خارج اصول فقه (جلسه79) سهشنبه 1393/12/19
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
تا اینجای بحث یک مقداری راجع به ضوابط اصول عملیه و منها احتیاط صحبت شد. البته خب هنوز نکات و ضوابطی دارد که هم در خلال این مباحث و هم مباحثی که انشاءالله در مبحث به اصطلاح استصحاب و ذیل استصحاب عرض خواهیم کرد.
بعد مرحوم استاد دو مطلب را در آخر این تنبیه نقل کردند. که طبق همان قاعده متعرضش میشویم.
یکی اینکه بناءا علی عدم تنجیز العلم الاجمالی یا شبهة غیر محصوره، البته عرض کردیم ما عنوان شبهه غیر محصوره نداریم، حالا اینجا.
فهل یفرض العلم کعدمه، علم مثل عدم شبه یجب حکم الشک فی کل واحد من الاطراف؛ یعنی قید را برداشته اما شک به حال خودش میماند؛ چون علم اجمالی وقتی منجز نشد، چون ما در باب علم اجمالی کرارا عرض کردیم یک علم داریم که به جامع است، یک شک داریم که به اطراف است.
فیجری حکم الشک فی کل واحد من الاطراف؛ چون علم اجمالی منجز نیست، علم که برداشته شد، شک میماند. مثلا فیرجع الی قاعدة الاشتغال فیما اذا کان الشک فی نفسه موردا لها، او یکون الشک فی کل واحد من الاطراف ایضا بمنزلة العدم، فلا یرجع الی قاعدة الاشتغال اصلا لا من جهة العلم الاجمالی و لا من جهة الشک.
ایشان این فرض مسئله را این طور فهمیدند. فرضی که در ذهن ایشان است. چون عرض کردیم در علم اجمالی یک علم به جامع هست، یک شک به اطراف است به کل واحد من الاطراف. ایشان میگوید شبهه غیر محصوره شده حالا به تعبیر خودشان، آیا اینکه بگوییم شبهه غیر محصوره علم اجمالی منجز نیست همین مقدار است، تنجیز را بر میدارد؟ یا وقتی که علم اجمالی منجز نبود، همچنان که علم را بر میدارد، شک را هم از اطراف بر میدارد. یعنی شک در اطراف میماند یا نه؟
چون گاهی اوقات اگر ما در یک طرف شک داشته باشیم با قطع نظر از علم، آثاری بار میشود. آیا در باب علم اجمالی فقط به یقین برداشته میشود یا شک هم برداشته میشود. آن وقت ایشان یک مثالی میزنند که اگر ما در هزار تا کاسه یکی را بدانیم یک مایع مضاف هست، بقیه مطلق است. آیا معنای عدم تنجیز علم اجمالی این است که فقط ما علم نداریم، اما شک هست، بالاخره وجدانا شک داریم. هر کدام از این ظرفها را شک داریم که مایعش مضاف باشد. حالا علم اجمالی هم نباشد، بالاخره انسان اگر میخواهد وضو بگیرد، باید با آب مطلق وضو بگیرد. احراز اطلاق بشود. پس حالا اصلاکاری هم به علم اجمالی ندارد. یا نه، وقتی علم اجمالی برداشته شد، دیگر علم نیست، شک هم میگوید نیست. پس شما دیگر در این طرف شک ندارید، نه به جامع علم دارید، و نه به طرف شک دارید. دقت فرمودید؟
نتیجه این میشود که در مثل این مثال اگر گفتیم فقط علم اجمالی برداشته شده، مثلا یک اناء در هزار تا اناء، با دو اناء لا اقل باید وضو بگیرد. که اگر یکی مضاف بود، یکی مطلق باشد. اما اگر گفتیم شک کلا برداشته شده، غیر از این که علم برداشته شده، با یک اناء وضو بگیرد کافی است.
این خلاصه طرحی که ایشان در اینجا فرمودند.
بعد هم ایشان میفرمایند: و التحقیق انه یختلف الحال باختلاف المبانی، در شبهه غیر محصوره، بل در شبهه محصوره، فرق نمیکند. اختلاف مبانی در علم اجمالی.
فعلی مسلک الشیخ به تعبیر ایشان، که این احتمال موهوم است و عقلا به این اعتنا نمیکنند؛ پس شک هم برداشته شده دیگر. با آن آب میتواند با یک مایع با یک ظرف وضو بگیرد.
و اما علی مسلک المحقق النائینی که ملاک این است که تعارض اصول باشد. و ملاک در عدم تنجیز، عدم حرمت مخالفت قطعیه است. چون مخالفت قطعیه
فالعلم بالتکلیف المردد بین اطراف غیر المحصوره یکون کعدمه. و اما الشک فی کل واحد من الاطراف فهو باق علی حاله. علم بی تاثیر است اما شک به حال خودش باقی است.
و هو بنفسه مورد لقاعدة الاشتغال، البته ایشان خودشان مطلبی را اختیار نفرمودند. اما چون مسلکشان مسلک محقق نائینی است قاعدتا باید این را ارجاعش بدهند به یعنی ظاهرا اگر مسلک خودشان باشد قاعدتا ایشان تفریعشان با مرحوم نائینی مخالف است. پس بنابراین شک به حال خودش میماند و در نتیجه باید مثلا اگر یک اناء در هزار اناء است یا پنج اناء در هزار اناء است، شش تا با شش تا اناء وضو بگیرد که اگر آن پنج تایش مضاف باشند یکی قطعا مطلق باشد.
این خلاصه نظر مبارک ایشان در این مسئله.
عرض کردم ظاهرا خودشان صراحتا مبنایی ندارند. اما ظاهرا چون خودشان مبنایشان با مرحوم میرزای نائینی است، قاعدتا باید همین مسلک را داشته باشند. نگاه هم نکردم ببینم در عروه، الان در ذهنم نیست، در عروه این فرع را دارد یا ندارد و آیا ایشان فتوایشان چیست، فتوای مرحوم استاد. علی ای حال این طرح اصولی ایشان.
عرض کنم خدمت با سعادتتان بحثی که در اینجا میآید یکی مثالی که ایشان زدند، مایع مطلق و مضاف، یکی روی طرحی که ایشان دادند در مسئله و یکی هم در بحث نتیجه گیری که در راه بحث.
عرض کردم سابقا این در کلمات علمای ما آمده، البته در کلمات علمای اهل سنت هم هست. آب را یا آب مطلق میدانند یا آب مضاف. که این شک اشکال معروفی هم دارد، مخصوصا این معاصرین ما که کتابهایش و تقریراتشان در فقه در بحث شرح عروه چاپ شده، عده زیادی هستند، در این مسئله، وارد این بحث شدند که با یک عویصه روبرو شدند. از آن طرف میگویند آب مطلق آن است که بدون قید آب گفته شود. از آن طرف میگویند آب یا مطلق است یا مضاف است. خب مضاف که دیگر نمیشود آب باشد. چون این تقسیم شیء الی نفسه و الی ضده است دیگر. چون میگوید آب، این آب که در مخزن است، این آب مطلق باید باشد، چون میگویند آب مطلق آن آبی است که بدون قید آب گفته میشود. پس این مطلق است. آن وقت باید این طور بشود، الماء المطلق اما ماء المطلق و اما ماء المضاف؛ تقسیم شیء الی نفسه و الی ضده میشود.
یکی از عویصاتی شده که الان، نمیدانم روشن شد برایتان که این چه جوری است مثلا. و لذا هی توجیه و تأویل و احتمالات و راه و مثلا این مجاز است، یکی مجاز است و یکی هم اعتباری است و فلان و از این حرفها که آقایان انشاء الله مراجعه کنند میبینند.
و کذلک در رساله عملیه هم خیلی مطلب واضح نیست. آب مطلق از آن طرف میگویند آب مطلق آن آبی است که بدون قید گفته میشود. پس به آب مضاف چه؟ چون که قید دارد، پس این آب نیست. اگر آب نیست چرا میگویند الماء مطلق و ماء المضاف.
عرض کنم اولا کلمه ماء مضاف در میراثهای ما تا آنجایی که من دیدم، حالا نگاه کنند آقایان، آن هم مضاف الیه دارد مثلا. در کتاب فقه الرضا آمده است. خیلی این کتاب عجیب است واقعا، انصافا خیلی تأثیرگذار است. یادم نمیآید در روایت دیده باشم عنوان مضاف الیه را. این را در کتاب فقه الرضا دارد مطلق و مضاف الیه.
اولا این اصطلاح، حالا این هوش این طرف بوده، استعداد این طرف بوده، که این طور تقسیم. در کتب اهل سنت هم هست، اما در روایات ما الان در ذهنم نیست. حالا مگر گفت 09:12
لکن قدیمترین مصدری که ما الان فعلا داریم کتاب فقه الرضا است. این اولا. ثانیا ما در محلش توضیح دادیم این که میگویند آب مضاف، آب یا مطلق است یا مضاف است، و از آن طرف هم آب مطلق همان آبی است که بدون قید باشد، توضیح دادیم در کلمه ماء مضاف، وقتی میگویند الماء مضاف، در این کلمه آب به معنای خودش است، مضاف هم به معنای خودش است. به قول آقایان از باب تعدد دال و مدلول است. مثل اینکه مثلا بگوییم کتاب مفید، کتاب مثلا جلد قرمز، جلد به معنای خودش است، قرمز هم به معنای خودش است. در کلمه ماء مضاف، ماء به معنای ماء مطلق است. اصلا ماء همان که میگویند آب یعنی بدون قید گفته بشود مطلق است راست است. الماء مضاف که گفته میشود همان مائش به معنای مطلق است، یعنی آب مطلق. مضاف یک صفت تازهای است. مثلا میگوییم آب قرمز، آب زرد. آب به معنای آب، زرد هم به معنای رنگ است. این در حقیقت این جوری است.
و ما توضیحش را عرض کردیم اینها مرادشان این بود. حالا در عبارات شاید فقهای ما مخصوصا آقایانی که شرح نوشتند، روشن نشده. این مراد جدی این بود که آب همان آب مطلق است. دو قسم نداریم. لکن این آب گاهی اوقات به اطلاق خودش باقی میماند. گاهی اوقات از اطلاق خودش خارج میشود. این مضاف، یعنی از اطلاقش خارج شده. پس اینکه میگویند آب اما مضاف اما مطلق، این تعبیر درست نیست؛ چون آب همیشه مطلق است.
س: اول باید شما شمولیت ماء نسبت به مضاف را ثابت کنید. این ثابت است؟ یعنی ثابت نشده چطور ماء مطلق است، باز
ج: الماء مضاف دو کلمه است مثل آب زرد. آب به معنای آب، زرد هم به معنای زرد است.
س: ماء در معنا ماء مطلق است. درست است یا نه؟
ج: الماء مضاف دقت بکنید، الماء مضاف لفظ مفرد نیست، مرکب است از قبیل تعدد دال و مدلول است. آبی که در آن آمده، مائش مراد مطلق است. آب مطلقی که بعد اضافه شده چیزی به آن.
عرض کنم حضور با سعادتتان که اولا آقایان فقها و اصولیین در مطلق مایع نیست. چون میدانیم مایعات عنوان عام است. آهن ذوب شده را مایع میگویند. مرادشان خون را هم مثلا مایع است. مرادشان خون نیست، این جور نیست. مثلا آهن آب شده یا آلومنینیم آب شده. مرادشان آب است. اینها هدفشان این بوده، این آب که به اصطلاح به قول آقایان آب مطلق، این گاهگاهی بر اثر بعضی از تغییرات جوری میشود که از عنوان آب خارج میشود. حتی آب با قید هم گفته نمیشود. گاهگاهی نه، در حال خودش میماند فقط قید به آن اضافه میشود. و به طور طبیعی، حالا به طور طبیعی، موارد استثناییاش را وارد نمیشوم. به طور طبیعی اگر آب مطلق جزو بدن حیوان بشود، از عنوان آبی هم خارج میشود. با قید مضاف هم نمیشود گفت. مثل شیر، خود شیر نزدیک نود درصد، بعضی بالای نود درصد آب است. ماده آبی دارد، اما به شیر آب گفته نمیشود ولو آب مضاف. با اینکه مادهای که در شیر هست قطعا آب است خب، بیشترش آب است. آن مادهای که در شیر است بعضی تا نود و دو درصدش آب است. آن ماده آب در آن هست. این هم سرش این بوده، اینها فکر میکردند وقتی آب مطلق وارد بدن حیوان بشود، در معده و در روده و بعد وارد خون بشود و بعد به شکل شیر در بیاید، بدن حیوان یک خصلتی دارد، و بدن انسان فرقی نمیکند شیر انسان هم همین طور است. بلکه بول، مثلا به بول آب مضاف هم نمیگفتند. چون بول وارد بدن انسان شده، حیوان شده، با یک فعل و انفعالهای خاصی که بوده، این دیگر از صدق آب خارج است. دقت بکنید. ولو خب قطعا بول آب است دیگر، مخصوصا اگر خیلی کسی هم مریض باشد، بعضی امراض است که بول سفید رنگ است.
به هر حال این آب است ولکن این را عرفا، یعنی مراد فقها این بوده که مثل شیر، مثل بول، چیزهایی که وارد بدن حیوان میشود، خوب دقت بکنید، این دیگر اصلا صدق ماء بر آن نمیکند ولو با قید. اما ماء مطلق وقتی وارد بدن مثلا وارد با ممزوج با معدن غالبا مثل با خاک، با یک مقدار خاک ممزوج شد، این آب هنوز آب است. خوب دقت کنید نکته فنیاش این است. هنوز آب است، همان آب مطلق است. لکن فعلا به خاطر خاک یک اضافهای بر آن پیدا شده، قیدی برایش پیدا شده. و لذا اگر بگذارید یک فترهای کم کم خاک ته نشین میکند آب میماند. اینها میخواهند فرق بگذارند بین امتزاج آب با بدن حیوان، و امتزاج آب با مثل معدن، مثل نمک یا مثل فرض کنید حالا همین مثال خاک و امتزاج آب و دخول آب در اجزاء نباتی. در اجزاء نباتی فرض کنید هندوانه یا پرتقال در زمان ما، یا بقیه مخصوصا این میوه جات یا سبزیجاتی که آب فراوان دارند. اینها میخواستند بگویند که آب مطلق اگر وارد بدن گیاه بشود، داخل جسم گیاه بشود، طبیعت گیاه، گیاه یک خصلتی دارد، این تغییری در آب نمیدهد، هنوز به آن آب میگویند. به خلاف آن آبی که وارد بدن حیوان میشود. آن اصلا دیگر صدق آب نمیکند. پس این که میگویند آب یا مطلق است یا مضاف، برای اخراج مثل شیر است. شیر نه آب مطلق است نه آب مضاف است. ولو ماده خود شیر ماده آب است.
البته در گیاهان هم شاید بعضی فرق بکنند، گفتند گیاه غالبا شاید سرکه از این قبیل باشد. سرکه همان آب انگور است، لکن چون بعضی از گیاهان و بعضی از سبزیجات یا بعضی از میوه جات دارای حالت تخمیر هستند، آن حالت تخمیر یک دگرگونی در آنها ایجاد میکنند. سرکه به خاطر تخمیری است که در آب انگور میشود. پس بنابراین به سرکه حتی آب مضاف گفته نمیشود. با اینکه امتزاج با نبات پیدا کرده. به بول حیوان و انسان آب مضاف هم گفته نمیشود. به شیر هم آب مضاف گفته نمیشود.
پس وقتی میگویند الماء المضاف، یعنی آب مطلقی که یک قیدی پیدا کرده، لکن این قید و این حالت، موجب سلب صدق اسم ماء نیست. مثل شیر، در شیر هم آبی است که میخوریم، یا بول، همان آبی است که آدم میخورد؛ لکن در اثر آمیختگی با بدن انسان، حالا یا چربی دارد یا چیزهای دیگر دارد، نمیخواهم وارد آن خصوصیات بشوم. یک خصوصیاتی است که عرف آن را آب نمیبیند. به شیر نمیگویند آب ولو مجازا. حالا مگر شیرهای تازگی بیشتر آبکی است، حالا آن بحث دیگری است. و الا به شیر عادتا نمیگویند آب، ولو با قید. اما اگر فرض کنید آب هندوانه بود گذاشتند، این آب هندوانه طبیعتا هنوز آب است. یعنی جسم نباتی قابل جدا شدن است، اگر هم بماند یک مدتی مخصوصا یک مقدار زیادی، آن موارد گیاهی ته نشین میشود آب خالص بالا میماند.
پس مرادشان از آب مضاف این است. این هم که در مثلا جواهر آمده در مثلا ماء لحم را از آب مضاف گرفته. این خلاف ظاهر است. آبگوشت که جزو ماء مضاف نیست. آن آبگوشت میگویند آب مجازی میگویند برای همین مایع.
علی ای حال پس این مطلب را خوب دقت بکنید. کلمه آب مطلق همان آب است. ماء مضاف هم مائش مطلق است. مضافش یعنی آب به معنای مطلق، یک قید دیگری است. مضاف یک قید دیگری است که اضافه شده. اینها هدفشان این بوده که بعضی از اقسام آب مطلق خوب دقت بکنید، بر اثر بعضی از حالات از آب بودن خارج نمیشود. مثل شیر نیست، حتی مثل سرکه نیست، مثل بول نیست. حالا اینها اعتقاد داشتند که اگر من باب مثال شما مثلا یک مقدار آب بگذارید یک جایی، و پهلویش را هم پر از گل بکنید؛ خب آب بو میگیرد، بوی گل را میگیرد. این به اصطلاح این میگویند این هنوز به حالت مضافی نرسیده است. اما اگر تقطیرش کردید آنجا شبهه دارد. هنوز حالت مائی دارد اما تقطیر شده. البته در تقطیر هم همان شبهه سرکه هست حالا آقایان نوشتند این مطلب را. البته این ماء الوردی که الان ما داریم، گلابهایی که الان داریم که آب مقطر است خالص خالص است، کمی بو گرفته. این گلابهایی که در بازار میفروشند که اصلا از مصداق بارز آب مطلق است؛ نه اینکه، چون آب مقطر است اصلا. از مصداق بارز بارز آب صاف و آب مطلق است.
علی ای حال چون احتمالا ماء الوردهای سابق جور دیگری بود، خیلی غلیظ بوده یک حالتی داشته. علی ای حال در ماء ورد هم ولو نوشتند، آن شبهه داردکه از قبیل شیر و سرکه باشد. حالا دیگر وارد بحث فقهی نمیشویم. فقط میخواستم اشاره بکنم.
پس مراد از ماء مضاف آن آبی است که مطلق بوده بر اثر قیدی، حالتی برایش پیدا شده. و لذا شاید دیده باشید در بعضی از حواشی اسم نمیبرم، مثلا اگر آب هندوانه را میگوید شک بکنیم مضاف باشد یا نه، استصحاب اطلاق میکنیم. که این آبی که وارد جسم این گیاه شده اول مطلق بوده، بعدش هم، البته این استصحاب خیلی عقلایی نیست به نظر من. ماء به زمین دادیم، از زمین به ریشه رسیده، از ریشه رفته بالا وارد هندوانه شده فکر نمیکنم خیلی عقلایی باشد. به جای این استصحاب بگوییم عدم ثبوت اضافه. اگر مایع هست، پس بنابراین در این مثالی که ایشان زدند، این مثالی که ایشان زدند، این جای مناقشه را دارد که اگر این مسلم آب بوده نمیدانیم قید اضافه بر آن پیدا شده یا نه، خب اصل عدمش است دیگر. اصل عدم ازلی همین است دیگر. عدم حادث است به قول آقایان.
غرض اینکه این مسئلهای که ایشان فرمودند، البته عدم حادث پیش آنها یک اصطلاح دیگری است، عدم حادثی که من عرض میکنم.
این مثالی که ایشان فرمودند، بله، اگر بخواهیم مثل این بگوییم فرض کنید هزار تا ظرف است، در همه اینها آب است الا یک ظرف که توش شیر است، یا مثلا الان دیدید یک سرکههایی است سفید است. مثل آب است سفید سفید است. یا مثلا سرکه سفید است، یا شیری است که توش یک مادهای ریختند سفید رنگ شده تشخیص نمیتوانیم بدهیم. شیر که با آب فرق میکند. حالا یک مادهای توش رفته یا گذشت زمان بوده، مادهای توش ریختند، شکلش شکل آب مطلق است. چرا؟ چون شیر اصلا صدق آب نمیکند. عرض کردم ولو با قید. آنها هدفشان این بود.
اگر این مطلبی که ایشان میفرمایند، این یک نکته مثالی هم هست؛ یعنی ما عرض کردیم در مباحث باید به مخصوصا مباحثی از این قبیل، بیشتر جنبههای صورت ملاحظه بشود؛ ماده ملاحظه نشود. اما این واقعیت ندارد مخصوصا در اصول فقه متأسفانه ماده تأثیرگذار است. اینجا این ماده تأثیرگذار است. این طور نیست که فقط صورت صرف باشد.
پس بنابراین مثالی که ایشان زدند، این واضح است که میشود وضو بگیرد. به نظر ما خیلی جای شبهه ندارد. یک در هزار، چون ماء مطلق ماء مضاف همان ماء مطلق است هیچ فرقی نمیکند. یک خصوصیتی برایش پیدا شده. استصحاب هم نمیخواهد بکند. نمیخواهیم حالا بگوییم حالت سابقه و این آبی که در زمین ریخت، رفت توی زمین و از راه ریشه رفت به گیاه و از گیاه رفت به هندوانه و از هندوانه الان شک بکنیم آب مطلق. نه این راهها را نمیخواهد طی بکنیم. این آب، آب بوده، شک میکنیم اضافه بر آن پیدا شده یا نه، پس میشود با آن وضو گرفت مشکل ندارد. این راجع به این قسمت بحث ایشان یعنی مثال ایشان.
مگر مثال را عوض بکنیم مثلا هزار تا اناء است؛ در یکی سرکه است اما سرکهای است که رنگش سفید سفید است. بقیهاش هم آب هستند. حالا این اگر بخواهیم مثال، بنابر اینکه اصلا سرکه را آب مضاف هم نمیگوییم. عرض کردم آب انگور را آب مضاف میگوییم اما وقتی سرکه میشود، وقتی بلانسبت شراب میشود، دیگر آب مضاف هم نمیگوییم به خاطر آن تخمیری که دارد، به خاطر آن دگرگونی که پیدا میکند، تخمیر کاری میکند دیگر صدق آب هم نیست. لذا شما به سرکه آب مضاف نمیگویید. سرکه همیشه به همان حالتش میماند. اما آب انگور ته نشین میکند، آب میآید بالا، خود آن ذراتی که هست از آن ته نشین میکند. فرق است بین آب انگور و سرکه؛ سرکه ته نشین ندارد و یکنواخت است. حالا در طول زمان دردی پیدا میکند اما خود سرکه یکنواخت میماند. این هم به خاطر همان تخمیری که شده.
لذا اگر مثالی که مرحوم استاد میخواستند بزنند دقت بکنید. این مثال ایشان که به نظر ما میشود وضو گرفت. مشکل ندارد.
س: اینجا هم با اصل عدم حادث، چون اینجا که موضوع مشخص است
ج: اصل عدم حادث در اصطلاح خودشان جایی است که دو تا حادثه باشد؛ که تأخر و تقدم. حالا آن نیست عرض کردم. این اصل عدم را میخواهم بگویم اصل عدم ازلی نیست. اشکال ندارد. این اصل عدم حادث جری علی لسان بعد هم خودم عرض کردم که مرادم آن معنایی نیست که در اصطلاح هست.
س: نه مراد را میدانم ولی این آب یک آب هندوانه بین هزار تا هست، خب، بعد ما شک داریم که حالا با این آب وضو گرفتیم، آب هندوانهای بوده یا نه؟
ج: بوده هم بوده باشد. مشکل ندارد که. چون همین که ظاهرش که الان مایع مطلق است که شک میکنیم که اضاف بر آن بوده، اصل عدمش است.
س: بین دو ظرف چه، یک آب هندوانه یک آب مطلق، میشود وضو گرفت؟
ج: اگر آب هندوانه هنوز جدا نشده آبش نمیشود. اما اگر جدا شده چرا
س: زبان ما میگویند آب هندوانه، مثلا انگلیسیها یک اسم دارند، مثل شیر که میگویند دیگر آب هندوانه نمیگویند
ج: خب اسم میگذاریم برایش، میدانم اسم بگذاریم، اما اسم عوض نمیکند. آب هندوانه را شما با شیر فرق نمیدانید؟ به شیر میگویید آب مضاف؟
س: خب به هر حال یک قسمتی فرق ندانستند دیگر، گفتند شیر شاید نود درصدش آب است، هندوانه همه نود و پنج و شش درصد شاید آب است،
ج: شاید بالاتر
س: نود و هشت و نه درصدش آب است
ج: خیلی خب اما این را آب میگویند قید دارد.
اینها هدفشان این بوده که اجزاء نباتی صدق آب را بر نمیدارد. اجزاء حیوانی صدق آب بر میدارد. راست هم میگویند، حرف درستی هم هست. اصلا شما در رساله عملیه این معنا در نمیآورید. در کتابهای تفسیری هم که اصحاب معاصر ما نوشتند یا غیره این معنا در نمیآید. اما هدف این بوده است. مراجعه کنید به کلمات. اصلا مراد این بوده و درست هم هست. از نظر علمی هم همین است. اجزاء نباتی سلب عنوان آب نمیکند، اجزاء حیوانی میکند. آن چربی غیر چربی، اسید عوره، نمیدانم فلان از این حرفهایی که هست. آن سلب عنوان مائیت میکند. البته این تازگی دارد، نشنیدیم، ماء مطلق و ماء مضاف این است. پس ماء مطلق این که میگویند آب همیشه، راست است، همیشه آب مطلق هم آب غیر آب مطلق.
س: در لسان دلیل آمده ماء با آب وضو بگیرید مثلا، بعد حالا مثلا ما میخواهیم بگوییم مولایی به عبدش میگوید برو آب بیاور، اگر آبلیمو بیاورد کار را انجام داده یا برود آب هندوانه بیاورد. آن که در لسان دلیل است گفته با ماء وضو بگیرد، باید ببینیم این ماء بر چه موردی صدق میکند. چه آب هندوانه، چه آب لیمو
ج: خب اگر فرض کردیم ظاهرش آب است، شک میکنیم، میتواند اصل عدم جاری بشود. چه مشکلی دارد؟
س: در عربی که اثیر میگویند، اصلا آب نمیگویند. در عربی میگوییم اثیر العنب
ج: خب بگویند ماء العنب هم میگویند. ماء الرمان هم میگویند، نمیگویند؟
س: آن اصطلاح مجازی است حاج آقا
ج: چه کسی گفت مجازی است؟
س: مجازی است دیگر آب به آن اطلاق نمیشود
ج: آبی است که از آن گرفتهاند. آن به لحاظ فشرده شدن. ممکن است آب خودش خارج بشود. نه چون فشار میدهند آبش در بیاید. حالا ممکن است خودش آبش در بیاید. دیگر اثیر که لازم نیست.
س: اگر آب بیاور ما برویم مثلا آب لیمو بیاوریم؟ فکر نمیکنم اینها دیگر امتثال کرده باشند حرف مولی را
ج: دقت بکنید ما بحثی نداریم که اگر گفت آب بیاور، همان آب مطلق است، آب مضاف را شامل نمیشود. بحثی در این نداریم که. شما از بحث خارج نشوید. ما یک بحثمان این است که شیر حتی آب مضاف هم نیست. پس آب هندوانه آب مضاف است. اگر گفت آب بیاور آب هندوانه را شامل نمیشود. این روشن است. اما اگر حالا مایعی است که ظاهرش آب است. فرض کلام این است دیگر. شک هم میکند این مضاف یا نه، چه اشکال دارد ببرد؟ این بحث سر این است، بحث در صورت شک است.
پس یک بحثی که مرحوم استاد مطرح فرمودند راجع به مثال بود. من فکر میکنم انشاء الله اگر تأمل بشود، البته خب میگویم شاید تازگی داشت این معنای آب مطلق و آب مضاف. این معنا را هم که من عرض میکنم با تأملی که ما در بعضی از کلمات اهل سنت کردیم، ظاهرا آنها هم به این معنا گرفته بودند.
به هر حال این بعدا در کتابهای متأخر ما جا پیدا کرد و منشأ اشکال. میگویم عرض میکنم اشکال اینکه آقا چطور میشود الماء ما مطلق او مضاف و تقسیم شیء الی نفسه و الی ضده میشود و الی آخره.
س: اینجا به مس مذاب هم آب میگویند دیگر
ج: آب میگویند؟ مجازا مگر، مثلا آب آهن، آهنی که آب بشود، کارخانه ذوب آهن. ظاهرا مایع میگویند.
س: چه فرقی بین اثیر العنب هست با آب العنب
ج: ظاهرا آن خارج است یعنی مثل آب آهن اصلا کلا خارج است.
س: آب آهن نمیگویند
ج: بله آب هم نمیگویند، مایع میگویند. حالا فرض آهن آب شده، ذوب شده میگویند. حالا بر فرض هم بگویند آن قطعا خارج است.
میماند سه عنوان؛ یکی آبی که هیچ قید ندارد؛ یکی آبی که آب مثلا هندوانه است؛ یکی هم شیر. اینها میخواستند بگویند شیر هم آب به آن گفته نمیشود ولو مقیدا. ولو مایع است، ولو اکثر اجزائش هم آب است. در تحلیل شیمیایی اکثر اجزائش آب است. آن وقت این نکته فنیاش همان است که من عرض کردم. امتزاج آب با معدن، با نبات، با حیوان. این سه تا امتزاج دارد. با معدن غالبا سلب آب نمیکند. مثل اینکه توش خاک بریزید زیاد بشود، کمی صبر کنید ته نشین میشود. این مال معدن است. با نبات هم سلب نمیکند، فقط قید میآورد. میگوییم آب گل آلود، قید میآورد. اما با حیوان سلب میکند. یعنی حتی به عنوان مضاف هم نمیتوانیم، قید اضافه هم نمیتوانیم بیاوریم. مثل شیر، و حتی در نبات هم مثل سرکه. این حالا انشاء الله دیگر وارد بحث فقهی نشویم. کمی بحث گذشت.
یک مطلب پس این بود. یک مطلب دیگر این که ایشان فرمودند علم را الغاء کردیم، آیا شک هم الغاء میکنیم یا نه؟
خب این یک نحوه تصور خاصی است که حضرات دارند و ما این را کرارا و مرارا و تکرارا بیان کردیم که طبیعت اصول عملیه که شرحی تا حالا دادیم، یکی از نکاتی که در اصول عملیه هست، شک و یقین، شک و علم، در لسان دلیل اصل عملی، اینجا که لسان دلیل هم ندارد، در لسان دلیل اگر اخذ بشود، این شک و علم اندکاکی هستند، به نحو معنای حرفیه هستند. این دو تا فرق میکنند.
آقایان فرقی بین اکرم العلماء و لا تکرم الفساق العلماء از یک طرف، مثلا لا تنقض الیقین بالشک و انما الشک فی شیء لم تجزه فاذا جزته فشکک لیس بالشیء، این دو تا را مثل هم گرفتند. و لذا مثلا قائل به تخصیص شدند. ما این توضیح را عرض کردیم که مثل هم نیستند. ظاهر دلیلش مثل هم است. مثل لا تنقض الیقین بالشک، فشکک لیس بالشی، میگویند این تخصیص به آن زدند. یا به قول آقای خویی یا عدهای از علماء حکومت است.
ما اینها را توضیح دادیم چند بار، امروز هم در مباحث اصول، اصولا شک و علم هر دو به نحو اندکاکی هستند. یعنی لحاظ میکند شک نه فی نفسه، لحاظ میکند شک را به لحاظ آن حالتی که از آن… مثلا اگر شک کرد در یک حیوانی در گوشت حیوان، به لحاظ اینکه بخورم یا نخورم. این یک جور شک است. اما شک کرد و لحاظ کرد که این را از دست مسلمان گرفته، غصاب مسلمان؛ این آقایان شکهایی است که گرفتند. ما میگوییم فرق میکند. اگر آمد در حالتی که شما در نظر گرفتید از دست غصاب مسلمان گرفتید، و گفت به شک این مزکی است مثلا، این در حقیقت این شک را در این لحاظ الغاء کرده. الغاء شک در این لحاظ است. اما اگر آمد در همان جا حالت عدم تزکیه را در نظر گرفت، این شک اگر ملاحظةً به حالت اجرای تزکیه باشد آن یک اثر دیگر دارد.
و لذا عرض کردیم به ذهنمان میآید که نسبتشان حتی از ورود هم بالاتر است. شبیه تخصص است. چون شک ولو لفظش یکی است. مثلا انما الشک فی شیء لم تجزه فاذا جزته فشکک لیس بالشیء، این شکک لیس بالشیء با لحاظ جواز است، رد شدن است، تجاوز است. این غیر از لا تنقض الیقین بالشک است. آقایان این شک را با آن یکی گرفتند، نسبت سنجی کردند. این را من چند بار عرض کردم انشاء الله در اواخر ابحاث اصول خواهد آمد. عرض کردم در همین اول بحث هم امروز عرض کردم که در مباحث اصول مطالب دیگری هم هست که بعد باید بررسی شود.
لذا اگر شما فرض کردید علم را در اینجا از کار انداختید، طبیعتا شک را هم باید از کار بیاندازید. یعنی از نظر فنی این طور است. چون شک مستقلا لحاظ نمیشود. شک مندکا در یقین، یقین هم مندکا در شک است. یعنی یقین شما که این قطره خون، این یقین را با شک این نتیجه گیری میشود. شک هم به این لحاظ. این طور نیست که اینها مستقلا دانه دانه مثل معنای اسمی باشند و فی نفسه لحاظ بشوند.
لذا آن نسبتی را که شما بین لا تنقض مثلا اکرم العلماء لا تکرم الفساق، آنجا معنای اسمی است، لا تکرم الفساق العلما معنای اسمی است. آنجا قبول است لحاظ میشود. اما در ما نحن فیه این مطلب لحاظ نمیشود. این هم مطلب دوم.
و اما مطلب سوم؛
س: علم و شک که مندک در هم نیستند. شک مندک در این لحاظ است و علم
ج: علم هم به همان لحاظ
س: خب علم رفت، چرا شک دارد؟
ج: اصلا شکی مطرح نیست یعنی وقتی شما نیامدید آن علم را برای تأثیر، دیگر شکتان را هم لحاظ نمیکنید
س: چرا مگر شک مندک در علم است؟
ج: نه مندک نیست. این اگر لحاظ بشود عنوان خودش را دارد. این به خاطر قاعده احتیاط لحاظ نمیشود. بله، یک قاعده دیگری است، این ربطی، یعنی میخواهم بگویم این دو تا شک است. آقای خویی فرمودند یک شک است.
یک شکی است که به لحاظ احتیاط است، یک شکی است که فی نفسه هست. آن ربطی به آن ندارد که. این مندکا در آن لحاظ نشده. این شک دوم راجع به این است که شک دارید آب مطلق است یا نه. آن بحث دیگری است. شارع نمیآید این شک را الغاء بکند. آن که مثلا فرض کنید در نظر عقلا الغاء شده، حالا شرعی هم نیست اینجا، آن عبارت از آن مسئله است.
این هم راجع به این.
مسئله سوم، حق در مقام عرض کردیم انصافا همان راهی را که مرحوم شیخ انصاری رفتند که احتمال موهوم است، امر درستی است. غایت ما هنا ما عرض کردیم وقتی احتمال موهوم بود، ابداع نمیکند، تصرف نمیکند. یعنی کلام شیخ یک تتمه مختصری هم دارد.
بحث دومی که مرحوم استاد به عنوان تنبیه آوردند، شبهه کثیر فی الکثیر است. آنوقت لذا در ما نحن فیه اگر ظاهرش یعنی حتی اگر بخواهد اجتناب بکند، ممکن است به وسواسی. ظاهرش آب است، حالا احتمال اضافه میدهد، احتمال میدهد که مثلا بلانسبت شیری باشد. ظاهرش این است که وضو گرفتن با آن مشکل ندارد.
مسئله دوم، تنبیه دوم، بناءا علی عدم تنجیز العلم الاجمالی فی الشبهة غیر محصوره، در شبهه کثیر فی الکثیر، مثلا صد تا در هزار تا که نسبت یک دهم است. اما صد تا در هزار تا. این اصطلاحا شبهه به اصطلاح خودشان کثیر فی الکثیر میگویند.
این مبحث را غالبا به لحاظ همین مقدمات انسداد تقریبا در یکی از آن وجوه انسداد همین است. بالاخره ما میدانیم محتمل احکام شرعیه مثلا صد هزار تا است. میدانیم ده هزار تایش واقعا هست احکام الهی. آن وقت نسبت آن به آن میگویند نسبت شبهه کثیر فی الکثیر مثل شبهه محصوره است. لذا اجتناب واجب است.
خود ایشان فرمودند و التحقیق هنا ایضا یختلف الحال باختلاف المسالک در عدم تنجیز علم اجمالی. فعلی مسلک الشیخ که احتمال موهوم باشد، خب در ما نحن فیه احتمال موهوم نیست.
و علی مسلک النائینی که عدم مسئله تعارض اصول و عدم از راه اصول مفاد قطعیه واجب نباشد چون نوبت مفاد قطعیه نیست، اینجا منجزیت ندارد.
عرض کنم که نکته خاصی برای شبهه کثیر در کثیر نیست که ایشان فرمودند. نکته همان است که عرض کردیم. عرض کردیم مبنای شیخ مبنای خوبی است. فقط باید یک چیزی به آن اضافه کرد. چون در حقیقت ما معتقدیم فارق اساسی ما بین برائت و اشتغال یا احتیاط همین است. در برائت بیشتر باید بحث از تنجیز احتمال باشد. در احتیاط بیشتر بحث از تنجز محتمل. این تعبیری که میگوید احتمال موهوم است، کأنما ایشان در هر دو بحث احتمال را آورده. که در برائت، احتمال منجز نیست، در احتیاط احتمال منجز است.
ما فکر میکنیم بهترین راه همین باشد که ما معتقدیم و آن اینکه در باب برائت، تنجیز احتمال را بحث بکنیم و در باب احتیاط، تنجز محتمل. یعنی آیا نفس به این درجه میرسد که تصور بکند و ابداع بکند یا نه؟ اگر رسید خب محتمل، منجز است.
چون آقایان تصورشان این است که ما بین برائت و اشتغال و احتیاط فرقی نمیکند، این تعبیر را آورده مرحوم شیخ که احتمال مهم است.
خب این تنبیه هفتم هم الحمدلله تمام شد.
تنبیه هشتم یک مقدار طولانی است، مال اضطرار و احد الاطراف یا به حالا قبل العلم بعد العلم، تنبیهاتی که اضطرار دارد. چون احتمالا فکر میکنم هفته آینده ما یکی دو روز درس بخوانیم، تعطیل باشد. ما احتیاط میکنیم تنبیه نهم را شروع میکنیم چون کوتاهتر از تنبیه هشتم است که اگر درس تعطیل شد دیگر وسط بحث نباشیم.
س: استاد در تنبیه قبل که بین مضاف و مطلق بحث بود، اگر بین ماء طاهر و ماء نجس باشد، باز هم همین حرف را بزنیم؟
ج: فرق نمیکند. آن که اصالة الطهاره دارد.
التنبیه التاسع؛ تنبیه تاسع تنبیهی است که در کلمات آقایان ما اضافه شده. مفصلا هم بحث کردند. و آن معروف است به خروج از محل ابتلاء. معروف شده در السنه علما که اگر بعضی از اطراف از محل ابتلاء خارج باشد، این علم اجمالی منجز نیست. مثلا میداند یا این ظرفی که الان اینجاست نجس است یا ظرف دیگری که قطره خونی قطعا در یکی افتاد، اما آن ظرف، الان در ته چاه است، بچهاش انداخته چاه، الان به او اطلاع نداده، گفتند اینجا علم اجمالی منجز نیست. چون یکی از آن متروک است یا به قول مرحوم نائینی منترک است. آن یکی که خودش منترک است، آن یکی که ته چاه است که انسان نمیتواند انجام بدهد. این یکی هم تنها طرف واحد است، خب اصالة الطهاره یا استصحاب طهاره جاری میشود مشکل ندارد، تعارض اصول ندارد.
این راهی است که معروف شده است. البته مرحوم استاد و عدهای از اعلام این مطلب را قبول نکردند. این مطلب را مرحوم استاد ابتدائا یکی مسئله مقدور و غیر مقدور را مثال زدند، بعد محل ابتلاء و عدم محل ابتلاء. یعنی اگر علم اجمالی پیدا کرد، لکن یکی مقدور است و یکی مقدور نیست. آن ته چاه بالاخره ممکن است انسان طناب بیاندازد در بیاورد از ته چاه، خب بالاخره ته چاه هست اما ممکن است در بیاورد. یا به مثال دیگری میداند که یک قطره خون یا در لباس او افتاده یا لباس رفیقش که الان رفته مثلا فرض کنید عمره، برای عمره؛ الان محل ابتلای او نیست. لباس خودش، معذرت میخواهم، لباس خودش، اما این لباسش را برادرش برداشته برده عمره. اینجا میگویند این علم اجمالی منجز نیست.
البته قدرت هست، لکن ابتلاء نیست. یعنی در حقیقت محل ابتلاء، خروج از محل ابتلاء یک درجه ضعیف از قدرت است. نفی قدرت است. لذا مرحوم آقای خویی دو تا را آوردند. یکی اینکه علم اجمالی بین قدرت و غیر قدرت باشد؛ یکی علم اجمالی بین محل ابتلاء و خارج از محل ابتلاء. روشن شد؟ ایشان هر دو را ذکر کردند.
و طبعا ایشان در اینجا فرمودند که در جایی که قدرت باشد، شک، یعنی یکی مقدور باشد یکی غیر مقدور، اینجا علم اجمالی منجز نیست. و ما این توضیحات را چون جزو مباحث کلیدی اصول و فقه و همه جا هست، چند بار این توضیحات را عرض کردیم. معروف است بین اهل سنت، قدرت را جزو شرایط عامه تکلیف گرفتند. چهار تا شرط ذکر میکنند دیگر؛ قدرت و علم و بلوغ و عقل. این چهار شرط را به عنوان چهار شرط عمومی تکلیف، شرایط عامه تکلیف میدانند.
و در کلمات اصحاب ما هم رواج پیدا کرده دیگر، قدرت آمده است. البته بعدها یعنی عدهای مثل بعضی از یعنی اخیرا، گفتند نه، قدرت دخیل نیست. تصویر بحث را جور دیگری کردند. و آن اینکه چون به اصطلاح تکالیف به نحو، یعنی این تکلیف و اعتبارات قانونی به نحو خطاب قانونی است، در خطاب قانونی افراد لحاظ نمیشوند. اگر تکلیف عامه مردم میتوانند انجام بدهند آن تکلیف درست است. چند نفر نتوانستند انجام بدهند آنها معذور هستند. نه اینکه تکلیف انحلال پیدا بکند.
پس بنابراین اگر تکلیف شخصی باشد، قطعا قدرت دخیل است. مثلا طرفی که نمیتواند راه برود بگوید بلند شو برو در را باز کن. اگر تکلیف به نحو خطاب قانونی باشد، خطاب قانونی چون منحل نمیشود، نگاه میشود به جامعه، به مخاطبین. اگر عامه مخاطبین نمیتوانند انجام بدهند، آن خطاب قبیح است. مثلا عامه میدانندکه عامه مکلفین نمیتوانند فرض کنید یک میلیارد تومان مثلا فرض کنید مالیات بدهند. نود و پنج درصد نمیتوانند مالیات بدهند، حالا ممکن است پنج درصد بتوانند یک میلیارد. خب این خطاب قبیح است. اما اگر عامه مکلفین میتوانند. فرض کنید مثلا ده هزار تومان مالیات بدهند، خطاب بکنند هر فرد شما باید ده هزار مالیات بدهد. حالا چند نفر هستند در یک روستا، بیابان، اینها نمیتوانند. اینها معذور هستند نه اینکه تکلیف انحلال پیدا میکند.
لذا اینکه آیا قدرت دخیل است به این معنا؛ اگر من قدرت نداشتم من مخاطب نیستم، میگویم نه تکلیف هست. خوب دقت کنید. لذا نتیجه این میشود که در مسئله ترتب اینها راحتتر برخورد میکنند. چرا؟ چون میگویند وقتی تکلیف آمد که ازاله نجاست بکن و شما رفتید در مجلس، تکلیف ندارد ازاله نجاست. اما به اصطلاح به خاطر ازاله نجاست تکلیف بر صلات ندارید، اما تکلیف صلات هم محفوظ است. ولو الان شما اینجا قدرت ندارید؛ چون باید صرف قدرتتان را در ازاله نجاست بکنید. اینجا قدرت ندارد، اما تکلیف اقم الصلاة به حال خودش محفوظ است. لذا اینها ترتب را از زاویه دیگر درست میکنند. اصلا آن راههایی را که مرحوم نائینی و دیگران رفتند، آن راهها را نمیروند، آن راههایی که این طوری باشد. میگوید من قدرت ندارم، ولکن خطاب من محفوظ است. چون خطاب مال شخص من نیست، مال عامه مومنین و مکلفین است. خطاب محفوظ است. لذا طبیعتا باید ترتب را جور دیگری درست بکنیم.
اما الان
س: 42:52
ج: اینجا نه
س: نه اینجا همان در بحث ترتب
ج: نه آنجا مثل نائینی هستند در بحث ترتب.
در بحث یک جای بحث ضد در کل کتابهای ایشان یک جا در جلد سوم محاضرات، یک جای بحث ضد، ایشان قدرت را دخیل نمیدانند. لکن جاهای دیگر نیست، من جمله اینجا الان واضح است رأی ایشان این است. حالا یک جا این جوری شده، نمیدانم حالا در بحث مناقشه فرمودند چه بوده. ایشان میگویند عجز، عذر است نه اینکه قدرت شرط است. قدرت شرط نیست، تکلیف هست، لکن عجز، عذر است. اگر انسان این خیلی مسئله اساسی است من هی تکرار میکنم روی این جهت.
اینجا روی همان مسلک مشهور رفتند، قدرت را شرط میدانند. در این کتاب، نه آن مسلک خودشان که یک جا گفتند. این کتاب را روی مسلک مشهور رفتند مثل خود مرحوم نائینی. و عرض کردم نائینی حتی قدرت به اصطلاح ما تزاحمی را هم شرط میدانند. عجزی که در مقام تزاحم میآید، آن را هم موثر میداند. مثل همین مثال نماز. این وقتی وارد میشود الان قدرت بر نماز ندارد، چون صرف قدرت را باید در ازاله بکند.
لذا مرحوم نائینی خوب دقت کنید، قائل هستند به اینکه در مورد تزاحم یک تکلیف داریم. تزاحم به اصطلاح ایشان، وقتی که دو تکلیف با هم مشکل باشد به لحاظ مقام امتثال. اگر به لحاظ مقام جعل باشد، تعارض است؛ به لحاظ مقام امتثال تزاحم است. آن وقت در موارد تزاحم ایشان معتقدند ما یک تکلیف داریم، ولو فرضنا بنحو الاستحاله جمع بکند یک ثواب بیشتر ندارد. یعنی فرضنا به نحو استحاله حالا جمع بکند بین نماز و ازاله نجاست، همان ازاله نجاست تکلیفش است، نماز دیگر تکلیفش نیست. خوب دقت میکنید؟ این قدر ایشان مصر در این جهت ایستادند.
پس بنابراین یک مسئله قدرت است. عرض کردم آقای خویی وفاقا للمشهور قدرت را دخیل میدانند. رأی دیگر هم هست که قدرت را دخیل نمیدانند. و مطلقا رأی سومی هم هست که قدرت را دخیل میدانند مگر در مثل موارد تزاحم. آنجا دیگر قدرت را دخیل نمیدانند. آنجایی که عرض از ناحیه امتثال است. نبود قدرت به لحاظ مقام امتنان است. مجموعا سه رأی است.
عرض کنم که لذا آقای خویی در اینجا در فرض اول میفرمایند اگر یک طرف خارج شد از قدرت، پس دوران امر بین دو طرف است. یا این یک طرف که خب این شبهه بدوی است. برائت یا اصول ترخیصی جاری میشود. آن یکی هم که مقدور نیست. وقتی مقدور نبود، تکلیف به غیر مقدور که درست نیست. این خلاصه نظر مبارک ایشان.
تا فردا تتمه بحث انشاء الله تعالی.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین