معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج اصول فقه (جلسه89) یکشنبه 1394/01/30

1393-1394، اصول فقه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

البته خب در کلمات غیر از ایشان آمده.

و در خود عروه هم هست. یعنی در فقه هم این مطلب وارد شده، اختصاص به اصول ندارد.

عرض کردیم که مرحوم استاد دو مقدمه در اینجا مطرح کردند. قبل از ورود در بحث. راجع به مقدمه اول ایشان که سه صورت فرض کردند، عرض کردیم یک اشکال دارد و آن را در خلال بحث روشن می‌شود.

راجع به مقدمه دوم ایشان این هم در کلمات مرحوم نائینی آمده ولی ایشان مرتبش کردند. خلاصه‌اش یک بحث کبروی دارند در مقدمه، یک بحث صغروی. اما بحث کبروی‌شان که اگر یک موضوع مثلا تام، موضوع تامی که اثر بر آن بار می‌شود، با علم اجمالی جزئی از موضوع ثابت بشودنه کل موضوع، آنجا علم اجمالی منجز نیست. سرش این است. سر این که تمام موضوع باید…مثلا اگر شک کنیم یک جسدی از جسد انسان میتی است، یا جسد یک حیوانی است. با مس او ما نمی‌توانیم، ولو اینکه باید از هر دو اجتناب بکنیم؛ اما با مس او نمی‌توانیم بگوییم غسل مس میت واجب است؛ چون غسل مس میت یکی مس است یکی جسد میت انسان است. این جزئش صدق نمی‌کند و احراز نمی‌کند. آن که احراز کردیم وجوب اجتناب است. نه اینکه این جسد

راجع به این بحث گفتیم و به مناسبتی که حالا بعدش هم مناسبتش بهتر واضح می‌شود، مرحوم نائینی یک مثالی را هم زدند و آن اینکه اگر دو تا درخت باشد، بداند یکی غصب است و یکی مباح است. آن وقت یکی میوه داشته باشد. مرحوم نائینی تصورشان این است که اینجا باید از آن اجتناب بکنیم. از آن ثمره باید اجتناب کرد. لکن مرحوم استاد اشکال دارند که نه این از آن ثمره خودش عنوان مستقلی است، احراز از آن واجب نیست.

البته مرحوم استاد در این مثالی که آوردند به همین مقدار اکتفا کردند. لکن نائینی مثال را بیشتر صور مسئله را گفته. چون عرض کردم ما در خواندن کلمات نظرمان بیشتر روی خود مطلب و عبارت است. بعد که از خارج توضیح می‌دهیم کل مطلب.

و توضیحا کرارا عرض کردیم که یک مقدار از این مسائلی که در اصول فعلا مطرح می‌شود و بین اعلام اختلاف دارد، این منشأش گاهی اوقات فقهی است، نکته فقهی دارد، زاویه فقهی دارد. لذا نباید خلط بشود بین زاویه فقهی و نکته فقهی و جهت اصولی.

جهت اصولی که الان هست این است که دو تا درخت هستند، طبق علم اجمالی ما باید از این دو درخت اجتناب بکنیم. آن وقت یکی ثمره دارد، یکی از این دو درخت میوه دارد، دیگری ندارد. آیا این که از هر دو باید اجتناب کرد، از ثمره هم هست یا نه؟ خب این یک مقدارش بحث اصولی است که آیا مثلا ثمره تابع آن هست یا نه، تبعیت دارد یا ندارد یا خودش یک موجود مستقلی است، مجرای اصول جاری می‌شود. یک نکات فقهی هم دارد. آن نکات فقهی را همیشه در مباحث اصولی مباحث فقهی را هم در نظر بگیرید. این طور نباشد که اصولی صرف باشد. یک نکات فقهی هم دارد.

و حتی ممکن است که بگوییم بحث ثمره و درخت ربطی به بحث ملاقات ندارد. این بحث ما که هست ملاقی احد اطراف است. می‌خواهیم ببینیم آیا این دو تا باز بحث دیگری است که ربط به هم دارند.

مرحوم استاد فرمودند که اصول ترخیصی در خصوص ثمره جاری می‌شود. عرض کردم مرحوم نائینی اشاره کردم فروعی بر این مسئله گفتند. آقای خویی دیگر وارد آن فروع نشدند. نه اینکه مرحوم نائینی آن فروع را یکی یکی گفتند جواب دادند. گفتند لافرق. مثلا گفتند لافرق که هر دو درخت میوه دار باشد یا یکی میوه دار باشد. مثلا یک درختش اصلا بی میوه است، سپیدار است مثلا؛ یکی درخت سیب است. طبعا میوه هم فقط روی درخت سیب است دیگر. روی احدهمای معین، مثل اضطرار الی احدهمای معین. مثال است البته، فقط معین بودنش نه اینکه اضطرار، آنجا اضطرار نیست.

پس بنابراین یا یک درختش میوه دار است یا هر دو. یا در هر حینی که علم پیدا کرد به غصبیت میوه موجود است. یا میوه موجود نیست، الان زمستان است، فهمیده یکی از این دو تا غصبی است. چهار ماه دیگر اینها میوه دادند، پنج ماه دیگر میوه دادند، یکی میوه داد، محل کلام در یکی است.

غرضم این است که صوری را مرحوم نائینی در اینجا آوردند. و نتیجه‌ای گرفتند روی همه صور یکی است.

و مرحوم استاد بنایشان به این است که نه، اشکال ندارد تصرف در ثمره. چرا؟ چون ایشان می‌گوید که آن ثمره‌ای ملک من نیست که از عین مغصوبه باشد. و احراز نشده این درختی که الان میوه داده این تک درخت، نه آن درخت دیگر، این عین مغصوبه باشد. خصوصا بر اینکه استصحاب عدم کونها من منافع العین المغصوبه. شک می‌کنیم این میوه از منافع است، استصحاب عدم. خب اشکال می‌کنند که این استصحاب عدم معارض است. استصحاب عدم کونها للمنافع العین المملوکه، این دو تا با هم معارض است.

جواب ایشان ببینید این جواب اصولی است. جواب ایشان اشکال ندارد. من یکی یکی عبارت را می‌خوانم برای همین ظرافت‌های بحث، آن نکته‌های ظریف بحث. اینجا بحث اصولی است، این دو تا استصحاب با هم معارض نیستند. چون معارض نیستند اشکال ندارد. ولو علم اجمالی داشته باشیم.

عرض کردم مرحوم استاد سر تنجیز علم اجمالی را از راه تعارض اصول دیدند نه از راه خود علم. دو مبنای کلی وجود دارد. من توضیحاتش را اخیرا عرض کردم. یکی اینکه ما علم اجمالی را از راه تعارض اصول، از راه اصول در اطراف حساب بکنیم. یکی اینکه بیاییم تنجیز را از آن علم به جامع حساب بکنیم. از آنطرف بیاییم.

این دو طرف قصه است. یکی اطراف است؛ یکی آن جامع است. مرحوم آقای آقا ضیاء از آن طرف جامع می‌آیند که ما هم عقیده‌مان همین است. از آنطرف می‌آییم. مرحوم آقای نائینی و شیخ انصاری به تعبیر دیگری و مرحوم نائینی شبیه تعبیر مرحوم آقای خویی از این طرف، از طرف اطراف حساب کردند و تعارض اصول را در اطراف.

آن وقت ایشان می‌گوید استصحاب. اینجا پس این مطلبی که الان گفتم این اصولی است در تنجیز علم اجمالی. این که تعارض نمی‌کنند و تساقط نمی‌کنند، این هم اصولی است. این مطلب اصولی است. و لا یعارض بالاستصحاب، من عبارت را می‌خوانم می‌خواهم نکات فنی، اینها اصولی است. چرا؟ چون بحث اصولی گذشت که آیا اصول الزامی در اطراف علم اجمالی جاری می‌شود یا نه؟

البته عرض کردیم یک جا آقای خویی دارد. اما نمی‌دانیم چرا مقید نیستند به استعمال این استدلال. ایشان می‌گوید اذا لم یستلزم مخالفة عملیه؛ ایشان تعبیرش این است. این لم یستلزم یا استلزم، یعنی اصول ترخیصی و اصول الزامی.

بحثی که هست این است؛ آیا در اطراف علم اجمالی اصول کلا جاری نمی‌شوند یا نه، در اطراف علم اجمالی خصوص اصول ترخیصی جاری نمی‌شوند؟ اصول الزامی جاری می‌شوند.

مرحوم استاد به جای این کلمه ترخیص نوشتند استلزم مخالفة عملیه، به جای کلمه اصول الزامی نوشتند لم یستلزمه؛ لکن تعبیر دقیق‌ترش همین است که من عرض کردم، اصول ترخیصی، اصول الزامی. اصول ترخیصی واضح است. این ظرف سابقا پاک بود، آن هم پاک بود، یک قطره خونی افتاد، استصحاب طهارت در هر دو. این اصول ترخیصی است. خب این جاری نمی‌شود. البته عرض کردم پیش بعضی از اخباری‌ها جاری می‌شود. حتی درهر دو هم جاری می‌شود.

و اما اصول الزامی این ظرف سابقا نجس بود، این هم نجس بود. دو تا هر دو نجس بودند. می‌دانیم به یکی مثلا یک بچه آمد یا یک کسی آمد آب کر گرفت پاک شد، عین نجاست هم نیست پاک شد. اما تشخیص نمی‌دهیم. اینجا استصحاب نجاست در این با استصحاب نجاست در آن آیا جاری می‌شود یا نه؟ اینجا آقای خویی می‌گویند می‌شود. آقای نائینی می‌گویند نمی‌شود. این بحث اصولی است.

آیا اصول الزامی در اطراف علم اجمالی جاری می‌شود یا نه؟ این بحث اصولی است. عده‌ای می‌گویند می‌شود و عده‌ای می‌گویند نمی‌شود. ما هم عقیده داریم که نمی‌شود. اصول کلا نمی‌شود می‌خواهد الزامی باشد یا ترخیصی.

پس دقت کردید؟ این بحث اصولی است.

بعد فرمودند و اما الحکم التکلیفی، خب من عبارت را مخصوصا می‌خوانم تا معلوم بشود آن نکته اصلی کجاست. در این میوه می‌شود من تصرف کنم؟

فتجری البرائة عنه ایضا، برائت از حرمت. لعدم العلم بتحقق موضوعه، چون موضوعش تصرف فی مال الغیر است. لعدم احراز کون المثره مال الغیر؛ ببینید اینجا محل کلام کجاست در حقیقت؟ خوب دقت بکنید. مشکل آقای خویی یا مرحوم شیخ یا دیگران کجاست؟

ایشان در اینجا اعتقادشان این است که تصرف فی مال الغیر حرام است. خوب دقت بکنید. تصرف آن مالی که اضافه بشود، مال الغیر. آن وقت این میوه معلوم نیست مال الغیر باشد، حلال است. خب می‌گوییم درختش، بله درختش یقین نداریم،ممکن است میوه از درختی باشد که مملوک است. روشن شد نکته فنی؟

این بحث فقهی است. این یکی فقهی است. آقای خویی ادعایشان این است که آن که حرام است تصرف فی مال الغیر است. مرحوم شیخ انصاری می‌گوید نه تصرف فی کل مال الا اذا علم الانسان حلیته؛ این دو تا فرق است خیلی فرق است. این بحث فقهی است. این بحث‌ها را مدام می‌گویم خلط نکنیم. این بحث فقهی است. در حقیقت مرحوم شیخ می‌فرماید هر مالی را که ما دیدیم در خارج موکت بود، فرش بود، تیغ بود، پنیر بود، نان بود، اصلا نمی‌شود دست بزنیم تا وجه حلیتش معلوم بشود.

آقای خویی می‌فرمایند نه این دلیل نداریم. آن که دلیل داریم مال غیر نمی‌شود تصرف کرد. ببینید مال غیر. و این میوه ثابت نیست مال غیر است، پس می‌شود تصرف کرد. خلاصه بحث. فکر می‌کنم خیلی واضح و روشن است.

آن ادعا می‌گوید نه، ما مال غیر نمی‌خواهیم، مال، غیر نمی‌خواهیم. مال، هر مالی نمی‌شود توش تصرف کرد الا با اجازه. این میوه هم نمی‌دانیم شارع به ما اجازه داده یا نه، تصرف نمی‌کنیم. پس روشن شد نکته؟

موضوع را تصرف فی مال الغیر، این اضافه، مال الغیر. این نکته، نکته فقهی است. یحرم التصرف فی کل مال الا اذا علم ان الله احله. ما گاهی اوقات شوخی می‌کنیم می‌گوییم حقیقت تقوا این است، انسان جیب‌هایش را محکم ببندد، هیچ مالی را داخلش نکند، مگر حلیتش را بداند. باز هم محکم ببندد هیچ مالی را خارج نکند مگر اینجا اجازه شرعی‌اش را بداند. این خلاصه تقوا.

پس این مال الغیر نمی‌خواهیم. الان این میوه ثابت نشده حلال است، نمی‌شود بخوریم. آقای خویی می‌گوید این میوه ثابت نشده مال غیر است می‌شود بخوریم. فرقش روشن شد؟ فرق خیلی واضحی است.

این نکته را در اصول ایشان آوردند، اما این نکته اصولی نیست، این نکته فقهی است. خوب دقت بکنید ما در مباحث اصولی که الان بحث می‌کنیم، گاهی مشکل فقهی است نه مشکل اصولی. این مشکل الان فقهی است. روشن شد؟

لذا ایشان می‌گوید و لا تتحقق حرمة التصرف الا بعد احراز کون التصرف تصرفا فی مال الغیر؛ یک کلمه مال الغیر را مدام اصرار می‌کنند ایشان. لذا بعد ایشان جواب می‌دهند؛ و اما ما یظهر من کلام شیخنا الانصاری فی موارد متعدده من جریان عدم جریان البراءة فی الاموال تمسکا بقوله علیه السلام، عرض کردم ضمیر قوله تا جایی که ما داریم، این از حضرت رضا صلوات الله و سلامه علیه نقل شده. لا یحل مال الا من وجه احله؛ اینجا حیث نوشته، فکر می‌کنم در کتاب وجه است.

ففیه اولا ان الروایة مرسلة لا یصح الاعتماد علیها بل لم نجدها الی الان فی الجوامع المعتبره؛ من احتمال می‌دهم چون شأن استاد اجل است، احتمال می‌دهم از یک متن فقهی ایشان این را دیده که نقل از مقنعه شیخ مفید شده؛ چون در مقنعه شیخ مفید هست این روایت. شیخ مفید در باب خمس، در باب غنائم و در باب زکات، در باب صلاة، این عرض کردم سابقا یک طریقه بود بین قدما، آخر کتاب باب الزیادات، یک باب زیادات دارد. در این باب زیادات غالبا روایت را آورده، متون روایت. این را در زیادات غنائم آورده مرحوم شیخ مفید. به عنوان روی محمد بن یزید الطبری عن الرضا علیه السلام. ایشان این طور عنوانی که کردند این طور است.

و البته ظاهرش این است که محمد بن زید باشد، احتمال محمد بن، در بعضی از نسخ هم محمد بن یزید است. لکن آن که در اختیار ما هست بیشتر محمد بن زید است.

علی ای حال چون مرحوم استاد بعضی از جاها ارجاع دادند بعضی جاها این چند تا عنوانی که می‌گویم یکی است. اگر آقایان خواستند در معجم آقای خویی، یکی محمد بن زید الرزامی، با (ر) و (ز) اخت الراء این در فهرست مرحوم نجاشی آمده، محمد بن زید الرزامی، به نظرم در مشیخه صدوق هم آمده. محمد بن زید الطبری، این هم همین است یکی است. محمد بن یزید الطبری، آن هم همین است. محمد الطبری، احتمالا آن هم همین است. چون آقای خویی ننوشتند که اینها یکی هستند، من توضیحا عرض می‌کنم که در نسخه خودتان در هامش اضافه بکنید.

این چند تا عنوانی که داریم یکی است. محمد بن زید الرزامی، محمد بن زید طبری و محمد بن یزید الطبری و محمد الطبری، این چند تا در کتب اربعه مجموعا و در کتب رجال و در کتب فهرست، این چهار تا عنوان آمده. ظاهرا یکی باشد. و ظاهرا به نام طبری معروف است. حالا من نمی‌دانم، شیخ در رجال نوشته اصله کوفی. شاید مثلا از شیعیان کوفه بوده رفته به طبرستان مثلا. البته طبرستان در این زمان هنوز زیدی نشدند. این چون حدود سال‌های 200، 201 یا 202 است. چون طبرستان اولین نقطه‌ای که حکومت زیدی روی کره زمین تشکیل شد طبرستان بود. حالا یمنی‌ها معروفند به حکومت زیدی. لکن کرارا عرض کردم حکومت زیدی‌ها در طبرستان اول است. حسن بن زید ابو محمد معروف به داعی. ایشان در سال 250 یعنی در زمان امام هادی(ع) در طبرستان حکومت ایجاد کرد. و اصولا آن مناطق شمالی ایران معظمش توسط زیدی‌ها مسلمان و شیعه شدند. چون مناطق صعب العبوری بود، از راه جنگ و اینها مثل اصفهان و فارس و خراسان و آنجاها، از راه جنگ نرفتند. دیر هم مسلمان شدند.

علی ای حال و خیلی هم عجیب است معلوم می‌شود اصلش اگر عبارت شیخ را قبول بکنیم، چون فعلا خیلی روشن نیست برای ما. شیخ این مطلب را احتمالا از یک مصدری گرفته. در مشیخه صدوق هم آمده. نوشته واصله کوفی. شاید هر دو از یک مصدر دیگری گرفتند.

به هر حال ظاهرش این طور است که ایشان اصلش از کوفه بوده، رفته به طبرستان. حالا برای نشر دعوت رفته، چه بوده، از این گروه‌های مسلح بوده مثلا. چون زیدی‌ها در طبرستان، چون زیدی‌ها قائل به حرکت مسلحانه بودند. حکومت را در 250 در طبرستان تشکیل دادند زمان حضرت هادی صلوات الله وسلامه علیه.

به هر حال بعد ایشان آمده در خراسان و در مرو جزو خدام حضرت رضا(ع) بوده است. لذا هم از او تعبیر شده محمد بن زید طبری خادم الرضا(ع). احتمالا شیعه باشد به احتمال قوی. روشن نیست خیلی. حالا آن عبد السلام بن صالح که معروف به ابو صلت هروی است، او احتمالا سنی باشد. شیخ هم نوشته عامی. حالا اصحاب غالبا به شیخ حمله کردند که ایشان مثلا از مخلصین… ایشان هم ظاهرا از هرات می‌رود برای خدمت حضرت رضا(ع) به عنوان خدمت حضرت رضا(ع). یکی هم این محمد بن زید. این دو سه تا روایت اساسی دارد در باب خمس این محمد بن زید. یکی هم همین روایت است. این جزئی از آن روایت است. که بعضی از تجار فارس به حضرت نوشتند که خمس را، حضرت می‌فرماید نه. بعد حضرت یک نکته‌ای را بیان می‌کنند لا یحل مال، شما هیچ مالی را نمی‌توانید تصرف کنید مگر اینکه خدا حلالش کرده باشد. شما چرا می‌خواهید در خمس من بدون اجازه من تصرف کنید؟ این کبرا آنجا آمده است. فعلا من جایی ندیدم.

این هم که آقای خویی فرمودند لم نجدها الی الان فی الجوامع المعتبره، به احتمال قوی به احتمال بسیار بسیار بسیار قوی ایشان همین عبارت مقنعه را دیدند. روی محمد بن، به نظرم آن یزید دارد، محمد بن یزید طبری، و جای دیگر نقل شده از منقعه نقل شده، حالا یک کتاب فقهی در اختیار ایشان بوده، این است که ایشان نوشتند در جوامع معتبره نیست.

در هامش این آقایی که تحقیق اخیر کرده کتاب را، نوشته لا یخفی ان الروایه مرویة فی الجوامع المعتبره؛ اصطلاح جوامع معتبر، حالا شاید نظر این آقایی که در هامش بوده. عرض کردیم حدیث یک اصل بیشتر ندارد و آن کتاب کافی است. این حدیث در کافی آمده است. در فقیه نیامده به آن ترتیب تسلسل زمانی‌اش. فقیه بعد از کافی است. کافی وفاتش 329 یا 328 است، فقیه 381.

بعد در کتاب مقنعه شیخ مفید آمده مرسلا. بعد از کافی، واضح هم هست که از کافی گرفته.

بعد در کتاب تهذیب واستبصار شیخ آمده. پس در حقیقت حدیث یک اصل دارد و آن کتاب کافی است. خلاصه‌اش این است. این را نمی‌گویند جوامع معتبره. ما اصطلاحا اسم این را گذاشتیم مصادر طولی. مصادر طولی را نمی‌شود گفت جوامع معتبره. مرحوم کلینی آورده از ایشان مقنعه کرده، از ایشان شیخ گرفته، مصدر مستقلی ندارد. اگر مصدر مستقل بود آن وقت تعبیر جوامع می‌کنیم.

پس این روایت مبارکه به لحاظ حدیثی فعلا در کافی و تهذیب و استبصار موجود است. سند هم یکی است و همان سندی است که در کتاب کافی است. و در مصادر فقهی ما هم به عنوان روایت در متن فقه نه، در باب زیادات در مقنعه شیخ مفید هم آمده است. این راجع به شرح حال روایت.

البته مخصوصا روی مبنای آقای خویی توی روایت سهل بن زیاد دارد که مشکل دارد. یک مشکلات دیگر هم دارد که نمی‌خواهم وارد شرحش بشویم. دیگر از بحث اصول بالکل خارج می‌شویم. من فقط می‌خواستم یک نمای عمومی و یک وضع عمومی از این کتاب ارائه بدهم.

این یک نکته. خود این محمد بن زید عرض کردم خیلی آشنایی ما نداریم. ظاهرا یک مجموعه نوشتاری از این بوده، حالا به صورت کتاب بوده، آن افرادی که نوشتند نوشتند؟ خوب دقت بکنید. این کار در نجاشی شده. نجاشی نوشته محمد بن زید الرزامی خادم الرضا(ع) اخبرنا علی بن احمد ظاهرا. اخبرنا علی بن احمد… ببینید نگفت له کتاب. این علی بن احمد هم ابن ابی جید است معروف است. ایشان شاگرد ابن الولید بوده و آثار ابن الولید را نقل می‌کند.

خیلی عجیب است من احتمال می‌دهم نجاشی هم تردید داشته که کتاب مال خودش است یا مال شاگردانش. هیچی نگفته، هیچ توثیقی، شرحی، مثلا من الشیعة الامامیه، من الامامیه، یا من الزیدیه، هیچ شرحی نداده. فقط محمد بن زید الرزامی خادم الرضا(ع)، له کتاب ندارد، اخبرنا حالا.

علی ای حال این که ما الان از مثل کتاب نجاشی و حتی کتاب صدوق، چون نجاشی هم روایت را برده به قم. من توضیحات را کرارا عرض کردم. در مباحث فقه بیشتر در مباحث اصول کمتر؛ ببینید یکی از نکات مهم این است که معظم مصادر مرحوم نجاشی و شیخ بر می‌گردد به قم. و این هم تعجب آور است واقعا. حالا اینجا برگردد به قم معقول است؛ چون این شخص در خراسان بوده، احتمالا آمده قم برای قمی‌ها نقل کرده. صدوق هم طریق دارد به ایشان، نجاشی هم دارد. و طریق نجاشی هم همان طریق قمی‌هاست. اینها کمی معقول است. می‌گفت آدم باورش می‌آید. اما خیلی وقتها می‌آید قم بعد می‌رود کوفه، آن خیلی کمی مشکل است.

پس به لحاظ، و یکی دو جای دیگر هم ما از این شخص دیدیم، آن محمد بن حصان رازی زیبنی است. او هم متهم به غلو است و به هر حال او هم استثناء شده، قمی‌ها روی او هم موضع دارند. سهل هم رویش موضع دارند. اینجا باز از سهل است. احتمالا به ذهن می‌آید روی خط اعتدال نبوده این آقا به اصطلاح ما مثل حسین بن سعید و احمد بن محمد بن عیسی و اینها. احتمالا با آن خط دیگر آشنایی بیشتر داشتند. این محمد بن زید، رواتش بیشتر از آن خط هستند.

به هر حال عمل نجاشی هم برای ما روشن نیست. کاشکی نجاشی یک توضیحی می‌داد. من همیشه عرض کردم جایی که ما می‌خواهیم مطلب را از عدم بفهمیم خیلی مشکل است. مثلا هیچی نگفته، هیچ توثیق نکرده، هیچ توصیف نکرده، این با هیچی نمی‌شود چیزی درست کرد. خیلی مبهم در می‌آید. با هیچی نتیجه‌اش خیلی مبهم است. به خلاف کلام است. کلام که ذکر می‌شود واضح است.

به هرحال یک نوع ابهامی در اینجا در کلمات نجاشی وجود دارد که نکته اساسی‌اش را هم ما نمی‌دانیم و چه هست نمی‌فهمیم.

این راجع به خود شخص و سندش و کتابش و مصدرش و این که الان در کتاب کلینی آمده. البته توضیحات بیشتری می‌خواهد که دیگر من فعلا حال ندارم، مناسب هم نیست در اینجا الان وارد آن بحث بشویم. لکن به نظر من مطلب، مطلب خوبی است. حالا غیر از اینکه کلینی به حرف شیخ اعتماد کرده، شیخ طوسی به آن اعتماد کرده، مرحوم شیخ مفید اعتماد کرده. ببینید خیلی مهم است این مشایخ ثلاثه اعتماد می‌کنند خیلی مهم است. مطلب هم به نظر من مطلب خوبی است. اصل این مطلب مطلب خوبی است.

اصولا بگوییم هر مالی که در خارج هست، انسان نمی‌تواند تصرف بکند الا اینکه نکته‌ای برایش باشد. یا صید باشد یا مثلا حیازت باشد یا ملک باشد یا هبه باشد، مال خارجی را نمی‌شود تصرف کرد الا به این جهت. ظاهرا مطلبش خوب است. شاید کلینی هم از این جهت.

علی ای حال جزو مرحوم صاحب وسائل شیخ حر عاملی یک کتابی دارد الفصول المهمه فی اصول الائمه؛ مرادش از اصول ائمه کلیاتی است که در روایت آمده. شاید این هم در این کتاب باشد اگر آقایان در دستگاه کامپیوتر هست اصول مهم مرحوم صاحب وسائل را نگاه کنند، احتمال می‌دهم.

و لطیف است این فکر اصولا لطیفی است. یک کلیاتی است در کلمات ائمه علیهم السلام. اینها را مرحوم صاحب وسائل جمع آوری کرده. البته در زمان ما می‌شود خیلی بهتر و بیشتر و با توسعه بهتر و دقیق‌تر. این هم جزو کلیات است. سالبه کلیه. لا یحل مال الا من وجه احله الله؛ به نظر من شواهد فراوان تأییدش می‌کند. یعنی حالا ممکن است به این دلیل لفظی این طور وضوح، لکن سیره واقعی خارجیه یعنی ما می‌گوییم هر مالی را بگوییم تصرف بکنیم، فکر نمی‌کنم، مگر احراز بشود مثلا مالکش اعراض کرده یا مالک ندارد یا جزو مباحات اولیه است، مثلا مثل درختی که دارد در بیابان سبز می‌شود. اما اینکه بگوییم مثلا حالا این سند مشکل دارد، قبولش نکنیم، انصافا قابل قبول است؛ یعنی این مطلب لا یحل مال، و یکی از روایات خوب هم هست. این سه بزرگوار هم

بله آقا هست؟

س: هست

ج: بله احتمال می‌دادم، نگاه نکردم اما روی قاعده‌ای که داریم احتمال می‌دهم مرحوم، همین تکه را هم نقل کرده. همان حضرت رضا(ع) دیگر جای دیگر ندارد. عن ابی الحسن الرضا صلوات الله و سلامه.

علی ای حال به نظر من خلافا لمرحوم استاد که اصرار دارند که قبول نکنند روایت قابل اعتماد است.

و ثانیا عرض کردیم ما گاهی ممکن است حدیث ضعیف هم باشد، صحیح هم باشد، چون ما دنبال شواهد هستیم. شواهد وثوق تأییدش می‌کند.

و ثانیا ان الشک فی الحرمة من اسباب الحلیة شرعا لادلة البرائة فبالتعبد الشرعی یثبت کون النماء مما احله الله؛ خب نمی‌شود نوبت به آن نمی‌رسد. چون این حکم چیز دارد، نه این که حکم دارد. این جزو اصول، جزو عمومات است، عمومات بر اصالة البرائه مقدم است. اصول لفظیه همیشه بر اصول عملیه مقدم هستند. در مقام استنباط و استظهار یا در مقام تطبیق، اگر اصول عملی باشد، یعنی اگر امارات باشد بر اصول عملیه مقدم است.

این اشکال ثانی ایشان این هم درست نیست.

و ثالثا ان منشأ الشک فی الحرمه احتمال کون النماء ملک الغیر؛ احتمالش این است. و الاستصحاب یقتضی عدمه؛ بگوییم نه آقا این نماء از وقتی که پیدا شده ملک غیر نیست. از آن لحظه‌ای که این نماء، این میوه، هسته، دانه و گلش بسته شده این ملک غیر نبوده است.

خب این اشکال معروف دارد که جریان استصحاب در اعدام ازلیه است، عدم ازلی. عرض کردیم مراد از جریان استصحاب در عدم ازلی اگر صفتی را بخواهیم اثبات بکنیم که همراه با وجود آن شیء بوده. حالا وعاء ماهیت را حساب نکنیم. این جور صفات را می‌شود با استصحاب نفی کرد یا نه؟ مثل قرشیت زن، اصل عدم کونها قرشی، چون زن از وقتی که انعقاد نطفه شده، کار به ولادت هم نداریم. اگر انعقاد نطفه من اب القریشی، قرشیة، من اب غیر قریشی غیر قرشی. پس این از لحظه وجودش مشکوک است این صفت.

و عرض کردیم مستفاد از کلمات، البته کلمات این آقایان معاصر ما غالبا یکی هست، به اصطلاح چهار وجه احتمال دارد به استصحاب جاری بشود. یعنی چهار نحو اصل عملی استصحاب.

یکی استصحاب عدم کونها قرشیه؛ به اصطلاح خودشان به نحو عدم نأتی. یا مفاد لیسه ناقصه. استصحاب عدم کونها قرشی. استصحاب عدم قرشیة المرأة؛ استصحاب عدم وجود القرشیه که به نحو مفاد لیس تامه باشد. اصلا قرشیتی پیدا نشده، نبوده. این دو تا استصحاب.

دو تا هم اصالة عین همین. اصالة مثل اینکه مثلا شک می‌کنیم زید بچه دار شده یا نه. تا هفته

گذشته من پیشش بودم بچه نداشت، شک می‌کنیم اصالة العدم جاری بشود. اینجا هم اصالة العدم را جاری بکنیم. هر چیزی که مشکوک باشد حدوثش اصل بر عدمش است.

و عرض کردیم مراد از این اصل، یک اصل فلسفی نیست. یک اصل اصولی است. یعنی اصل نیست که این در واقع نیست. البته مرحوم نائینی تصور را در لباس مشهور آورده جواب داده، لکن این اساسا وارد نیست، نمی‌توانیم بگوییم در واقع نیست. منجز نیست برای من، من نمی‌دانم، در حد العلم نیست نه در حد الواقع. دقت کردید؟

عرض کردم این عقلایی است. اگر ما ندانیم، این که ما نمی‌دانیم پس نیست در حد العلم، این غیر از استصحاب است. طبعا هم دو تا از این اصل عدم جاری می‌شود. اصالة عدم کونها قرشیه؛ اصالة عدم قرشیة المرأة، اصالة العدم القرشیه. اصل این است که قرشی پیدا نشده. اصل این است که این زن قرشی نیست.

پس دو تا استصحاب است، دو تا اصالة العدم است. این وجوه محتمل است.

مرحوم استاد معتقد هستند که اصل عدم ازلی جاری می‌شود. حالا اشکالات معروفی دارد ایشان، جواب دادند و مانع از جریان اصالة عدم کونه به اصطلاح ملکا للغیر عدم کون النماء؛ چون این نماء از لحظه اول که این درخت تخم زد برای میوه، اگر این درخت ملک من بود، آن میوه هم ملک من است. اگر درخت غصبی بود، آن میوه هم غصبی است. پس بر می‌گردد به وجود مثل قرشیه.

ایشان قائل است که استصحاب جاری می‌شود. نوشتند بناءا علی جریان الاستصحاب فی الاعدام الازلیه کما هو الصحیح علی ما ذکرناه فی محله؛ کرارا عرض کردیم استصحاب عدم ازلی جاری نمی‌شود خلافا للاستاد وخلافا لجماعة، فقط استاد نیستند، جماعتی هستند که استصحاب را جاری می‌دانند.

و بهذا الاستصحاب یحرز کونه مما احله الله، آنوقت می‌شود با آن استصحاب مصداق احله الله. بله اما خب استصحاب جاری نیست.

و لا یعارض هذا الاستصحاب باستصحاب عدم دخوله فی ملکه؛ دیگر این خیلی نمی‌خواست حالا آقایان هم می‌توانند مراجعه کنند. یک استصحاب دیگر هم هست، استصحاب عدم دخوله فی ملکه، لکن لا یثبت بذلک؛ باز مرحوم آقای خویی می‌گویند ما دو تا عنوان داریم. خوب دقت کنید.

یک، این مال در ملک من داخل نشده؛ دو، این مال ملک غیر است. آن که اثر دارد ملک غیر است. لا یثبت ذلک کونه ملکا للغیر. و اما جواز التصرف فلا یتوقف علی کونه ملکا له، بل یکفیه عدم کونه ملکا للغیر، این مقدار. همین عدم ملک غیر کافی است برای جواز تصرف.

فلا یکون الاصل بالنسبة الی جواز التصرف مثبتا، دیگر آقایان خودشان نگاه بکنند.

آن وقت خود ایشان هذا کله، ایشان خودشان یک توضیحی باز اضافه فرمودند. اذا لم تکن الاطراف مسبوقة بملکیة الغیر؛ اگر ملکیتی نباشد. مثل اینکه دو نفر دو تا صید بگیرند. بعد یکی یکی‌ را غصب کند بعد اشتباه بشود. هر دو رفتند صحرا دو تا آهو گرفتند، یکی هم رفت آهوی رفیقش را غصب کند، حالا مردد است که کدام یکی مال خودش است و کدام یکی غصب است.

فغصب احدهما صید الاخر، بله، صید در اینجا دیروز هم به یک مناسبتی عرض کردم اینجا مراد خود حیوان است. من عرض کردم در زبان فارسی هم همین طور است. لفظ شکار در زبان فارسی گاهی معنای فعل است؛ یعنی شکار کردن. گاهی خود حیوان را می‌گویند. اصطلاحا اگر حیوانی در دست نباشد و عاصی باشد و در اختیار انسان نباشد، متوحش باشد، این را صید می‌گویند. گوسفند را صید نمی‌گویند، گرگ را صید میگویند چون گرگ در اختیار انسان نیست. فرض کنید بز کوهی را شکار می‌گویند یا صید. این صید در اینجا مراد شکار به فارسی است.

و حصل لاحدهما النماء، و اما ان کانت الاطراف مسبوقة بملکیة الغیر، اگر مسبوق باشد؛ کما اذا اشتری احد الشجرتین و غصب الاخری، فاشتبها و حصل لاحداهما النماء، اگر این جوری باشد، فلا اشکال فی الحکم بضمان المنافع؛ هم ضامن است هم حرمت تصرف دارد. چرا؟ چون در اینجا می‌داند که لاستصحاب بقاء الشجره فی ملک مالکها، می‌تواند استصحاب بکند.

و عدم انتقالها الیه، و مقتضی هذا الاستصحاب، این سه چهار سطر هم ایشان راجع به این مطلب نوشتند. روشن شد. من عمده که می‌خوانم برای نکته فنی است. روشن شد که مرحوم استاد می‌گوید اگر سابقا ملک بود، اینجا درست است در میوه نمی‌شود تصرف کرد. یکی ملک است، یکی هم غصب است. اما اگر سابقا نبود، می‌شود. روشن شد نکته کار؟

آن آقایانی که می‌گویند در اینجا هم نمی‌شود، می‌گویند سابقا باشد یا نباشد، هیچ فرقی نمی‌کند. یعنی آقای خویی می‌گویند اگر سابقا ملک بود، حق با آقایان است نمی‌شود میوه. آن آقایان می‌گویند سابقا هم مالک باشد فرقی نمی‌کند. دلیلشان لا یحل مال الا من حیث احله الله. روشن شد نکته فنی؟

پس ایشان با استصحاب ملک غیر قبول کرد. آنها می‌گویند استصحاب نمی‌خواهد، اصل را بفهمیم، استصحاب نمی‌خواهد. لا یحل مال الا من حیث احله الله، الا من وجه احله الله. شما استصحاب نمی‌خواهید. بدون استصحاب … در حقیقت شما چطور می‌گویید در صورتی که ملک غیر بود؟ اینجا هم همین طور است. هیچ مالی را نمی‌توانید شما تصرف بکنید مگر اینکه در ملکتان در بیاید. این عین همان است. آقای خویی تفصیل دادند، آنها می‌گویند تفصیل ندارد، همه مثل هم هست. آن نکته فنی.

واین بحث همان طور که عرض کردم بحث فقهی است. اینجا نیست که بحث اصولی باشد.

بعد توهم ان استصحاب بقاءالشجرة اذا النماء، درخت میوه دار این باقی باشد در ملک مالک.

معارض باستصحاب بقاء الشجرة الاخری علی ملک مالکها، آن میوه داد، آن که غیر میوه دارد.

للعلم الاجمالی بمخالفة احدهما للواقع فاجراء الاصل فی الشجرة، درخت میوه دار، ترجیح بلا مرجح. این ترجیح لا مرجح نکته اصولی تنجیز علم اجمالی است پیش آقای خویی. چون شما اگر یکی را بگویید اصل بر آن جاری می‌شود، خب چرا در آن می‌گویید جاری نمی‌شود. ترجیح بلا مرجح. و لذا اصول تساقط می‌کند. این نکته من غیر ترجیح بلا مرجح اشاره به آن است. مبانی‌شان را می‌خواهد

اما توهم مدفوع، مردود، بانه لامعارضة بینهما، این تکرار شد دیگر. این همان اول بحث هم بود برایتان عرض کردم. چون ایشان می‌گوید هر دو اینجا حکم الزامی است اشکال ندارد جاری نمی‌شود.

ان العلم الاجمالی بمخالفة احد الاستصحابین للواقع لا یمنع من جریانهما مالم یستلزم مخالفة العملیه؛ روشن شد مطلب؟

این به جای ما لم یستلزم، بنویسید فی الاصول الالزامیه؛ این کلمه چند دفعه عرض کردیم.

مرحوم آقای خویی معتقدند که اصول الزامی در اطراف علم اجمالی جاری می‌شود؛ اصول ترخیصی جاری نمی‌شود. تعارض ندارند، این سابقا نجس بود حالا هم نجس است، آن یکی هم سابقا نجس بود، حالا هم نجس است.

پس بنابراین ایشان تعارض را هم رفع می‌کنند به همین نکته‌ای که الان خدمت شما عرض کردم.

بعد هم آخرش و هذا کله فی التصرفات غیر المتوقفه علی الملک کالاکل و الشرب و اللبس و و نحوها. و اما تصرفاتی که متوقف بر ملک کالبیع و نحوه، چون لا بیع الا فی ما یملک، فلا ینبغی الشک فی عدم جوازها؛ این را آقای خویی از همان اول می‌گفتند در این میوه تصرف نکنید بهتر از این تفسیر بود. آخرش می‌گویند می‌خواهدمیوه را بخورد می‌تواند بخورد اما نمی‌تواند بفروشد.

کالبیع و نحوه. یا مثلا اگر فرض کنید دو تا عبد بودند، دو تا کنیز بودند، اشتباهی یکی بچه دار شد. می‌خواهد او را آزاد کند. چرا؟ چون لا عتق الا فی ما یملک؛ ایشان می‌گوید در دلیل آمده که باید ملک باشد. اینجا هم احراز ملک نیامده، پس نمی‌تواند بفروشد.

فلا ینبغی الشک فی عدم جواز این تصرفات، لما ذکرناه من ان الاستصحاب المذکور لا یثبت کونه ملکا له، ما با استصحاب نمی‌خواهیم بگوییم این ملکش است. می‌خواهیم بگوییم ملک غیر نیست.

الا علی القول بالاصل المثبت، و لا نقول به.

بعد هم می‌فرمایند که این مطالبی که اینجا گفتیم در باب اینکه غاصب خود شخص می‌خواهد تصرف بکند یا شخص دیگری. من غصب کردم کس دیگری خورده، حکمش یکی است.

این مطلب که ایشان فرمودند بد نیست. این را در یک جاهای دیگری آثار بر آن گفتند، مثل لباس. مثلا یک کسی غصب کرده شما در زمین او می‌خواهید غصب نماز بخوانید، نکاتی اینجا گفته شده. اینجا فرقی نمی‌کند. راست هم می‌گویند.

س: استاد درجه‌ای بین ملک بودن و غصب بودن داریم؟ واسطه اینجا می‌خورد، یا ملک من است یا ملک اوست دیگر. این اصل مثبت خیلی واسطه خفی است.

ج: قبول نمی‌کنند ایشان. ایشان می‌گوید باید عنوان ملک غیر درست بشود.

س: خب عنوان ملک غیر درست نشد، عنوان ملک من هم که درست نشد

ج: نشود. نمی‌خواهد

س: الان پس چیست

ج: می‌شود تصرف بکنید. آن لا یحل، چون اصالة البرائه به نظر ایشان جاری نمی‌شود. اصالة الحل جاری می‌شود.

شیخ می‌گوید اصالة الحل جاری نمی‌شود. در اموال جاری نمی‌شود. شما یک در بیابان یک توپی افتاده؛ آقای خویی می‌گوید با اصالة الاباحه تصرف کنید، شیخ می‌گوید نمی‌شود. باید وجهش روشن بشود داخل ملک شما بشود. دیدید یک کتابی افتاده، ممکن است صاحبش اعراض کرده، ممکن است گم شده باشد. ایشان می‌گوید اشکال ندارد، با اصالة الاباحه می‌شود.

اذا عرفت ما ذکرناه، انصافا قبول کلمات ایشان فقهیا و اصولا مشکل است هر دو مشکل است.

و لا یخفی، چون ما بعد یک بحث نتیجه گیری کلی می‌کنیم، اینها که خیلی‌هایش را گفتیم دیگر احتیاج به تکرار ندارد. آن بحث فقهی هم در فقه باید بیاید و به ذهن ما این روایت قابل قبول است. انصافا روایت قشنگی است و اعتماد شیخ و کلینی و بعد مرحوم مقنعه مرحوم مفید انصافا به جاست یعنی قابل قبول است. بله شیخ صدوق اعتماد نکرده و ایشان نیاورده این روایت را.

اذا عرفت ما ذکرناه من الامرین، این دو مقدمه که روشن شد. فلنعد الی حکم الملاقی؛ آن وقت ایشان مثل همان بحث ابتلاء، سه صورت ذکر کردند. یک صورت این است که من علم اجمالی، همین صورت معروف، علم اجمالی دارم یا این اناء نجس است یا آن. بعد از اینکه علم اجمالی آمد، ملاقات انجام شد. یک صورتش این است که نه ملاقات اول انجام شد، ملاقاتی انجام شد، بعد علم اجمالی. مثلا لباس من به این اناءخورد، بعد از یک ساعت فهمیدم یا این اناء یا آن اناء نجس است. یک قطره خون افتاده. یعنی خود علم اجمالی بعد بود. یک دفعه هم نه، فاصله زمانی. مثلا دیشب ملاقات بوده، دیشب ملاقات با این آب پیدا کرده، صبح زود فهمیدم که یکی از این دو اناء، یعنی صبح زود هم یعنی الان که ساعت مثلا یازده است، فهمیدم که صبح زود یکی از این دو اناء نجس شده، پس ملاقات قبل است، علم اجمالی هم یعنی آن که به اصطلاح وقوع خون بوده چیزی بوده این بعد است، علم هم بعد است. یعنی علم به این ملاقات. الان فهمیدم که این دیشب ملاقات بوده.

این صوری است که ما بین اینها تصویر می‌شود. آیا این صور فرقی دارند یا ندارند؟ ویا صور دیگر فرق دارند یا ندارند؟

دیگر فردا ایشان وارد مسئله می‌شوند که من انشاء الله فردا توضیحاتش را عرض می‌کنم. ما یک نظر خاصی داریم خیلی مختصر است احتیاج به این توضیحات ندارد. لکن چون اینها الان در حوزه‌های ما هست یک دو سه روزی کلماتشان را سیر و سیاحت می‌کنیم تا ببینیم آخرش چه می‌شود.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD291KBدانلود
PDF126KBدانلود
MP316MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج اصول
قبلی خارج اصول فقه (جلسه88) چهارشنبه 1394/01/26
بعدی خارج اصول فقه (جلسه90) دوشنبه 1394/01/31

اصول فقه

فقه

حدیث