معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج فقه (جلسه27) شنبه 1393/09/01

1393-1394، فقه، مکاسب محرمه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

عرض شد بحث اول بار اولی که مرحوم شیخ متعرض بحث توریه شدند در این بحث اینجا، فرمودند توریه کذب نیست. باز دو مرتبه هم متعرض حکم توریه می‌شوند در مسئله آینده.

و به یک مناسبتی هم متعرض روایاتی شدند که راجع به حضرت ابراهیم(ع). چون حالا امروز دیگر نشد یعنی مانعی پیش آمد، روایاتی را که راجع به حضرت ابراهیم(ع) است، دلم نمی‌خواست بخوانم، بنا بر این بود. لکن دیگر حالا فردا انشاء الله می‌خوانیم این بحث کلا تمام بشود. اما فعلا آن مقداری را که به مناسبت بحث توریه و آن روایتی که از امام صادق(ع) در کتاب احتجاج آمده، لکن به اینکه حضرت دروغ نگفتند و راست بوده، به این تقریب که ان کانوا ینطقون شرط است، و جزایش فعله کبیرهم. اگر صحبت می‌کنند فعله کبیرهم، این ابراهیم این جوری است. یعنی بعبارت اخری جمله شرطیه فرموده نه فعله کبیرهم، یک جمله خبریه باشد.

مرحوم استاد عرض کردیم که اشکالی کردند به این استدلال. خلاصه اشکال استاد این است که البته ایشان بعد یک توجیه هم کردند، سعی کردند باز هم روایت را قبول بکنند. البته توجیه ایشان خب خلاف روایت است انصافا.

اشکال استاد بر این است که ان کانوا ینطقون درست است جمله شرطیه است، لکن جزایش فاسألوهم است، نه فعله کبیرهم هذا، جزایش آن است. یعنی بعبارت اخری ایشان دو تا جمله مستقله گرفتند؛ یک جمله خبریه فعله کبیرهم هذا که خب این کذب است. در یک جمله به اصطلاح شرطیه ان کانوا ینطقون فاسألوهم، این اشکال مرحوم استاد است. بعد هم یعنی فرمودند که ظاهر آیه این طور است. پس آن مسئله کذب علی کل حال می‌ماند. این توجیه کفایت نمی‌‌کند. این توجیهی که الان عرض کردیم، این کفایت نمی‌کند.

این خلاصه اشکال.

بعد ایشان یک جوابی دادند، که در حقیقت خلاصه جواب ایشان در این مورد آیه این است که این جمله شرطیه و جزا تقریبا به منزله قید است. فعله کبیرهم هذا، ان کانوا ینطقون فسئلوهم، این طوری باشد، ان کانوا ینطقون فسئلوهم؛ یعنی کبیر انجام داده، به این قید که اگر سوال کردیم جواب بدهد. دقت کنید. جمله شرطیه را به منزله قید گرفتند برای فعله کبیرهم.

پس فرق کلام مرحوم استاد با روایت با ظاهر روایت این است که ظاهر روایت ان کانوا ینطقون شرط است، فعله کبیرهم جزا است.

س: 03:49

ج: نه روایت احتجاج

س: روایت مرسله

ج: روایت مرسله احتجاج.

ایشان در حقیقت می‌خواهند آن روایت را توجیه بکنند. ظاهر روایت احتجاج این است که ان کانوا ینطقون شرط است، فعله کبیرهم این جزا است. ظاهر روایت احتجاج این است.

ایشان می‌گوید نه جزا فسئلوهم است نه فعله. پس ایشان در حقیقت تمایل به روایت پیدا می‌کنند و لذا روایت را توجیه می‌کنند. و چون توجیه می‌کنند فرمودند یؤیده ما فی مکاتبة، ما فی مرسلة احتجاج. این را مؤید قرار دادند. روشن شد چه می‌خواهم عرض بکنم؟

آن وقت ایشان دو سه تا مثال دیگر هم زدند. یک مثالشان هم فلان صادق فی ما یقول ان لم یکن السماء فوقنا، مثلا می‌گوییم این مطلبی که فلان می‌گوید درست است اگر دو دو تا پنج تا بشود. ببینید این جوری. این مطلبی که فلانی می‌گوید درست است اگر دو دو تا پنج تا بشود. ان لم یکن فوقنا سماء مثل همین است. به فارسی هم می‌توانیم بگوییم. یعنی می‌خواهد بگوید این مطلب باطل است. هذا صادق، این راست می‌گوید، اگر دو دو تا پنج تا بشود. این در حقیقت ما می‌خواهیم به این کلام بگوییم که این باطل است.

این خلاصه آن مثال هم مرحوم استاد می‌زد. آن مثال ایشان که ظاهرا ربطی به ما نحن فیه ندارد. چون آنها فلان صادق فی ما یقول ان لم یکن فوقنا سماء، یک جمله شرطیه است آن مقدمه جزائش است. اینجا فرضش این است که ایشان یک جمله گرفته، بعد جزاء و شرط گرفته است. آن مثال فلان صادق فی ما یقول ان لم یکن فوقنا سماء، این در کتاب مجمع البیان آمده در تفسیر آیه. آقای خویی هم ظاهرا از ایشان گرفته، فکر می‌کنم. اما این با کلام آقای خویی نمی‌سازد. یا لا اقل مقرر اشتباه کرده، نمی‌فهمم.

به هر حال این با کلام مرحوم آقای خویی نمی‌سازد؛ چون اینجا آقای خویی می‌خواهند بگویند یک جمله خبری تامی است. آن جمله خبری این است که فعله کبیرهم، بعد از جمله خبریه یک جزاء و شرط است، نه شرط تنها. شرط و جزا با هم هستند. دقت کردید؟ این مثال با آن مثال، آن مثال در کتاب مجمع البیان آمده، چون در کتاب مجمع البیان ان کانوا ینطقون را شرط گرفته، فعله کبیرهم را جزا گرفته که در روایات ما هم آمده. آقای خویی فعله کبیرهم راجزا نگرفته، جزا را اسئلوهم گرفته. دقت کردید؟ لذا آن مثالی که در کتاب آمده فلان صادق فی ما یقول ان لم یکن فوقنا سماء این ربطی به کلام آقای خویی ندارد.

آنچه که در کلام آقای خویی است در حقیقت همان نکته‌ای است که من عرض کردم. یک جمله خبریه آورده، بعد از جمله خبریه یک جمله شرطیه را به منزله قید آن آورده باشد. این هست در لغت عرب. مثلا جمله انشائیه باشد، توصیف باشد، لکن متعارف نیست. همین شعری که اگر یادتان باشد در مغنی هم دارد، حتی اذا جن الظلام و اختلط ـ جاءوا بمذق هل رأیت الذئب قط؛ حتی اذا جن الظلام یعنی هوا تیرگی گرفت، تاریکی هوا کاملا، البته کاملا تیره نشد، اختلط، یعنی مثل میش و گرگ به اصطلاح هوای میش و گرگ ، هوای صبح، بعد از فجر مثلا به نیم ساعت که هوا روشن و تاریک است. حتی اذا جن الظلام و اختلط توصیف حال آن جایی که رفته بوده میهمان شده. جاءوا بمذق، مذق یعنی دوغ، دوغی را آوردند. بعد می‌گوید هل رأیت الذئب قط، گرگ را دیدی، یعنی رنگ دوغ سفید نبود، رنگ بدن گرگ بود، جاءوا بمذق هل رأیت، در کتب نحو نوشتند که خب نمی‌شود جمله سوال، مثلا سوال استفهام که انشاء هم هست، توصیف واقع بشود برای مفرد. حالا اینجا مثل اینکه توصیف برای جمله ایشان گرفتند، تقیید برای جمله. لذا در آنجا گفتند جاءوا بمذق یقال فیه، هل رأیت الذئب، یک یقال فیه و چیزی اضافه کردند.

ما در بحث‌های لغوی به مناسبت عرض کردیم بیهوده است این تقدیرها همه‌اش، این حسن کلام را از بین می‌برد. این یک نوع التفاط است. کأنما این طور می‌گوید جاءوا بمذق، کلام تمام شد. بعد یک دفعه خطاب به او می‌کند هل رأیت الذئب قط، این یک نوع به اصطلاح این جوری است که تصویر می‌کند طرف الان نشسته این دوغ را مقابل خودش می‌بیند. در حقیقت می‌خواهد این کار را بکند. به اصطلاح امروزی‌ها، سبک رمانتیک. تصویر آن صحنه را می‌کند، نه فقط حکایت می‌کند. جاءوا بمذق، ابتدائا حکایت است، بعد که می‌گوید هل رأیت الذئب قط، کأنما آن کلام را ول می‌کند، دو مرتبه صحبت می‌کند، هل رأیت، گرگ را دیدی، کأنما این دوغ مقابل اوست و دارد می‌گوید گرگ را دیدی، یعنی این دوغ مثلا شبیه گرگ…

یک چیزی که آقای خویی در اینجا می‌فرمایند شبیه آن است. فعله کبیرهم هذا ببینید، فعله این یک جمله تمام شد. بعد ان کانوا ینطقوا فاسئلوهم، آن وقت این ان کانوا ینطقون فسئلوهم هر دو جزاءو شرط تقیید می‌زند برای فعلهم. این بزرگشون انجام می‌دهد، این طور که اگر سوال بکنید جواب بدهند، ببینید اگر سوال بکنید جواب بدهند. پس نمی‌دانم عبارت روشن شد؟ این مثالی که آقای خویی نقل کردند فلان صادق فی ما، این هست در مجمع البیان هست. چرا؟ چون در مجمع البیان ان کانوا ینطقون را که شرط گرفته، جزایش را فعله کبیرهم گرفته. آقای خویی جزایش را فسئلوهم گرفته، آن وقت شرط و جزا را قید برای فعله کبیرهم گرفته است. که ما دیروز عرض کردیم این خیلی بعید است. مگر با یک تصویر این جوری، مثل همین حالتی که من الان تصویر کردم. و الا این عرفیتش خیلی روشن نیست، اصلا این مثال روشن نیست.

اما فلان صادق فی ما یقول ان لمن یکن فوقنا سماء، آن درست است آن مثال. مثلا می‌گوید فلانی حرفش راست است، اگر دو دو تا پنج تا بشود. این حرف بدی نیست، اگر دو دو تا پنج تا بشود، لکن این هم به اصطلاح کلام صاف عرفی نیست. یک نوع حالت معما گونه دارد. خود مرحوم مجمع البیان چون تفکر عقلانی دارد و تفکر به اصطلاح شبیه تفکر معتزله، در همین جا، مجمع البیان بعد می‌گوید، چون یک روایت دیگر داریم معارض این، می‌گوید ابراهیم سه بار دروغ گفت. سه بار ابراهیم دروغ گفت. کذب ثلاث. بعد ایشان رد می‌کند مرحوم مجمع البیان چون متکلم است ایشان دیگر. ایشان می‌گوید حق این است که حضرت ابراهیم(ع) دروغ نگفت و اصلا انبیاء نباید دروغ بگویند. حتی نباید کلام‌های معما، تعمیه هم به کار ببرند. چون اگر این مطلب شد می‌گویند در احکام شریعت هم همین کار را کردند.

این تعمیه‌اش، به نظر من این قول اول هم ایشان قبول نمی‌کند. چون این به هر حال یک نوع تعمیه توی کار دارد. بعد نکته لطیفی دارد لان الکذب قبیح لکونه کذبا؛ این همان اشاره به حسن وقبح عقلی است که ایشان می‌کند. می‌گوید کذب را نه به خاطر اینکه ضرر دارد، نه به خاطر اینکه اغراء به جهل است، نه به خاطر اینکه افراد را در زحمت می‌اندازد، کذب بما هو کذب قبیح است. این مال همان حسن و قبح عقلی است. دقت کردید؟

ایشان مرحوم آقای مجمع البیان مرحوم طبرسی، در اینجا می‌گوید لان الکذب قبیح لکونه کذبا، خیلی لطیف است عبارت. و می‌گوید انبیاء نه فقط نباید دروغ بگویند، حتی دروغ که نگویند هیچ، کلام معما گونه هم باید به کار نبرند. آن کلامی که حالت معمایی دارد، باید به کار نبرند.

غرض به هر حال به نظر ما این توجیهی که مرحوم استاد فرمودند روشن نیست. و نکته فنی حالا غیر از این نکات متفرقه‌ای که عرض کردیم. آن نکته فنی اینجاست، به نظر ما حضرت استاد یک اشتباه کلی مرتکب شدند که وارد این اشکال شدند. و آن این که خیال کردند اینجا یک جمله مستقلی است، اسئلوهم ان کانوا ینطقون، لذا ایشان جزاء را اسئلوهم گرفته. اینجا با فاء آمده، مشکل کار این است. فاء که باشد عطف است، واسئلوهم بود معقول است. فاء که عطف است دیگر استینافیه که نیست که.

یعنی به عبارت اخری خوب دقت کنید، فعله کبیرهم فاسئلوهم؛ و لذا هم ابن مرحوم طبرسی نقل می‌کند معنای اول را، هم توی روایت. توی روایت احتجاج با اینکه ضعف دارد به خاطر ارسالش، ببینید دقت کنید می‌گوید ان کانوا ینطقون جزائش فعله کبیرهم است. خیلی لطیف است این نکته. آقای خویی آمدند از این روایت خارج بشوند، می‌گویند نه جزائش فاسئلوهم است. خب بابا اینجا فاء دارد. حالا که فاء آمده، معنایش این است که این تتمه آن است، دنباله آن است. یعنی فعله کبیرهم فاسئلوهم تا اینجا، ان کانوا، و لذا خود مجمع البیان هم ان کانوا را شرط گرفته، فعله را جزا گرفته است. دقت کردید؟ اگر عبارت آقای خویی را یک بار دیگر دقت بکنید، من همیشه عبارت را می‌خوانم و همیشه عرض می‌کنم دقت بکنید، آن ظرافت کلام را و آن نکته اساسی را باید در بیاوریم.

آن ظرافت کلام این است که آقای خویی خیال کردند اسئلوهم جزاء است. الان هم تکرار کردم. ان کانوا ینطقون شرط است.

س: ظاهر هم همین است دیگر

ج: فاء دارد

س: خب فاء اگر عاطفی باشد عطف انشاء بر خبر می‌شود فاء، فاء جوابی که مقدم شده

ج: بله آقا

س: شما فاء را عاطفه گرفتید، فاء را جواب شرط بگیرید

ج: نمی‌شود که

نه، می‌دانم فاء دارد اگر جمله انشائیه باشد فاء دارد. ظاهرش این است فعله کبیرهم فسئلوه،

س: چه تناسبی دارد با سوال مناسبت دارد

ج: بله آقا

س: با فعل تناسب دارد با سوال مناسبت دارد

ج: سوالی که بعد از فعل است.

حالا این اول کار، اجازه بفرمایید، این ظاهر عبارت.

و اما تأمل بیشتر در ظاهر آیه. در این آیه مبارکه سه تا فعل ذکر شده. یکی به عنوان شرط است که نطق باشد. دو تایش حالا یا یکی به قول آقای خویی جزا یا آن یکی جزا. دو تای دیگر هم هست. یکی فعل اسمش را بگذاریم، فعله کبیرهم. یکی هم سوال. پس ما سه تا فعل در این آیه داریم. یکی فعل است، فعله کبیرهم؛ یکی سوال است، فسئلوهم؛ یکی هم نطق است. آن نطق که ظاهرش واضح است که شرط قرار داده شده، ان کانوا ینطقون. دقت بکنید. آن وقت آن را که، این یک نکته. یک نکته هم سابقا دو سه بار من عرض کردم. ما دقیقا نمی‌دانیم آن کلامی که حضرت ابراهیم(ع) فرمودند عین الفاظش چه بوده در ترجمه عربی. یک نکته بسیار ظریفی در اینجا وجود دارد، این افعال ثلاثه، این افعال ثلاثه، که شاید در همان لغت اصلی هم همین طور بوده، این دارای دو معناست. هر کدامش دارای دو معناست. مثلا فعل، فعلی که در اینجا ذکر شده، مراد شکستن بتهاست. مراد این است که دیدند بتها شکسته شده دیگر. فعله کبیرهم. این فعلی که در اینجا ذکر شده، مراد شکستن بتهاست. که بتها این را شکاندند. بت بزرگ بت کبیر این را شکانده، دقت بکنید.

در حقیقت آنچه که در ذهن مشرکین بود، یعنی جماعت نمرودی‌ها بود و مخاطبین حضرت ابراهیم(ع) بود، آن هم فعل الهه بود، نه شکاندن، فعل کبیر بود. آن قضاء حوائج مردم، آن هم فعل است. چون آنها گیر می‌کردند برای رفع کارهای خودشان گیر خودشان به بت مراجعه می‌کردند. این خیلی ظریف است، خیلی لطیف است.

فعلی که اینجا ذکر شده، شکستن بتهاست. فعلی که مطلوب به اصطلاح مردم بوده، این که گرفتاری‌هایی را انجام بدهند، حوائج اینها، این هم فعل است. من فکر می‌کنم قرآن خیلی ظرافت لطیفی را به کار برده که شاید در حقیقت این ظرافت در اصل کلام حضرت ابراهیم(ع) بوده. یک فعلی که الان ظاهر است می‌بینند، آن شکستن است. یک فعلی که جامعه رویش سیر می‌کرد، آن قضاء حوائج است. خوب دقت بکنید. یعنی در حقیقت حضرت ابراهیم(ع) هدف اساسی‌اش چیست؟ هدف اساسی‌اش آن دوم است نه اول. خیلی لطیف است اگر این معنا درست باشد، آن روایت هم روی همین اساس معنا می‌دهد.

آن فعله کبیرهم هذا، آن فعلی را که مطلوب مشرکین بود، مطلوب نمرودی‌ها بود، قضاء حوائج بود. یعنی حضرت ابراهیم(ع) می‌خواهند یک راه استدلالی وارد بشوند، دقت بکنید، که از آن راه استدلال بتوانند بگویند به اصطلاح روی آوردن شما به بتها درست نیست. این فعلی که الان مشهود آنهاست، جلوی آنهاست، شکستن بت است. این فعلی است که مقابل آنهاست.

یک فعلی است که آنها انجام می‌دهند و این مطلوب حضرت ابراهیم(ع)، مطلوب آن است، آن فعل دیگر است. یعنی در حقیقت حضرت ابراهیم(ع) اگر بخواهند نفی فعل بکنند، خیلی لطیف است اگر این معنا درست باشد، حضرت ابراهیم(ع) با یک ظرافتی می‌خواهند یک فعل مشهودی را بیاورند و هدف اساسی‌شان، شاید هم همان لغت هم همین طور بوده. هدف اساسی‌شان یک فعل دیگری را نفی بکنند.

این فعل مشهود شکستن بتهاست. آن فعلی که الان مطلوب حضرت ابراهیم(ع) در استدلال است، خوب دقت بکنید، فعله، این یک نوع استدلال حضرت است. آن فعلی که مطلوب آنهاست عبارت از قضاء حوائج است. به داد آنها رسیدن، کار انجام دادن، آن هم فعل است. هر دویش فعل هستند، فرق نمی‌کند.

پس حضرت ابراهیم(ع) می‌خواهند کاری بکنند که آن فعل اساسی را نفی بکنند. دقت بکنید. احتمال می‌دهیم که شاید توی لغت عبری هم همین جور بوده، این تعبیر با همین زیبایی خودش استعمال شده است.

پس این یک

س: حاج آقا چه جوری این نفی می‌کند؟ یک بار دیگر بفرمایید

ج: حالا اجازه بفرمایید. اجازه بدهید ما روضه‌مان را بخوانیم بعد گریه بفرمایید. اجازه بفرمایید.

فعل دومی که اینجا آمده مسئله سوال است. فسئلوهم.عجایب کار این است که سوال هم دور جور است؛ یکی اینکه سوال بپرسید، تو این کار را کردی، تو بت را شکاندی؟ یکی اینکه سوال بکنید حوائجتان را بخواهید؛ چون سوال گاهی به معنای پرسش است، گاهی به معنای تقاضاست. اللهم انی اسئلک.

س: درخواست

ج: درخواست است.

پس سوال گاهی به معنای پرسش است، گاهی به معنای درخواست است. من فکر می‌کنم حضرت ابراهیم(ع) با یک ظرافت لطیفی این لفظی را به کار بردند، و آن که الان واقع است، آن که الان در مقابلشان، آن که الان در مقابل حضرت ابراهیم(ع) است، سوال به معنای پرسش است. آن که مطلوب واقعی است سوال به معنای درخواست است. تأمل شد؟

یعنی آن چه را که حضرت ابراهیم(ع) در واقع می‌خواهد نفی بکند از این استدلال، مطلوب واقعی این است که شما از بتها درخواست نکنید. آن سوال، لطافت کار روشن شد؟ پس فعل هم دو تاست. سوال هم دو تاست.

س: ظاهر آیه دلالتی بر آن

ج: بله می‌فهمم. خب اگر آن ظاهر خیلی ظاهر بود که دیگر این قدر صحبت نمی‌خواستیم بکنیم.

ظاهر آیه یک فعل است یک سوال. ظاهر آیه فعل اول شکستن است. سوال هم پرسش است. ظاهرش این طور است خب، این که واضح است، خیلی واضح است. نمی‌خواهد که صحبت بکنیم. اما انصاف قضیه اگر دقت بکنیم به سیاق کلام و مراد جدی حضرت ابراهیم سلام الله علیه، در حقیقت مراد جدی حضرت ابراهیم(ع) از فعل مراد قضاء حوائج است و مراد از سوال درخواست است. یعنی حضرت ابراهیم(ع) می‌خواهند بفرمایند که این بتها قدرتی ندارند که حوائج شما را انجام بدهند. این بتها در آن مرحله‌ای نیستند که شما از آنها درخواست بکنید. هدف واقعی نفی قضاء حوائج است و نفی درخواست است. مسألت به معنای درخواست. نه نفی سوال، پرسش. اما ظاهرش پرسش است. این که ما چند دفعه می‌گوییم که این

س: یک راه دیگری هم دارد که فعله کبیرهم این جزاء باشد برای یک کانوا ینطقونی که در تقدیرش است

ج: یعنی همین، چرا تعلیق بیاوریم؟ روایت هم که دارد جزاء برای همین است.

جواب اول مرحوم صاحب دیگر نمی‌خواهم بخوانم، او هم همین را فهمیده، ان کانوا ینطقون شرط است، فعله کبیرهم جزا است. که آقای خویی اشکال کرده است.

پس دو تا شد. آن وقت دقت بکنید. این دو تا را به نحو تفریع آورده؛ یعنی فعله و به معنای تقاضا و سوال. و همین طور هم هست. چون وقتی می‌گوید فعله به چه دلیل؟ از او بپرسید. خوب دقت بکنید. فعل را به معنای شکستن بگیریم، فاء تفریع هم معنا دارد. اگر فعلی را انجام داده از او بپرسیم. آن دو تا هم فاء تفریع توش معنا ندارد. دقت بکنید. اگر بت قضاء حوائج شما را می‌کند، از او درخواست بکنید. خیلی لطیف است. هر دوش با همدیگر تفریعش هم…

دقت کردید چه شد؟ اگر فعله کبیرهم، سوال بکنید، ببینید، خیلی لطیف است رابطه. لذا به عطف به فاء آورده که به نحو تفریع بر آن است. حالا که فعله کبیرهم سوال، خب خیلی خب، این تفریع روشن است. آن تفریع هم روشن است. آن تفریع هم…

اگر بتها چون مطلوب این است. اگر بتها قدرت قضاء حوائج دارند از آنها درخواست بکنید. آنجا دیگر باز پرسش نیست. دقت خیلی لطیف است به نظر من این روایت مرسله واقعا بعضی وقتها روایت مرسله اهل بیت(ع) هم از صد تا برهان علمی، خدا رحمت کند یکی از آقایان برای ما نقل کرد مرحوم آشیخ صدرایی بود بادکوبی، ما خدمت ایشان مکاسب و کفایه خواندیم. خیلی مرد بزرگواری بود، استاد فلسفه نجف بود. اصلش مال بادکوه بود لکن به اسم شیخ صدرا معروف بود. به یکی از رفقا گفته بود حالا ما معروف هستیم به فلسفه، لکن اگر در یک مطلبی ده برهان علمی غیر قابل تشکیلی از شیخ الرئیس باشد، در مقابل یک روایت ضعیف از امام صادق(ع) باشد، قلب من به آن روایت بیشتر مایل است تا اینکه این ده برهان. چون در آن احتمال خطا نمی‌دهم فقط ضعف اسناد دارد، و الا هیچ احتمال… رحمة الله علیه.

غرضم این است که خوب دقت کنید، این روایت با اینکه، پس دو تا فعل ظاهر است، و این دو تا عجیب است، هر دویش می‌شود از کلام اراده بشود. یکی ظاهر دیدنی است، این که شکستن را بتها انجام دادند، یکی هم باز دیدنی دیگری است، سوال بکند، پرسش بکند. یکی دیگر است که آن مطلوب واقعی است، یعنی مطلوب واقعی حضرت ابراهیم(ع) آن است. این دومی ظاهری است. آن مطلوب واقعی هم دو تا فعلی است که بر هم مترتب هستند اگر خوب دقت بکنید، یکی قضاء حوائج شما، خب اگر قضای حوائجتان می‌کند، فسئلوهم، تقاضا بکنید، در خواست بکنید، خوب دقت بکنید. اگر واقعا بتها قدرت قضاء حوائج دارند، اگر بتها این توانایی را دارند، که قضاء حوائج بکنند، فسئلوهم، از آنها درخواست بکنید. اگر هم شکستند فسئلوهم از آنها بپرسید. پس دو تا فعل است.

آن وقت چون فعل دوم را به نحو تفریع آورده، لذا فعل دوم خلافا لما افاده الاستاد، این را جمله مستقل حساب نکنید، این را این جوری می‌شود، ان کانوا ینطقون فعله کبیرهم. اینجا فعل سوم آورده است. فعل سوم نطق است، این نطق را شرط قرار داده است. نطق هم باز دو جور است. یکی همان است که زبان انسان صحبت بکند. خب چون حضرت ابراهیم(ع) از این راه وارد شدند. یک قضیه شرطیه آوردند مقدم و تالی‌اش واضح است. یک مقدم دارد، دو تا تالی دارد. تالی‌اش هم دو تای مستقل نیستند، دو تای متفرع هستند نه مستقل. نه دو تا تالی که دو تا فعل بر آن دو تا اثر مترتب بشود، یکی سوال یکی فعل. نه، تالی‌اش یکی است، فعل است. اگر فعل را انجام داده، سوال بکنید، بپرسید.

آن وقت ایشان یک به اصطلاح شرطی را آورده، که این شرط می‌تواند باز مثل همان فعل دو معنا بدهد؛ یعنی اگر نطق ظاهری دارند از آنها بپرسید. چون نطق دلالت بر قدرت فکر می‌کند، قوه ناطقه نفس ناطقه به قول آقایان، این اگر ببینید حضرت ابراهیم(ع) یعنی اینها اگر دارای واقعا اراده هستند، این نفس ناطقه حکایت از اراده وفهم و شعور و ادراک و ادراک صحیح امور، یعنی این طور می‌گوید، اگر اینها دارای ادراک صحیح هستند، می‌‌توانند قضاء حوائج بکنند، پس می‌توانند قضای حوائج بکنند، پس از آنها درخواست بکنید. یعنی ببینید یک کلامی را حضرت ابراهیم(ع) ظاهرا آوردند که آن ربطش و آن جزاء و شرطش با همدیگر مترتب می‌شود.

س: شرطی در تقدیر بگیریم تفریع هم درست می‌شود

ج: تقدیر چرا، خودش ذکر فرموده. ببینید بحث تقدیری همیشه این را بدانید، تقدیر که شما گرفتید باید قدر متیقن، اما لفظی گرفتید می‌شود دو معنا اراده بکند. پس کأنما حضرت این طور فرموده، ان کانوا ینطقون فعله کبیرهم فسئلوهم؛ فاء تفریع است. آقای خویی اسئلوهم را یک جمله گرفته، کل جمله را قید برای فعله کبیرهم گرفته است. این خلاف ظاهر است.

س: 27:41

ج: نه، نشد عزیز من، اصطلاحی نیست. ببینید، دقت بکنید، معنای ظاهری دارد. اصطلاح نیست. نطق، نطق ظاهری. فعل، فعل ظاهری، شکاندن. لکن اگر تأمل بشود حضرت ابراهیم(ع) یک کاری را کردند که می‌خواستند به آن مطلوب واقعی خودشان برسند. آن مطلوب واقعی خودشان که این بتها قدرت اراده و اختیار و عقل و تفکیر و قدرت انجام عمل و توانایی انجام عمل و لذا درخواست از آنها صحیح است. این را ما بعد با تفکر در عبارت، این شبه همان توریه. ما با تفکر در عبارت در آوردیم. آن ظاهر هم به جای خودش محفوظ است. ظاهر هم به هم نخورده. ظاهر هم به جای خودش محفوظ است. این طور نیست که ظاهر به هم خورد.

آن وقت لذا دقت بکنید، ما احتمال می‌دهیم که خود حضرت ابراهیم(ع) چون قطعا هدف اساسی حضرت ابراهیم(ع) بحث شکستن نبوده. قطعا بحث قدرت بتها و قضاء حوائج است. سوال ولو ظاهرا پرسش است، و این پرسش هم درست است، نمی‌خواهیم بگوییم باطل است. لکن قطعا مراد جدی حضرت درخواست است نه پرسش.

س: فعله آخر چه جوری درست می‌شود؟ فعله

سس: فعله ضمیرش به شکستن می‌خورد نه به اجابت کردن

ج: می‌فهمم به شکستن می‌خورد. من ملتفت هستم. حضرت ابراهیم(ع) از این فعل و از آن طرف تفریع و از آن اشتراط می‌خواهند در بیاورند که شما کمی تکان بخورید، از شکستن اگر گیر پیدا کرد، قضاء حوائج به طریق اولی.

یک تعبیری است خوب دقت بکنید می‌خواهم بگویم یک تعبیری است که یعنی اگر حضرت ابراهیم(ع) بگوید مراد جدی من آن بود، درست است. یا بگوییم آن لایه دوم سخن بود، لایه سوم سخن بود. ظاهرش هم درست است. ظاهر به هم نخورد. یک دفعه

س: استعمال لفظ در اکثر از معنا…

ج: معنا هم نشد

س: نشد؟

ج: نه نمی‌شود.

نه نشد.

س: 29:48

ج: دو معنا نیست. مراد یعنی می‌خواهد یک شرط ظاهری را بدهدکه به آن مطلوب واقعی برسد. من می‌خواهم این را بگویم که این کلام از نظر ظاهری، من فکر می‌کنم روایت هم ناظر به همین است. همین هم که مجمع البیان می‌گوید ان کانوا ینطقون فعله کبیرهم. آقای خویی اشکال کرد. این درستش همین است که ان کانوا ینطقون را شرط قرار بدهیم، جزاء فعله کبیرهم باشد. فسئلوهم متفرع بر جزاست. خوب دقت بکنید.

این از نظر ظاهر لفظ. درست هم هست ظاهر لفظ. ظاهر لفظ هم درست است هیچ مشکلی ندارد.

اگر اینها بت می‌تواند صحبت بکند، خوب دقت بکنید، اگر بت می‌تواند بت کبیر صحبت بکند، می‌تواند به شما بگوید فعل را من انجام دادم یا ندادم. فسئلوهم از آنها بپرسید. می‌تواند، خوب دقت بکنید.

من احتمال، عرض در حد احتمال چون در روایت این طور آمده، ما فعلا آن قسمت دومش را خودمان. من فکر می‌کنم زیبایی کلام غیر از آن جهت ظاهری که در این روایت آمده یا در توجیهی است که علما در ذیل آیه خیال کردند توجیه، نه ظاهر آیه هم هست، توجیه نیست. لکن زیبایی کلام این است که سه لفظ به کار برده شده که هر سه لفظ دارای یک لایه بالاتری است. و آن لایه بالاتر نقاش حضرت ابراهیم(ع) با مشرکین است. آن لایه.

یعنی مناقشه حضرت با مشرکین سر سوال از شکستن بتها نیست. آن لایه بالاتر، این یک چیز ظاهری است که از این ظاهری عبور بکنند به آن واقعی. و از عجایب این است که سه لفظی در اینجا به کار برده شده، یکی به عنوان شرط، یکی به عنوان جزا، یکی به عنوان تفریع بر جزاء، ترتیب کلامی‌اش این طوری است دیگر. البته آقای خویی جور دیگری معنا کردند. ما به حسب ظاهر همین که در مجمع البیان آمده که در روایت احتجاج آمده. یکی شرط است که نطق است، یکی جزاء است که فعل است، یکی تفریع بر جزاء است که سوال است. سه تا شرط در ظاهر آیه ذکر شده است. در همان اولی کار هر سه درست است، رابطه‌اش برقرار است. ان کانوا، اگر اینها صحبت می‌کنند، پس این بزرگش انجام داده. برای اینکه روشن بشود بزرگ انجام داده یا نه، سوال بکنید. خب این که خیلی روشن است. این لایه اولی. این اول، این ظاهر کلام که در روایت آمده.

ما گفتیم بالاتر از این چون مطلوب حضرت ابراهیم(ع)، مطلوب واقعی حضرت ابراهیم(ع) این نیست که چه کسی بت را شکانده. آن مطلوب جدی که این کلام و این برهان را حضرت ریختند، اصلا این برهان را برای چه آوردند؟ این عمل را برای چه انجام دادند؟ این را برای این انجام دادند که بتها اراده ندارند، اشیاء جامدی هستند، اتعبدون ما تنحتون، شما خودتان آنها را درست کردید. باز در مقابل آنها، آنها جامد هستند، اراده ندارند، فکر ندارند، قدرت نطق ظاهری هم که، آن که نطق ظاهری‌اش که به لفظ فرمودند. اینها قدرت شکاندن بت را ندارند. خوب دقت بکنید. چه برسد که اینها بخواهند برای شما قضای حوائج بکنند. و شما بخواهید از آنها تقاضا بکنید و درخواست بکنید.

این که سه تا لفظ به کار برده شده که هر سه دارای، این لایه عرض کردم، لایه‌های بعدی کلام جزو استعمال لفظ در اکثر معنا نیست. اگر ما بحث ابطن و بطون قرآن چون روایاتش روشن نبود، قبول بکنیم، بطون آن لایه‌های بعدی است. لایه‌های بعدی استعمال لفظ در اکثر از معنا نیست. استعمال لفظ در اکثر از معنا در عرض واحد می‌خواهد. لایه‌ها جنبه‌های طولی دارند. مثل پوست پیاز روی همدیگر.

آن اصطلاح، در بحث هم متعرض شدیم، در اصول هم متعرض شدیم. درست هم هست. در همین کتابهای اصولی متعارف ما مثل کفایه هم نوشتند که این غیر از معنای بطونی است که در قرآن آمده، در روایات آمده.

علی ای حال ما آمدیم تأمل کردیم دیدیم همین مطلبی را که در روایت امام(ع) فرموده مطلب درستی است. و اینکه امام(ع) می‌خواهند بفرمایند حضرت ابراهیم(ع) این کار را انجام داد، این برهان، این عمل خارجی را با این نحو بیان کرد که آن مطلب اساسی مشرکین را نفی بکند.

آن وقت برای نفی اساسی مشرکین این سه تا فعلی که آمده باید دارای لایه بعدی‌اش باشند نه لایه‌ اولی‌اش، نه معنای اولی‌اش. معنای اولی فعله کبیرهم شکستن بت است. معنای اولی فسئلوهم سوال است، پرسش است. معنای اولی نطق هم که صحبت کردن است. همین که صحبت بکند. حالا قدرت تفکر دارند، اراده دارند، آنها دیگر مباحث بعدی است دیگر.

ببینید این صحبت ظاهری یک صحبت بسیطی است. مراد حضرت ابراهیم(ع) آن مقامات بالاست. پس به ذهن ما می‌رسد که همچنان که در این روایت آمده انصافا معنای خوبی است. این که مرحوم به اصطلاح طبرسی می‌فرماید انبیاء باید تعمیه و معما به کار نبرند، این روشن نیست. ممکن است در یک مقاماتی انبیاء و ائمه علیهم السلام یک لفظی را به کار ببرند که دارای یک معنای ظاهری محدودی باشد و در عین حال صلاحیت دارد برای لایه‌های بعدی‌اش هم اراده بشود. خوب در آن مطلب دقت بشود می‌شود آن مطلوب اساسی را در آورد.

به ذهن من مطلب بدی نیست این مطلب. پس نطق شرط است؛ جزا فعله کبیرهم است؛ تفریعا علی الجزاء فسئلوهم است.

س: نطق، نطق لوازمی که شما گفتید در انسان این لوازم را دارد، الان 35:50

ج: می‌دانم، می‌فهمم در سنگ ندارد. مراد جدی آن است. یعنی می‌گوید شما نطق ظاهری خودتان را نگاه نکنید که یک طوطی هم دارد. این را نگاه نکن. مراد، بعد لذا گفت فعله.

اگر آن قدرت اراده باشد دنبالش قدرت فعل هم هست. دنبالش هم جواب پاسخ شما را می‌دهد.

علی ای حال این معنایی است که به ذهن ما می‌آید. انصافا به ذهن ما معنای بدی نیست. و یک نوع معما، یعنی یک نوع کلامی است که اگر خوب در آن دقت بشود، آن مراد و مقصود واقعی حضرت ابراهیم(ع)، یعنی حضرت ابراهیم(ع) با یک امر ظاهری مثل همان رب ارنی کیف تحیی الموتی، دقت می‌کنید؟ با یک امر ظاهری که خذ اربعة من الطیر، خب این خذ اربعة من الطیر، ایشان می‌خواهد، چون همین طور که بعضی از مفسرین هم نوشتند، حضرت ابراهیم سلام الله علیه در آن آیه مبارکه، دیگر از وقت خارج نشویم، مرادش اطلاع بر حقیقت اسم محیی نبوده است؛ چون در این آیه که آمده بعد از آیه‌ای است و کذلک نوری ابراهیم ملکوت السماوات، ظاهرا خداوند متعال برأی العین به حضرت ابراهیم(ع) اسماء الهی مثل محیی و ممیت را نشان داده. ظاهرا چون نری که از رؤیت است که. ظاهرا شبهه حضرت ابراهیم(ع) در اسم محیی نبوده. شبهه هم نبوده، سوال حضرت ابراهیم(ع) در کیفیت تجلی اسم محیی بوده است. که این اسم محیی چطور در روز قیامت تجلی پیدا می‌کند و فعلیت پیدا می‌کند؟ ظاهرا سوالش این است.

دارد رب ارنی کیف، کیف، سوال سر کیف است. نه رب ارنی تحیی الموتی؛ آن نری ابراهیم ملکوت، آنجا نشان دادم به او، محیی را نشان دادم، ممیت را نشان دادم، رازق، همه اسماء الهی را دیده، ملکوت را دیده. ظاهر این آیه دوم، ارنی کیف تحیی، آن را که حضرت ابراهیم(ع) سوال می‌کند، رؤیت ظهور اسم محیی است.

لذا حضرت به او می‌فرمایند که خذ اربعة من الطیر که در اینجا، خب این اربعة من الطیر در حقیقت روز قیامت میلیاردها انسان می‌خواهند زنده بشوند. میلیاردها عموم دیگر حالا خواست خودش حیوان هر چه که هست، ملائکه هست الی آخره… این با این چهار تا طیر دقت بکنید، این می‌خواهد ظهور اسم محیی را در آن عرض عریضش ببیند. ظهور … خب این خیلی کوچک است. چهار تا طیر کجا، عرض عریض اسم محیی کجا. ظاهرا این طور باشد. یعنی یک نحوه‌ای از کار بوده که این اشاره باشد که شما با این صورت جدید، می‌توانید آن عرض عریض را ببینید.

در اینجا هم همین طور است. به ذهن ما می‌آید در این آیه مبارکه هم همین طور باشد.

این ساعت 38:48

س: نه درست تنظیمش کردند

ج: باز درستش کردند؟

س: بله

ج: من حواسم به این ساعت است که چهار پنج دقیقه، سه چهار دقیقه جلو بوده.

علی ای حال کیف ما کان این هم راجع به… پس به ذهن می‌آید آنچه که در روایت آمده و در تفسیر مجمع البیان به عنوان اولین معنا گرفته، حرف بدی نباشد، قابل قبول است و قطعا هم حضرت ابراهیم(ع) دروغ نگفتند. کلام کاملا روشن است. نحوه استدلال کاملا روشن است. لکن خب طبیعتا گفت کم ترک الاول للاخره، گفت که در قل هو الله اسراری است که علمای آخر الزمان فقط می‌فهمند. این همه هم تفسیر نوشتند باز علمای آخر الزمان. گاهی اوقات ممکن است یک ظرافت‌هایی باشد.

خدا رحمت کند مرحوم استاد ما آقای بجنوری می‌فرمود حاجی فاضل که از علمای بزرگ است، در ذیل این قل هو الله، می‌گفت این قل هو الله احد، اولش به اصطلاح توحید ذاتی است. الله الصمد توحید صفاتی است. لم یلد هم توحید افعالی. حالا ممکن است مثلا هیچ یک از مفسرین قبلی هم ننوشتند که سه جور توحید را از همین قل هو الله در می‌آوریم.

این هست گاهی می‌شود که یک ظرافت‌ها و لطافت‌هایی در آیات هست که انسان تأمل می‌کند ممکن است قبلی‌ها نگفته باشند.

به ذهن می‌آید که آنچه که در روایت به اصطلاح احتجاج آمده معنای زیبایی است. لکن باید تکمیل بشود. یعنی ربطش بدهیم آن معنای ظاهری را با آن مراد، یعنی یک نحوه استدلالی را حضرت ابراهیم(ع) می‌خواهند مطرح بکنند که افراد متوجه بشوند.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD279KBدانلود
PDF142KBدانلود
MP310MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج فقهمکاسب محرمه
قبلی خارج فقه (جلسه26) سه‌شنبه 1393/08/27
بعدی خارج فقه (جلسه28) سه‌شنبه 1393/09/04

اصول فقه

فقه

حدیث