معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج فقه (جلسه56) یکشنبه 1393/11/12

1393-1394، فقه، مکاسب محرمه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

عرض شد که در باب 39 از این کتاب جامع الاحادیث جلد 22، در ابواب ما یکتسب، متعرض این اعانه ظالم و این بحثی که مدح ظالمین و اعانت و… و عرض کردیم خود مطلبش واضح است؛ یعنی جزو بدیهیات هم هست.

ما یک مقداری این روایات را می‌خوانیم به خاطر آن جهات مهمی که آشنایی با روایت و حدیث و حدیث‌شناسی و این قسمت‌ها بشود.

بعد از کتاب شماره 9 از کتاب عوالی نقل کرده، و روی فی حدیث انه دخل علی الصادق(ع) رجل فمت له بالایمان؛ مت یعنی تمسل، چسباند به اصطلاح. با قسم و اینها. این که ایمان چاپ کرده، ایمان.

فمت له بالایمان انه من اولیائه، قسم خورد، قسم‌های مختلف. فولی عنه بوجهه فدار الرجل الیه، حضرت رویشان را برگرداندند، بعد حضرت فرمودند که یا هذا من این معاشک، قال انی اخدم السلطان و انی والله لک محب؛ فقال علیه السلام روی ابی عن ابیه عن جده عن رسول الله(ص) اذا کان یوم القیامه، آن وقت این حدیث اذا کان یوم القیامه، این کتاب عوالی، کرارا عرض کردیم، بسیار کتاب ضعیفی است. اصلا از حد کتاب خارج است. گفت که صاحب حدائق هم به آن اعتراض دارد. خیلی مشکل دارد. عوالی یکی دو تا و سه تا و چهار تا نیست. اصلا در مجموعه آثاری که از این شخص نقل شده، در کلش مشکل هست. شاید در مجموعه کتب ایشان، حالا عناوینش هم غالبا عناوین عجیب و غریبی است. عوالی اللئالی. لذا بعدی‌هاگفتند آقا این غلط است.

البته نسخه عوالی به خط خود مولف الان مشهد در کتابخانه آستان قدس است. واقعا هم در آن نسخه عوالی است. عوالی اللئالی. گفتند غوالی اللئالی. این غوالی را بعدی‌ها تصحیح کردند، نمی‌گویند 02:44 می‌گویند غالی مثلا. یا درر لال العمادیه که چاپ نشده ظاهرا02:48

اصلا درر اللئالی متعارف نیست. درر خودش در خودش یک جواهری است، لولو هم یک جواهری است.

اسم‌های عجیب و غریبی دارد. در مجموعه کتبی که این شخص دارد که حالا وارد بحثش نمی‌شویم، نسبتا کتابی که کمی سر و ته‌اش به هم جور است و می‌خورد به هم خیلی خرابی ندارد، یک کتابی است به نام الاقطاب الفقهیه چاپ شده از ایشان. این اقطاب هم مرادش قواعد فقهیه است. اصطلاحش اصطلاح خاص خودش است.

غرض مع قطع نظر از عنوان کتاب که عنوان من درآوری ایشان است، کتابش نسبتا بد نیست. احتمال می‌دهم از شاید از یکی از سنی‌ها گرفته باشد. فکر نمی‌کنم مال خودش باشد. علی ای حال کیف ما کان کتابش خیلی بد نیست این یکی. بقیه‌اش هم عنوانش هم معنونش، هم داخلش، هم خارجش، خیلی جاهایش مشکل دارد، این کتاب عوالی خیلی مشکل دارد.

عرض کنم که اگر حالا این هم تعجب است حالا یک دانه حدیث در اینجا دیدیم در عوالی که ارزش دارد. چون این روی ابی عن ابیه عن عن جده عن رسول الله(ص) قال اذا کان یوم القیامه؛ عرض کردیم این روایتی است که سکونی نقل کرده است. این به شماره 17 دیروز خواندیم، جزو روایات سکونی است. شماره 17، عن ابی عبدالله عن ابیه قال قال رسول الله(ص) اذا کان یوم القیامه نادی مناد این الظلمه، بله، و اعوان لهم و من لاق لهم دواة او ربط لهم کیسا او مد لهم مده قلم فاحشروهم معهم؛ دقت می‌کنید؟

این در روایت سکونی هست، این مقداری که در سکونی است، این ذیلش را ندارد. اگر این باشد یک شبهه‌ای به ذهن ما آمده که نکند در خود کتاب سکونی اصل، این قصه بوده کامل که یک نفری آمد. حالا چون کتاب سکونی ما ندارد این قصه را. چون دارد یک کسی آمد و قسم خورد و من از اولیاء هستم. نمی‌دانیم حالا غرض این هم یک مطلبی که معلوم می‌شود کتاب سکونی اصل شاید توش بعضی شأن نزول حدیث هم بوده. این اگر باشد شأن نزولش هم دارد.

این یک نکته‌ای است که فعلا البته نمی‌دانیم چون عرض کردیم این اذا کان یوم القیامه، سنی‌ها با اسانید نقل کردند. حالا با اختلاف متن. ما هم از طریق سکونی داریم. اینجا هم دارد. دارد تعبیرش و روی فی حدیث. چون وقتی سند نقل می‌کنند وضعش روشن نیست چه برسد به این که بدون سند باشد.

علی ای حال کیف ما کان این فقط یک نکته لطیف دارد اگر این روایت ثابت باشد. و آن نکته این است که احتمالا در اصل کتاب سکونی همین جور حدیث نبوده. شاید شأن نزول و چه قصه‌ای بوده و… این معلوم می‌شود آن وقت معنایش این است که از کتاب سکونی خیلی حذف شده است. چون مثل این روایتی که ما داریم صدر ندارد، این قصه ندارد که یک نفری آمد و قسم خورد و من از اولیاء هستم و حضرت فرمودند که تو از اولیاء نیستی و چون پیغمبر(ص) این جور فرموده است.

علی ای حال این روایت فقط یک نکته فنی‌اش این است. لکن چون خیلی مصدر ضعیف است و در شواهد دیگر ما نیامده، فعلا نمی‌توانم همین مقدارش را هم از آن قبول بکنم.

حدیث شماره 10 در کنز الفوائد کراجکی. عرض کردیم مرحوم کراجکی از علمای بزرگ است. ظاهرا کتاب کنز الفوائد ایشان چاپ جدید هم شده، غیر از چاپ… خیلی کتاب واقعا کنز الفوائد است. خیلی نکات لطیفی دارد اگر خداوند توفیق داد در جاهای مختلف بعضی از نکاتش را عرض می‌کنم.

یکی از نکاتی که در اینجا هست، ایشان از مرحوم ابن شاذان، به نظرم حسن بن احمد است، محمد بن احمد بن الحسن است، همچین اسمی. این از ابن شاذان. ایشان ما نسبتا از ایشان کم داریم. شیخ طوسی هم جاهایی دارد. مثلا عن ابن شاذان. ایشان از مشایخ قم، این ربطی به فضل بن شاذان ندارد.

نمی‌دانم حالا نگاه بکنیم که اسمش را در این کتابها احمد بن الحسن، از مشایخ بزرگواری است که تصادفا ما معلومات زیادی نداریم.

من سابقا هم عرض کردم یک کتابی است مرحوم آقای محدث ارموی چاپ کرده، به اسم فضل بن شاذان. کتاب معروفی است. اسمش یادم رفت.

س: الایضاح

ج: الایضاح فی علم الکلام

ایضاح است، ایشان به فضل. خیلی بعید است مال فضل باشد. فوق العاده بعید است. آن کتاب که فوق العاده بعید است. احتمالا مال این ابن شاذان است. احتمالا مال این باشد. به این می‌خورد اما به فضل نمی‌خورد. به زمان فضل نمی‌خورد.

قال حدثنی ابی، اینها از مشایخ قم هستند. البته معلومات ما از ایشان کم است. به نظرم در این کتاب‌های قمی‌های دیگر مثل این کتاب مرحوم خزاز قمی و اینها اسم ایشان آمده است.

قال حدثنا ابن الولید محمد بن الحسن، خوب است، این هم یکی از عجایب کار است. تا اینجایش خوب است و هیچ مشکلی ندارد. قال حدثنا صفار محمد بن الحسن، این هم خیلی خوب است. قال حدثنا محمد بن زیاد، این را نمی‌شناسیم. خیلی از اینجا به هم ریخته شده است. صفار هم اصولا اهل این حرفها نیست، نمی‌فهمیم چرا اینجایک دفعه به هم ریخته است. احتمال می‌دهیم کنز الفوائد خرابش کرده کراجکی. تا آنجا خوب است خیلی عاقلانه رفته جلو، مرتب رفته است. یک دفعه محمد بن زیاد حدثنا محمد بن زیاد؛ چون محمد بن زیاد عند الاطلاق مراد ابن ابی عمیر است. اصلا محمد بن زیاد سابقا توضیح دادیم در کتب غیر شیعه مثل کتب واقفیه از ایشان بیشتر، حالا بیشتر نه، زیاد به نام محمد بن زیاد آمده است. در کتب ما ابن ابی عمیر یا محمد بن ابی عمیر.

بعد صفار از ابن ابی عمیر نقل نمی‌کند. درکش نکرده است. نمی‌دانم چیست؟ بعضی وقت‌ها خیلی عجیب است. حدیث بد نیست، یک دفعه خراب می‌شود. حسابی به هم می‌ریزد. الان این محمد بن زیاد را کلا ما نمی‌شناسیم.

عن مفضل بن عمر، این هم بیشتر کار را مشکل می‌کند. بعید است صفار به یک واسطه از مفضل نقل بکند. خیلی بعید است. چون ولو ما سال فوت مفضل را نداریم، حدودا باید بین 150 و 160 باشد. حدودا. چون مفضل زمان موسی بن جعفر سلام الله علیه را درک کرده، لکن توضیحاتش را دیگر حالا جایش اینجا نیست. عرض کردیم در آن زمان دیگر ایشان، چون مفضل یک شخصیت فعال اجتماعی است. عرض کردیم یکی از به یک معنا موسسین خط غلو سیاسی ایشان است. از آنهایی بودند که خیلی زمان امام صادق(ع) فعالیت و اینها. به قول که حکومت و خلافت را به امام صادق(ع) بیاوریم. بعد دیگر مثل اینکه فهمید فایده ندارد، ائمه علیهم السلام در این خط نیستند، دیگر یواش یواش ساکت شد، یک گوشه نشست. مشغول فقه و اصول شد به قول ما دیگر کار سیاسی را رها کرد.

به هر حال ایشان ظاهرا زمان موسی بن جعفر(ع) ما همین مقدار داریم که رفت با حضرت ایمان به امامت آورد و برگشت کوفه. ما دیگر از ایشان و از فعالیت ایشان در اواخر امام صادق(ع) و زمان امام کاظم(ع) خبری نداریم. اما ایشان روایت نسبتا از روات زیاد دارد. احتمالا در این سالها بیشتر مشغول روایت بوده که خط اجتماعی‌اش و…

به هر حال معظم روایات مفضل به نظر من احتمالا در این زمان است. احتمال می‌دهم، می‌گویم چون این جهات گفته نشده. به هر حال ما فعلا اینجا محمد بن زیاد را نمی‌شناسیم. این که صفار به واسطه واحده از مفضل نقل بکند، خیلی مغلق است پیش ما. احتمالا اسم دیگری بوده، بعید است مفضل باشد.

عن یونس بن یعقوب؛ غالبا مفضل نقل نمی‌کند. اصولا ما این را توضیحاتش را عرض کردیم؛ چون در کتاب رجال ما چیزهایی که ننوشتند عرض می‌کنیم، توضیحاتش جای دیگر. مفضل طبیعتش بنیانگذار است خودش. از دیگران نقل نمی‌کند، کم نقل می‌کند. طبیعتا این طور است. از او نقل می‌کنند، اما او از دیگران نقل نمی‌کند. البته یونس بن یعقوب هم شخصیت بزرگی است اما این که مفضل از او نقل بکند خیلی بعید است.

علی ای حال این روایت ما داریم غیر از این روایت، سه چهار سندش که طبقه‌اش خیلی خوب هستند. بزرگان و اجله و هیچ جای بحث نیست. یک دفعه به هم می‌ریزد، حسابی هم به هم می‌ریزد. یعنی از بعد از صفار خیلی سند به هم ریخته. مشوه شده تماما. نه تشخیص می‌توانیم بدهیم، نه طبقاتش درست است. احتمال اینکه اسم‌ها قر و قاطی شده. مثلا مفضل بن عمر نباشد کس دیگری باشد که از یونس بن یعقوب نقل کرده است.

به هر حال بعد از صفارش خیلی مشکل دارد. فوق العاده. قال سمعت صادق علیه السلام جعفر بن محمد یقول ملعون ملعون من آذی جاره؛ حدیث خیلی مفصلی است. بد هم نیست اما خب، بله. ملعون ملعون من رمی مومنا بکفره؛ همین گروه‌های تکفیری زمان ما. یکی هم همین است. من رمی مومنا بکفره.

و من رمی مومنا بکفره فهو کقتله؛ ملعونة ملعونة امرأة توذی زوجها و الی آخره. راجع به حضرت زهرا(س) هم دارد چون ایام، ملعون ملعون 12:27 فاطمه ابنتی و یغصب حقها؛ بلی الی آخره. خیلی متعدد و مختلف است. آثار به این که مثلا این یک حدیث واحد این طوری باشد، خیلی تأییدش نمی‌کنند.

علی ای حال الی آخر، خوب است هم اولش را حذف کردند هم آخرش را. طولانی است حدیث طولانی است. نمی‌فهمیم چرا یک دفعه به هم ریخته است.

علی ای حال یکی‌اش هم مربوط به همین بحث ما نحن فیه بود. ملعون ملعون عالم یؤم سلطانا جائرا معینا له علی جوره؛ این به خاطر ما نحن فیه. حالا آن که مال ما نحن فیه بخوانیم اقلا حالا. ظاهرش یک جور خاصی است.

حدیث شماره 11

س: این ابن شاذان که شیخ نجاشی است، محمد بن علی بن شاذان ابو عبدالله قزوینی

ج: نه غیر از آن، آن ابن شاذانی است. نه این نیست نه. او معروف است به ابا عبدالله شاذانی. نه این ابن شاذان استاد نجاشی نیست. از او گاهی نقل می‌کند با یک واسطه. این قمی است اصلا قزوینی نیست. این خیلی آن طور مثل آنها، آن ابن شاذان را هم نمی‌شناسیم او هم خیلی آشنایی نداریم. آن یکی از وسائط ما بین نجاشی و میراث‌های قم است. ابو عبدالله شاذانی. او معروف است به ابو عبدالله شاذانی. و عرض کردیم یک وقتی هم که ایشان به بغداد آمد، مسافرت آمده بوده ایشان، ساکن بغداد نبوده. شیخ هم هنوز بغداد نیامده بود. و لذا شیخ طوسی میراث‌های ایشان را نقل نمی‌کند. در هر جایی نجاشی می‌گوید ابو عبدالله شاذانی منفرد است. دیگر شیخ طوسی نقل نمی‌کند. چون نبوده شیخ طوسی در بغداد نبوده است.

در کتاب خصال این یکی دیگر است. این به نظرم در نابس مرحوم آشیخ آقا بزرگ اسمش را آورده ابن شاذان. القرن الخامس. به نظرم آنجا دارد.

عن خصال؛ می‌گویم چون یک شرحی دارد من دیگر خیلی واردش نشدم. این طور مشهور است که این جوری که شما خیال می‌کنید نیست.

مرحوم صدوق می‌فرماید حدثنا ابی قال حدثنا ابی، به نظرم این یکی اشتباه است دیگر قاعدتا یکی‌اش درست است. قال حدثنا سعد بن عبدالله که از مشایخ بزرگ قم است. عن القاسم بن محمد الاصفهانی؛ عرض کردم یکی از علمای قم است. گاهی هم به او اصفهانی می‌گویند.

س: حدیث شماره چند است؟

ج: شماره 11

خصال صفحه 119.

عن القاسم بن محمد الاصفهانی؛ این را توضیحش را عرض کردم.گاهی هم به او قاسم بن محمد قمی می‌گویند. گاهی هم قاسم بن محمد اصفهانی. از علمای قم است و تضعیف شده ایشان. ایشان آمدند به اصفهان، از قم آمدند به اصفهان، شخصی به نام سلیمان بن داود منقری بصری که از علمای اهل سنت است. به نظرم مسترق است، لقبش مسترق است. مسترق یعنی کسانی که موجب رقت قلب مردم می‌شوند. مثلا حالت زهد و ورع داشته مردم گریه می‌کردند سر صحبت ایشان.

عن سلیمان بن داود منقری، نزد اهل سنت وضع خیلی روشنی ندارد، اما به نظرم نجاشی توثیقش کرده است. خود ما هم تأمل داریم اینها را.

س: 15:55 ثقات هم هست

ج: بله.

سلیمان بن داود منقری؛ ایشان اهل بصره بوده، بعد می‌آید ساکن اصفهان می‌شود. سلیمان بن داود. و آثاری را من جمله آثاری که به اهل بیت(ع)، آثار خودش هم دارد، به اهل بیت(ع) بر می‌گردد نقل کرده. یکی از آثاری که ایشان، آن وقت این مرحوم قاسم بن محمد اصفهانی المقلب به کاسولا یا قمی، ایشان از قم رفته به اصفهان، آن آثار را آورده به قم. به لحاظ تاریخی، تاریخش واضح است. به لحاظ تاریخی خیلی واضح است. یا تاریخی جغرافیایی مثلا. به لحاظ تاریخی جغرافیایی خیلی واضح است.

مرحوم سعد از قاسم بن محمد گرفته که ایشان اصفهان رفته است. از سلیمان بن داود که اهل بصره بوده آمده ساکن اصفهان شده، کتاب حفص بن غیاث نخعی را نقل کرده است. کتاب حفص بن غیاث، حفص خودش شخصیت‌های علمی معروف کوفه بوده. خیلی شخصیت است. و بعد هم قاضی می‌شود از طرف هارون. و این قدر این شخص، خیلی هم بعد به او اشکال کردند که شأن تو نبود قاضی بشوی. گفت قرض‌هایم زیاد شده بود، مجبور شدم.

علی ای حال عن حفص بن غیاث، بین اهل سنت، شخصیتی است. ایشان کتابی از امام صادق(ع) نقل می‌کند. احادیثی است از امام صادق(ع) به تعبیر نجاشی 170 تا حدیث است. یعنی اینها تاریخ‌هایش واضح است. این قسمت تاریخ‌هایش واضح است.

عن جعفر بن محمد قال قال انی لارجو النجاة لهذه الامه لمن عرف حقنا منهم، کسی که بشناسد. و روایت منفرد هم دارد، خیلی هم یعنی مرد واقعا واضح است که مرد ملایی است.

الا لاحد ثلاثه؛ سه نفر را دیگر امید نداریم که نجاتی پیدا بکنند. صاحب سلطان جائر و صاحب هوی و الفاسق المعلن؛ صاحب هوی، بدعت، کسی که بخواهد کاری را بدعت بگذارد، کار زشتی را رواج بدهد به اسم اسلام و یکی هم که فاسق معلن.

س: معلن یا ملعن؟

ج: معلن، اعلان. فاسق علنی. کسی که فسق انجام می‌دهد و فسقش علنی است. آدم در خانه‌اش باشد باز یک چیزی، علنی.

این هم حدیث شماره 11. عرض کردم به لحاظ نکات فنی سندی توش مشکل دارد. قاعدتا مثلا رجالیا عن قاسم بن، اما مضمونش قشنگ است انصافا خب حرف قشنگی است.

س: بدعت فرمودید

ج: صاحب هوی

س: صاحب هوی

ج: هوی یعنی بدعت

س: هوی یعنی بدعت؟

ج: یعنی صاحب یک مذهبی جعل بکند، طریقه‌ای جعل بکند

س: بحث هوای نفس و اینها نیست؟

ج: نه، هوی یعنی رأی و آرای فاسد.

شماره 12 را هم سابقا خواندیم. دیگر تکرار نمی‌کنیم. این از کتاب سکونی است. و متعرضش شدیم.

شماره 13، مرحوم شیخ صدوق؛ حالا ایشان اولا ثواب الاعمال را بعد گذاشته است. بهتر این بود که ثواب الاعمال را قبل می‌گذاشت.

مرحوم شیخ صدوق از محمد بن الحسن ابن الولید است. قال حدثنی محمد بن الحسن صفار عن یعقوب بن یزید؛ این یعقوب بن زید جزو علمایی است که بغداد هم بوده قم هم بوده است. در بعضی جاها هم آمده یعقوب بن یزید قمی. هنوز هم من نفهمیدم سر قمی بودنش. شایددر اصل قمی بوده بعد رفته بغداد. ایشان کتاب است ایشان. و عرض کردیم یکی از کتاب‌های، خودش شخصیت بزرگی است مرحوم یعقوب بن یزید شخصیت جلیل القدری است. و یکی از نسخ بسیار خوب کتاب ابن ابی عمیر این است که ایشان نقل می‌کند.

عن ابن بنت ولید بن صبیح الکاهلی؛ بله، یک روایت این روایت تا آن جایی که من در کتاب آقای خویی یادم می‌آید نگاه می‌کردم این را استخراج نکرده در آن بخش تفصیلی. اگر نگاه بکنید معجم. یک روایت دیگر هست از همین ابن اخت الولید، آن آورده آقای خویی اما این ابن بنت را آدرس نداده. این یکی ابن بنت ولید، ابن اخت ولید را آدرس دادند، این ابن بنت است اخت نیست. اگر غرض من اشتباه نکرده باشم در حاشیه معجم خودتان اضافه بفرمایید. چون گاهی از قلم می‌افتد دیگر. ظاهرا روایت منحصر به فرد است. البته ایشان در جلد 22 که در باب القاب است، این روایتش را آورده ابن بنت. توی چیز نیاورده، توی آن قسمتی که در تفسیر است در ولید بن صبیح و یعقوب بن یزید آنجا نیاورده است.

علی ای حال عن ابن بنت ولید صبیح الکاهلی عن ابی عبدالله قال من سود اسمه فی دیوان ولد سابع حشره الله یوم القیامه خنزیرا؛ اینجا بعضی هم حیران دارند به جای خنزیر حیران دارد که سابقا عرض کردیم.

سابع هم یعنی عباس. مقلوب عباس است. تقیة به کار برده است. در ثواب الاعمال این طور است. ابن بنت ولید را ما الان نمی‌شناسیم. خوب دقت کنید. ممکن است مثلا ایشان یک اسم دیگری دارد، چون نوه ولید است، نوه دختری است. اگر مثلا نوه پسری بود ممکن است در کاهلی‌ها بگردیم پیدا بکنیم. چون نوه دختری است ممکن است مثلا داماد ولید اصلا کلا شخص دیگری بوده است. لذا ما مثل اینجور افراد را اصلا الان معلومات ما کاملا ناقص است. یعنی نمی‌توانیم الان چیزی حکم بکنیم. چون ممکن است در یک اسم دیگری باشد که کلا با این اسم، چون پسر دختر است آخر، نوه دختری است. با جدش رابطه‌ای نداشته باشد که از راه مثلا عنوان کاهلی، ولید، صبیح از این عناوین بخواهیم شرح حال او را استفاده بکنیم.

این راجع به کتاب ثواب الاعمال صدوق که صفار از یعقوب بن یزید نقل کرده است.

شیخ طوسی هم این را از کتاب نوادر الحکمه ذکر کرده است. محمد بن احمد بن یحیی. عرض کردم این شخص هم قمی است، صفار هم قمی است. هر دو از یعقوب بن یزید نقل کردند. خوب است.

حدیث شماره 14 از مستدرک نقل کرده، از شیخ مفید فی الروضه. تا جایی که من اجمالا نگاه کردم کتابی به نام روضه را من ندیدم به شیخ مفید نسبت داده باشند. در این مجموعه آثار شیخ مفید روضه را ندیدم، این چهارده جلدی که از ایشان چاپ شده، آن که من از اول تا آخر نگاه کردم اصلا روضه نیست و مرحوم صاحب مستدرک هم در کتاب خاتمه، کتابی را به نام روضه از شیخ مفید نقل نمی‌کند. مرحوم آقابزرگ هم از ذریعه به این اسم است یا مگر اسم دیگری باشد. نمی‌فهمیم چیست هنوز هم نفهمیدیم. الشیخ المفید فی الروضه این را هنوز سر در نیاوردم.

اگر این درست باشد، عن ابن ابی عمیر عن ولید بن صبیح، کابلی نوشته، این باید کاهلی باشد.

اگر این درست باشد، ابن ابی عمیر البته یعقوب بن یزید از ابن ابی عمیر نقل می‌کند. در اینجا از خود ولید. مگر بگوییم افتاده باشد، ابن بنت ولید. به هر حال احتمالا خود ولید باشد. ابن ابی عمیر مناسب…

من سود اسمه فی دیوان بنی شیصبان حشره الله یوم القیامه مسودا وجهه؛ که اینجا می‌گویند مراد از شیصبان همان خاندان بنی عباس است. نمی‌دانم در بحار یا یک جای دیگری یا مجمع البحرین، یک شرحی راجع به کلمه شیصبان دارد. نمی‌دانم قابل قبول است یا نه.

حدیث شماره 15، مرحوم کلینی از علی بن ابراهیم، تهذیب از ایشان گرفته. عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن هشام؛ خیلی واضح است به نظر ما که از کتاب هشام باشد. عن جهم بن حمید؛ نمی‌شناسیم جهل بن حمید را فعلا. یک جهم بن حکم یا حکیم هم هست. فکر نمی‌کنم او باشد فکر نمی‌کنم شواهد نشان نمی‌دهد. و لکن چیزی که عجیب است این است که مثلا هشام بن سالم از ایشان نقل کرده است. جای دیگر داریم صفوان از ایشان نقل کرده. جهم بن حمید را ما چند جا داریم. در عده‌ای از موارد بزرگان تراز اول ما نقل کردند. به ذهن می‌آید من عرض کردم عده‌ای از شخصیت‌ها هستند که واقعشان بزرگ‌تر از حد علم ما است، حد واقعشان. این هم به نظرم از همان‌ها است این بیچاره.

به هر حال این که مثل صفوان از او نقل بکند و مثل هشام، نشان می‌دهد که مرد بزرگواری بوده است. معلومات ما راجع به ایشان کم است. متعارف است می‌گویند حدیث ضعیف بالجهالة جهم بن حمید. ما دیگر این حرف‌ها را نمی‌زنیم. علی ای حال واقع شدن مثل ابن ابی عمیر و هشام در سند این خیلی کار آسانی نیست، مسئله سهلی نیست. لذا تعبیر ما غالبا که ما نمی‌دانیم. ما خیلی از حال ایشان مطلع نیستیم. لکن شواهدی نشان می‌دهد که مرد بزرگواری است. به این سادگی که ما الان هست حد علم ما نیست، بالاتر از این است.

قال قال لی ابو عبدالله علیه السلام اما تغشی سلطان هولاء؛ مخصوصا در آن زمان می‌دانید دیگر اول مثلا بنی امیه از بین رفتند و بنی عباس و حالا خاندان رسالت و حکومت دست خاندان اهل بیت(ع) و خیلی تبلیغات و… اینکه حضرت صادق(ع)، حضرت صادق(ع) با دو تا از خلفای آنها هم عهد بودند. عرض کردم اول با ابو العباس سفاح اولین به قول خودشان خلیفه بنی عباس که از سال 132 تا 136 خلیفه بود. چهار سال. من چند بار دیگر همین جا هم عرض کردم. یکی از خصایص اصلی سفاح این بود، سفاح یعنی خونخوار، خونریز، این از بنی امیه زیاد کشت برای اینکه به او سفاح می‌گفتند. اما متعرض به قول خود این اصطلاحی بود می‌گویند انقلاب فرزندان خودش را می‌خورد، متعرض کسانی که تا دیروز با او بودند به اصطلاح، همراهی‌اش کردند، متعرض آن جهبه داخلی نشد. تمام نیروش را روی بنی امیه گذاشت. بعد از اینکه منصور آمد، منصور به خلاف او بیشتر همان‌هایی که دور و برش بودند، مثل ابو مسلم خراسانی. این افرادی که در راه تشکیل حکومت دست داشتند آنها را یکی یکی تصفیه کرد.

غرض اینکه بعد هم امام صادق(ع)، حتی مثلا ابو حنیفه، حالا ابو حنیفه که دست نداشت، خودش در آنها… اما مثل امام صادق(ع)، چهره‌هایی که اینها همه مخالف با بنی امیه بودند و چهره‌های بزرگی بودند که خب واقعا تأثیرگذار بودند برای سقوط حکومت. اینها را یکی یکی تصفیه کرد منصور.

غرض این یک مقداری در آن زمان سنگین بود؛ چون اوایل خلافت بنی عباس بود. از سال 132 تا 148 که حالا بنا بر مشهور وفات امام صادق(ع) است 16 سال فاصله است. خب این اول کارشان بود. مخصوصا عرض کردم منصور که برادر سفاح است و برادر ابراهیم امام. آن اولین کسی که بنا بود خلیفه بشود ابراهیم امام بود. لکن مروان او را زندان کرد و در زندان مرد. عملا سفاح ابو عباس سفاح، او به اصطلاح خلیفه شد. مختصر بود 4 سال. و آن که در تشکیل حکومت بنی عباس خیلی تأثیر داشت همین منصور است. چون خیلی ظواهر شریعت را به شدت مراعات می‌کرد. می‌گویند دوانقی دیگر، فلس فلس هم بیت المال را حساب می‌کرد. فلس فلس. آن چاپیدن‌ها بیشتر مال زمان هارون است نوه ایشان. بعد هم پسرش مهدی عباسی، پسر منصور.

علی ای حال خیلی ظواهر شریعت را مراعات و خیلی تطبیق و آن وقت این برای آنها خیلی سنگین بود که امام صادق(ع) چنین تعابیری از آنها بکند. من سود اسمه فی دیوان ولد السابع؛ دارد که جهم بن حمید گفت قال ابو عبدالله اما تغشی سلطان هولاء؛ تو پیش اینها نمی‌روی پیش این بنی عباس؟ قال قلت لا، قال و لم، چرا؟، قال قلت فرارا بدینی، قال فعزمت علی ذلک، واقعا راست می‌گویی؟ بنایت این است که به خاطر دین با آنها نروی؟ قلت نعم، فهو الان سلم لک دینک؛ دینت الان کامل شد، سالم شد.

عرض کردیم کلمه سلامت یک کلمه سلم و سلامت، یک مفهومی است که در اجمالا ادیان سابق مثلا یهودیت و بعد هم در خود قرآن رویش تأکید شده است. الا من اتی الله بقلب سلیم؛ عنوان سلامت یک نکته‌ای است که از نکات کلیدی است به اصطلاح در اصطلاحات وحیانی. مثلا اورشلیم، یهودی‌ها که الان بیت المقدس، اورشلیم، اور یعنی شهر، شلیم هم یعنی سلیم. یعنی شهر سلامت. یا مثلا در قرآن هی سلام سلام هی، لیلة القدر یکی از نکات مهمش سلامت بودن است.

سلامت اصطلاحا در اصطلاح آنها هر چیزی که خالص باشد، هیچ یک از ناخالصی‌ها در آن نباشد. روی این اصطلاح تأکید شده است. الا من اتی الله بقلب سلیم؛ در روایت دارد که غیر الله در قلب نباشد. هیچ چیزی غیر از خدا در قلب نباشد. آن قلب می‌شود سلیم.

این الان سلم لک دینک؛ این اصطلاح است. این با آن اصطلاح باید… الان این دین سالم است؛ یعنی این دین دیگر چون آن جهات عقایدی‌اش جای خودش، همین احتمال شبهه هست که مثلا بنی عباس و آل رسول الله(ص) و خاندان رسول الله(ص) و مثلا، لکن نه، این راهش این است که از آنها جدا شدند.

حدیث شماره بعدی شماره 16، عدة من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن علی بن اسباط؛ احتمال دارد از کتاب علی بن اسباط باشد. عرض کردیم شأن سهل بن زیاد حالا بعد هم جای دیگر صحبت می‌کنیم، روایات مصادر اصحاب است. این علی بن اسباط از اجلا است و سهل بن زیاد اهل ری یا به اصطلاح امروز ما تهران. آن وقت تهران نمی‌گفتند. اهل ری بود که ساکن قم شده بود و بعد هم رفت به کوفه و میراثهای اصحاب را از کوفه به قم آورد. این هم تاریخش خوب است مع کلام در سهل بن زیاد.

عن محمد بن عذافر عن ابیه؛ خود محمد خوب است. پدر توثیق نشده اما خب بالاخره وقتی پسر نقل می‌کند. قال قال لی یا ابو عبدالله علیه السلام یا عذافر انک تعامل ابا ایوب و الربیع؛ این حاجب‌های منصور هستند. لذا منصور این همه با حضرت صادق(ع) اذیت کرد تا آخر. انک تعامل ابا ایوب فما حالک اذا نودی بک فی اعوان الظلمه؛ عرض کردیم در روایات ما آقای مرحوم شیخ انصاری و آقای خویی دو تا عنوان تا حالا خوانده شد. یکی عنوان اعانة ظالم، یعین الظالم، یکی عنوان عون الظالم، اعوان الظلمه.

فما حالک اذا نودی بک؛ خیلی تعبیر زیباست. یعنی ممکن است بگوییم من که آنجا می‌روم کمک به ظلمشان نمی‌کنم. من پیش اینها که می‌روم، چون ربیع حاجب منصور است. به قول امروزی‌ها وزیر دربار یا تقریبا شبیه نخست وزیر مثلا یا شبیه امروزی‌ها می‌گویند معاون اول مثلا شبیه آن.

انک بله، فما حالک اذا نودی بک فی اعوان، خیلی تعبیر زیبایی است. می‌خواهد بگوید آقا من کمکشان نمی‌کنم، من ظلمی که آنها می‌کنند با آنها نیستم. امام(ع) می‌فرمایند ولو کمک نکنی، همین که در عداد آنها هستی خودش می‌شود اعوان الظلمه؛ چون یکی اعانه ظالم است یکی هم ان یکون الانسان من اعوان الظلمه.

قال فوجم ابی؛ فوجم در لغت عرب مثلا جا خورد به زبان فارسی یا مثلا محزون شد غمگین شد، مثل شوکه شد. حالا لغت فارسی امروز ما مثل آدمی که ناگهانی از شدت تألم یک حالت شدید ناگهانی مثلا.

فقال له ابو عبدالله لما رأی ما اصابه؛ البته این حدیث چون محمد بن عذافر ثقه است قابل قبول است؛ چون خودش مجلس را حاضر بوده، دارد نقل می‌کند. آن داشته عن ابیه، آن عن ابیه‌اش مهم نیست. همینجوری آمده.

بله، فقال له ابو عبدالله، شاید هم چون دارد که ظاهرش این فقال لو که خود محمد هم آنجا ناظر بوده است.

لما رأی ما اصابه ای عذافر انما خوفتک بما خوفنی الله به؛ این حکم الهی است همان نصیحت الهی است، همانی است که خداوند انذار کرده است.

قال محمد فقدم ابی، پدرم آمد به کوفه؛ فلم یزل مغموما مکروبا حتی مات؛ خودم حالا چه جزو مثلا ظلمه که مثل

س: این قال محمد را که می‌گوید استاد؟

ج: محمد بن عذافر

س: نه این قال را که می‌گوید؟

ج: ظاهرا علی بن اسباط می‌گوید دیگر. احتمالا آن قصه چیز باشد، در کتاب علی بن اسباط شفاهی بوده. از کتاب محمد بن عذافر نباشد.

خب آقا این هم حدیث شماره 16 بود.

حدیث شماره 17، این مربوط می‌شد به سکونی که خواندیم. یک توضیحی هم الان داریم.

نادی مناد این الظلمه و اعوانهم و اعوانهم و من لاق لهم؛ اعوان حتی تا اینجا.

حدیث شماره 18 در مستدرک از قطب راوندی در لب اللباب. عرض کردم مناسب بود که این حدیث اگر می‌خواهد در کتاب‌ها چاپ بشود، چون لب اللباب از یک کتاب سنی گرفته است. آن حدیث را در مصادر اهل سنت استخراج بکنیم. این هم این در حقیقت از مصادر اهل سنت است اما استخراج نشده است.

در تنبیه الخواطر، آنجا هم دارد. مال مرحوم فراس

بعد بله، اینجا هم یک قصه‌ای نقل می‌کند. اذا کان یوم القیامه نادی مناد این الظلمه و اعوان الظلمه و اشباه الظلمه؛ این قصه کمی طولانی‌تر است تا آن متنی که از شیعه نقل شده است.

بله، لما اراد ابن هبیره، لما اراده ابن هبیره، خواست این شخصی را نمی‌دانم ضمیرش به چه کسی بر می‌گردد.

للقضاء قال ما کنت لالی لک؛ تقریبا آلی به معنای قسم خوردن هم هست که ایلاء هم از همین است. آلی به معنای سعی خودم، زحمت خودم. ما حدثنی، من حاضر نیستم برای تو کوتاه بیاییم. لولا ما حدثنی ابراهیم؛ ظاهرا مراد از ابراهیم، ابراهیم نخعی است که از تابعین است، در کوفه بوده است.

قال و ما حدثنی قال حدثنی عن علقمه؛ این علقمه غیر از علقمه ماست. این از یمنی‌هاست که در کوفه بوده، بد هم نبوده اجمالا. عن ابن مسعود قال قال رسول الله(ص) اذا کان یوم القیامه؛ این سند اهل سنت است.

عرض کردم بهتر است که روایات را از اسانید چون خود من نشد مراجعه کنم این سند در کتب اهل سنت را نگاه کنم.

حدیث شماره 19 مرحوم کلینی نقل کرده، تهذیب از کلینی. عن علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن هشام بن سالم عن ابی بصیر. ظاهرا ابی بصیر در اینجا لیث بن بختری باشد. آن ابی بصیری که یحیی باشد از امام موسی بن جعفر(ع) نقل می‌کند.

سألت ابا جعفر علیه السلام عن اعمالهم؛ اینجا قاعدتا مراد بنی امیه است. چون عرض کردیم امام باقر(ع) زمان بنی عباس را درک نکردند. امام باقر(ع) 114 وفاتشان است یا 116 حتی. این قبل از بنی عباس است. بلکه امام باقر(ع) حتی آن اضطرابی که در کوفه پیدا شد، آن هم، یعنی آن حالت به اصطلاح امروز ما انقلابی و حرکت و جوش و خروش و غلیانی که چون بر اثر قیام زید، زید که قیام کرد، خب این بحث مطرح شد که جمع بشویم و علیه حکومت قیام بکنیم و علیه بنی امیه؛ قیام زید 121 است، اوایل سال 121. تمام این حالات در زمان امام صادق(ع)؛ یعنی یکی از مشکلات امام صادق(ع) همین است. حدود هفت سال با بنی امیه هستند. بعد قصه زید پیش می‌آید. حدود 11 سال جوش و خروشی است که در کوفه شیعیان دارند و زیدی‌ها دارند و مشکلاتی که درست می‌شده برای امام صادق(ع) که چرا قیام نمی‌کنید، چرا نشستید و حرکت نمی‌کنید. از 132 هم تا 136 با سفاح بودند که الان شرح حالش را گفتم. از 136 هم تا 148 که وفات ایشان است با منصور دوانقی. خیلی سیاست‌های مختلفی را امام صادق سلام الله علیه پشت سر گذاشتند.

ما نداریم در ائمه(ع) کسی که در مدت عمرشان این قدر تقلبات سیاسی شده باشد. این حالاتی که عرض کردم، هفت سال اول، 114 تا 121. از 121 که در کوفه جوش و خروش بود تا 132 که منتهی به سقوط بنی امیه و آمدن بنی عباس می‌شود. از 132 تا 136 که ایام خلافت سفاح است. و 136 که کارهای منصور دوانقی و شدت‌هایی که منصور با حضرت داشتند تا سال رحلت ایشان 148.

فقال لی یا ابا محمد، سألت ابا جعفر عن اعمالهم؛ عمل در اینجا یعنی در دولت. یا ابا محمد و لا مدة قلم، به اندازه یک نوشتن، یک مده قلم، حالا البته این مده ممکن است که تراش قلم باشد یا مده نوشتن یک سطر مثلا.

ان احدهم لایصیب من دنیاهم شیئا؛ شما اگر رفتید در آنجا و از دنیا چیزی گیرتان آمد، الا اصابوا من دینه مثله؛ به همان مقدار از دین از دست می‌دهید. او قال حتی یصیبوا من دینه مثله الوهم من ابن ابی عمیر؛ این ظاهرا وهم ابن ابی عمیر ظاهرا حاشیه‌ای بوده که مرحوم ابراهیم بن هاشم؛ چون ابراهیم بن هاشم کتاب ابن ابی عمیر را آورده. ظاهرا ایشان اصلا مبهم بوده نوشته متنش ابهام داشته است.

این هم راجع به حدیث شماره 19.

حدیث شماره 20، مرحوم شیخ کلینی باز همان سند، علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن بشیر؛ اجمالا بد نیست. الان یکی دو تا داریم چون ابن ابی عمیر هم نقل کردند اجمالا بد نیست.

عن ابن ابی یعفور کنت عند ابی عبدالله علیه السلام اذ دخل علیه رجل من اصحابنا فقال له اصلحک الله انه ربما اصاب الرجل منا الضیق او الشدة فیدعی الی البناء؛ این مسئله سومی است که عرض کردم هم مرحوم شیخ مطرح کردند، هم استاد. و آن اینکه انسان کاری انجام بدهد برای ظلمه که نه معین ظلمه باشد نه اعوان ظلمه و نه اعانه باشد. مثلا می‌گوید ما گرفتاریم گفتند بیا اینجا مثلا یک ساختمانی برای مدرسه بساز. کاری هم به ظالمان نداریم، آموزش و پرورش اصطلاح امروز.

فیدعی الی البناء یبنیه او النهر یکریه؛ کری به معنای کشیدن نهر، بیاید نهر بکشد.

او المسناة؛ مسناة به اصطلاح آن لبه‌های نهر می‌گویند.

یصلحها فما تقول فی ذلک، چه می‌فرمایید شما؟

این بحث را عرض کردم مرحوم شیخ هم دارد. مرحوم استاد هم دارد که اگر کاری بخواهد برای ظلمه انجام بدهد که نه اعانه بر ظلم است نه عنوان اعوان ظلمه، مثل همین ساختمان سازی، خیابانی بکشد، جاده‌ای بکشد، نهری بکشد، آبی بکشد، کانالی بر آن بزند.

فقال ابو عبدالله علیه السلام ما احب انی عقدت لهم عقده؛ اصلا یک گره بر اینها ببندند.

او وکیت لهم وکاء، یا سر یک مشک را ببندند. وکاء مشک‌های

و ان لی ما بین لابتیها؛ و در مقابل مثلا به اصطلاح ما، این شهر این کشور را به ما بدهند. این لابتیه، لابه به اصطلاح در آن زمان این اصطلاحی در بین اهل مدینه بوده است. چون دو قسمت مدینه لابه داشته. یک لابه، لابه یعنی حره، آنجاهایی که سنگ سیاه. یک لابه این طرف بوده یک لابه. بین لابتیها یعنی شهر مدینه. کل شهر، اصطلاحا این است. مثلا دنیا را به من بدهند. حالا مثلا ما این جوری می‌گوییم. یک کاری بکنم و دنیا را به من بدهند. ما اینجوری می‌گوییم.

لا و لا مدة بقلم، یک مد قلم، ان اعوان الظلمه یوم القیامة فی سرادق من نار حتی یحکم الله بین العباد. انصافش آقای خویی هم جواب می‌دهند انصافش روایت صدرش که خیلی به ذهن واضح می‌آید که یک ساختمانی بسازد. اصلا ربطی ندارد. لکن یک دفعه امام(ع) در جواب می‌فرماید ان اعوان الظلمه یوم القیامه؛ گفت که متکلم ان 41:52 بکلام ما شاء ما لم یفرق من کلامه؛ علی ای حال این ذیل کار را خراب کرده. ان اعوان الظلمه. احتمال دارد که همان ساختمان جوری بوده که جزو اعوان ظلمه حساب می‌شده است. و الا این ذیل که معنی ندارد.

صدرش که خب واضح است. می‌گوید آقا یک ساختمان بساز یا یک نهر آب بکش مثلا. این واضح است که صدق عنوان ظلمه ندارد.

س: از لا احب حرمت در می‌آید به قرینه این ذیل؟

ج: عرض کردم سابقا بعضی از این راه وارد می‌شوند. ظاهرا یک ارتکازی بوده که اگر یک فقیهی نه ائمه(ع)، شأن ائمه(ع) که اجل است. اگر می‌خواسته یک مطلبی را به لغتی بگوید که مثلا از مجموعه آیات و روایات من این را در می‌آورم نه اینکه یک آیه معینی است. یک نوع مثلا استنباط توش باشد، ولکن حرام هم هست، تعبیر لا احب می‌کردند. این لا احب به این نکته است.

دقت فرمودید آقا؟

پس این روایتی که الان در اینجا ما خواندیم، انصافش صدرش نشان می‌دهد که مطلقا جایز نیست، حتی آن که آن دو تا عنوان توش نباشد. اعوان ظلمه و اعانه بر ظلم. لکن امام(ع) بعد از این لا و لا مدة بقلم، و لا مدة بقلم شاید باشد حالا یا به نصب یا به بناء. ان اعوان الظلمه یوم القیامه فی سرادق. سرادق معرب کلمه سراپرده.

سرادق من نار، حتی یحکم الله بین العباد. ذیلش کار را خراب می‌کند و الا صدرش بد نیست.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD283KBدانلود
PDF150KBدانلود
MP316MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج فقهمکاسب محرمه
قبلی خارج فقه (جلسه55) چهارشنبه 1393/11/08
بعدی خارج فقه (جلسه57) دوشنبه 1393/11/13

اصول فقه

فقه

حدیث