معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج اصول فقه (جلسه94) سه‌شنبه 1394/02/08

1393-1394، اصول فقه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

عرض شد بحث در این تنبیه راجع به ملاقی احد اطراف بود و متعرض صوری شدیم.

کمی هم بحث طول کشید. لکن عرض کردیم بر فرض هم اگر بناست که مسائل علم اصول تنقیح بشود، راه تنقیحش اطلاع دقیق و بیان زیربناها به نحو صحیحی که بتوانیم به اصطلاح نتیجه گیری روشنی بکنیم.

مرحوم استاد در این باره سه فرض کردند. فرض سوم ما اذا کان العلم الاجمالی بعد الملاقاة و قبل العلم بها؛

مثلا دست ما لباس ما برخورد با یکی از این دو اناء کرده، فرض کنید روز پنج شنبه. روز جمعه هم علم پیدا کردیم که یکی نجس بود. یکی از این دو اناء که ملاقات شده نجس بود. و روز شنبه فهمیدیم ملاقات بود. روز شنبه ملاقات را علم پیدا کردیم.

فهل الحکم فیها عدم وجوب الاجتناب عن الملاقی؛ آیا این مثل مسئله اولی است که اجتناب از ملاقی لازم شد.

لاشتراکها فی کون العلم الاجمالی، چون علم اجمالی قبل از ملاقات است. قبل العلم بملاقاته. یعنی به عبارت اخری یک واقع ملاقات داریم که روز پنج شنبه است. یک علم به ملاقات داریم روز شنبه است؛ یک علم اجمالی هم داریم که روز جمعه است. اینجا به اصطلاح علم اجمالی ما قبل از علم ملاقات است.

و چون گفته شد که مدار، مدار تنجیز است، مدار تنجز بر علم است، پس بنابراین حکمش حکم صورت اولی می‌شود.

او الحکم فیها وجوب الاجتناب عن الملاقی و الحاقها بالمسئله الثانیه، که بگوییم اینجا چون ملاقی شده و به اصطلاح قبل العلم ملاقات پیدا شده، در حکم اشتراکهما فی کون العلم الاجمالی متأخرا عن الملاقاة، چون علمش بعد از ملاقاة است.

بعد ایشان دیروز هم شبیه این را عرض کردیم چون ایشان گفتند. و قد التزمنا فی الدورة السابقه، باز همان بحث خودشان که، چون اینها را دیگر خیلی خواندن آن جور و بحث آن طور ندارد. در دوره سابقه بوجوب الاجتناب الحاقا لها بالمسئلة الثانیه، عقیده ما این بود. عرض کردیم وقتی انسان عقیده‌اش از یک مسئله‌ای برگشت دیگر ارزش ذکر آن به عنوان مطلب ندارد. مگر به عنوان احتمال مثلا. یحتمل، مثلا این طوری. بفرمایید که این احتمال را مبنای ما در دوره سابق بود. چون به هر حال بعد از اینکه بیان شد که اشتباه است دیگر ارزش ندارد.

ببینید من کرارا عرض کردم در کتب سابق، حالا الحمد لله نیست در کتب ما. در کتب سابق می‌گفتند العلم، علم الاصول هو بالقواعد، تعریف علم، اصول را علم می‌گرفتند. هو العلم بالقواعد الممهده. آن وقت عده‌ای هم معتقد بودند که خب چرا علم گرفتید؟ بگوییم هو القواعد الممهده؛ آن قواعد ممهده لاستنباط الحکم الشرعیه الفرعیه الکلی، عن ادلة تفصیله، خب چرا شما علم گرفتید؟ این را شما بگویید هی القواعد.

لذا در آن کتب قبلی که متعارف بود، این بحث را مطرح می‌کردند که مراد از علم در اینجا چیست. من جمله از بحث‌هایی که مطرح می‌کردند علم را عبارت از تصدیق می‌دانستند. حالاها دیگر در کتاب‌های ما نیست فعلا. کتاب‌های قدیم حتی فصول، در فصول هم وجود دارد این بحث. چه برسد به مثل حاشیه و کتاب‌های دیگری که نوشته شده.

احتمالاتی دادند، پنج شش تا احتمال که آقایان اگر خواستند مراجعه کنند. به هر حال این که انسان یک نظری داشته باشد بعد برگردد، این از نظر علمی ارزشش در حد احتمال است. چون باطل بود دیگر، وقتی باطل بود ارزشش… احتمالات و تصورات علم نیستند. این باید این مطلب اولامنقح بشود. چون ما الان مشکلی که داریم عده‌ای در این مسائل مثلا تفاصیل، چند صفحه احتمالات، نه احتمالات اصلا علم نیستند. آن که علم است، تصدیق است، تصور علم نیست. این که ما می‌گوییم مثلا عقیده ما این بود و برگشتیم. نه ایشان و نه حتی کل اصولیین عقیده‌ای داشته باشند برگردند، تغییر واقع داده نمی‌شود. هیچ ارزش علمی ندارد؛ یعنی علم به این معنا. بله، برای بیان احتمالات خوب است. مثلا یحتمل یا گفته شده، قائلی هست به این مطلب. اما اینکه این را ما جزو خود علم حساب بکنیم نیست. احتمالی داده شده که این حکمش حکم مسئله ثانیه باشد، لان العلم الاجمالی بحدوثه و ان کان متعلقا بنجاسة الملاقی او الطرف الاخر؛ ملاقا یعنی مثلا آن ظرف و ظرف دیگر. حالا مثال‌ها را می‌زنیم.

الا انه بعد العلم بالملاقاة ینقلب الی العلم بنجاسة الملاقی و الملاقی او الطرف الاخر؛ حالا این چیزهایش کمی، کسره‌های زیرش کمی جابجا است. آن وقت بعد از اینکه ما علم ملاقاة کردیم سه جهت می‌شود. این بحث گذشت در صورت ثانیه. عرض کردیم سه جهت نمی‌شود اصلا. حالا ایشان به عنوان التزمنا؛ جواب ایشان هم گذشت دیگر من خیلی به اصطلاح…

والتنجیز فی صورة الانقلاب یدور مدار العلم الثانی؛ این که تنجیز یدور مدار علم الثانی، این قبول است جای بحث ندارد. لکن این که ملاقی و ملاقا دوتایی‌شان طرف بشوند این اشکال دارد. اشکال این است.

من یک مقداری عبارت را می‌خوانم به خاطر آن نکات فنی. این که تنجز در علم کلا مدار علم است، نه مدار واقع، ایشان هم همین مقدار اکتفا کردند. ما دیروز توضیحات کافی عرض کردیم، سابقا هم عرض کرده بودیم.

عرض کردیم شما علم که دارید، حالا من هدفم از خواندن این مطالب این است که اینها خوب روشن بشود، زیربناها، تصورش، تصدیقش. ببینید ما وقتی که علم پیدا کردم به یک چیزی، خب یک واقعی را ما احراز می‌کنیم، یک رابطه‌ای با واقع پیدا می‌کنیم. حالا یا به نحو انفعال است یا به نحو فعل است یا به نحو 06:58 تصور می‌کنیم. یک جایی که نحو مجهولی است که فوق دایره، به قول آن آقایان فوق دایره جواهر و 07:07 است. هر چه تصور بکنیم ما بالاخره الان یک رابطه‌ای با خارج پیدا کردیم. طبیعت این علم به مقدار همان مقداری است که کاشف است. ما فهمیدیم زید یک بچه دارد، به همین مقدار یک بچه. ممکن است در واقع پنج تا بچه داشته باشد. ما یکی را فهمیدیم. آن رابطه ما یکی است.

آن وقت اگر علم بخواهد تولید بکند، یعنی این نکته فنی را دقت بکنید، بیش از آن مقداری که علم پیدا شده بخواهیم ترتیب اثر بدهیم، این اصلا چیز جدیدی است. این اسمش اصول است. کار اصول این است. کار اصول بیش از آن مقدار صورت ذهنی شماست. اصلا کلا اصول این طور است.

در امارات مطابق با آن واقع است. در اصول بیشتر است. لذا ما تعبیر کردیم به عبارت دیگر اصول حالت ابداعی ماست. حالت تولید ماست. شما می‌دانید زید دیروز زنده بود، خب دیروز زنده بود. این که علم شماست. آنچه که علم شماست حیات دیروز زید است. خب جای خودش محفوظ است. می‌گویید امروز زنده است، دقت کنید، این می‌شود تولید. تولید، شاخ و دم ندارد. این شد تولید. چرا می‌گویید امروز زنده است؟ اعتمادا به همان علم دیروزتان. آن علم دیروز می‌گفت دیروز زنده است.

لذا ما این اصطلاح را درآوردیم که در اصول شما تولید می‌کنید، در اصول شما ابداع می‌کنید. معیار اصول این است. اگر شما ترتیب اثرتان به حد واقع بود، می‌شود اماره. اگر ترتیب اصولتان بیش از حد واقع بود می‌شود اصل. ترتیب اثرتان بیش از حد واقع بود می‌شود اصل. و لذا چون تولید است، این نکته‌ای دارد. بیهوده که تولید نمی‌کند که، بیهوده که ابداع نمی‌کند. حالا این یک مقدار تعبیرش شاید جدید باشد اصطلاحش.

این راه می‌تواند خیلی مشکلات این مثلا چند صفحه الان راجع به علم اجمالی و ملاقاة صحبت کردیم. این با این راه خیلی راحت مطلب حل می‌شود.

آن وقت دقت بکنید. خوب توجه بکنید. وقتی که می‌گوییم تولید، این تولید مال واقع است یا این تولید مال صورت ذهنی شماست؟ روشن شد؟ مسئله ثانیه‌ای که آقای خویی دیروز خواندیم، ایشان می‌گوید تنجز دائرمدار علم است، این تنجز اینجا به معنای تولید است. آیا این تولید مال این که دیروز زنده بود است؟ در استصحاب، خوب دقت بکنید. خب عرض کردیم عده‌ای از اصولیین استصحاب را تفسیر کردند به بقاء ما کان. عرض کردیم اگر این تفسیر را قبول بکنیم، مناسب این است که استصحاب را جزو امارات قرار بدهیم؛ یعنی جزو ظنون قرار بدهیم. یک تفسیرش، بقاء ما کان، وقتی نگاه می‌کند ما کان را، می‌گوید خب قاعدتا دیروز سر حال و شنگول بود، این تا چند سال دیگر هم زنده است، امروز هم… دقت می‌کنید؟

این که تفسیر کردن استصحاب را به بقاء ما کان، این در حقیقت یک نوع برداشت خاصی است از استصحاب. ما استصحاب را تفسیر کردم توسعة العلم بالحدوث بقاءً؛ این یک برداشت دیگری است.

حالا انشاء الله در استصحاب که می‌آییم چون می‌خوانیم یک مقداری عبارات را. ما معتقدیم این دو عبارت است، دو دیدگاه است. یکی نیست. توسعة الیقین بقاءً، و لذا اگر این باشد، این هم یک علم شما، علم شما به حدوث بود، این را توسعه بدهید به بقاء. این یک دیدگاه است.

دیدگاه دوم این است که نه، این دیروز دیدید زنده است، آن خودش اقتضای بقاء دارد، خود آن وجود آن باقی است. این دیدگاه دومی. البته عرض کردیم در بعضی از عبارات خیال شده که این دو تا یکی هستند. نه اینها دو تا هستند، یکی نیستند، شاید در استصحاب توضیح بخواهیم بدهیم.

در ما نحن فیه بحث این بود؛ آنچه که شما در، دیروز هم این بحث را خواندیم از آقای خویی. سابقا هم ما تعرض کردیم قبل از اینکه آقای خویی بفرمایند. آن تولیدی که شما می‌خواهید بکنید، این از خصائص آن واقع است، قطره خونی که در یکی از این دو اناء افتاده، این اقتضاء کرد شما از دو طرف اجتناب بکنید؟ یا این از اقتضای علم است؟ این توسعه از اقتضای علم است.

ما توضیح دادیم که این توسعه از اقتضای علم است، از اقتضای واقع است. بحث دیروز هم که با ایشان خواندیم همین است.

این که ایشان در اینجا می‌گوید ینقلب الی العلم و التنجیز فی صورة الانقلاب یدور مدار علم الثانی، نه این علم ثانی درست است، اصل مطلب درست است، لکن تطبیقش مشکل است.

فتتساقط الاصول بمقتضی العلم الثانی؛ عرض کردیم مرحوم استاد وفاقا للنائینی از راه اصول وارد شدند. ما از راه خود علم.

و یجب الاجتناب عن الجمیع. و نظیر ذلک ما اذا علمنا اجمالا بوقوع نجاسة فی الاناء الکبیر او الصغیر ثم تبدل العلم المذکور بوقوعها فی الاناء الکبیر او الانائین الصغیرین؛ این جوری.

فانه لا اشکال فی وجوب الاجتناب عن الجمیع؛ درست است این مطلب ایشان درست است. اجتناب عن الجمیع مطلب درست است و مشکل هم ندارد. لکن مشکلی که در اینجا هست این است که این مثال با ما نحن فیه نمی‌خورد. چون دو تا اناء صغیر هستند یک اناء کبیر. اینجا ملاقی و ملاقا هستند. ملاقی و ملاقا شأنشان انائین نیست. یک کلمه خیلی راحت. من غالبا عبارت را می‌خوانم برای اینکه دقیقا نکته اشکال را عرض بکنم. چون این نکته فنی بیان آن نکته اشکال که کجا اشکال پیدا شده است.

لان العلم الاول و ان کان یوجب تساقط الاصلین فی الاناء الکبیر و احد الصغیرین، احد الانائین الصغیرین حدوثا، ما این تساقط را وارد نشدیم.

و یوجب تنجیز الواقع فیهما، این تنجز وتنجیز در علم اجمالی غیر از تنجیز در علم تفصیلی است.

الا ان العلم الثانی یوجب تساقط الاصول فی الجمیع، چون نکته‌اش را عرض کردیم بعد از علم اجمالی دوم رتبه یکی است. اناء کبیر با صغیرین یکی است. حالا ایشان تعبیر، چون شیخ انصاری تعبیر 13:32 را کردند، و الا نکته اساسی آن مسئله ملاقاة است.

تبدل العلم الاول بالثانی. و قد ذکرنا ان التنجیز فی صورة الانقلاب یدور مدار العلم الثانی. بعد فرمودند هذا ملخص ما ذکرناه فی الدورة السابقه.

و لکن الظاهر عدم وجوب الاجتناب عن الملاقی فی هذه المسئله، اینجا هم اجتناب لازم نیست.

و ذلک فما ذکرناه فی ذیل المسئله الثانیه، همین صفحه سابق. همین نکته‌ای که من چند هفته قبل عرض کردم که دیروز ایشان آوردند.

من ان مدار التنجیز انما هو العلم بالنجاسه لا وجودها الواقعی، یک کلمه. ما این را توضیح دادیم. گفتیم این تنجیز مال علم اجمالی است. تنجیز علم اجمالی تولید دارد. تولید مال واقع نیست، مال علم نیست. این در ذهنتان باشد. ایشان فقط دقت فرمودید؟ راهی را که ایشان بیان کردند. الا ان مدار التنجیز انما هو العلم بالنجاسه لا وجودها الواقعی؛ این مطلب درست است. این چرا؟ چون علم اجمالی است. اما اگر علم اجمالی نبود، تابع وجود واقعی است. شما نماز خواندید، خیال کردید با وضو هستید، بعد فهمیدید وضو نداشتید، نمازتان باطل است. چون آنجا تابع واقع است. دقت کردید؟

این که می‌گوید لا بوجودها الواقعی، نکته فنی‌اش را ایشان نفرمودند. نکته فنی‌اش این است که تنجز در علم تفصیلی غیر از تنجز در علم اجمالی است. در علم اجمالی تولید دارد، در اصول تولید دارد، این تولید تابع علم است، تابع به اصطلاح همیشه که تکرار می‌کردم بنده خدمت شما، تابع آن صورت ذهنی است نه تابع واقع. واقع شما یک دانه اناء است. عمل شما دو تا اناء است. این اسمش تولید است.

وقتی شما در مقام تأثیر و در مقام ترتب اثر بیش از آن مقدار علمتان ترتب اثر کرد اسمش تولید است. تولید شاخ و دم ندارد.

آن وقت بحث این است چون اینجا اصل است، آن تولید، آن ابداع، دائرمدار علم است، دائرمدار صورت ذهنی است نه دائر مدار واقع. یعنی آن توسعه‌ای که پیدا شد به خاطر علم است، نه به خاطر وجود واقعی. وجود واقعی کاری نمی‌کند، به واقعش محفوظ است. و لذا در جاهایی که شما می‌خواهید روی واقع اثر بگذارید همان اثر واقع حساب می‌شود. علم شما هیچ تأثیر ندارد.

نکته فنی‌اش را هم عرض کردم کرارا و مرارا و تکرارا علم شأنش طریقیت است. خوب دقت بکنید. علم شأنش طریقیت است. بگویید مرآتیت است، بگویید مثلا مافیهیون، مثلا حالا دیگر اصطلاحات دیگر هر چه می‌خواهید بگذارید، شأنش مرآتیت است، شأنش طریقیت است، شأنش غیریت، هر چه می‌خواهید اسمش را بگذارید. در علم آن واقع دیده می‌شود. اما این را شما در علم اجمالی نمی‌خواهید، چرا؟ چون آن واقع یک اناء است، شما در علم اجمالی دو اناء می‌خواهید. پس این از شأن علم خارج شدید. شأن علم این نیست. این همان است که ما می‌گوییم شما آمدید با این صورت علمی تعامل کردید. خوب دقت بکنید. علم شأنش کاشفیت است، شأنش طریقیت است. به قول آقایان متأخر، حالا مرحوم شیخ نوشته کاشفیت. به قول مرحوم حاج شیخ هادی تهرانی بل شأن و بل هو الکشف، نه اینکه کاشفیت، ذاتی‌اش هم نیست، ذاتش است. یک بحثی دارند مرحوم شیخ کشف ذاتی ایشان. ایشان می‌گوید ذاتش. آنجا بحث‌ها را ما متعرض شدیم.

علی ای حال شأن علم این است. شما نمی‌خواهید این کار را از علم ببرید اینجا، هر وقت شما روی واقع اثر گذاشتید آن علم شأنش خودش است. وقتی آمدید شما بیش از واقع اثر گذاشتید یعنی چه؟ یعنی آمدید روی علم را نگاه کردید، دیگر به طریقیت صرف نیست. به کاشفیت، معنا ندارد، کاشفیت که یکی بیشتر نبود. پس شما آمدید با علم تعامل کردید، ببینید، تعامل با هر دو علم کار اصول است. تعامل با هر دو واقع کار، شما آمدید با علم تعامل کردید، چرا؟ چون دو اناء می‌خواهید اجتناب کنید. نمی‌خواهید علم را به شأن خودش بررسی بکنید. و الا آن یک اناء بود، دو تا اناء که نبود.

پس این مطلبی که مرحوم استاد فرمودند مدار التنجیز انما هو العلم بالنجاسه لا بوجودها الواقعی، خوب روشن بشود. تنجیز در علم تفصیلی به وجود واقعی است. در علم اجمالی به علم است. شما الان فهمیدید هفته گذشته که نماز خواندید بی وضو بوده، خب باید نمازتان را اعاده کند. حالا گذشته هم باشد، الان فهمید، چه اثر دارد؟

لذا ممکن است یک کسی خیال بکند که این مطلبی که آقای خویی فرمودند چطور شد؟ تنجیز می‌گوید تابع علم است نه تابع وجود واقعی. در صورتی که…

این نکته فنی همان است که من عرض کردم. تنجیز در علم تفصیلی در شأن علم و حقیقت علم واقع است. وجودها الواقعی. تنجیز در علم اجمالی صورت ذهنی است که علم باشد.

س: مطلب با مبنای آقای خویی نمی‌سازد. آقای خویی ابداع نفس نمی‌داند. لذا ایشان باید همان مبنای دوره سابقش را بپذیرد.

ج: بله، خب ایشان یعنی عرض کردم من بعضی وقتها ما احساس می‌کنیم که بزرگان اصولیین امثال ایشان که واقعا مرد بزرگواری هستند قدس الله نفسه، گاهی مطلب به ذهن می‌آید، حالا ممکن است تعبیر یک نوع یا توضیحش اما با ارتکاز فقاهتی‌شان این رادرک می‌کنند. با ارتکاز اصولی‌شان درک می‌کنند. این یک نکته‌ای است که خب دیگر منشأ این می‌شود که ما روی خبرویت اشخاص حساب بکنیم.

فالملاقاة و ان کانت سابقة علی العلم الاجمالی الا انه لا یترتب، ببینید، لا یترتب علیه اثر، این اثر غیر از اثری است که در علم تفصیلی است. این را خوب دقت بکنید.

فبعد العلم الاجمالی بنجاسة الملاقی او الطرف الاخر یتساقط الاصلان فیهما للمعارضه و یجب الاجتناب عنه؛ عرض کردم ما با کل مبنای ایشان مخالف هستیم. نه اینکه حالا با آن یکی، توضیحش. این مبنا را هم که تساقط باشد قبول نداریم.

و لا اثر للعلم بالملاقاة بعد تنجز التکلیف بالعلم الاول؛ آن وقت از آن راه رفتند. آن راهی را هم که این، بعد لا اثر للملاقاة، این مطلبی که ایشان فرمودند کما فی المسئله، لما ذکرنا فی ذیل المسئلة الثانی، این صفحه 486 است و این و لکن الظاهر، اگر آقایان بخواهند مراجعه بکنند. چون ما الان صفحه 487 هستیم.

لما ذکرنا فی ذیل مسئلة الثانیه، این ولکن الظاهر، صفحه 486. این که ایشان الان می‌خواهند بگویند انحلال، این یک مطلبی است که در صفحه 481 فرمودند. و منها لو علمنا، که ما عرض کردیم یکی از راه‌های انحلال را مرحوم استاد به خود علم اجمالی. مثلا من علم اجمالی دارم یا ظرف دست راستی نجس است یا ظرف دست چپی. یک قطره خون افتاد دیدم. نمی‌شناسیم. بعد باز دیدم یک قطره خون افتاد یا ظرف دست چپی یا ظرف سوم؛ ایشان می‌گوید این علم اجمالی دوم منجز نیست. ایشان می‌گوید علم اجمالی دوم، لذا ایشان دارد که و ان کان، و لا اثر للعلم بالملاقاة بعد تنجز التکلیف بالعلم الاول؛ با علم اول که تنجز شد دیگر علم دوم تنجز نمی‌آورد. این مطلب گذشت. همان جا هم عرض کردیم که مطلب ایشان قابل قبول نیست و قبول نکردیم مطلب ایشان را.

ما معتقدیم با علم اجمالی انحلال علم اجمالی نمی‌شود. از هر سه اناء باید اجتناب بکنیم. توضیحش هم گذشت.

ایشان می‌گوید که فان العلم بالملاقاة و ان کان یوجب علما… الا انه لا اثر لهذا العلم بالنسبة الی الطرف الاخر لتنجز التکلیف فیه بمنجز سابق؛ مراد ایشان و گفتند و هو العلم الاول؛ توضیحش در آن صفحه 481 گذشت. و این را من سابقا هم توضیح دادم یعنی سابقا هم آقای خویی گفتند در صفحه 423 هم گذشت این مطلب. نه اینکه حالا فقط تازه باشد. این چون تازه تازه است 22:05 در صفحه 481 این مطلب را گفتند.

خلاصه مطلب هم این است؛ آیا علم اجمالی اول انحلال علم اجمالی دوم می‌کند یا نه؟ اینها هم تعبدی است. خودتان فکر کنید نتیجه گیری بکنید. ایشان می‌گویند می‌کند. اگر شما دیدید یک قطره خون یا اناء دست راستی افتاد یا دست چپی؛ بعد دیدید باز یک قطره خون یا اناء دست چپی افتاد یا اناء سوم؛ این می‌گوید علم دوم اثر نمی‌کند. چون از آن اناء دست راستی یا چپی به خاطر اول اجتناب می‌کنیم. آن وقت یک علم جدید می‌آید، یا دست چپی یا سوم، این دیگر اثر ندارد؛ چون دست چپی را شما اجتناب می‌کردید. این سومی هم تنهاست، اصل بر آن جاری می‌شود و اشکال ندارد. این خلاصه نظر ایشان. نظر ایشان روی تساقط اصول این است.

و ما عرض کردیم این مطلب نیست. علم خودش منجز است، احتیاج به تساقط اصول ندارد. و علم را هم به نحو ارتکازی و مجموعه صور می‌بینیم. یعنی ما الان در ذهنمان این صورت هست یک قطره خون یا دست چپی یا دست راستی، یک قطره خون یا دست چپی یا سوم؛ خب اینجا هر دوی علم تأثیرگذارند. این طور نیست که یکی تأثیرگذار باشد و یکی نباشد. لذا از هر سه اناء باید اجتناب بکنیم. دقت می‌فرمایید؟

این نکته‌ای است که ایشان از این راه در این صفحه 488.

فلا مانع من الرجوع، الی الاصل فی الملاقی لما ذکرناه سابقا؛ این سابقا ایشان نوشته تنبیه رابع صفحه 423. درست است لکن در همین تنبیه هم نوشتند. می‌خواستم بگویم که خیلی مقید به این نوشته‌ها نباشید. ایشان نوشتند صفحه 427 حاشیه محشی کتاب نه اینکه ایشان. این ظاهرا محقق کتاب نوشته از خود مقرر نیست. در تنبیه رابع صفحه 427. راست است این مطلب گذشت سابقا. لکن تازگی هم گذشت نمی‌خواهم بگویم سابقا. این 481 هم گذشت به عنوان منها. منها ما لا علمنا بنجاسة احد المایعین ثم علمنا بوقوع نجاسة فی احدهما او فی اناء الثالث؛ این همین صفحه 481 اگر نگاه کنید.

و این نکته‌اش یکی است؛ آیا علم اجمالی به علم اجمالی قبلی‌اش منحل می‌شود یا نه؟ به نظر ما نمی‌شود. به نظر مبارک ایشان می‌شود.

بعد ایشان فرمودند و المقام من هذا القبیل، این را هم قبول نکردیم مقام از این قبیل باشد. چون مقام از این قبیل باید بگوییم ملاقی به اصطلاح مثل عین ملاقا ببینیم. خب این را قبول نکردیم، ما این مشکل، این مقام را قبول نکردیم.

فان التکلیف قد تنجز فی الطرف الاخر بالعلم السابق فلامانع من الرجوع الی الاصل فی الملاقی بعد العلم الاجمالی الثانی؛ این دیگر علم اجمالی اول و دوم ندارد. الحاصل من العلم بالملاقاة. این ندارد اصلا نکته‌ای نیست.

لعدم معارض له، بلا فرق بین ان یکون زمان المعلوم بالاجمال متحدا؛ بعد می‌فرمایند: و ما ذکرناه فی الدورة السابقه من ان مدار التنجیز فی صورة التبدل، علم ثانی است. و ان کان صحیحا فی نفسه؛ بعد هم مثال می‌زنند برای این مطلب. الا ان المقام لیس من قبیل التبدل بل من قبیل انضمام العلم الی العلم؛ انضمام نیست، یک علم دوم با علم اول.

فانا نعلم اولا الی آخر کلام ایشان که دیگر آقایان خودشان مراجعه کنند که در اینها، البته مرحوم مقرر هم آن سید بزرگوار خدا رحمتش کند، به نظرم به دست کمونیست‌های روسیه در افغانستان شهید شد خدا رحمتش کند. یک حاشیه هم مرحوم مقرر زده قبول نکرده. حالا دیگر آورده.

بقی الکلام، عرض کردم یک مقدار مباحث اصولی ما جنبه مثل فرمول ریاضی پیدا کرده به حالت خاصی. فیما ذکره صاحب الکفایه من تثلیث الاقسام؛ صاحب کفایه در اینجا یک نکته‌ای را فرموده که خب هم آن قبلی‌ها نداشتند هم بعدی‌ها با ایشان مناقشه کردند، عده‌ای هم قبول کردند مثل مرحوم استاد.

خلاصه حرف صاحب کفایه این است که در بحث ملاقی سه صورت وجود دارد؛ یا فقط از ملاقا با آنطرف باید اجتناب بکنیم از ملاقی نه، مثل همان صورت اول به قول ایشان. یا باید از ملاقی و ملاقا و آن طرف اجتناب بکنیم به قول ایشان، مثل صورت دوم. یا باید فقط از ملاقی اجتناب بکنیم نه ملاقا. این خیلی مهم است. چیز جدید در کلام صاحب کفایه این است. آن دو تا که گذشت دیگر. گاهی باید از ملاقی اجتناب کرد، مثلا از لباسی که از خورده به آب اجتناب می‌کنیم، گاهی هم از لباس و آب و آن ظرف دیگر هر سه تا اجتناب می‌کنیم.

این دو صورت گذشت.

صورت سوم که مثل به قول من مثل تمرینات علم ریاضی می‌ماند، مثل جدول‌های ریاضی می‌ماند، ایشان یک صورت سومی هم فرض کردند که نه از ملاقی اجتناب بکنیم از ملاقا اجتناب نکنیم. خب این محل کلام است. خیلی فنی‌اش همین است که ملاقی اشد از ملاقا.

به قول ایشان دو مورد هم برای این مطلب ذکر فرمودند. خوب است برای تجهیز ذهن به قول مرحوم، حالا این فروضش واقعیت دارد یا نه بحث دیگری است.

فرض اول یا مورد اول به تعبیر ایشان این است که اگر ما ملاقاتی شد، مثلا لباس ما با این ظرف ملاقات کرد، بعد این ظرفی که لباس با آن ملاقات کرده از محل ابتلاء خارج شد. گرفت این را برد فرض کنید آفریقا، یا به قول مرحوم میرزای نائینی همیشه می‌فرمایند 27:47 هند، فرض کنید زمان ایشان اباسی هند که خیلی دور بود. حالا زمان ما همه کره زمین نزدیک است.

عرض کنم که از محل ابتلاء خارج شد، بعد از اینکه از محل ابتلاء خارج شد، تازه فهمیدیم یا این ظرف یا به اصطلاح آن ظرف دیگری که حالا در اختیار ماست، این نجس است. پس ملاقی در اختیار ماست، ملاقا از محل ابتلاء خارج است، ملاقاة هم قبلا شده، بعد از محل ابتلاء خارج شده. بعد از اینکه از محل ابتلاء خارج شد، تازه علم اجمالی پیدا کردیم یا آن ظرف نجس بوده یا این ظرف موجود. حالا آن ظرف که نیست، اما ملاقی‌اش هست. پارچه هست اما خودش نیست. ایشان می‌گوید در اینجا از این ملاقی باید اجتناب بکنیم که این طرف علم اجمالی می‌شود. از این ملاقی باید اجتناب بکنیم. خوب دقت بکنید. از این ملاقی اجتناب بکنیم چون دوران علم ما به دو تاست دیگر، یا این ملاقی یا آن ظرف دیگری که الان در اختیار ما بود.

حالا اگر فرض کنید بعد از مثلا دو شبانه روز، زمان ما که چند ساعت، تصادفا یک کسی آن ظرفی را که از هند است آورد، آن ظرف را آورد، ایشان می‌گوید دیگر اجتناب از آن لازم نیست، چون اصل بر این بلامعارض جاری می‌شود. چون در آن ملاقی که جاری شده بود، مشکل بود که تنجیز علم اجمالی در ملاقی که بود. پس حالا که این دو تا اصل ساقط شدند، آن یکی اگر آمد در آن اصل جاری می‌شود.

ما علم بالملاقاة ثم علم اجمالا بالنجاسة الملاقی، ملاقا معذرت می‌خواهم. او الطرف الاخر لکن کان الملاقی حین حدوث العلم خارجا عن محل ابتلاء؛ البته آقای خویی بعد مناقشه می‌کنند در مطلب ایشان. ظاهرا مناقشه می‌کنند علی المبنا؛ چون آقای خویی در خروج از محل ابتلاء هم علم اجمالی را منجز می‌دانند. ظاهرا این مناقشه ایشان با قبول مبنا. علی المبنای صاحب کفایه را قبول بکنیم با قبول مبنا اشکال می‌کنند. یک دفعه خود مبنا، خود مبنا خب آقای خویی قبول نکردند، ابتلاء را قبول نکردند.

فانه حینئذ تقع المعارضه بین جریان الاصل فی الملاقی، حالا به جای ملاقی بگویید مثلا لباس، به جای ملاقا هم بگویید ظرف.

و جریانه فی الطرف الاخر، آن ظرف دوم، دست چپی مثلا. و یسقطان فیجب الاجتناب عنهما. واما الملاقی فلا یکون مجری للاصل بنفسه، لخروجه عن محل الابتلاء، فانه لا یترتب علیه اثر فعلی، این اثر فعلی این همان نکته‌ای بود که ما گفتیم شک و یقین را اندکاکی بگیرید. اینها اثر فعلی تعبیر کردند.

و یعتبر فی جریان الاصل ترتب اثر عملی فعلی، فاذا رجع الملاقی، حالا تصادفا حالا زمان ما که به ده ساعت برگردد. بعد ذلک الی محل الابتلاء، یکی رفت از هند آورد به قول شوخی ما.

لم یکن مانع من الرجوع الی الاصل فیه، برگردیم به اصالة الطهاره یا استصحاب طهارت در ملاقات.

پس در اینجا از ملاقی اجتناب واجب است و از طرف. از خود ملاقا واجب نیست.

لسقوط الاصل فی الطرف الاخر قبل رجوعه الی محل الابتلاء، چون اصاله الطهاره یا استصحاب، در آن طرف دوم، طرف آخر یعنی ظرف دست چپی به اصطلاح ما.

اصل ساقط شده بود، فیکون حال الملاقا فی هذا الفرض حال الملاقی فی المسألة الاولی من حیث کون الشک فیه، البته عرض کردم بعد از حیث بعدها در دنیای عرب زیاد استعمال شده که حیث به مفرد اضافه شده. از نظر نحوی هم حتی نحوی‌های الان هم اختلاف دارند که چون حیث باید به جمله اضافه بشود. حیث مفرد جمله نمی‌شود. چه جوری بخوانیم؟ لذا این را مثلا بعضی می‌گویند من حیث کون الشک. بعضی می‌گویند نه من حیث کون، اصلا این حیث را اعرابش می‌دهند، آن حیث سابق نیست که مبنی باشد. لکن عده‌ای معتقدند من حیث کون الشک، هم حیث را به مبنی بخوانیم، کون را هم به ضم بخوانیم نه به اضافه. یعنی من حیث کون الشک موجودا مثلا این جوری. یک خبری در تقدیر بگیریم.

س: ابن هشام در مقنعه می‌گوید به مفرد اضافه بشود 32:22

ج: آن جا هم چون اختلاف است اصلا. آن شعری هم هست که 32:29 آنجا هم چون چند جور قرائت شده. تابعٌ، تابعا الی آخره. می‌گویند یک کسی با قلم خطی‌اش این جور نوشته یکی

فی هذا الفرض حال الملاقی من حیث کون الشک فیه شکا فی حدوث تکلیف جدید یرجع فیه الی الاصل. این خلاصه نظر مبارک ایشان.

ولکن التحقیق، چون عرض کردم صاحب کفایه دو مورد را ذکر کرده. این مورد اول بود. آقای خویی مورد اول را قبول نکردند، مورد دوم را قبول کردند. که البته مرحوم نائینی هم مورد دوم را قبول نکردند، خواهد آمد. در آنجا در مورد ثانی خواهد آمد در صفحه 491.

و التحقیق عدم تمامیه ما افاده، این حرف ایشان درست نیست. خلاصه صحبت ایشان این است که ما در اینجا می‌خواهیم روی ملاقی کار بکنیم، این ملاقی تأثیرش بالاستقلال نیست. این طور نیست که به استقلال باشد. علم به اینکه ما نجاست یا در این ظرف دست چپی یا ملاقا، چون ظرف دست راستی که از ابتلاءخارج شده. ملاقی را چرا بگوییم نجس، چرا می‌گوییم؟ این طرف علم نیست، این به خاطر ملاقات با آن ظرف دست راستی است. ظرف دست راستی از محل ابتلاء خارج شده. آقای خویی می‌گوید خروج از محل ابتلاء در تنجیز علم تأثیر دارد نه در حصول نجاست در ملاقات. در این جهت که تأثیر ندارد. درست است، اول که اینجا بود، ملاقات یک امر تکوینی است، این وجود واقعی است. در تنجیز علم اجمالی تأثیر دارد خروج از محل ابتلاء. اما در اینکه ملاقات با آن شده که این یک امر واقعی است.

روی مبانی ما خیلی روشن شد. حالا عبارات ایشان را می‌خوانیم تا روشن بشود. ببینیم درست در می‌آید یا نه.

و التحقیق عدم تمامیة ما افاده لان الخروج عن محل الابتلاء لا یمنع من جریان الاصل فیه اذاکان له اثر فعلی؛ اشکال ندارد ولو از محل ابتلاء.

و المقام کذلک فان الملاقی و ان کان خارجا عن محل الابتلاء، نکته ظریفش این است. الا انه یترتب علی جریان اصالة الطهارة فیه اثر فعلی؛ آن اثر فعلی الحکم بطهارة الملاقی. درست است خود ظرف خارج است. اگر می‌گوید اثر باید داشته باشد. درست است اینجا اثر دارد. اثرش چیست؟ این لباسی که داریم. این لباس اثر آن است. این لباس امر تکوینی و واقعی است. خروج او از محل ابتلاء در لباس تأثیر نمی‌گذارد.

فمجرد الخروج عن محل الابتلاء. این محل الابتلاء بنابر آن کلماتی که در بین اصولیین هست. او عن تحت القدره، بنابر رأی خود آقای خویی. این را ما توضیح دادیم که مرحوم آقای خویی خروج از محل ابتلاء را کافی نمی‌دانند. می‌گویند علم اجمالی منجز است. مرحوم آقای خویی در اینجا وفاقا با مرحوم استادشان آقای اصفهانی، آشیخ محمد حسین محقق اصفهانی قدس الله نفسه، ایشان هم کافی نمی‌داند. ایشان می‌گوید خروج از محل قدرت نه محل ابتلاء.

یعنی اگر از محل قدرت مقدور نبود، درست است علم اجمالی منجز، اما اگر ابتلاء بود چرا منجز است. لذا ایشان مجرد خروج عن محل الابتلاء، این بنابر مشهور. او عن تحت القدره، این بنابر مبنای ایشان. و مبنای محقق اصفهانی که اگر غیر مقدور باشد.

غیر مانع عن جریان الاصل، مثلا ایشان کما اذا غسل ثوب متنجس بماء مع القطع بطهارته او مع الغفلة عن طهارته ثم انعدم ذلک الماء، آن ماء هم رفت نه اینکه حالا از محل ابتلاء. مثلا ریخته شد و رفت. او خرج عن محل الابتلاء، این انعدم رأی خودشان بود. خرج رأی دیگران.

ثم انعدم ذلک الماء، ثم شک فی طهارته، شک بکند. فلا مانع من جریان، حالا بعد از اینکه آن آب، این آب پاک بود یا نه من لباس با آن شستم. فلا مانع من جریان اصالة الطهاره فیه، در آن ماء، چرا؟ خب آن آب رفت از بین، چه اثری دارد اصالة الطهاره؟ می‌گوید درست است آب از بین رفت، ملاقی آب که هست، این اثر که روی این بار می‌شود. ما مهم برای ترتیب اثر یک اثری می‌خواهیم مال خودش یا مال ملاقی‌اش.

لترتیب الحکم بطهارة الثوب المغسول به. و کذلک لو کان ماء، ظاهرا ماء را به ربط بخوانیم اسم کان، ظاهرا مرادشان این است.

نجسا فلاقاه ثوب حین الغفله عن نجاسته، ما توجه نکردیم. ثم انعدم ذلک الماء او خرج عن محل الابتلاء که عرض کردم.

فشککنا فی طهارته قبل ملاقاة الثوب لاحتمال وصول المطر الیه، او اتصاله بالجاری او الکر، فانه لا مانع من جریان استصحاب النجاسة فیه؛ معدوم بودن منافات… چرا؟ چون مهم این است که الان اثر دارد یا نه؟ درست است که آن آب نیست، آب نیست الان، لکن اثرش هست. آن لباسی که با آن آب شسته شده. اگر استصحاب نجاست بکنیم، لا مانع لترتیب الحکم بنجاسة الثوب علیه مع ان المستصحب خارج عن محل الابتلاء او معدوم.

پس آن نکته اساسی این است که ما باید دنبال اثر؛ تنجیز علم برای خود آن اصل اشکال ندارد، برای ملاقی‌اش. آن خروج از ابتلاء، ملاقات راکه از بین نمی‌برد، ملاقاة یک امر واقعی است. حالا که امر واقعی شد، مادام این ملاقاة اثر دارد ینفی.

و المقام من هذا القبیل فان الملاقی و ان کان خارجا عن محل الابتلاء الا انه لامانع من جریان اصالة الطهارة فیه فی نفسه لترتیب الحکم بطهارة الملاقی؛ برای اینکه ملاقی‌اش.

الا ان العلم الاجمالی، پس استصحاب طهارت یا اصالة الطهاره در اناء دست راستی مشکل نداشت چون ملاقی دارد.

بعد چون علم اجمالی پیدا کردیم یا آن ظرف یا ظرف دست چپی نجس است، این یمنع من الرجوع الی الاصل. این از ناحیه‌ای که ایشان گرفتند. فی کل منهما.

فیجب الاجتناب عنهما. و اما الملاقی فحکمه من حیث جریان الاصل فیه و عدمه عل التفصیل الذی تقدم فی المسائل الثلاث؛ و همان حالت یا قبل العلم و بعد العلم و همان صحبت‌هایی که در آنجا بود.

این راجع به مطلب ایشان. چون وقت گذشت دیگر خیلی از وقت خارج نشویم. بقیه کلام فردا انشاء الله.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD289KBدانلود
PDF121KBدانلود
MP314MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج اصول
قبلی خارج اصول فقه (جلسه93) یکشنبه 1394/02/06
بعدی خارج اصول فقه (جلسه95) چهارشنبه 1394/02/09

اصول فقه

فقه

حدیث