکم المیته، مراد اکل است. حرم علیکم المیته مراد اکل است. لکن دیروز من عرض کردم این در افکار ما الان توی اصول ما آمده، در کتب اصول ما آمده، سنیها چون آوردند، ما هم برداشتیم از آنها نقل کردیم. لکن ممکن است این از نظر هم میشود برایش حقوقی مطرح کرد هم بحث اصولی مطرح کرد، هم بحث تفصیلی مطرح کرد. یک بحث اسلامی کلی است اصلا. یعنی چارچوب مباحث اسلامی.
و البته این الان متعارف علمای ما نیست. این را من قبول دارم. و آن که دیروز اشاره کردم این رویش فکر بشود. بگوییم تحریم در قرآن اصلا به معنای تحریم اصطلاحی نیست که بزنیم به اکل. تحریم در حقیقت یک معنای عرفی عام است. محرومیت. شما را خدا از میته محروم کرد. حرم علیکم المیته. و لذا از این در بیاوریم تحریم اکل، در بیاوریم نجاست، در بیاوریم مانعیت صلاة، در بیاوریم عدم جواز بیع، در بیاوریم حرمت انتفاع. خوب دقت کنید. اصلا حرم علیکم المیته. البته این الان متعارف علمای ما نیست. بنایشان این است که نه، تحریم قرآن خورده به اکل؛ میگویم آقای خویی فقط بحث را از این زاویه وارد شدند. این زاویه که وارد بشود دیگر ما کاری به کتاب مجمع البحرین و مصباح المنیر نداریم. دقت کردید؟ مطلب عوض شود.
آن وقت بگوییم اگر در روایات ما مانعیت نماز آمده، اگر در روایات ما نجاست آمده، اگر در روایات ما بطلان بیع و حرمت بیع آمده، اینها در حقیقت یک نوع تفصیر برای آیه است. این معنا البته عرض کردم متعارف نیست، تا حالا هم توی حوزهها نشنیدیم، در ذهن حوزوی ما نیست. این را من قبول دارم، تازگی دارد. لکن این قابل بحث هست. نه اینکه حالا مفروغ عنه گرفتند.
آن وقت شما سوال نکنید، از اهل سنت سوال نکنید که شما نجاست میته را از کجا آوردید؟ روایت ما قبول ندارد. نجاست باید برگردد یا به رسول الله(ص) یا به کتاب. ما مثلا عن رسول الله(ص) نداریم. مثلا من باب مثال. من باب مثال میخواهم عرض کنم. بگوییم نه این در حقیقت یک نوع فهم اولیه بوده از قرآن؛ یک فهم عامی بوده از قرآن.
آن وقت لذا اگر در روایت آمد که مثلا عن رسول الله(ص) المیتة حرام؛ این فقط حرمت اکل در میآید. اما در قرآن که آمد، چون به عنوان اصل و زیربنا و قانون اساسی تشریع، به عنوان قانون اساسی در تشریع اسلامی است، این در حقیقت یک معنای عامی را پیدا میکند و آنچه که در روایات اهل بیت(ع) آمده در این آثار، و لذا مثلا در روایت تحف العقول دارد، چیزی که حرام است، فلا یجوز اکله و لا شربه و لا امساکه؛ اصلا انتفاع نه، ظاهر حدیث تحف العقول نگه داشتن میته هم حرام است. خواندیم دیگر سابقا.
بگوییم این که در تحف العقول آمده این در حقیقت تفسیر آیه است. حرم علیکم المیته، یعنی شما از میته کلا محروم هستید. آن وقت اگر این شد، دیگر این بحث آقای خویی جا ندارد. بحث، بحث لغوی نیست. خیال نکنید بحث این است که به مجمع البحرین برگردیم یا به کتاب دیگر برگردیم. این بحث این است که در قرآن که حرم المیته آمده این نجاست را هم میگیرد. حرمت انتفاع را هم میگیرد. بلکه در روایات تحف العقول، حرمت امساک؛ اصلا میته را توی خانه نگه ندارید. بسوزانین، از خانه بیاندازید بیرون، توی چاه بیاندازید، کلا نگه ندارید. اصلا نگه داشتن ، در آنجا لا یجوز بیعه و لا هبته و لا شرائه و لا امساکه و لا جمیع انحاء تصرف فیه؛ در روایت تحف العقول این جور است.
بگوییم این روایت تحف العقول چون مشکل سندی دارد و مصدری دارد روایت تحف العقول. این در حقیقت ناظر شاید به این نکته باشد.
علی ای حال فیکون امرا وجودیا و لا یمکن اثباته، بله، باصالة عدم التذکیه؛ و علیه فیتم ما ذکره الفاضل النراقی؛ البته فاضل نراقی این طور عبارتش صریح نیست. ظاهر آن طور که ما در آخر عبارت ایشان دیدیم، ایشان میته را با غیر مذکی یکی میداند.
فیتم ما ذکره الفاضل النراقی من معارضة اصالة عدم التذکیه باصالة عدم الموت؛ چون آن میته هم امر وجودی است. فیتساقطان و یرجع الی قاعدة الطهاره؛ این هم یک تفسیر دیگر برای کلام مرحوم شهید ثانی. روشن شد؟ دیروز عرض کردم. یک تفسیر دیگر برای کلام، عملا بالاصل فیهما؛ این هم یک تفسیر دیگر برای کلام شهید ثانی.
پس اصالة عدم التذکیه اثبات حرمت اکل میکند. آن حیوان متولد بین الحیوانین؛ و اصالت عدم تذکیه نسبت به نجاست میته، نجاستش، چون عنوان میته باید باشد. معارض میشود به اصالت عدم الموت، فیتساقطان فیرجع الی اصالة الطهاره.
و ان کانت تحقیق جریانهما معا، ایشان میفرمایند صحیح این است که هر دو جاری میشود. اصالت عدم موت هم جاری میشود، اصالت عدم تذکیه. بله این معارضه چون ایشان یکی میداند. اذ لا یلزم منه مخالفة عملیه، و مجرد کون عدم التذکیه ملازما للموت لان التذکیه و الموت ضدان، نمیگوید نقیضان. لا ثالث لهما، غیر مانع عن جریانهما، این مشکل ندارد. این همان بحث معروف که در باب اصول عملی تفکیک بین لوازم مشکل ندارد.
فان التفکیک بین اللوازم فی الاصول العملی، معروف است مثال واضحی است. کما فی المتوضی، ففی المقام، دیگر بقیهاش دیگر چون بنا نداریم کل عبارت کتاب را بخوانیم.
یحکم بعدم جواز الاکل بمقتضی اصالة عدم التذکیه و یحکم بالطهاره لاصالة عدم الموت حتف الانف. این خلاصه نظر مبارک ایشان. و زیربنای تفکر ایشان برایتان روشن شد. این جور نباشد که حالا مثلا با جلالت شأنی که برای ایشان قائلیم.
پس نکتهاش این است که ایشان میته را، حالا به تعبیر خودشان موت، آن خیلی فنی نبود. میته را مساوی با غیر مذکی نمیدانند. ولو در قرآن یکی است. چون نجاست در روایات ثابت شده و در روایات غیر مذکی نیست. در روایات در باب نجاست فقط میته هست. و میته را هم امر وجودی میدانند. مستندشان هم در این جهت کتاب مجمع البحرین است. البته حالا در این نسخه، در حاشیه نوشته. ما هم تا حالا فکر میکنیم همین بوده. تا حالا سالها در نجف که بحث کلمات مرحوم استاد بود، ایشان استنادش بر همین، همین مشایخ ما هم نقل میکردند شاگردان ایشان، استنادش به همین مجمع البحرین بود. معلوم شد در واقع در کتاب مصباح المنیر است نه در مجمع البحرین.
عل ای حال کیف ما کان این راجع به کلام مرحوم. تا اینجابه اینجا رسیدیم.
ثم ان المحقق الهمدانی، مرحوم حاج آقا رضا همدانی قدس الله نفسه، ایشان از یک روایت استظهار کردند که میته مساوی است با غیر مذکی، در باب نجاست. یعنی ایشان یک روایتی آوردند که در آن روایت نجاست بار شده بر غیر مذکی. روشن شد؟ چون تفکرات آقای خویی این بود که نجاست بار شده بر میته.
ثم ذهب الی ان النجاسه مترتبة علی عدم التذکیه، یعنی همچنان که در قرآن حرمت اکل بین غیر مذکی و میته آمده، این در روایات. و استدل علی ذلک بما فی ذیل مکابتة الصیقل؛ صیقل کسانی میدانند که البته صیقل به معنی جلا دادن خودش، صقل به معنی جلا دادن. لکن اصطلاحا کسانی که کارشان ساختن شمشیر بود. و من جمله از کارهایی که ساخته میشود غلاف شمشیر. این غلاف شمشیر را از کی مخت به اصطلاح بیشتر میساختند. این کی مخت همان است که در فارسی به آن ساغری میگویند. گوشتی بوده، پوستی بوده که از ران قسمت به اصطلاح بالای ران الاغ یا گوره خر یا مثلا اسب و اینها میگرفتند. که چهار ساغری میگویند که از آن کفش هم میساختند. این را اصطلاحا کی مخت میگفتند.
فی ذیل مکاتبة الصیقل، ایشان معلوم میشود اصلا یک تاجر، یعنی یک کارگاه عمده شمشیر سازی و انواع به اصطلاح همین غلافها داشته است. من قوله علیه السلام، البته ایشان روایت را حذف کردند. روایت قاسم الصیقل کتب الی الرضا ابی الحسن علیه السلام، که من کارم صیقل هست و غلاف را از این جلود حمر وحشیه، میته، میسازم. بعد نامه نوشتند به حضرت موسی کاظم(ع) فرمودند نمیشود، با میته نمیشود. بعد ایشان به حضرت رضا(ع) نامهای مینویسند که من به پدر شما این طور نامهای نوشتم که از جلود حمر به اصطلاح میته است، از جلود میته است، و ایشان فرمودند نمیشود، چون میته هست نمیشود، انتفاع به آن پیدا کرد به عنوان غلاف و الان من از جلود حمر وحشیه، الذکیه، دو تا قید دارد. حمر جمع حمار، یعنی الاغ؛ الاغ وحشی در اصطلاح عربی همان است که ما به فارسی میگوییم گوره خر. مراد از حمار وحشی، حمر وحشیه همان گور خر فارسی است. من الان از مراد از جلود هم عرض کردم قسمت کپل به اصطلاح الاغ یا این چرم خاصیت، یعنی پوست، جلد خاصیت خاصی داشته، به درد غلاف و اینها میخورده.
بعد امام(ع) میفرماید حضرت رضا(ع) در جواب فان کان ما تعمل، فان کان ما تعمل وحشیا ذکیا فلا بأس؛ مرحوم حاج آقا رضا از اینجا. اولا لا بأس در روایات غالبا به تکلیف میخورد. غالبا. یعنی لا بأس مثلا اشکال ندارد انجام بده. لا بأس این طور است غالبا. در اینجا ایشان میگوید نه، لا بأس انجام دادن نیست، یعنی پاک است. این خلاف قاعده است. اولا خود لا بأس به معنای پاک، یعنی درست است، صحیح است، نجس نیست. اگر آن غلاف دیگر نجس نیست. ایشان میگوید که باعتبار ان مفهومه انه لو لم یکن ذکیا ففیه بأس، و المراد بالبأس النجاسه، خب این خلاف مصطلح است. این هم به این قرینه که سوال میته بوده و بعد میگوید اجتناب بکن، توش نماز نخوان، چون عنوان این است که اگر درست میکنی در آن لباسهایت نماز نخوان. از این مجموعه قرائن معلوم میشود بحث نجاست است. امام(ع) میفرمایند فان کان ما تعمل وحشیا ذکیا، فلا بأس، لانها هی المسئول عنها فی المکاتبه؛ عرض کردیم ایشان روایت را حذف فرمودند مرحوم استاد.
بعد مرحوم استاد میفرمایند این مطلب درست نیست. البته اینجا که ایشان اشکال نکردند. حالا در آن وقت هم نبودند. یک اشکال خب بعدها کردند که این سند روایت را قبول ندارند؛ چون این قاسم صیقل توثیق نشده. دیگر راجع به این روایات ما مفصل صحبت کردیم. اصولا در مجموعه کتب اربعه ما شش تا روایت داریم. سه تایش از قاسم صیقل است، سه تایش از ابی القاسم صیقل است. حالا اینها یکی هستند یا دو تا و طبقههایشان و چه کار بکنیم، دیگر بحثهای رجالی خاص خودش را دارد. البته توثیق ظاهری هیچ کدامشان ندارند. هر دو ندارند. و آن ابو القاسم صیقل شخص دیگری است ظاهرا.
و الظاهر، حالا سند را میشود قبول کرد، نمیشود قبول کرد، بحثهای خاصی است که نمیخواهم وارد این بحث بشوم. و الظاهر عدم دلالة مکاتبة علی ذلک، لکن استاد اشکال میکنند. و انما تدل علی نفی البأس عما کان یستعمله فی عمله من جلود الحمر الوحشیة الذکیه، به اصطلاح پوست چرم، جلود در اینجا مراد چرم است، پوست نیست. چرمی بوده که از گوره خر میگیرند، گورهخر های تذکیه شده. فی قبال المیتة المذکوره فی صدرها، چون دارد که انما عملی من جلود المیته. فلا مفهوم لها، این مفهوم ندارد؛ چون این در مقابل آن است. میگوید میته بوده، میگوید میته را عوض کردم. این به عنوان مفهوم نیست، این نفی آن بالاست. این مراد این نیست که بر آن دو تا مدلول منعقد بشود برای کلام.
و یدل علی ما ذکرناه ذکر الوحشیه فی الکلام، دلیلش هم این است که میگوید الاغ وحشی؛ خب وحشی بودن که تأثیر ندارد. چه تأثیر دارد وحشی باشد یا اهلی باشد. گوره خر باشد یا الاغ عادی باشد.
لان کون الحمار وحشیا لا دخل له فی طهارة جلده یقینا. این هم دلیل ایشان. ظاهرا من فکر میکنم حالا حضرت استاد خواستند مناقشه بکنند. و الا انصافا، خدا حرمت کند مرحوم استاد ما آقای بجنوردی، میفرمود این حاج آقا رضای همدانی در جاهایی که بحث عقلانی پیش میآید، از شیخ الرئیس قویتر فکر میکند؛ جاهایی هم که فهم روایت میآید از یک عربی بدوی بهتر فهم روایت دارد. رضوان الله. و انصافا هم کتاب نافعی است کتاب ایشان. مرد فوق العادهای است از همه جهاتش فوق العاده است. حالا وارد بحث ایشان نشویم.
به ذهن من درست است؛ چون در سوالش آمده. در سوالش اول آمد جلود المیته؛ حالا مثلا اسب بوده، خر بوده، هر چه که بوده. بعد میگوید و عملها من جلود الحمر الوحشیة الذکیه، این در سوالش آمده. قیدی که در سوال باشد عادتا مفهوم ندارد. این بنای علماء درست هم هست. قیدی که در جواب باشد مفهوم دارد. قیدی که در سوال باشد مفهوم ندارد.
بعد امام(ع) همان را تکرار میفرمایند. ظواهرش این است که میخواهند امام(ع) مفهوم برایش قرار بدهند. آن وحشی بودن به لحاظ مثل مفهوم لقب است. این حمار وحشی یعنی گوره خر. آن وقت فقط میخواهد بگوید این گوره خر چون آن پوست به اصطلاح چیزی که ازش میگیرند، آن چرمی که از او میگیرند قویتر است، اسم گوره خر را برده، این یعنی عرف انصافا من حق به مرحوم حاج آقا رضا میدهم. عرف از این میفهمد که این در مفهوم تأثیر ندارد، گوره خر باشد یا نباشد. این چون سوال کرد، و انما صرت عملها من جلود الحمر الوحشیة الذکیه، امام(ع) میخواهند بفرمایند نکته ذکی بودن است. حالا گوره خر نبود، اسب بود. انصافا و همان کلام او را تکرار کردند امام(ع). ظواهرش این است که بدون اینکه امام(ع) بفرمایند لا بأس؛ ظاهرش این است که امام(ع) میخواهند چون خودشان تکرار فرمودند، مفهوم بدهند. آن وحشی بودن از قبیل مفهوم لقب است، ذکی بودن، آن معیار قرار میگیرد. وحشی بودن این که ایشان و یدل علی ما ذکرناه، نه این دلالت نمیکند.
فتحصل مما ذکرناه ان مقتضی اصالة عدم التذکیه، بله پس ایشان اصالت عدم تذکیه را جاری میدانند و مقدم بر اصالت اباحه میدانند. و اصالة الطهاره را هم نسبت به طهارتش جاری میدانند در موارد شک. این هم تفسیر دیگری از کلام شهید. ایشان میگوید شهید هم شاید مرادش همین است. مراد شهید که میگوید که اصل در لحوم حرمت است، یعنی اصالت عدم تذکیه نسبت به لحم جاری میشود، و اصالة الطهاره هم جاری میشود.
بعد ایشان چون دیگر میخواهم این عبارت مرحوم استاد را تمام بکنیم، ثم ان صاحب الحدائق قدس سره، این عبارت ثم ان صاحب الحدائق، از نظر فنی این در حقیقت باید برگردد به همان صفحه 157؛ که شیخ رتب علی ما افاده جریان اصالت عدم تذکیه. شیخ انصاری فرموده اصالت عدم تذکیه بر اصالة الحل مقدم است؛ در مقابل این صاحب حدائق میگوید اصالة الحل بر اصالت عدم تذکیه مقدم است. روشن شد؟ این ثم ان صاحب الحدائق به این بحث قبلی که تا حالا بودیم مربوط نیست.
صاحب حدائق میگوید حق این است که اگر شک کردیم در یک گوشتی حلال است یا نه؛ اصالة الحل جاری میشود. چون امام(ع) فرمود کل شیء فیه حلال و حرام فهو لک الحلال. بعد هم مثال به پنیر زدند. خب آن هم حکم گوشت را دارد دیگر.
پس میگوید تعجب میکنم اصحاب ما اصالت عدم تذکیه جاری کردند. اصالة الحل جاری میشود. روشن شد؟ این عبارت را چون ممکن است گیر بکنیم که این عبارت به کجا بر میگردد. چون درست ننوشتند. این را اگر اول مینوشت بهتر بود. یعنی بحث سر این است که آیا اصالت عدم تذکیه مقدم بر اصالة الحل است؛ یا اصالة الحل مقدم بر اصالت عدم تذکیه است.
ثم ان صاحب الحدائق اورد علی الاصولیین و تعجب منهم، حیث حکموا بحرمة اللحم المشکوک فیه تمسکا باصالة عدم التذکیه، مع انهم یقولون، این تتمه کلام مرحوم صاحب حدائق است. بعدم جریان الاصل مع وجود الدلیل و الدلیل علی الحل موجود فی المقام، و هو قوله علیه السلام: کل شیء فیه حلال و حرام، این که کل شیء فیه، این مقدم بر اصالت عدم تذکیه است؛ چون اصالت عدم تذکیه میگوید حالت سابقه، این که مطلق است. این میگوید نه هر چیزی که بعنوانه فیه حلال و حرام نگاه کردید، حکم. خب این بر آن اصالت عدم تذکیه مقدم است.
بعد مرحوم استاد میفرمایند: و فساد ما ذکره واضح، به این وضوح هم نیست که ایشان، حالا به هر حال.
لان الدلیل الذی لا یجری الاصل مع وجوده هو الدلیل علی الحکم الواقعی، یعنی امارات به اصطلاح، بینه. و الدلیل المذکور فی کلامه هو الدلیل علی البرائه التی هی من الاصول العملیه، کلی شیء. البته این هم برائت نیست، اصالة الحل است.
لا الدلیل علی الحکم الواقعی لیتقدم علی الاستصحاب، بل دلیل الاستصحاب یخرج مورد جریانه عما لا یعلم حرمته، گفت کل شیء فیه، این دیگر… و یدرجه فی معلوم الحرمه و معه کیف یمکن التمسک بدلیل البرائه.
البته مرحوم استاد طبق قواعدی که غالب آقایان دارند خیلی کلام صاحب حدائق را به اصطلاح مبتور نقل کردند. اولا صاحب حدائق غیر از این کل شیء فیه حلال و حرام تمسک به آن روایت سفره کردند 45:36 که روایت دارد که سفرهای است در بیابان و گوشتی هست، امام(ع) میفرماید حلال است. چی؟ الناس فی سعة حتی یعلمون؛ ایشان یک تمسکی هم به آن روایت میکند. آن روایت که نص در ما نحن فیه است. نمیدانم آقای خویی چرا، نصف کلام ایشان را نقل نفرمودند. بعد هم صاحب حدائق چیزی میگوید شبیه آقای خویی در میآید نتیجهاش. تعجب است آقای خویی آن بقیه را نقل نکردند. چهار تا اشکال میکنند. من نمیخواهم بگویم حالا حق با ایشان است. بعد هم صاحب حدائق میگوید اصلا ما استصحاب را حجت نمیدانیم. یکی از مشکلی است این را من میگویم واقعا آقایان دقت بکنید، یعنی انصافا نیایید به صاحب حدائق اشکال کنید، اصلا صاحب حدائق استصحاب را حجت نمیداند. میگوید این لاتنقض الیقین بالشک مال حدث و طهارت است. میگوید علی ما بینا فی المقدمه؛ مثل اینکه آقای خویی حتما دیدید در این کتاب کتاب مبارکشان منهاج الصالحین، صاحب حدائق را موافق خودشان میدانند در مسئله هلال. آقای خویی گفتند صاحب حدائق هم مثل ما در مسئله، صاحب حدائق در کتاب حدائق میگوید اصلا زمین کروی نیست. و لذا اگر یک جا دیده شد، برای همه جا حجت است. بعد خودش هم میگوید اگر زمین کروی باشد نه. حالا تعجب است آقای خویی میگوید من اثبات کردم این مطلب یا رسالهای خواهم نوشت از روایت در میآید که زمین کروی نیست.
این نحوه استدلال انصافا اینجا هم همین کار را کرده ایشان. تعجب است از ایشان. خب صاحب حدائق میگوید استصحاب را من حجت نمیدانم. شما میگویید لاتنقض الیقین یدرجه فی معلوم الحرمه، آن استصحاب را حجت نمیداند که بگویید شما. مضافا که روایت سفره را آورده ایشان. و مضافا الی ذلک کله میگوید بر فرض هم اصالت عدم تذکیه جاری بشود، حکم میکنیم به حرمت لحم و طهارتش. مثل خود آقای خویی. در این جهت مثل خود آقای خویی. میگوید چون این حیوان قبل ازاینکه سر بریده بشود زنده بود، حرام بود و لحم و خودش هم پاک بود. هر دو را استصحاب بکنیم. استصحاب حرمت اکل و طهارت. این همان حرفی است که خود آقای خویی میفرمایند. البته آقای خویی به راه دیگری.
این راهی هم که صاحب حدائق گفته یک راه دیگر برای توجیه کلام شهید ثانی. چند تا راه ما پیدا کردیم برای توجیه. که شاید نظر شهید ثانی عملا بالاصل فیهما این باشد. استصحاب حرمت اکل لاستصحاب طهارت. در آن حیوانی که مشکوک است. صاحب حدائق ببینید نتیجهاش با آقای خویی یکی است، اما از راه دیگری رفت. روشن شد؟ این راهها را خوب دقت بکنید که مبانی با همدیگر خلط نشود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین