معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج فقه (جلسه46) شنبه 1393/10/27

1393-1394، فقه، مکاسب محرمه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

بحث راجع به موارد استثنای کذب بود.

یکی هم برای موارد اصلاح بود که عرض کردیم روایت دارد، روایت معتبر هم دارد. ما هم داریم اهل سنت هم دارند. اهل سنت در حدیث معتبر در صحیحه بخاری و مسلم و اینها دارند که گذشت. دیگر نمی‌خواهیم تکرار بکنیم.

انما الکلامی که ما اضافه کردیم که مرحوم شیخ ندارد، آیا می‌شود بعضی از روایات تقیه را حمل بر کذب للاصلاح کرد؟

عرض کردیم این یک مبنایی است صاحب حدائق دارد که تقیه همیشه این نیست که خوف از مخالفین باشد. تقیه گاهی اوقات به خاطر حفظ شیعه است. همین که اختلاف بین شیعه باشد که شیعه حفظ بشود.

مطلبی را که ایشان فرمودند اجمالا بد نیست. ما موردی داریم اما مواردش خیلی محدود است. یک مورد یا دو مورد. اینکه ما بیاییم روایات شیعه را آنجایی که اختلاف بین خود روایات شیعه هست، حملش بکنیم بر تقیه به این معنا که مرحوم صاحب حدائق فرمودند بعید است. و اصولا عرض کردیم این که ما بیاییم یک ضابطه کلی اینجا الان در تقیه بدهیم که یا خوفی است یا این طوری مثلا قسم اول یا قسم دوم یا هر دو، انصافا خیلی مشکل است. چون مجموعه روایاتی که الان ما در فقه ما دارد که تحمل علی التقیه یا مثلا چون معارض است گیر دارم، چه کار بکنیم، صاحب وسائل هم زیاد دارد، در جایی که اختلاف هست می‌گوید و هو یحمل علی التقیه.

انصافش این مطلب ثابت نیست. خیلی از این روایات ثابت نیست. متنش ثابت نیست، خود روایت ثابت نیست. و شواهد تاریخی دارد، حساب خاصی دارد. نحوه تلقی اصحاب از تقیه انصافا نحوه درستی نیست. اصولا اصحاب ما بعد از اینکه اطلاع پیدا کردند چون سابق از این بعضی‌هایشان اصلا نبودند که مثلا فتاوای عامه که طبق عامه بکنند. فتوای مثلا آن یکی فتوای این یکی. آمدند یک روایت را حمل کردند متعارض با تقیه چون با فتوای فلان فقیهشان می‌خورد، فلان عالم‌شان می‌خورد.

این خود مطلب این درست نیست. نحوه فهمیدن تقیه بیشتر بر می‌گردد به شرایط اجتماعی. بر نمی‌گردد به فتاوا. مگر فتاوایی که کاملا در جامعه تأثیرگذار بوده و عمل بر او بوده است. همچنان که در روایت عمر بن حنظله آمده حتی می‌گوید به روایات هم اعتبار نیست، چه برسد به فتوا. اعتماد به همان وضع عمومی و وضع اجتماعی.

و وضع اجتماعی عامه به لحاظ حکومتها باید جداگانه بررسی بشود. به لحاظ فتاوا جداگانه. علی ای حال این راهی که رفته شده برای حل عده‌ای از تعارض روایات، این را اصولا ما قبول نداریم. روایت باید ظهورش جوری باشد که کاملا واضح باشد که امام(ع) ناظر به جو موجود است، به وضع موجود است و تقیه فرمودند.

این باب را باز کردن هر تعارضی را چون عرض کردم دیگر این همان حرف‌هایی بود که اهل سنت آوردند. گفتند که بله ائمه(ع) هر چه دلشان می‌خواست می‌گفتند، بعد می‌گفتند آقا این مخالف است، می‌گفتند تقیه. این حرف‌های بی اساسی است که گفته شده و متأسفانه توجه نشده بعضی از اعمالی که در کتب اصحاب حمل بر تقیه شده، چیزی شبیه همین است. اینها را ما قبول نکردیم و توضیحاتش جای خودش.

و انصافا قضیه ما متعرض هم نشدیم. انصافا بحث تقیه جداگانه اگر بحث بشود خیلی ضروری و مفید است. نوشتند عده‌ای کتاب هم نوشتند جزوه‌ای نوشتند، کتابهای مفصل، اما این خیلی کار می‌خواهد. یعنی انصافا جزو کارهایی است که خیلی امروزه احتیاج به کار دارد.

س: روایت عبیده یا زراره را پس بعموم یده قبول نمی‌فرمایید

ج: نمی‌شود قبول کرد. ما یشبه قول الناس در جایی که مثلا چیز باشد، یعنی مثلا بین شیعه چیز دیگری گفته شده.نه اینکه حالا هر چه سنی‌ها گفتند پس این را ما قبول نکنیم. نماز هم می‌خوانند نخوانیم، روزه می‌گیرند نگیریم، نه این که نمی‌شود قبول کرد.

این هم راجع به، و مراد حدیث هم آن نیست اصلا مراد حدیث آن معنا نیست.

س: تقیه مداراتی را هم قبول نفرمودید؟

ج: چرا تقیه مداراتی اجمالا قابل قبول است.

این راجع به این مطلب. مطلب دیگری که در اینجا هست مرحوم شیخ گفته توریه لازم نیست. عرض کردیم احتیاط کرده، توریه عمده نظرشان اطلاقات است. اطلاقاتی که در باب اصلاح آمده دیگر مثل آن قسم اول نیست که ضرورت توش باشد؛ لذا مطلقا جایز است ولو توریه ممکن باشد.

لکن انصاف قضیه مشکل است. و ممکن است نظر آقایان که قائل به اطلاق هستند چون در روایت دارد که المصلح لیس بکاذب یا لیس بکذب اصلا این کذب نیست. چون کذب نیست لذا توریه شرط نیست. مثل همان مثالی که من عرض کردم. مثل دیوار آدم دیوار روی دیوار خراب بکشد. عرض کنم که این مطلب درست است. این مطلب که مصلح لیس بکذب و لیس بکاذب؛ لکن انما الکلام انسان کی در اصلاح روی می‌آورد به این کار. بحث سر این است. حالا آن دیوار که خراب است، شما چرا جلویش دیوار خوب می‌چینید؟ چون خراب است. اما اگر دیوار راهی باشد که خود مثلا دیوار درست باشد، یک گوشه دیوار خراب است، رنگش ریخته رنگش را درست می‌کنید، شما دیگر دیوار که جلویش نمی‌کشید.

علی ای حال خود رجوع شما در حال اصلاح به کذب، خود این نیاز به یک حالت خاصی دارد. اگر امکان توریه باشد، خیلی راحت انسان بتواند مطلب را توریه بکند و مشکلی نداشته باشد و اصلاح بکند، ظاهرا نوبت به کذب نمی‌رسد. این اطلاقی هم که مرحوم شیخ فرمودند محل اشکال است. احتیاط را هم که فرمودند بالاتر از احتیاط است. حالا بگوییم احتیاط وجوبی مثلا.

انصافا احتیاطا بلکه لا یبعد عن فتوا به اینکه اگر امکان داشته باشد با توریه اصلاح بکند و منجر به کذب نشود، این هم به اصطلاح این درست است. نه اینکه آن قسمتی که مطلقا بتواند دروغ بگوید. این راجع به…

س: موضوعا خارج بشود آن وقت دیگر آن بحث اصلا پیش نمی‌آید.

ج: موضوعا خارج است اما خروج وقتی می‌خواهد پیدا بکند در جایی که به هر حال واقعا و تکوینا که توش کذب هست. چون نیت اصلاح دارد، آن برای ما. بعدش هم ما حرمت کذب ذاتی است به نظر ما. این طور نیست که به عناوین فرق بکند.

به هر حال لا اشکال به اینکه با تمکن با مجموعه روایاتی که در باب کذب است، با تمکن از راه درست، این کار را انجام بدهد. آن المصلح لیس بکاذب، شاید بیشتر نظرش روی این باشد که در حقیقت به خاطر اهمیتی که اصلاح دارد می‌گوید تو مثلا کاذب نیستی. به این عنوان. و الا اگر ممکن است که بدون کذب اصلاح بکند خب به طریق اولی، یعنی باید همین کار را اول انجام بدهد.

پس بنابراین آن بحثی را هم که فرمودند اطلاق، اطلاقش هم ثابت نیست و لا اقل احتیاط وجوبی‌اش در این است که بگوییم حداقلش که با تمکن از توریه، توریه بکند. تمکن نشد دیگر کذب.

بحث بعدی که ایشان مسئله بعدی که در حرف کاف مطرح کردند مرحوم شیخ، دیگر حالا نمی‌خوانم. خیلی هم طولانی است عبارت ایشان بحث کهانت است. که کاهن و کهانت و تکهنه؛ چون تکهنه هم در روایت آمده است.

خب ما روایتی در باب کاهن داریم. در روایت ما منجم داریم، کاهن داریم، 07:45 داریم. اینها تقریبا در آن زمان متقارب بودند. ساحر داریم. عرض کردیم نمی‌دانم یادم است حالا اجمالا شاید، تکهن در میان عرب متعارف بوده. اما مسئله سحر و یا مثلا همین چیزهایی که شبیه مثلا اخبارات غیبی باشد، این در یهود هم بوده، مخصوصا سحر. اصولا در مدینه یهود، طایفه‌ای از یهود هم سحر می‌کردند و هم یک نوع علاج را با سحر انجام می‌دادند. سر اینکه در لغت عرب طب به معنای سحر آمده، یک روایتی هست مال پیغمبر(ص) امطبوب، مطبوب، نوشتند یعنی مسحور؛ چون ظاهرا یک مقداری از این اعمال را یهودی‌های مدینه به جامع یعنی گاهی اوقات به آن سحر گفته می‌شد، گاهی طب گفته می‌شد. اما این ظاهرا پیش معروف عرب نبوده. آنچه که پیش عرب متعارف بوده، یکی منجم بوده، یکی به اصطلاح ساحر هم بوده اما چیزی که ظاهرا آنها داشتند، یهود نداشتند همین کاهن بوده است. تکهن و کهانت.

کاهن عبارت از افرای بوده که می‌رفتند پیش آنها و مشکلاتشان را حل می‌کردند و به قول خودشان کان له رأیی؛ رأیی به معنای دیده شده، دیده‌ای. دیده یعنی ادعا می‌کردند جنی را ما می‌بینیم، این جن به ما می‌گوید. آن جن را اصطلاحا رأیی می‌گفتند. به وزن انی، رأیی از رأی، رأیی به این معناست؛ کسی را می‌دیدند که این مثلا به آنها خبر می‌داده این حوادث را.

در مورد تکهن و کهانت چند مطلب باید در نظر گرفته بشود. یکی اینکه به اصطلاح منشأ تکهن چه بوده؟ در روایات دارد که خیلی‌ها از شیاطین می‌گرفتند و چون شیاطین منع شدند از استراق سمع، لذا حرف‌های کاهن‌ها دیگر درست نیست. یک عده‌ای روایات این را دارند. این را بگذارید ما در آخر بررسی کنیم.

نکته دومی که در باب کاهن هست، خبر از امور استقبالی می‌داده. مثلا در آینده این طور می‌شود. البته غالبا کهنه، لغت‌هایشان زبانشان مثل سجع و قافیه بوده. ای و رب الکعبه 10:06 هست در کتب. و متونی که دارند همین سطیح کاهن و آن یکی دیگر، اصلا کلماتی که دارند کلمات سجع و قافیه است. چون سجع و قافیه است، لذا طبیعتا خیلی دقیق هم نبوده است. مثلا من چنین چیزی می‌بنیم، اسب می‌بینم، اسبها دارند می‌جنگند، خون می‌بینم، خونریزی می‌بینم، اینطوری. یک شع ری هم دارد شاه نعمت الله ولی، نعمت بی شمار می‌بینم، جنگ بسیار می‌بینم، یک چیزی یک حالت همین قصیده معروفی دارد ایشان. یک حالت شبیه این، یعنی یک حالت استقبال خبر از امور به نحو سجع و قافیه و طبیعت این سجع و قافیه اقتضاء می‌کرد که خبرها دقیق نباشد.  اسبهای سرکش می‌بینم، خونها فراوان می‌بینم. همین جور چیزهای اینجوری.

حالا این اسب کش چند تا هستند، چه جوری هستند، سرکشی‌شان چیست، کی سوارشان است، سوارها کی هستند، در کجا هست، در چه تاریخی است، کلمات مجملی غالبا.

این کتاب نوستراداموس است کیست، آن هم همین طور است. کلماتش مجمل است که قابل انطباق بر عده‌ای از شواهد است. این طور نیست که صاف باشد. کلمات مجملی را پشت سر هم گفته شده، که حالت روشنی هم ندارد.

این مراد از تکهن این بوده است. حالا آن حکمش را بعد عرض می‌کنم.

در باب تکهن چند تا نکته هست؛ این که در روایات منع شده چند تا نکته هست. یکی اینکه اینها اخبار از امور آینده یا حتی امور فعلی بدون اسباب ظاهری می‌دادند. که اصطلاحا ما در اصطلاح خودمان به اینها ظن می‌گوییم. علم نبوده است. مثلا فرض کنید آن رأی که می‌گفته، آن جن من آمده گفته این بچه، بچه تو نیست. حالا به یک نحو تعبیر خاصی که نمی‌خواهم بگویم. این بچه تو نیست. آن فلانی بچه فلانی هست. ببینید. یا امور مستقبله خبر می‌دادند، این طور می‌شود، تو بزرگ می‌شوی، این طور می‌شوی، این بزرگ می‌شود سلطان را می‌کشد مثلا. سلطان هم آن بچه را می‌کشت که این اگر بزرگ بشود من را نکشد من باب مثال.

یک نوع امور مستقبله، یک نوع امور ماضیه، لکن هیچ استنادی به جهات مثلا اگر امر عقلی است، به عقل، اگر امر نقلی است به نقل. یک ادعایی که من می‌بینم یا به قول روایات ما رأیی من الجن؛ جنی به او خبر می‌دهد. یا حالا فرض کنید خیلی بالا باشد، ملائکه به او خبر می‌دهند یا شیطان به او خبر می‌دهد یا در قلبش می‌گذرد یا خودش یک رؤیت می‌کند، کشف به قول ماها کشف شیطانی باشد در مقابل کشف رحمانی. یک ادعای مکاشفه‌ای می‌کند. حالا بعدها در تعابیر عرفای ما مکاشفه، آنها نه، یک حالت خاصی. این یک بحث.

پس این بحث نحوه اخبار از امور بدون اینکه مستند باشد به امور علمی و امور واقعی. حالا امور استقبالی باشد، امور فعلی باشد، امور ماضی باشد. ببینید دقت بکنید، مثلا آقای خویی آمدند اینجا اشکال می‌کنند به شیخ انصاری که اگر اخبار از مستقبل بکنیم به امر جزمی این درست نیست. آقای خویی می‌گوید چه اشکال دارد جزم دارد، یقین دارد، اخبار از امر جزمی. آنوقت ادله شیخ انصاری را نقد می‌کند. مراجعه کنید دیگر نمی‌خواهم وارد بشوم.

و شیخ رحمة الله علیه اینجا تمسک به طایفه‌ای از روایات کرده که آقای خویی جواب داده است.

نکته این نیست که حالا یا روایت یا جواب آقای خویی. نکته این است که اصولا آنچه را که ما از مجموعه آیات مبارکه حالا غیر از روایات در می‌آوریم، خود ادراکات علمی را هم باید ما تصحیح بکنیم. خوب دقت بکنید. مثلا قال وجدنا آبائنا علی هذا، پدارن ما این کار را می‌کردند. خب شما می‌دانید در یک جامعه جاهلی، همین در خود ما دهات غیر دهات، شهرها، مثلا یک سنتی در عشیره ما این طوری بوده. اینها غالبا به این یقین هم دارند، از یقین هم بالاتر. این خودش یک بحثی است. شاید اینجا مرحوم شیخ دقت نفرمودند.

این یکی از راه‌هایی بود چون راه‌هایی بود برای اینکه تصحیح علم بشود. خوب دقت بکنید. اصولا این باب باز نشود هر کسی بگوید من مکاشفه شد، می‌بینم، دیدم، خبر داد، جن خبر داد، این راه‌ها اصلا باید بسته بشود. خود این راه باید بسته بشود.

انا وجدنا آبائنا علی هذا، در آن آیه دارد (اولو کانوا آبائهم لا یعلمون شیء) خب حالا فرض کنید پدارنشان، چه ارزشی دارد؟ آن را که ما از مجموعه آیات و روایات در می‌آوریم، چون شریعت مقدسه، شریعت خاتم است؛ یکی از خصائص خاتمیت شریعت آن نیازهای مختلف انسان را در جهات مختلف باید برآورده بکند. یکی هم نیازهای علمی و همین که امروز می‌گویند فلسفه شناخت به اصطلاح. ما باید در این مسئله هم کار بشود. یعنی قرآن آمد در این مسئله کار بکند. (هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین)؛ من رأیی دیدم، مکاشفه دیدم، این چه ارزش علمی دارد؟ یعنی یکی از نکاتی که در خود روایات، به نظر من مرحوم شیخ و اینها چون در ذهنشان این بوده که حجیت ذاتی است ظاهرا این معنا. اصلا در حقیقت مبارزه با این تفکر است که من دیدم، مکاشفه شد که این طور بشود، من فهمیدم، خب این فهمیدن، علم پیدا کردم. به قول آقای خویی می‌گوید جازم است. اگر جازم است این حرمت ندارد. خب جازم باشد. ثم ماذا؟ مگر جزم چقدر ارزش دارد؟ جزم و یقین چه ارزش خاصی دارد؟

اصلا هدف همین بود از انبیاء، هر کسی بگوید که من جازم هستم که خدایی وجود ندارد. بگوییم ولش کن دیگر حالا جازم است دیگر. جزم چه ارزشی دارد؟

اصلا هدف این که آمده می‌گوید این ادراکات شما باطل است، این سنن شما باطل است. انا وجدنا آبائنا علی هذا، این اصلا باطل است. من فکر می‌کنم یکی از عواملی که در مجموعه روایات دقت بکنیم، یکی از عوامل این است که اینها این کهنه مستند علمشان ناقص است. استناد علمی ندارد. و هدف شریعت مقدسه این بوده که ما در مطالب علمی خودمان هم استناد علمی داشته باشیم.

س: در قرآن این موضوع را حجیت علم قرار می‌دهند در مقابل ظن

ج: مراد از علم در آنجا مستند صحیح است. چرا، قبول داریم، ظن هم مراد هاتوا برهانکم، علم اگر باشد برهان می‌خواهد. ان کنتم صادقین، یعنی شما به واقع رسیدید.

پس بنابراین این که آقای خویی در اینجا گفتند اولا ثانیا، دیگر من متعرض نمی‌شوم خود آقایان مراجعه کنند. شاید کلمات شیخ هم قاصر بوده، مثلا ظواهر روایات. اصلا بحث بالاتر از این است. آن بحث کلی این است که انسان در مستندات علمی‌اش هم باید راه علمی و درست برود. من مکاشفه شد، دیدم، چنین شد، من نمی‌دانم جنی آمد به من خبر داد، شیطان به من خبر داد، اصلا این بحث غلط است. این بحث باید بسته بشود.

یعنی یکی از ادله، روایات را اگر دقت بکنید در باب کاهن، حقیقت کاری که کاهن بود، آن علمش علم باطلی بود. علم نادرستی بود. و هدف این بود که این راه بسته بشود کلا. فال گیری و جن گیری و نمی‌دانم احضار جن و احضار شیاطین و تمام این راه‌ها باید بسته می‌شد. هدف این بود. این خودش یک هدف مقدسی است. خودش یک هدف است.

پس یک بحث راجع به این است.

س: دلیل چه بود بسته بشود؟

ج: دیگر حالا چون در بحث ظن هم ما متعرض شدیم اگر بخواهیم، مجموعه آیات و روایات، همین روایت خود ساحر را نگاه کنید کاملا واضح است.

نکته دوم که در اینجا هست غیر از خود جهت علمی، ترتیب آثار است. که آن قطعا شارع جلویش ایستاده است. آن دیگر احتمالا نیست. مثلا می‌آمد می‌گفت من می‌بینم که این بچه این نیست، این فلان است. دارد پیش کاهن، گاهی در بچه اختلاف می‌کردند پیش کاهن می‌رفتند. می‌گفت نه، بچه‌اش است، یا می‌گفت بچه‌اش نیست. بچه این مرد نیست. قطعا با قاعده الولد للفراش قطعا این راه بسته شده است.

پس یک راه هم این بودکه یکی از کارهایی که کهنه، یا مثلا اختلاف سر یک خانه پیدا می‌کردند. کاهن می‌گفت بله من دیدم که الان این خانه مال فلان آقاست. خب این چه ارزشی دارد؟ البینة علی المدعی و الیقین؛ پس یک بحث، بحث علمی است. یک بحث، بحث ترتیب آثار است. خوب دقت کردید؟

و در روایات آن زمان سابق بود، شما احوال کهنه را نگاه بکنید عرض کردم، در این کتاب المفصل که تاریخ العرب قبل الاسلام، یک فصلی راجع به کهانت دارد. تا آن جایی هم که من خبر دارم، حالا خبر من خیلی دقیق نیست. در این فرهنگ حتی یهود هم من کاهن ندیدم، مسیحیان به طریق اولی. در فرهنگ مجوس و ایرانی‌ها ظاهرا از خصائص عرب باشد. تا اینجایی که من فهمیدم، حالت کاهن، نمی‌خواهم بگویم، آنها داشتند به حالت تکهن و کهانت نبوده است. مثل منجم بوده، سحر بوده، اما این حالت کاهن به نظرم یک لفظ عربی باشد. حالا در کدام جامعه عربی بیتشر بوده، حالا آن را الان نمی‌دانم. این از خصائص عرب بوده است.

عرض کردیم مثلا در عرب خطابه خیلی مهم بود. هر عشیره‌ای برای خودش یک خطیب داشت، جایی می‌رفتند این خطیبش. اما در ایرانی‌ها ما خطابه نمی‌بینیم. توی دستگاه مثلا فرض کنید انوشیروان و دیگران، پادشاهان ساسانی و غیر ساسانی ما مسئله خطابه را نمی‌بینیم. ایرانی‌ها خطیب نداشتند. رسم نداشتند. حاکم امیر، شاه و اینها داشتند اما خطیب داشته باشند، رسم نبوده است. این ظاهرا بین عرب بوده، روی خطابه خیلی کار می‌کردند، خیلی برایشان مهم بوده که شخص بتواند مسجع و مقفا و خیلی قشنگ و الفاظ را قشنگ انتخاب بکند، اصطلاحا خطیب، خطابت. و این که در مجموعه احکام دینی هم عده‌ای‌اش وارد شده مثل خطبه روز جمعه، این هم ظاهرا احتمالا روی تأثر به آن محیط و تأکید بر اینکه این کار خوبی است. حالا می‌خواهد ایرانی باشد، افغانی باشد، پاکستانی، هر جایی باشد اندونزی باشد، این پدیده خطابه به این صورت مورد قبول می‌شود. در این حدی که موعظه باشد، نصیحت باشد الی آخر شؤونی که در باب خطبه است.

علی ای حال کیف ما کان من در ذهنم الان این است که کهانت از خصائص عرب است. و می‌رفتند پیش آنها برای اینکه حکم بکند. این که من صدق کاهنا، من عطی کاهنا فقد کفر بما انزل علی محمد(ص)، می‌گوید راه ما غیر از این است. اصلا ما این راه‌ها را قبول نداریم. بیاید بگوید جنی به من گفت این بچه اوست؛ بیاید به من جنی بگوید این ملک اوست، این صحبتهایی که می‌شده. این راه‌ها کلا باطل است.

پس مسأله دوم در باب کهانت این بود که اینها می‌آمدند ترتیب آثار می‌دادند که در آن موارد ما اعتبارات قانونی دینی داریم، شرعی داریم. اسلام قانون دارد. حالا کاهن آمد، خب بگوید کاهن. الولد للفراش، ولد ملحق به فراش می‌شود ولو کاهن گفت من دارم می‌بینم جنی من این طور گفت، رأیی من این طور گفت این بچه این نیست. خب بگوید، آن که ارزشی ندارد.

پس این یک بحث دوم. بحث اول کهانت بحث علم است. بحث دوم کهانت بحث ترتیب آثار است. بحث سوم کهانت که من فکر می‌کنم اینها باز با بحث علم خلط شده، بحث آثار استقبالی و ترتیب آثاری است که روی امور استقبالی، اخبار از امور استقبالی، و ترتیب آثاری که روی آن داده می‌شود. خوب دقت می‌کنید؟ ترتیب آثاری که روی امر استقبالی داده می‌شود.

مثلا کاهن آمد گفت من دیدم این ابرها همه متفرق شدند. امسال این زمستان یک ذره ابر نخواهد آمد، یک ذره باران نخواهد آمد. اینها می‌آیند اعتمادا به قول کاهن فرض کنید مثلا زراعت نکنند، مخصوصا مناطقی که دیم است، زمین نکارند. خب این منافی است با آنچه که در شریعت مقدسه آمده به خاطر تأثیر دعا. ان الدعا یرد القضاء ولو ابرم ابراما؛ که در شریعت مقدسه ولو شما می‌دانید مشکل هست، ولو شما می‌دانید، حتی اگر شما یقین دارید که مثلا پیغمبر(ص) اولوا العزم این خبر را داد که شما مثلا خداوند برای شما فقر می‌بندد، اما دعا کنید تبدیل به غنی می‌شود. این از این جهت با مفاهیم دینی نمی‌سازد. روشن شد؟

فقد کفر، چون اینها بر فرض خبر بدهند از امور استقبالی، حالا اولا خود این جزم به امور استقبالی طبق تصور اول باطل است. اینکه یک. دوم اینکه بشر می‌آمد روی این خبر آنها ترتیب آثار می‌داد. گفت گفته امسال باران نیست، خب چرا بکاریم؟ وقتی نیست بیهوده چرا خودمان را خسته بکنیم؟ یا مثلا اینجا هر کسی خانه بسازد خراب می‌شود؛ یا این آقا مثلا تا آخر عمرش در فقر است. حالا ممکن هم هست واقعا، آن روایت دارد که پیغمبر(ص) فرمود این بعد از دو ساعت فوت می‌کند. بعد هم برگشت فوت نکرده بود. گفت یا رسول الله(ص) گفتی، فرمود نگاه کنید، هیزم آوردند، در هیزم ماری بود، پیغمبر(ص) فرمودند خب من می‌دیدم که این مار هست و این، بعد معلوم شد صدقه‌ای داده، صدقه دفع بلا کرده. مراد از این امور استقبالی هم غیر از مسئله جزم، آن ترتیب آثار بوده است. فقد کفره، یعنی وقتی پیغمبر(ص) بفرمایند الصدقه ترد البلا ولو ابرم ابراما، الدعا یرد القضاء ولو ابرم ابراما، قطعی باشد که این قضا، آن آیه مبارکه هم در سوره یونس دارد، لقوم یونس، که حضرت یونس(ع) فرمود که نه فایده ندارد، این بالاخره این بلا خواهد آمد و بعد رفتند پیش آن عابد گفت گریه کنید، زاهد گفت نماز بخوانید، بلا برطرف شد.

علی ای حال کیف ما کان پس دقت بکنید، پس آن که من خودم به شخصه عرض می‌کنم. هم کلمات شیخ را کمی اصلاح کردم هم کلمات استاد، سه نکته اساسی ما از روایات کاهن در می‌آوریم. سه نکته اساسی.

یکی اینکه اصولا این عمل و جزمی که پیدا می‌کند باطل است، و یکی از اهداف شریعت این است که این علم انسان را هم تصحیح بکند. خوب دقت بکنید. یعنی یکی از اهداف شریعت مقدسه این است که انسان در مسائل علمی روی ظن و گمان و خیال و ترتیب آثار علمی نرود.

حالا گاهی اوقات در زمان ما این طور است. مثلا یک کسی در غرب یک چیزی احتمالا می‌داند، در این دنیای ما جزو مسلمات می‌گیرند. جزو مسلمات. این کارها خب یکی از مشکلاتی که ما داریم همین است دیگر. یک چیزی که یک کسی احتمالی می‌گوید اینجا جزو قطعیات می‌آورد. یکی این است اصلا این بحث به کاهن هم نیست. این بحث کبروی است.

این اعتقاد من است. روایاتی که در باب کاهن است، یا روایاتی که در باب عهد جاهلی است، آیاتی که در باب ظن است، آیاتی که در باب یقین است، آیاتی که به عنوان برهان است، ما انزل الله بها من سلطان انی اذا اسماء سمیتموه، که ما در بحث ظن هم اشاره کردیم نظر به آن ظن، نظر به درجات نیست که من هشتاد درصد است یا نود درصد است. نظر به مستند است، نظر به اساس است. ولو برای من این اعتقاد من صد در صد بشود. لکن وقتی که بر می‌گردیم بر می‌گردد به فرض کنید به خبر کاهن. کاهن می‌گوید من از جنی گرفتم. خب این ارزش ندارد. صد در صد باشد، دویست درصد باشد، چه ارزشی دارد؟

پس یک، تصحیح اعتقادات و ادراکات علمی انسان است. و اصولا شارع می‌خواهد بگوید کاهن حرف‌های، حرف هم یقین هم داشته باشد این اساس ندارد؛ چون اساسش به جن و من و رأیی و مأیی و این حرفهاست، اینها بی‌اساس هستند. لا ینبغی 25:53

دو: آثار فعلی که بر کلامش بار می‌کردند. مثل نفی ولد، مثل، بعضی جاها کاهن در حکم قاضی هم بود. می‌رفتند پیشش می‌گفت نه آقا من می‌دانم این مال فلانی است بیخود شما دارید دعوا می‌کنید. یا بله، قاتل این فلانی است. و می‌آمدند طبق آن ترتیب اثر می‌دادند و قصاص می‌کردند.

این در روایت آمده که این باطل است. این راهی که کهنه می‌روند باطل است. این راه درست نیست. باب قضاء پیغمبر(ص) قاعده قرار دادند البینة علی المدعی. در باب نسب قاعده قرار دادند الولد للفراش. یکی یکی قواعد خاص خودش را قرار دادند. من صدق کاهنا چون در مقابل در شریعت مطلب آمده. و قد کفر بما انزل علی محمد(ص) سر کفرش است. در مقابل آن که پیغمبر اکرم(ص) راه قرار داده، اینها.

راجع به امور استقبالی هم غیراز آن حالت جزم، این منشأ می‌شد که در روی امور استقبالی ترتیب اثر بدهند. آن وقت آن حالت ایمان بالله، حالت تسلیم الی الله، حالت دعا، حالت صدقه، یعنی پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید شما اگر به کاهن، بر فرض کاهن هم راست بگوید. واقعا هم مثل این هواشناسی، بگوید امسال اصلا ابری نمی‌آید. اما شما می‌توانید با توجه به الله این حالت را بردارید.

چون یکی از اهداف اساسی انبیا فتح باب غیب است. شهود را که حالا به هر نحوی می‌شود رسید. انبیاء آمدند گفتند شما یک غیبی هم دارید. غیر از اینکه کاهن می‌گوید، غیر از اینکه منجم می‌گوید، غیر از اینکه مثلا فرض کنید علم می‌گوید، غیر از اینکه تمام مطالب هست، یک راه غیبی هم هست که این بشر عادی حتی در روایت دارد که خود پیغمبر(ص) هم فرمودند می‌میرد، نمرد. ما دون آن علم واقعی الهی کسی به او نمی‌رسد. و این راه را انبیاء می‌‌خواهند بازبکنند.

پس آنچه که منشأ بطلان کهنه و کاهن و کهانت، در مقابل ما انزل علی رسول الله(ص) است، سه تا نکته است. این نظر خود بنده دیگر. متن راجع به دیگر حالش، چون در بحث سحر و تنجیم و اینها زیاد صحبت کردیم دیگر بس است. در کاهن و کهانت بیش از این صحبت نمی‌کنیم.

یک مسئله اولی بود که حالا چهارم و آن مبدأ علم کهنه. آن مبدأ علم کهنه. البته این هم جزو امور غیبی است. ظواهر آیاتی هم هست، ظواهر روایاتی هم هست. آن حالا فرض کنید ممکن است ما نتوانیم درست این را درک غیبی‌اش را انجام بدهیم. اما حالا طرحش را می‌گوییم. از بعضی از مجموعه آیات، ظواهر آیات و روایات، معلوم می‌شود که مثلا شیاطین حالا شاید در یک مناسبتی اگر پیش آمد، حقیقت شیطان را توضیح بدهیم. شیاطین یا اجنه‌ای که حالا آن هم باشد. والجن خلقتهم من مارج من نار، که آن وجودش یک وجود خاصی است که حالا من مارج نار به تعبیر قرآن، اینها می‌توانستند بعضی از حقایق را به آن برسند. و به برکت وجود، در آیات این را ندارد برکت وجود رسول الله(ص)، لکن در روایات دارد. که در لیله ولادت پیغمبر(ص) منع الشیاطین. به خاطر وجود رسول الله(ص) در همین شب میلاد که حوادثی اتفاق افتاد، مسئله کاخ کسری. حالا آنها هم چون یک شأن دیگر دارد که با بحث فقهی نمی‌سازد، اگر انشا الله خدا توفیق داد. یکی از آثارش این است که شیاطین از آن حد محروم شدندبه خاطر وجود رسول الله(ص). این می‌شود یک امر واقعی است. غیبی است، البته ما ابتدائا تصورشان بر ما مشکل است. لکن امر واقعی است، امر غیبی هم هست.

اینها مرحوم شدند و لذا مستند علم کهنه هم خودش مشکل پیدا کرده است. یعنی ممکن بود من باب مثال عرض می‌کنم هشتاد درصد علم کهنه قبل از رسول الله(ص) سحر باشد؛ یعنی شیاطین اطلاع پیدا کردند. اما بعد از وجود رسول الله(ص) تقریبا از آن هشتاد تا هفتاد درصدش ضایع شد. محدوده علم شیاطین در یک محدوده خاصی در روی کره زمین، فرض کنید همین حدود جو و یک محدوده خاصی است. آن محدوده واسعی که اول بود، به برکت وجود رسول الله(ص) آن ممنوع شد. به خاطر یک فرض کنید مثلا چطور می‌گویند یک انفجاربزرگی در طبیعت انجام می‌گیرد. به خاطر یک حالت خاصی، به خاطر عظمت وجود رسول الله(ص) و این که این شریعت، شریعت خاتم است، یکی از کارهایی که شد این شد که شیاطین دیگر از آن محدوده‌ای که اول داشتند؛ فرض کنید می‌توانستند تا آسمان هفتم بروند، منحصر شدند به آسمان اول. در این محدوده

یعنی اگر فرض کنید علمشان من باب مثال مدرکشان تا هشتاد درصد حالا شاید از مجموع روایات معلوم می‌شود سی درصد درست بوده. آن سی درصد هم بیست و پنج درصدش به خاطر رسول الله(ص) از بین رفت. ماند یک پنج درصد. آن وقت هم بعد از آن اگر کهنه حرف‌هایی زدند، حرف‌های مفت است. اینها برای اینکه کم نیاوردند برای خودشان در آوردند.

در حقیقت همان مختصری هم که سی درصد بود، آن هم به برکت رسول الله(ص)، چون به همین محدوده روی کره زمین یک محدوده خیلی محدودی بتوانند شیاطین اطلاع پیدا بکنند به خاطر عظمت این دین. یعنی به عبارت اخری از مجموعه روایات ما با قطع نظر از اسنادش و از ظاهر بعضی از آیات، این در می‌آید که این شیاطین دیگر آن توسعه وجودی را نداشتند که بتوانند به یک مقامات بالاتر از این غیب نزدیک، حالا اسمش را می‌گذاریم غیب طبیعی به قول بعضی‌هایشان. از این غیب طبیعی بروند بالاتر. بروند به مراتب بالای غیب. به همان حد غیب طبیعی مثلا اینجا محدود ماندند. آن هم ناقص و باز هم کهنه همان مقدار ناقص را هم شلغم شورواش کردند باز بدتر شد. بد اندر بد شد. یعنی از مجموعه روایات یک نکته تحلیلی هم بر این مطلب در می‌آید؛ لکن نکته‌اش چون جنبه غیبی دارد، باید به نحو تسلیم به روایات باشد. ما می‌توانیم الان فقط این را ترسیم بکنیم. اما دلیلش هم وجود روایت بگیریم. حالا قبول یا عدم قبول آن مطلب دیگری است.

این مجموعه اموری که در باب کاهن است. پس ما در باب کاهن کلا در باب تکهن چهار نکته اصلی داریم؛ یکی، تحلیل علم کهنه که این علم مشکل پیدا کرد. یکی، مسئله اینکه چرا علی تقدیر این حالا این علمی که مال کهنه باشد، چرا مشکل دارد. سه تا مشکل به نظر ما دارد که دیگر احتیاج به شرح ندارد.

دیگر چون مرحوم شیخ یک مقدار عبارت و عبارت نهایه ابن اثیر را و معنای کاهن چیست، دیگر اینها را آقایان مراجعه کنند. و این جور مفاهیم عرفی مثل تنجیم، مثل ساحر، مثل کاهن، اینها گاهگاهی اصلا در خود عرف یک حد واضحی ندارد. مضافا که سلیقه‌ها مختلف است. یک آقایی را مثلا یک عده می‌گویند این ساحر است، یک عده می‌گویندنه آقا این زهد یا حالا مثلا همیشه یک اختلاف هست. یک مشکلی که دارد که آقایان آمدند اینجا یک کسی یک جور معنا کرده یک کسی یک جور، این به خاطر اینکه خود عرف یک استقرار ندارد. وقتی عرف مستقر نیست، این تعریف‌ها دقیق نیستند. از مثل سعدان 33:04 هم ضعیف‌تر هستند. اصلا نمی‌تواند واضح باشد. مخصوصا که این مشکل داریم که مثلا یکی می‌گوید این سحر است، یکی می‌گوید نه آقا این سحر نیست، این آقا جزو اولیاء الله است. هست دیگر این مشکلات برقرار است. وارد شدن در این بحث خیلی روشن نیست که منتج باشد.

اجمالا طایفه‌ای در میان عرب به نام کاهن بودند که شواهد ما نشان می‌دهد در مسیحی‌ها نبودند. در یهودی‌های مدینه هم نبودند. در مجوس و ایرانی‌ها هم ما کاهن به این معنا نداریم. مگر حالا لابلای متون قدیمی چیزی باشد. ساحر داریم منجم داریم ساحر داریم، اما کاهن به این معنا ندیدم تا حالا داشته باشیم.

س: استاد خب اگر مفهومش روشن نشود بعد ما احکامش را چه جوری بار کنیم؟

ج: خب همین حرفهایی که می‌زند روشن شد دیگر. از کجا تو این حرف را می‌زنی؟ می‌گوید مثلا من دیدم. خب این جزو کهنه است. کار، کار کهنه است.

س: حالا اگر گفت مکاشفه است و ادعایش

ج: خب اگر گفت مکاشفه هم همین طور فرق نمی‌کند. قبول نمی‌شود.

س: آنها که اخبار حضرت موسی(ع) را دادند اینها کاهن نبودند؟

ج: اخبار؟

س: آمدن و تولد حضرت موسی(ع)

ج: از خود پیغمبر(ص) هم چرا گفتند. عرض کردیم معلوم می‌شود اجمالا توش خب حالا بعضی‌ها هستند درس هم نخواندند، یک حالت معنوی دارد بعضی امور را می‌بیند. اجمالا رد نیست، هست این. اما اینکه بخواهیم ما این را یک مبنای علمی قرار بدهیم نمی‌شود.

بعد ایشان متعرض مسئله بیستم شدند. در مسئله نوزده دیگر همین مقدار بس است. زیادی‌اش خسته کننده است.

اللهو حرام

بحث لهو را مطرح کردند. و دیگر فکر می‌کنم از بس که ما توضیح دادیم تاریخ مسئله دیگر؛ چون مرحوم شیخ یا دیگران نتوانستند در کلام قمی‌ها این مطلب را پیدا بکنند بیشتر رفتند روی مطالب بعدی.

علی ما یظهر من المبسوط؛ دیگر من یک مقداری عبارات ایشان را می‌خوانم. و در ضمنش هم بعضی از مناقشات. خیلی معطلتان نمی‌کنیم می‌رویم مطالب بعدی انشاء الله.

اللهو حرام علی ما یظهر من المبسوط؛ عرض کردم مبسوط کتاب تفریعی مرحوم شیخ طوسی است و متأثر به اصل کتاب از اهل سنت. یک نوع اجتهاد توش هست. مثل البته کتاب نهایه هم نیست. و روشن هم نیست. با تمام این حرف‌ها باز هم این مطلبی که ایشان گفته از عبارات شیخ در می‌آید که لهو حرام است، این هم روشن نیست.

بله، بعد عرض می‌کنم.

سرائر هم عرض خواهیم کرد. معتبر و اینها دیگر همه بعد است. دقت می‌کنید. سرائر که اصلا دنبال اخبار نیست. معتبر محقق و قواعد علامه و ذکری شهید اول و جعفریه، از مرحوم محقق کرکی و غیرها.

آن وقت ایشان می‌گوید علی ما یظهر چرا؟ حیث عللوا لزوم الاتمام فی سفر الصید بکونه محرما من حیث اللهو. مثلا در سفری که صید می‌رود چون حرام است به خاطر اینکه لهوی است لذا نمازش را باید تمام بخواند. البته آقای خویی هم اشکال کرده است. اشکال کاملا وارد است. شاید مرحوم شیخ بعد هم اشکال می‌کند. انصافا این مطلب روشن نمی‌شود. این چون ببینید دقت کنید انشاء الله من بعد توضیح می‌دهم چون ایشان می‌گوید. از روایات در نمی‌آید لهو حرام است. آن بحث دیگری است. از روایات در می‌آید که اگر شما رفتید صید بکنید حیوانی را بکشید، به قول امروزی چه می‌گویند؟ قانون حفظ محیط زیست. مثلا حیواناتی را شکار، اگر رفتید به خاطر زندگی‌تان، مثلا غذا می‌خواهید بخورید و زندگی، خیلی خب مطلوب. اما همین جوری می‌رود آهو را می‌کشد. خب چرا می‌روی آهو را می‌کشی؟

بحث سر این است. دقت می‌کنید. صید لهوی درست نیست. این بحث سر لهو نیست. مرحوم شیخ ظاهرا خب… صید لهوی. آن وقت سفر، اگر شما رفتید از شهر قم بیرون بروید اطراف کوه‌ها صید لهوی بکنید. یک دفعه می‌خواهید بفروشید که از راه آن زندگی بکنید یا بخورید؛ این خیلی خب. اما یک دفعه نه می‌رویم فقط برای همین لهو. می‌رویم بیابان مثلا حیوانی را می‌بینیم با تیر می‌زنیم. کاری هم نداریم ولش می‌کنیم. این صید، صید درستی نیست. خوب دقت بکنید. مثل همین قوانین امروز که می‌گویند برای مناطق ممنوعه و اینها. این صید، صید درستی نیست. دقت می‌کنید؟ این صید مشکل دارد. این صید لهوی به این معنا که شما نفروشید، استفاده نکنید، از آن گوشت حیوان، پوست حیوان استفاده نکنید، همین جوری بروید آنجا بکشید. بزنید آهو را بکشید، بزنید حیوانی را بکشید، حتی گراز مثلا، حتی فرض کنید مثلا فیل، فقط بکشید با تیر بزنید بکشید. این صید لهوی درست نیست و اگر شما از شهرتان خارج شدید برای صید لهوی، این سفرتان هم درست نیست. نمازتان را تمام بخواند.

ایشان می‌گوید حیث عللوا لزوم الاتمام فی سفر الصید بکونه محرما؛ نه این نیست.

قال فی المبسوط السفر علی اربعة اقسام، ثم قال الرابع سفر المعصیه و عد من امثلتها من طلب الصید للهو والبطر؛ برای بازی و برای خوشگذرانی و برای لهو و اینها؛ این بحث دیگری است. این نه اینکه هر لهوی باطل باشد. حالا من نشستم اینجا کار لهو می‌کنم مثلا تسبیح می‌چرخانم. این نمی‌خورد به این عنوان.

و نحوه بعینه عبارة السرائر، البته سرائر از عبارات شیخ زیاد گرفته است.

و قال فی المعتبر قال علماؤنا اللاهی بسفره کالمتنزه بصیده بطرا لا یترخص؛ خوب دقت کنید این درست است. یا لا یترخص؛ رخصت در اینجا یک اصطلاحی بود در زبان که شارع مقدس این قصر را یک رخصتی است. این رخصت را به کسی که کار لهو و باطل می‌کند در صیدش یا کار حرام می‌کند، نمی‌دهد. این لا یترخص به این معنا. یعنی یتم الصلاة. لا یترخص کنایه به او رخصت قصر داده نمی‌شود.

آن وقت دلیلنا ان اللهو حرام فالسفر له، ممکن است این لهو حرام، این لهو خاص یعنی صید لهوی. روشن شد؟ همین کاری که امروز دارند می‌کنند محیط زیست دیگر همین بحث‌های امروز.

شما اگر می‌خواهید بروید مثلا در محیط کاری که می‌کنند اجازه صید می‌دهند در یک فصل معین، برای استفاده گوشتش یا استفاده پوستش. اما شما همین جوری بروید یک حیوان را در بیابان بزنید. ولو حیوانی مثل کرگدن باشد فرض کنید، مثل فیل باشد، مثل گراز باشد. لهوا و بطرا برای خوشگذرانی بروید حیوان را بکشید. هیچ کاری هم به آن نداشته باشد. نه از پوستش و نه از گوشتش از هیچی استفاده نکنند.

پس این که مرحوم شیخ می‌گوید یظهر این یظهر ایشان درست نیست.

بله، احتمال دارد عبارت اما به نظر من با تأمل قال فی القواعد علامه الخامس من شروط القصر اباحة السفر فلا یرخص العاصی، یرخص یعنی اجازه قصر داده نمی‌شود. العاصی بسفره کتابع الجائر و المتصید لهوا؛ اگر گفتیم تصید لهوا حرام است، نه معنایش این که کل لهو حرام. و المتصید لهوا این است.

بعد دیگر بله، حالا بقیه‌اش فردا انشاء الله تعالی.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD284KBدانلود
PDF149KBدانلود
MP315MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج فقهمکاسب محرمه
قبلی خارج فقه (جلسه45) چهارشنبه 1393/10/24
بعدی خارج فقه (جلسه47) یکشنبه 1393/10/28

اصول فقه

فقه

حدیث