معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما
معهد الامام المهدی
  • خانه
  • اصول فقه
    • 1395-1394
    • 1395-1396
    • 1396-1397
    • 1397-1398
    • 1398-1399
    • 1400-1401
    • 1401-1402
    • 1402-1403
    • 1403-1404
    • 1404-1405
  • فقه
    • حج عربی
    • مکاسب بیع
      • 1396-1397
      • 1397-1398
      • 1398-1399
      • 1400-1401
      • 1401-1402
      • 1402-1403
      • 1403-1404
      • 1404-1405
    • مکاسب محرمه
      • 1395-1394
      • 1395-1396
      • 1396-1397
    • ولایت فقیه عربی
  • حدیث
    • تدوین الحدیث عربی
    • متن الحدیث
    • فهرست الحدیث
    • الذریعه
  • تماس با ما

وبلاگ

خارج اصول فقه (جلسه33) چهارشنبه 1393/09/12

1393-1394، اصول فقه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین

اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

به مناسبت این تنبیه اولی که در بحث برائت بود، دیگر خواهی نخواهی کشیده شدیم به بحث اصالت عدم تذکیه.

البته آن بحث هم انصافا خیلی جهات بحث دارد با اینکه ما حالا متعرض شدیم. چون بحث میته و مذکی، در فقه در ابواب مختلفی آمده. یکی هم طهارت است، یکی مسئله مانعیت زکات است. و یکی هم مسئله بیع است، خرید و فروش است. یکی مسئله خود حرمت و حلیت اکل. و واقعا حالا این ایامی که دارد یواش یواش تعطیل می‌شود، انسان وقت بکند اینها را جمع بکند، روایاتش را در ابواب مختلف، ما بیشتر سعیمان بر بحث اصولی بود. لکن خواهی نخواهی متعرض شدیم. خیلی بحث لطیفی است. یعنی فکر می‌کنم اگر بخواهیم کاملا این بحث مستوفی در جهات مختلفش مثلا میته و مذکی و احکامهما فی الشریعه جمع بشود، شاید دو سه جلد خوب بشود. مخصوصا اگر کلمات اهل سنت و غیر سنت و اینها را هم اضافه بکنیم خیلی واقعا مباحث لطیفی می‌شود. جمع بشود خیلی خوب است آقایان وقت بکنند. حالا گروهی باشند، پنج شش نفر، یک نفر.

و این در ابواب مختلف چون آمده، و در خود قرآن هم ذکر شده، خیلی بحث لطیفی است از جهات مختلف دارد. عرض کنم که به هر حال ما به مناسبت متعرض اصالت عدم تذکیه شدیم و عرض کردیم اصالت عدم تذکیه اگر مراد استصحاب باشد، شبهه دارد، اشکال دارد. آن عدم تحقق موضوع و بقاء موضوع و اتحاذ قضیه متیقن و مشکوک.

در شبهات حکمیه هم اشکال کلی دارد که استصحاب به نظر ما در شبهات حکمیه کلیه جاری نمی‌شود. آن که مشکل دیگری دارد.

و مضافا به اینکه اصولا در دو نکته‌ای که در شبهات حکمیه، خواستند استصحاب را جاری کنند، یکی اینکه شک در قابلیت قبول تذکیه باشد، آیا قابل هست یا نه. عرض کردیم بر می‌گردیم به قاعده حل. مرحوم نائینی برگشتند به اصالة الحل. ایشان تعبیر به قاعده کردند، نوشتند بنابر اینکه در شبهات حکمیه هم جاری بشود. که آن مرادشان باید اصالة الحل باشد. و آن یکی دیگر هم که بحث راجع به طهارتش بود، استصحاب یعنی استصحاب عدم تذکیه، آنجا هم عرض کردیم که قاعدتا آنچه که ما از مجموعه ادله پیدا می‌شود، آن اصلا قابل تذکیه در آنجا مطرح نیست. آن همان فعل خواست جاری بشود، آن مقدار موجب تذکیه می‌شود.

یک بحث دیگر هم در وسط آمد، که آیا تذکیه امر بسیطی است یا مرکب؟ ظاهرش مرکب است. البته مرحوم نائینی تمسک به ظاهر ذکیتم کرده بودند، آقای خویی هم جواب دادند که ممکن است از قبیل احراق باشد. احتمال هست که از قبیل احراق باشد، لکن انصافا بعد از تأمل در جهات مختلف، حق با مرحوم نائینی است که مرکب است. و قابلیت محل را هم که جوابش را دادیم و روشن نیست. این راجع به کلیه بحثهای گذشته.

پس اصالت عدم تذکیه بنابر این خلاصه بخواهیم بکنیم، به معنای استصحاب مورد ندارد. به معنای اینکه اگر شک کردیم فلان چیزی که در تذکیه معتبر است، مثلا بسم الله گفت یا نه، بله، اصالة العدم جاری می‌شود. استصحاب هم نمی‌خواهد. لکن این خاص در شبهات موضوعیه می‌شود. یعنی اصالت عدم تذکیه فقط در جایی جاری می‌شود که شبهه موضوعیه باشد و شک بکنیم یکی از اموری که در تذکیه معتبر است یا نه گفته شده. اما اگر یقینا جاری شده، یعنی یقینا تمام افعال را به کار برده، شک بکنیم مثلا، سگ بوده یا نبوده، یا مثلا گوسفند بوده، در آنجا چون استصحاب عدم ازلی جاری نمی‌شود، احتیاط باید بکند. اگر جاری می‌شود خب استصحاب اصالت استصحاب عدم کلبیت جاری می‌شود. اما اگر استصحاب جاری نشد، آن وقت نوبت به احتیاط می‌رسد. آن سر احتیاطش هم آن است، ربطی به اصالت عدم تذکیه ندارد. این هم راجع به صور بحث.

بله، یک چیز دیگری که هست آنچه که ما در خلال کلمات عامه و خاصه گاهی استظهار می‌کنیم، این که مراد از اصالت عدم تذکیه اصل عملی نیست، مراد قاعده است اصلا. حالا ما تا حالا اصل عملی گرفتیم به دو معنا؛ یا اصالة العدم یا استصحاب عدم تذکیه. احتمال سومی هم در خلال بحثها عرض کردیم. احتمال سومی در کلمات هست که مراد اصالت عدم تذکیه قاعده است نه اصل. یعنی قاعده‌ای ما از ادله در آوردیم که هیچ حیوانی به لحاظ حلیت، به طور کلی، حیوان، تذکیه، یعنی کل حیوان حرام الا ما دلت دلیل علی قبوله بتذکیه. پس اصالت عدم تذکیه همین است.

احتمال هم می‌دهیم مراد مرحوم شهید ثانی که از اهل سنت هم گرفته، اصالة الحرمة فی اللحوم این باشد. نه اصل به معنای اصل عملی. چون عرض کردیم مرحوم، راست هم می‌گوید مرحوم آقای محقق قمی در اول قوانین دارد که کلمه اصل در اصطلاحات اصولیین به چهار معنا به کار برده شده است. یکی به معنای قاعده، یکی به معنای دلیل، یکی به معنای استصحاب، راست است. کلمه اصل در کلمات فقها و اصولیین شیعه و سنی سابقا، موارد متعددی به کار رفته است. همین جا هم اصالت عدم تذکیه گاهی به معنای اصالت عدم است، گاهی به معنای استصحاب است، گاهی هم به معنای عموم است. مرادشان از اصالت عدم تذکیه عموم است. واضح هم هست. یعنی به طور کلی، کل حیوان لا یقبل التذکیه، لا یحل اکله الا ما دلت دلیل علی قبول، آن یا این. این هم اصل نیست. استصحاب نیست، اصالة العدم نیست. این خودش یک عام است، یک قاعده عمومی است.

و در کلمات اهل سنت هم آمده، در هر دو جهت هم آمده. هم در حلیت اکل آمده هم در نجاست. گفتند اصل اولی قاعده به طور کلی هر حیوانی که ولو ذبح هم بکنیم نجس است، الا ما دلت دلیل برای اینکه به تذکیه پاک بشود.

پس مراد اصالت عدم تذکیه عموم است نه اصل عملی. این هم از کلمات عده‌ای ظاهر می‌شود. لکن انصافا اثبات هر دوش مشکل است. هم به لحاظ حلیت هم به لحاظ نجاست، اثبات هر دوش انصافا خالی از اشکال نیست و لذا اگر مراد از اصالت عدم تذکیه عموم باشد، البته از بحث ما نحن فیه هم خارج می‌شود. چون بحث ما نحن فیه بیان نسبت بین برائت و بین اصالت عدم تذکیه است. بحث این بود دیگر. مثلا مرحوم صاحب حدائق می‌گفت شما چرا به برائت مراجعه نمی‌کنید؟ چرا به اصالت عدم تذکیه مراجعه می‌کنید؟ اشکال این بود که آیا در مثل یک لحمی یا اصالة الحل، حالا اصالت برائت، یک گوشتی که افتاده در خارج او را می‌بینیم، می‌گوید شما چرا به اصالت عدم تذکیه مراجعه می‌کنید؟ خب مراجعه کنید به اصالة الحل، کل شیء لک حلال.

این اشکال صاحب حدائق. و همین اشکال هم توی اوایل آمد. یعنی اشکالی که در بین فقها و اصولیین مطرح شد، این بود که شما چرا این جا به اصالة الحل رجوع نمی‌کنید. فقهای متأخر اصولیین متأخر ما مثل مرحوم شیخ گفتند اصالت عدم تذکیه مقدم بر اصالة الحل است. او می‌گفت متعارض است. یا اصلا اصالت عدم تذکیه در جایی که حالش را ندانید. شارع گفته کل شیء لک حلال. حالا که گفته کل شیء لک حلال خب حلال است دیگر. چرا شما اصالت عدم تذکیه جاری می‌کنید؟ روشن شد؟

پس بحث در حقیقت این بود، یعنی بحث اصولی، نکته اصولی این بود که اگر ما یک اصالت عدم تذکیه داشته باشیم و یک اصالة الحل داشته باشیم، صاحب حدائق می‌گفت اصالة الحل مقدم است. بعضی هم گفتند نه معارض است. اصولیین متأخر گفتند نه رتبتا اصالت عدم تذکیه مقدم است. این بحث اصولی‌اش از اینجا شروع شد. چرا؟ چون این در رتبه‌ای است که می‌گوید این تذکیه برایش واقع نشده، دیگر جای شک در حل نیست دیگر. یعنی آمدند بین اصول یک نسبت سنجی کردند. رتبه بندی، حالا نسبت نه، رتبه بندی. گفتند اصالت عدم تذکیه به اصالة الحل مقدم است. روشن شد؟

پس این بحث اصولی این است. اما اگر اصالت عدم تذکیه شد، عموم. کل حیوان حرام حتی یثبت انه حلال؛ خب این قطعا به اصالة الحل مقدم است دیگر. این بحثی ندارد که. اگر عموم بشود که قطعا مقدم است. پس بنابراین دقت بکنید سر تعرض بحث این بود که آن را اصل گرفتند، اصالة الحل هم داشتیم. اینها یک بحث اینجا شروع شد.

مخصوصا حالا می‌دانید که مخصوصا فقهای ما حساسیت دارند. اهل سنت هم همین فرع را آوردند. همین فرع را در کتاب اشباه و نظائر سیوطی هست. البته آن به عنوان گوشت، 09:37 یک گوشتی پیدا شد. ایشان گفت یحکم علیه بالحرمه والطهاره. تعبیر ایشان این است که هم حرام است و هم پاک است. عملا بالاصل فیهما؛ این عملا بالاصل فیهما عین عبارت شرح لمعه هم هست. البته مرحوم شهید ثانی فکر نمی‌کنم از الاشباه گرفته باشد. فکر نمی‌کنم، بعید می‌دانم.

به هر حال الاشباه والنظائر مال جلال سیوطی است. چون خطبه‌های اهل سنت هر چهار تا مذهب اشباه و نظائر دارند. اشباه و نظائر اصطلاحا ما می‌گوییم قواعد فقهیه. عرض کردیم اشباه و نظایر یا قواعد فقهیه یک چیزی است ما بین فقه و اصول. یک مباحثی ما بینهما.

ایشان این بحث را دارد که لحم ملغی باشد، خیلی عجیب است البته مرحوم شهید ثانی در شبهه حکمیه آورده حالا این حواستان باشد. همه فرع را شهید نگرفت. شهید ثانی فرعی راکه دارد اگر حیوانی مردد بود ما بین حلال و حرام، ایشان در آنجا گفت حکم بحرمة لحمه والنجاسة و الطهارة عملا بالاصل فیهما؛ همین تعبیرش عملا بالاصل فیهما. عین تعبیر. به لحاظ تاریخی خب مرحوم شهید ثانی 961 است نمی‌دانم چند است شهادتشان و جلال الدین سیوطی 911 است. و اصولا شهید ثانی حتی از در کتابش از آراء محقق کرکی هم نقل می‌کند که 940 است. فاصله‌اش با ایشان کمتر است. البته عرض کردم کرارا در شرح لمعه می‌خواستند تدریس کنند، خیلی جاهایی که قیل دارد مال محقق کرکی است. حالا چرا اسم نمی‌برد نمی‌دانم. حالا شاید قضایای دولت بود، چون محقق کرکی با حکومت ایران بود، با حکومت صفوی. ایشان قبول نکردند شهید ثانی. شهید هم شد پیش 11:33 و اگر اینها نبود قطعا شیخ الاسلام بلاد هم می‌شد شهید ثانی.

علی ای حال کیف ما کان حالا آن جهات خارجی‌اش را نمی‌دانم. ایشان آراء محقق کرکی را دارد. همین توی تعارض استصحابین، و قیل یؤخذ، مال محقق کرکی است. علی ای حال کیف ما کان این هم یک نکته‌ای در شرح لمعه در ذهنتان باشد.

عرض کنم که آیا واقعا ایشان از مثل همین کتب اهل سنت گرفته؟ من نمی‌دانم حالا فعلا. این عملا بالاصل فیهما هم در شرح لمعه آمده، هم بعینه در اشباه و نظائر سیوطی آمده است. البته کلام سیوطی در شبهه موضوعیه است؛ چون می‌گوید لحم ملغی. کلام شهید ثانی در شبهه حکمیه است. حیوان مردد بین حیوانین. این دو تا را با همدیگر فرقش را ملاحظه بفرمایید.

آن وقت عملا بالاصل فیهما، مراد از اصل در اینجا همان اصالة الحرمه فی اللحوم است. اصل حرمت است فلذا لا یجوز اکله، و اصالة الطهاره، و لذا طاهره. جمع بینهما. در کتاب سیوطی.

معلوم می‌شود مرحوم شهید ثانی در شبهه حکمیه هم همین طور است. اگر حیوان مردد بینهما بود، حکم می‌کند به طهارت و حرمت. دقت کردید؟ ظاهرا مراد از حکم به حرمت در اینجا همین قاعده است. یعنی اصالة الحرمة فی اللحوم. البته الان چون می‌خواهد بعد از این وارد شرح عبارت شهید بشوم. ظاهرش این است. و موید این ظاهر عبارتی است که ایشان در تمهید القواعد دارد. شرح نداده مطلب را اما آنجا دارد که الاصل فی اللحوم الحرمه. اصالة الحرمه فی اللحوم.

ظاهرا اصالة الحرمه فی اللحوم همین مراد از اصالت عدم تذکیه باشد، لکن به عنوان قاعده، نه به عنوان استصحاب. ظاهرا والعلم عند الله. آن یکی هم اصالة الطهاره جاری کرده. آن فرع را هم اهل سنت دارند. عده‌ای از آنها در همین روضة الطالبین مال نووی؛ ظاهرا مفروغ عنه گرفته که نجس است. اگر شک کردید به نحو شبهه حکمیه. شک کردید که این حیوان قابل تذکیه هست یا نه، در جلد اول، به طور کلی مباحثی که راجع می‌شود به تذکیه یکی از عجایب است، من نفهمیدم هنوز هم نفهمیدم. یک بد سلیقگی‌هایی گاهی داریم ما. مثلا فرض کنید مسائل بلوغ را ما در کتاب صوم آوردیم یا در کتاب کفاره آوردیم. خیلی جاهای غیر مناسب با این بحث غیر مناسب.

این بحث را اگر آقایان خواستند ببینند به این موارد شک و اینها، در کتاب الطهاره اهل سنت بابی دارند کتاب الانیین، در باب ظروف، آنجا آوردند. حالا نمی‌فهمم چرا آنجا آوردند. به عنوان اینکه شاید مثلا با پوست مثلا خیک درست می‌کنند مثلا. انائی درست می‌کنند. حتما به این جهت و الا خیلی عجیب است. قاعدتا این بحث‌های تردیدی را در کتاب الانیین؛ حالا چون می‌گویم آقایان هم ممکن است مردد بشوند کجاست، خیلی غیر مناسبت در آنجا آوردند. حالا ما یک مناسبتی در اصول آوردیم، آنها هم در آنجا یک عده از ابحاث را آوردند.

به هر حال در آنجا نووی حکم به نجاست می‌کند به خلاف این اصالة الطهاره‌ای که شافعی یا سیوطی یا دیگران. البته این اصالة الطهاره ایشان در موضوعات خارجی است. ایشان در لحم مردد بین حیوانین حکم به نجاست می‌کند. اما مرحوم شهید ثانی حکم به طهارت می‌کند.

خب پس بنابراین سه تا معنا برای اصالت عدم تذکیه درست شد. یکی به معنای قاعده باشد، عام باشد. این ربطی به ما نحن فیه ندارد. قطعا عام بر مثل اصالة الحل مقدم است. ربطی به ما نحن فیه ندارد. دو تایش هم به معنای اصل عملی شد. یکی اصالة العدم، یکی استصحاب عدم. یکی استصحاب. بحث اصولی هم این شد که این بحث هم عرض کردیم اخباری‌ها با آن مخالفت کردند. بحث این شد که اگر در لحمی ما شک کردیم اصالت عدم تذکیه مقدم است یا اصالت حل؟ کل شیء لک حلال. سه تا احتمال هم کلا در اصول هست؛ تعارض، تقدم اصالة الحل که مرحوم صاحب حدائق دارد؛ تقدم اصالت عدم تذکیه. چه به اصالة العدم باشد چه استصحاب. این تقریبا در اصول شیعه بعد از حالا مثلا تا قبل از شیخ چون کلمات کمی خالی از اضطراب نیست، تقریبا از زمان شیخ انصاری تا زمان ما، دیگر مفروغ عنه شد، این جزو مسلمات اصولی شد. قبلا بحث بود. اما از زمان شیخ انصاری جزو مسلمات شد.

و سر مسلم بودنش هم این شد که بین خود اصول رتبه بندی هست. اصلا تعارض هم نیست. تقدم اصالة الحل هم نیست. تعارض هم نیست. چرا؟ چون اگر ما تعبد داشتیم که این مذکی نیست، حالا یا به استصحاب یا به اصل، دیگر شک در حلیت نداریم. خواهی نخواهی بر می‌دارد، موضوعش را بر می‌دارد. آمدند گفتند این اصل حاکم است، آن اصل محکوم است. آن نکته‌ای که ما تا حالا می‌خواستیم در اصول، یعنی چند روز، شاید دو سه هفته شد دیگر، کمی هم بحث خارج شد، تمام نکته اصولی‌اش این است. ما حالا توی نکته فقهی هم رفتیم، تاریخی هم رفتیم، لکن تمام نکته اصولی‌اش این است. که آیا این اصالت عدم تذکیه به کلا المعنین، نه اصالت عدم، نه عموم عدم، قاعده عدم تذکیه. آن که قطعا مقدم بر اصالة الحل است. جای آن، آن اماره است دیگر، عموم لفظی جزو ادله یعنی اصول لفظیه جزو امارات هستند به اصطلاح. آن که قطعا مقدم است.

پس تا اینجا بحث انشاء الله روشن شد. و عرض کردیم عموم ثابت نیست. خلاصه بحث خودمان. استصحاب عدم تذکیه چه در شبهات موضوعیه چه در شبهات حکمیه ثابت نیست. استصحاب عدم تذکیه در شبهات موضوعی ثابت نیست، لکن اصالة العدم در شبهات موضوعیه ثابت است. و انصافا هم بر اصالة الحل مقدم است. و انصافا هم موردش در آن جایی است که شک بکنیم در اینکه فلان چیز انجام شد یا نشد. خوب دقت بکنید. بسم الله گفت یا نگفت. اصالت عدم تذکیه جاری می‌شود. چون حادث است، اصل عدمش است. جاری می‌شود. و نتیجه‌اش هم هم حرمت است و هم نجاست. آقای خویی می‌گوید نتیجه‌اش فقط حرمت است، نجاست نیست. این هم خلاصه این بحث از اول تا آخره و نتیجه نهایی.

انصافا حرفی هم که گفتند در رتبه بندی اصول حرف درستی است.

و لکن تعبد نیست به نظر ما. این فهم عقلایی ماست. این نکته تعبدی ندارد. این خلاصه تمام بحث تا اینجا.

بحثی که الان مطرح می‌کنیم ولو از بحث ما کمی چون در اثناء بحث آمد، این کلام شهید ثانی است. راجع به کلام شهید ثانی که ایشان فرمودند عمل بالاصل فیهما. البته کلام شهید ثانی در شبهه حکمیه است. الان روشن شد. عین این کلام در کلمات، آن قطعا در کتب اهل سنت هم هست. اما من الان این قول ایشان را در کتب اهل سنت ندیدم. همه کتب اهل سنت را مراجعه نکردیم، دو سه کتاب مراجعه کردیم. و نشد یعنی، هم کتابهای اینها خیلی فراوان است و هم جاهایش خیلی بدجاست؛ یعنی بحث خیلی جای درست و درمان ندارد، خیلی به زحمت، گفت با رمل و استرلاب بشود پیدا بکنیم.

به هر حال آن که من در کتابشان دیدم، در شبهه موضوعیه، چرا، جلال سیوطی دارد. البته آنها باز در شبهه موضوعیه قید و قیود زدند، که نمی‌دانم اگر مثلا این گوشتی که پیدا کرده در پارچه پیچیده، در پارچه نپیچیده، یک چیزهایی در همان کتاب، دیگر من نمی‌خواهم نقل بکنم؛ چون خیلی بعضی‌هایش حالت بی ربطی دارد، یعنی بر می‌گردد به تشخیص خارجی. که مثلا قرائن، مثلا اگر توی مثلا فرض کنید زنبیل بود، معلوم می‌شود که گوشت را از قصاب خریده می‌خواسته خانه ببرد. پس این مثلا اماره است. من باب مثال، مثل همان قصه‌ای که عرض کردم راجع به اینکه اگر موش وارد روغن بشود زنده و از روغن خارج بشود، خب بحث کردند نجس است یا نه؛ بنابر اینکه 19:59 نجس هستند یا نه. نقل کردند که ابو حنیفه گفته اگر از گربه فرار کرد رفت توی روغن، یک حکم دارد؛ اگر خودش مثلا قدم می‌زده افتاد؛ خب به این شوخی اشبه است. اینها دیگر واقعا فقه را از فقه خارج می‌کند و می‌اندازد به ذوقیات و اوهام و خیالات و اساطیر و این حرفها.

غرض اهل سنت اینجا یک فروع عجیبه هم دارند. من نمی‌‌خواستم، الان هم نمی‌خواهم متعرض بشوم. آن خیلی شبیه به اوهام است. آن بحثها را بگذارید کنار. ما هم شبیه آن را در همان روایت سفره، چون عرض کردم در روایت سفره که سفره‌ای است در طریق و فیها سکین، این سکین احتمالا دادند مثل همین فروع اهل سنت باشد. آخر می‌گوید توش گوشت هست، توش نمی‌دانم پنیر هست، توش کره هست، و فیها سکین؛ توی این سفره یک دانه چاقو هم هست. ما هر چی فکر کردیم این سکین چه ربطی به سفره دارد. احتمالا مثل همین فروع اهل سنت است. یعنی وجود چاقو اماره تذکیه باشد. که این سفره مال مسلمان است، مثلا گوشت سرش را بریدند حیوان را. ما هم شبیه این را داریم اما در اهل سنت می‌گویم دارد که مثلا اگر توی پارچه‌ای پیچیده بود، در زمین افتاده بود، در شهر بود، در بیابان بود، در زنبیل بود، چیزهای اینجوری، خب اینها اصلا لا ینبغی ذکره در فقه. حالا یک شواهدی بر تذکیه پیدا کردن آن بحث دیگری است.

به هر حال اینجا هم لذا قید می‌کند خود جلال سیوطی که شواهدی نباشد، اماراتی بر این که دست مسلمان بوده. گوشتی پیدا کردیم، امارات بر هیچ طرف نبود. ایشان می‌گوید حکم علیها بالحرمه و النجاسه، در جلال سیوطی، عملا بالاصل فیهما. یعنی اصالة الحرمه، ظاهرا ایشان هم اصالة الحرمه است ظاهرا. مراد عموم است. و آن یکی هم اصالة الطهاره. این ظاهرش این طور است.

این فرع در کتاب شهید ثانی در شبهه حکمیه آمده است. اشتباه نشود، خیلی دقیق بشویم در کلمات. شبهه حکمیه حیوان متولد من طاهر من حلال و حرام؛ مثلا همان فرض کنید مثلا حیوان متولد از گوسفند و سگ. حالا اگر، بحث اینجاست که از این تصویر خارج نکنیم، بحث تصور را خارج بشویم بگذاریم کنار. حالا با قطع نظر از تصور خارجی. اگر از حلال گوشت و حلال و حرام بود من باب مثال. این چه حکمی دارد؟ شهید ثانی در آنجا می‌گوید حکم علیه بالحرمه و النجاسه، عملا بالاصل فیهما. ایشان هم در آنجا اصالة الحرمه و اصالة الطهاره جاری کرده است.

در توجیه عبارت شهید ثانی خب بحث شده که این را ما چه کار بکنیم. یک بحث این است که گفتند اگر اصالت عدم تذکیه مراد ایشان اصالت عدم تذکیه است، پس چطور می‌شود هم حرام باشد هم طاهر باشد؟ یک جواب که آقای خویی دادند. جواب آقای خویی هم روشن شد برایتان. ایشان هم قائل به همین است. آقای خویی هم قائل به همین حرمت و طهارت است. لکن ایشان این جور معنا کردند که طبق اصالت عدم تذکیه حکم به حرمت می‌کنیم و طبق اصالة الطهاره حکم به طهارت می‌کنیم. چون ایشان معتقد بودند که اصالت عدم تذکیه به درد نجاست نمی‌خورد. چون نجاست بر غیر مذکی نیست. نجاست بر میته است. میته هم امر وجودی است. شک می‌کنیم این میته پیدا شده یا نه؛ اصالت عدم تذکیه به درد میته نمی‌خورد مثبت می‌شود. این راه آقای خویی. این یک راهی که آقای خویی رفتند.

یک راه دیگر آن راهی بود که از امثال مرحوم صاحب حدائق. صاحب حدائق هم به استصحاب. می‌گوید اینها گفتند اصالت عدم تذکیه؛ خب اگر اصالت، در آن جواب چهارمشان، اگر اصالت عدم تذکیه را بگیریم، این حیوان قبل از اینکه تذکیه بشود، زنده بود پاک بود؛ و حرام هم بود. تذکیه هم واقع نشده بود. حالا هم بگوییم اصالت عدم تذکیه این نتیجه را می‌دهد. هم حرام است، هم پاک است. پس یک راه دیگر اینکه ما استصحاب بگیریم، بگوییم این دو تا حکم داشت وقتی تذکیه نبود. یکی حرمت بود، یکی طهارت بود. حالا هم پس عملا بالاصل فیهما مراد این است. روشن شد؟ این هم یک توجیه دیگر برای کلام امثال شهید ثانی.

توجیهات دیگر هم گذشت. یک توجیه دیگری است که اینجا مرحوم البته آقا ضیاء هم قبول کرد، ملازمه بین میته و غیر مذکی را قبول کرد. بعد ایشان مرحوم میرزای نائینی، این کلام مرحوم میرزای نائینی، چون کمی دقت وظرافت دارد در جلد سه تقریرات فواید الاصول، صفحه 384. بعد ایشان می‌گوید: و لکن یظهر من بعض الاساطین که مرادش شهید ثانی است. التفصیل بین الطهارة و الحلیة فی المثال المتقدم که همین شبهه حکمیه باشد. فحکم علیه بالطهاره و حرمة لحمه؛ بعد ایشان می‌گوید: و لم یظهر وجه لهذا التفصیل، مرحوم نائینی اشکال می‌کند. فان مقتضی اصالة عدم التذکیه، معلوم می‌شود به معنای استصحاب جاری می‌داند مرحوم نائینی. النجاسة و الحرمه.

و مقتضی اصالة الطهاره و الحل الطهاره والحلیه فلا وجه للتفکیک بینهما. این اشکال، عرض کردیم معروف علما قبول نکردند مثل مرحوم آقا ضیاء و دیگران قبول نکردند که طاهر باشد. و آن مثالی را هم که از کتاب سیوطی نقل کردیم در موضوعات خارجی، آن را هم قبول نکردند. اگر شما گوشتی را دید و امارات تذکیه نبود، می‌گویند هم حرام است هم نجس است. یعنی با اصالت عدم تذکیه هر دو را اثبات کردند؛ حرمت و نجاست. روشن شد؟ تفکیک قائل نشدند. تفکیک را مرحوم استاد قائلند، آقای خویی قائلند.

بعد ایشان دارد: نعم، قد ذکر شارح الروضه فی وجه ذلک؛ مراد ایشان از شارح روضه، روضه مراد شرح لمعه است دیگر. الروضة البهیه، شرح لمعة الدمشقیه. پس مراد ایشان از شارح به اسم شارح نیست، به اسم حواشی مرحوم آقای خوانساری. خوانساری حاشیه‌ای دارد، چاپ شده، کتاب قطوری هم هست. ذکر شارح الروضه، حواشی مرحوم خوانساری، فی وجه ذلک ما حاصله، ان ما حل اکله من الحیوانات محصور معدود فی الکتاب و السنه و کذلک النجاسات، و نجاسات هم همین طور. فالمشکوک اذا لم یدخل فی المحصور منهما، محصور از طهارت و حلیت، کان الاصل فیه الطهارة و حرمة لحمه. یک مطلبی را ایشان به این عنوان آوردند.

آن وقت مرحوم نائینی، و توضیح ذلک، ان تعلیق الحکم علی امر وجودی یقتضی احرازه، اگر گفت مثلا اکرم العالم خب باید احراز بشود. فمع الشک فی تحقق ذلک الامر الوجودی الذی علق الحکم علیه یبنی ظاهرا علی عدم تحققه. مثلا شک کردیم عالم است یا نه، بنابر عدمش می‌گذاریم. لا من جهة الاستصحاب العدم، استصحاب نیست، خودش چون امر حادثی است. هر امر حادثی مسبوق… این اصالة العدم. من اسمش را می‌گذارم اصالة العدم در مقابل استصحاب. حالا ایشان تعبیرش این جوری است.

اذ ربما لا یکون لذلک الشیء حالة سابقه قابلة للاستصحاب، بله حالا ایشان می‌گوید مثلا حالت سابقه ندارد. در ذیلش که یترتب یک پنج شش سطر بعدش، مرحوم نائینی مثالی می‌زند. مثلا منها البناء علی نجاسة الماء المشکوک الکریه عند ملاقاته بالنجاسه مع عدم العلم بحالة السابقه؛ اگر علمی به حالت سابقه نداشته باشیم. کما لو فرض ماء مخلوق الساعه لم یعلم، همین ناگهانی یک آبی پیدا شد، نمی‌دانیم کر هست یا کر نیست. خیلی عجیب است از مرحوم نائینی، خب چرا ناگهانی. رفتیم یک جایی یک آبی دیدیم نمی‌دانیم چقدر عمق دارد. خب چرا مخلوق الساعه خب چرا این مثال عجیب و غریب می‌زنیم. عادت دارند اصولیین ما مثالهای عجیب بزنند. یک دفعه آب پیدا شد این کر است. نه رفتیم یک جایی یک آبی دیدیم، سطح آب معلوم است، وضع آب جوری است که عمقش را نمی‌دانیم. وسیله‌ای هم نداریم که عمقش را بدانیم. آب خیلی سرد است نمی‌توانیم. خب این کاری ندارد که.

به هر حال این مطلب که حالت سابقه نداشته باشد، این معقول است، خلق الساعه نمی‌خواهد قائل بشویم که ناگهانی آب پیدا شد. چرا خلق الساعه قائل بشویم؟ رفتیم یک جایی آبی دیدیم نمی‌دانیم این کر است یا نه. مقدارش را نمی‌دانیم، راهی هم نداریم که اطلاع پیدا بکنیم. نخی بیاندازیم، دستی بیاندازیم، کاری بکنیم، می‌شود، مشکلی ندارد. به هر حال چون خود ایشان بعد یک مثالی زده به خلق الساعه من می‌خواستم توضیح بدهم.

اذ ربما لا یکون لذلک الشیء حالة سابقه، هست دیگر خب این مطلب درستی است. گاهی حالت سابقه ندارد. قابلة للاستصحاب. بل من جهة الملازمة العرفیه بین تعلیق الحکم علی امر وجودی و بین عدمه عند عدم احرازه؛ ایشان می‌خواهد بگوید عرف فرق می‌گذارد بین اینکه شما تعلیق را در یک امر وجودی بکنید. مثلا بگویید اکرم عالم عادل. یا یک امر ادبی باشد، اکرم عالم غیر فاسق، اکرم غیر فاسق.

و هذه الملازمه تستفاد، حالا من این را بعد توضیح می‌دهم. بین این دو تا فرق می‌کند. هذه الملازمه تستفاد من دلیل الحکم، لکن لا ملازمة الواقعیه، ملازمه واقعی نیست، بل ملازمة ظاهریه. ای فی مقام العمل یبنی علی عدم الحکم مع الشک فی وجود ما علق الحکم علیه. اگر بین این دو تا فرق می‌کند که بین امر وجودی باشد یا عدمی باشد.

و یترتب علی ذلک فروع مهمه؛ یکی از این فروع حالا، منها البناء، علی نجاسة ماء المشکوک الکریه عند ملاقاته بالنجاسه، اگر این سابقا کر بود، الان شک داریم، استصحاب کریت کردیم. خوب دقت بکنید. استصحاب کریت کردیم، در اینجا با استصحاب کریت اگر نجس با آن ملاقات کرد، پاک می‌شود. نجس هم پاک می‌شود آب هم … اما اگر حالت سابقه‌اش را نمی‌دانیم. رفتیم یک جایی که نمی‌دانیم این آب اصلا کر بود یا نبود، اصلا کر هست یا نه. آن وقت یک شیء نجس، دست نجس به آن زدیم. ما بناء را می‌گذاریم بر این که این آب مشکوک این نجس می‌شود. مع عدم العلم بحالته السابقه.

کما لو فرض ماء مخلوق الساعه لم یعلم کریته و قلته، فان الحکم بالعاصمیه، این که اذا بلغ الماء کرا، خوب دقت بکنید. اگر کر باشد این عاصم است. قد علق فی ظاهر الدلیل علی کون الماء کرا، کما هو الظاهر من قوله علیه السلام اذا بلغ الماء قدر کر لم یحمل خبثا، لم یحمل خبثا توی روایات ما نیست، حالا نمی‌دانیم ایشان چرا نقل کردند. او لم ینجسه شیء، این در روایات ما هست. لم یحمل خبثا، در روایات عامه هست. اذا بلغ الماء قلتین لم یحمل خبثا. قله دو تا کوزه، این کوزه‌های بزرگ هست که تهش باریک است، آب می‌گذاشتند سرد بشود داخلش. این را اصطلاحا قله می‌گویند.

اذا بلغ الماء قد کر، یک نکته‌‌ای هم ما فقط اینجا حالا ولو در فقه بنا نیست وارد بشویم، جای فقهی هم نیست، عرض کنم قدر در اینجا علمای ما ظاهرا مقدار گرفتند. عرض کردم ابو عبید در کتاب معمر بن، قاسم بن سلام در کتاب قریب الحدیث، ایشان این حدیث را آورده، البته از ائمه(ع) نیاورده، از کس دیگر نقل کرده، حدیث عن رسول الله(ص) هم نیست. لکن قدر را ایشان تقدیر گرفته. فرضا، یعنی تقدیرا اندازه کر است. آبی روی زمین است، تقدیر می‌کنیم، ایشان اینجور معنا کرده. اذا بلغ الماء بحیث یقدر تقدیرا کرا؛ قدر را به معنای مصدر گرفته نه به معنای مقدار.

فلا یجوز ترتیب آثار الطهاره علی ماء لم یحرز کریته عند ملاقاته للنجاسه، لانه یستفاد من دلیل الحکم ان العاصمیه انما تکون عند احراز الکریه، لا من جهة اخذ العلم و الاحراز فی موضوع الحکم، نه اینکه علم اخذ شده. بل من جهة الملازمة العرفیه الظاهریه.

و منها اصالة الحرمه فی باب الدماء و الفروج و الاموال، فان الحکم بجواز الوطء مثلا قد علق علی الزوجه و ملک الیمین، و الحکم بجواز التصرف الاموال قد علق کلی کون المال مما قد احله الله. فلا یجوز الوطء او التصرف فی المال مع الشک فی کونها زوجة او ملک الیمین او الشک فی کون المال مما قد احله الله.

و منهاغیر ذلک من الفروع التی تبتنی علی ما ذکرناه. اینجا مرحوم آقا ضیاء هم حاشیه نسبتا دو سطری دارد که بعد متعرض می‌شویم.

و قد تخیل شارح الروضه ان باب النجاسات و اللحوم من صغریات تلک الکبری، بتقریب؛ النجاسات فی الشریعة معدودة محصوره فی عناوین خاصه، کالدم و المیته و الکلب و الخنزیر و غیر ذلک. و قد علق وجوب الاجتناب علی تلک العناوین الوجودیه، فلابد فی الحکم بالنجاسه و وجوب الاجتناب من احراز تلک العناوین، و مع الشک فی تحقق العناوین یبنی علی الطهاره، و حیث ان الحیوان المتولد من طاهر و نجس لم یعلم کونه من العناوین النجسه یبنی علی طهارته. و کذا جواز التناول و الاکل قد علق فی الشریعه علی عنوان الطیب، کما قال تعالی «احل لکم الطیبات» که دیروز خواندیم. و الطیب امر وجودی عبارة عما تستلذه النفس ویأنس الطبع به و الحیوان المتولد من حیوانین احدهما مأکول اللحم و الاخر غیر مأکول اللحم، شبهه حکمیه. لم یعلم کونه من الطیب، فلا یحکم علیه بالحلیه و جواز الاکل، بل ینبغی البناء علی حرمته ظاهرا ما لم یحرز کونه من الطیب. هذا غایة ما یمکن ان توجه به مقالة شارح الروضه.

این خلاصه بحثی است که مرحوم نائینی از مرحوم آقای خوانساری نقل کردند و انصافا هم خیلی عبارت مغلق و پیچیده‌ای آوردند. مرحوم آقا ضیاء ایشان فرموده جاهای دیگر هم داریم. دیگر وقت ما هم امروز دارد تمام می‌شود.

س: یعنی کبرایش که درست است

ج: بله، اقول، موارده کالحکم بالخمسین فی مشکوک القرشیه و نفوذ الشرط فی مشکوک مخالفه للکتاب و عدم الارث فی مشکوک الانتساب و عدم بطلان المعامله فی مشکوک الغرریه الی غیر ذلک من الامثله. ایشان مثال شک در قرشیت را هم از این قبیل آوردند.

البته عرض کردم کلام نائینی من مخصوصا کم می‌شود کامل بخوانم. کامل خواندم که بگویم ابهام دارد، ایشان عبارتش خالی از ابهام نیست. و ظاهرا فکر هم نمی‌کنم، البته ایشان یعنی ظاهرا دیگر حالا، مثلا باید قبول بکنیم، بله، ظاهرا قبول هم نکرده. البته قبول نکردنش به نحو به اصطلاح اشکال در اصل مطلب نیست. اشکال در شاخه‌های مطلب است. مرحوم آقاضیاء من اول عبارت آقا ضیاء را بخوانم. مرحوم آقا ضیاء اشکالش جور دیگری است. من حالا عین عبارت آقا ضیاء را هم بخوانم که معلوم بشود.

الاولی ان یمنع استفادة الملازمة الظاهریه من الکبریات الواقعیه، لعدم اقتضاء الکبری الواقعیه الا اناطة الحکم من اباحة او غیرها علی امر وجودی واقعا نه احرازا، بلا نظر الی مرتبة الجهل بالمنوط به أو المنوط. و استفادة العرف من هذا الخطاب الواقعی حکما و اناطة ظاهریه غلط. کیف، و لا خصوصیة لمثل هذا الخطاب فی ذلک فیلزم الالتزام بهذه الاستفاده فی کل خطاب و هو کما تری و مجرد کون الحکم امتنانیا لا یقتضی الملازمة المزبوره فی خصوصه، اذ العرف لا یفرق فی منع الملازمه بین الحکم الواقعی و الظاهری بین الاحکام الامتنانیه و غیرها، مراد از احکام مثل حدیث رفع و اینها. لجریان المناط فی سائر الاحکام فی ذلک ایضا کما لا یخفی.

و حینئذ لو لا الاصل الموضوعی، آن که مهم است به نظر آقا ضیاء مرحوم آقا ضیاء نظرش به اصل موضوعی است. لا مجال للحکم بعدم الفرق فی الفروع السابقه، خصوصا فی الاموال و الاعراض. فان المدرک عندهم هو الاصل المزبور لا غیره. کما ان الحکم بالنجاسه فی المثال اول ایضا ربما تکون بقاعدة المقتضی و المانع، لو لم نقل بجریان الاصل فی الاعدام الازلیه. لو لم نقل. لو فی امثال هذه الاوصاف الزائده علی الذات؛ این را توضیح دادیم زائد بر ذات و غیر ذات. و غیر الملازمه معها. و الا کما هو التحقیق فالامر فی کثیر من الفروع السابقه واضح من جهة الاصل الموضوعی فیها. متأسفانه هم عبارت مرحوم نائینی و هم عبارت مرحوم آقا ضیاء خالی از ابهام نیست. و این را ما می‌خواهیم امروز برایتان توضیح بدهیم؛ چون عبارت خیلی مغلق شده، پیچیده شده، سر در نمی‌آوریم چه می‌خواهیم بگوییم و این آقا چه گفته.

اولا مراد از اصل موضوعی در کلمات مرحوم آقا ضیاء همان استصحاب عدم ازلی است. چون ایشان قائل به استصحاب عدم ازلی است. ایشان حل این مشکلات را از راه استصحاب عدم ازلی می‌کند. یعنی اگر شما شک کردید، همین مثالی که الان گفتیم در اینجا، این سگ هست یا نه، آقا ضیاء می‌گوید نکته‌اش اصالة عدم الکلبیه است. اصلا بحث را چه جور اصلا، یک جور دیگر.

حالا من این مطلب را دیگر امروز توضیح می‌دهیم. شنبه را من فکر می‌کنم مجبوریم بخوانیم برای اینکه این مطلب تمام بشود دیگر. چون به امروز تمام نمی‌شود این مطلب. حیف است لطایف این بحث.

عرض کنم حضور با سعادتتان که من سابقا هم در کتاب بحث نکاح، به نظرم شک بین اینکه زن است یا مرد است. آقای خویی یک مطلبی را از نائینی نقل می‌کردند در همین مناسب با استصحاب عدم ازلی در این بحث؛ که خود ما هم آن وقت گفتیم تعجب می‌کنیم چون ندیدیم نائینی گفته. شاید ایشان در اینجا گفته و قبول کرده، اینجا مناسبش است. شاید در اینجا ایشان آورده است. چون در حیوان متولد اصالت عدم کونه کلبا جاری می‌شود. آن وقت اگر اصالت عدم کونه کلبا جاری شد حکم به طهارتش می‌کنیم. البته لازم نیست حکم به حلیت هم بشود. دقت می‌کنید؟

این بحث در حقیقت این است. حالا این نکته چیست؟ مرحوم آقای خوانساری چه گفته؟ من توضیح بدهم چون عبارتی که الان خواندیم برایتان مثل معما بود تا این مطلب واضح بشود. یک بحثی هست، و آن اینکه آیا در این جور موارد مثل اصالت عدم کلبیه جاری بکنند یا نه، مثل اصالت عدم، آقا ضیاء هم مثال قرشیت را زد. ببینید ما در به اصطلاح لسان دلیل، گاهی امر حکم معلق می‌شود بر امر وجودی، مثل اکرم العالم. خب این جای بحث ندارد اکرم العالم. بعد گاهی عنوان معلق می‌شود بر امر وجودی. آن امر وجودی در مقام استثناء است. احراز نمی‌شود. این نکته این است. مثلا اگر گفت حیوان طاهر است الا سگ نجس است. اینجا احراز نکردیم،خوب دقت کنید. احراز نکردیم سگ است. می‌گوید اگر احراز نکردیم سگ است آن حکم اولی که هر حیوان طاهر است جاری می‌شود. این نکته این است. ظرافت نکته این است. خیلی لطیف است.

این بحث این جوری است. خلاصه بحث را من اول مطرح کنم؛ چون می‌گویم بحث این قدر پیچیده شد، شما هم مراجعه بکنید با رمل و استرلاب هم مطلب در نمی‌آید. آن بحث به این صورت است. ببینید، المرأة تقدم الی خمسین سنه؛ الا ان تکون امرأة من قریش؛ اینها معتقدند اگر این حرف مال مرحوم خوانساری باشد محقق خوانساری باشد، از ظاهر عبارت آقای خویی در یک جایی این را به نائینی هم نسبت داده. چون از آقای بجنوردی هم نشنیدم جایی، توی عبارات خود نائینی هم ندیدیم. برای ما هم آن وقت شک کردیم. اگر نوار، آن وقت نوار بود، به صورت عربی بود درس و بحث. ما در همان جا هم توضیح دادیم که این خیلی حرف عجیبی است که مرحوم نائینی زده است.

آن حرف این است؛ اگر گفت المرأة، خیلی این لطیف است این را رویش فکر بکنید. المرأة تری الدم الی خمسین سنه الا ان تکون امرأة من قریش؛ حکم رفته امرأة من قریش؛ پس یک حکم عام داشتیم المرأة تری الدم الی خمسین سنه. اینها مرحوم نائینی همان طور که آقای خویی از آقای نائینی نقل کرده، اینجا از شارح روضه آورد خودشان. می‌گویم در جای دیگر هم نیاوردند. اینجا رد می‌کند نائینی لکن رد آقا ضیاء نمی‌کند. آقا ضیاء جور دیگری، ریشه‌ای رد می‌کند. و حق هم با آقا ضیاء است. آقای خویی هم ریشه‌ای رد می‌کند. اینجا حق با آقا ضیاء است و با مرحوم آقای خویی است. دقت بکنید. حق هم همین است ما هم این را چند بار اشاره کردیم. اینها می‌گویند اگر این طور دلیل آمد، الا ان تکون امرأة من قریش، فهم عرفی این است، خوب دقت بکنید؛ یعنی اگر دانستید این زن از قریش است، از این حکم خارج است. چون حکم رفته روی عنوان قرشیت. علق علی الامر وجودی. اگر علق، این ملازمه عرفی دارد. این نکته فنی این است. پس شما سه جور زن دارید؛ دقت کنید. زنی که قطعا قرشی است؛ خب آن ستین. زنی که قطعا قرشی نیست؛ آن خمسین. زنی که مشکوک است. می‌گوید آن هم خمسین. تأمل شد؟ این دیگر چرا؟ این دیگر چرا؟

این می‌گوید وقتی که آمد گفت زن تا پنجاه سال الا قرشیه، الا قرشیه رفته روی عنوان قرشی، عنوان رفته. این عنوان ملازمه عرفی دارد با احراز. یعنی من احرز انها قرشیه. فهم عبارت این است. نمی‌دانم روشن شد چه می‌خواهم بگویم؟ یعنی اگر آمد گفت هر حیوانی پاک است الا سگ؛ رفت روی امر وجودی. یعنی آن که احراز شده سگ است. پس ما سه جور حیوان داریم؛ مسلم مثلا گوسفند است؛ مسلم سگ است؛ مشکوک است که سگ باشد یا گوسفند. این می‌گوید وقتی گفت سگ نجس است، یعنی احراز بشود کلبیت. حیوانی که احرز انه کلب این خارج است. پس مشکوک الکلبیه داخل می‌شود، داخل در حلیت و طهارت می‌شود. نجاست، طهارت می‌شود.

پس، می‌گویم اگر این مطلب را نمی‌گفتیم اصلا این عبارت را در نمی‌آوردیم به این زودی.

س: استاد آن مستثنی هم الا ان تکون قرشیه آن هم باید احراز شده باشد.

ج: نه، احراز نه، دقت بکنید، نکته روشن شد؟

پس این عرض کردم این مطلب را، حالا من الان نشد مراجعه بکنم. به نظرم جلد دو مستند؛ چون نکاح ناقص است در عروه. جلد دوم مستند آقای خویی در تقریرات نکاحشان در آنجا دارند. از نائینی نقل می‌کنند. و قال المحقق النائینی وجه آخر، این وجه را از نائینی نقل می‌کنند. نائینی اینجا رد می‌کند. اما ردش ریشه‌ای نیست. فروعش را می‌برد. بیشتر فروعش است نه ریشه بحث. آقا ضیاء رد ریشه‌ای می‌کند. حق هم با آقا ضیاء است. می‌گوید اگر حکم رفت، پس معلوم شد مرادش چیست؟ حکم خارج کرد، یعنی استثنا؛ رفت روی عنوان وجودی. عرف این طور می‌فهمد. ادعای ایشان فهم عرفی است. بالملازمه العرفیه. یعنی تو احراز کلبیت بکنی. احراز قرشیت بکنی. اگر احراز قرشیت کردی، این لا تری الدم الی خمسین. اما اگر احراز نکردی، این بر می‌گردد المرأة تری الدم الی خمسین.

س: دیگر اینجا عدم ازلی هم نمی‌خواهد

ج: هان آقا ضیاء می‌گوید به عکس است. اینجا هم واقعی است. اینجا اگر اصحاب گفتند به اصل، این مال عدم ازلی است. لو لا الاصل الموضوعی؛ روشن شد مراد آقا ضیاء از اصل؟ آقا ضیاء می‌گوید اگر مراجعه می‌کنند خمسین می‌گویند اصالت عدم کونها قرشیة. با اصالة العدم واردش می‌کنند در خمسین. حالا این تقریر مطلب. من توضیح بیشتر این را باز می‌دهم.

کأنما مرحوم آقای خوانساری، حالا اگر این مبنا را، چون خب آقای خویی اواخر دوره مرحوم نائینی را درک کردند. شاید مثلا بعدها نائینی قبول کردند این مطلب را. نمی‌دانیم چون آقای خویی به ایشان نسبت می‌دهند. می‌گویم من از آقای بجنوردی نشنیدم. در تقریرات نائینی هم نیامده. چون آنجا رد کرده، ولو رد ریشه‌ای نیست. خوب دقت بکنید.

کأنما این آقا این جور می‌خواهد بگوید؛ اگر گفت المرأة یعنی واقعیه. تری الدم الا ان تکون امرأة من قریش یعنی معلومه. بین عام و بین خاص فرق گذاشت. المرأة، لذا اگر، مثلا اگر خنثی شک داشتیم، خب این دیگر حکم حیض بار نمی‌شود؛ چون شک داریم که اصلا زن هست یا نه. مرأه را واقعیه گرفته، روشن شد نکته فنی؟ قرشیه را احرازیه گرفته. ایشان می‌خواهد بگوید یک فهم عرفی است که اگر استثناء شد، خوب دقت بکنید، اگر استثناء شد، یعنی احراز بشود. پس بین مستثنی و مستثنی منه فرق گرفته است. یکی را واقعیه گرفته، یکی را احرازیه. روشن شد؟ این مطلب را اگر شما ده بار هم کتاب را بخوانید، این مطلب برایتان آن قدر مطلبی که من می‌گویم در نمی‌آمد.

پس یکی را واقعیه گرفته یکی را احرازیه. اشکال آقا ضیاء، هر دو واقعی هستند. ایشان می‌گوید نمی‌شود شما آن را بگویید نجس است، یعنی کلب احرازی. آن هم واقعی است. فرقی نمی‌کند. اگر گفتید المرأة تری الدم الی خمسین، یعنی مرأه واقعیه. الا ان تکون امرأة من قریش یعنی قرشی واقعیه. روشن شد؟

آقای خویی هم همین اشکال را می‌کند به نائینی. همین اشکال هم وارد است انصافا خب حق با آقا ضیاء است انصافا. انصافا بین این دو تا تعبیر تفکیک قائل بشویم، یکی بشود واقعیه، یکی بشود احرازیه، خب خلاف ظاهر است. اگر من این توضیح را نداده بودم قطعا این عبارت در اینجا معلوم نبود برای شما. آقا ضیاء می‌گوید درست است، ما هم می‌گوییم زنی که مشکوک است به خمسین، لکن به خاطر اصل موضوعی. مراد ایشان هم به اصل موضوعی، اصالت عدم کون مرأة قرشیة. چون مرحوم آقا ضیاء استصحاب عدم ازلی را به نحو عدم نعطی هم جاری می‌کند. این را دقت بکنید. مرحوم اقا ضیاء استصحاب عدم ازلی ولو به نحو عدم نعطی؛ چون ازلی که از قبل از به اصطلاح اصل وجودش است. آنوقت این را ما بگذاریم عدم محمولی عدم نعطی. ایشان در هر دو، در عدم محمولی که فایده ندارد، در عدم نعطی جاری می‌داند. و توضیحش را هم عرض کردیم. عباراتش را هم سابقا خواندیم. عبارت ایشان هم خیلی واضح نبود. ما توضیح را از مرحوم استاد آقای بجنوردی.

ایشان می‌فرمود آقا ضیاء می‌گفت ما به این زن می‌توانیم بگوییم این زن در وعاء تقرب ماهوی‌اش قرشیه نبود. بعد از تلبس به وجود نمی‌فهمیم قرشیه شد یا نه، اصالت عدم کونها قرشیة. آقا ضیاء اینجوری است. البته این اصل عرفی نیست، قطعا تقرب خیالات است. حالا به هر حال تصور آقا ضیاء این است.

آقا ضیاء می‌گوید این اصل جاری می‌شود. البته ایشان اشکال کرد. گفت ممکن است در ما نحن فیه اصالت عدم کونه کلبا جاری نشود. چون آن بر می‌گردد به ذات، به قول ایشان. مأخوذ فی افق الذات، عمق الذات، یک چیزی گفته بود، که ما عرض کردیم مرحوم آقا ضیاء بین لوازم وجود و لوازم ماهیت فرق قائل هستند. اگر لوازم وجود باشد، استصحاب عدم ازلی به نحو عدم نعطی جاری می‌کند. خوب دقت بکنید. اگر لوازم ماهیت باشد، جاری نمی‌کند.

پس آقا ضیاء می‌گوید سر اینکه علما در آنجا می‌گویند زن مشکوک تری الدم الی خمسین، نکته‌اش استصحاب عدم ازلی است. نه نکته‌اش این که اینجا باید قرشیت احراز بشود. خیلی بحث پیچیده است و فکر می‌کنم با این توضیح من کاملا روشن شد که آن آقا چه می‌خواست بگوید. این می‌گوید مستثنی منه واقعی است. مستثنی احرازی است. دلیلش هم خوب دقت بکنید، ملازمه عرفیه؛ دلیلش این است. می‌گوید عرف این را می‌فهمد. عرف این را می‌فهمد. حرف آقا ضیاء می‌گوید عرف این را نمی‌فهمد. آنجا واقعی است، اینجا هم واقعی است. چه فرقی می‌کند؟ چرا یک جا را واقعی می‌گیرید، در مستثنی که می‌رسید احرازی می‌گیرید؟ روشن شد دعوا چیست؟

پس اشکال آقا ضیاء هم انشاء الله روشن شد. که اشکال آقا ضیاء البته عرض کردم سابقا ما اصالة العدم هم بعضی گفتند اصالة العدم کونها قرشیه نه به نحو استصحاب؛ چون قرشیت یک امر حادثی است، اصل عدم قرشیه. یک، استثناء به نحو عدم نعطی که آقا ضیاء قائل است. دو، استثنا به نحو عدم محمولی. لکن این استاد قائل است رحمة الله علیه. و اینهایی که می‌گویند عدم محمولی، می‌گویند در جایی که مثل عناوین عدمی باشد، عدم محمولی کافی است. این نکته فنی اینجا این است. این غیر از آن نکته است.

اگر گفت اکرم رجل عالما، رجل عادلا، یعنی این رجل با عادل باید اتصاف داشته باشد. لذا شما بگویید یک عادلی بود، یک رجل هم بود، این نمی‌شود. رجل عادل، باید اتصاف باشد. ما می‌دانیم سابقا یک مردی هم بود، یک عادل، حالا مثلا زید. زید هم مرد است، می‌دانیم عادل است، این کافی نیست، باید اتصاف بینشان باشد.

اما اینها مدعی هستند، اگر گفت اکرم رجلا غیر فاسق؛ امر عدمی آورد، امر عدمی اتصاف نمی‌خواهد. امر عدمی اتصاف نمی‌خواهد. چون عدم، عدم است. عدم مضاف باشد یا عدم غیرمضاف. فرق نمی‌کند. لذا اگر شما بگویید یک زنی هست، قرشیت هم سابق نبود، همان استصحاب عدم قرشیت کافی است. این برای ما نحن فیه کافی است. خوب دقت بکنید. روشن شد؟

این خصوصیتی است که سر کلمه تقیید به عدم است. تقیید به عدم، اتصاف نمی‌خواهد. اشکال مرحوم نائینی که ما هم در اینجا موافق نائینی هستیم، در لسان دلیل تقیید به عدم یا وجوب فرق نمی‌کند؛ اتصاف می‌خواهد. نمی‌شود یکی را عدم نعطی بگیریم، یکی را نعطی بگیریم یکی را محمولی بگیریم. اتصاف می‌خواهد. حالا دیگر وارد بحث آن سنگینش نشویم. هفت هشت دقیقه خارج شدم، یک دقیقه دیگر هم توضیح بدهم.

پس در این مثال، خوب نمی‌دانم انشاء الله برایتان روشن شده باشد. یک وقت دیگری هم من سابقا متعرض همین مثال شدم گفتم وجوه دیگر هم دارد. امروز دیگر حالا آن وجوه را گفتیم.

المرأة تری الدم الی خمسین سنه لا ان تکون امرأة من قریش؛ مرئه‌ای است که مشکوک است. عده زیادی از اهل سنت و شیعه قائل شدند مشکوک بر می‌گردد به خمسین. وجوه عمده‌اش سه تاست. کسانی که گفتند بر می‌گردد به خمسین. خوب دقت بکنید. در طول تاریخ فقه اسلامی.

یک، این چون شبهه مصداقی مخصص است. یعنی نمی‌دانیم این قرشیه هست یا نه. در شبهات مصداقی مخصص به عام بر می‌گردیم. مثلا اگر گفت اکرم العلماء، لا تکرم فساق العلما؛ زید هم مسلم عالم است. خوب دقت بکنید زید مسلم عالم است. یک کلامی از او صادر شد. می‌ترسیم غیبت محرم باشد، غیبت محلل باشد. نمی‌فهمیم فاسق شد یا نه. اینها می‌گویند بر می‌گردیم به اکرم کل عالم. چه اشکالی دارد؟ عالم که عالم است. فاسق بودنش هم که احراز نشده. بر می‌گردیم به اکرم کل عالم، اکرم العلماء.

پس راه اول، ما در این مثال چون شبهه مصداقیه مخصص است، نمی‌دانیم قطعا این قرشی هست یا نیست. بر می‌گردیم المرأة تری الدم الی خمسین سنه. این راه قدمای اصولیین است. شیعتا و سنتا، این که علمای متأخر اصول گفتند نه معلوم نیست، نه واضح است کاملا. و از متأخرین هم مرحوم سید یزدی. آقای خویی خیلی مصر است که سید یزدی قائل نیست. مرحوم صاحب عروه قائل است و عرض کردیم تصریح می‌کند. در این عروه نیست البته تصریح. در جلد دو عروه دارد. جلد دو عروه که ملحقات عروه است تصریح می‌کند که در شبهات مصداقیه مخصص به عام مراجعه می‌کنیم. لکن الان اصولیین ما مثل مرحوم محقق نائینی و آقا ضیاء و دیگران، اینها بنایشان این است که به عام مراجعه نمی‌کنیم. شبهات مصداقی مخصص… خب شما شاید بگویید این عالم که عالم است دیگر، چه اشکال دارد. اشکال یک کلمه من می‌گویم چون بحث طولانی است دیگر اشاره به یک کلمه. آنها می‌گویند این عام درست است، این عام لفظی است. عام حجت داریم و عام لفظی. عام حجت بعد از تخصیص است. وقتی گفت اکرم العلماء لا تکرم فساق العلماء؛ یعنی اکرم العالم غیر الفاسق؛ بعد از تخصیص این می‌شود. حالا به تقریباتی که دارند. چون مرحوم نائینی از این راه می‌روند. مرحوم آقا ضیاء و مرحوم آقای آشیخ محمد حسین اصفهانی راه دیگر می‌روند. اجمالش. مرحوم آقای خویی هم از راه نائینی؛ ما هم از همین حرف که گفتیم آقای بجنوردی 54:48

ببینید یک کلمه؛ عام حجت، عام لفظی. عام حجت عالم غیر فاسق است. این شبهه مصداقی خود عام است. نه عام لفظی، عام حجت. ما ابتدائا آن را شبهه مصداقی مخصص گرفتیم. لکن اگر عام را حجت حساب بکنیم، شبهه مصداقی عام حجت است. پس عموم نمی‌شود رجوع کرد. این راه اول.

راه دوم این راهی بود که الان از شارح روضه و عرض کردم آقای خویی هم به مرحوم نائینی نسبت دادند. که اگر گفت المراة تری الدم الی خمسین سنه؛ مرأه یعنی واقعیه، قرشیه یعنی احرازیه. اینجا که احراز نکردیم، پس تری الدم الی خمسین سنه. همین که اینجا شارح روضه نقل کرده است. این هم الان گفتیم اشکال دارد؛ چون قرشی هم واقعی است، احرازیه نیست. ایشان می‌گوید ملازمه عرفی است. ما این عرف را که نفهمیدیم. ایشان می‌گوید عرف این را می‌فهمد. اگر یک حکم عام آورد، گفت اکرم العلما، بعد گفت لا تکرم فساق، یعنی آن که می‌دانیم فاسق است. من فکر نمی‌کنم. می‌گوید فاسق است واقعا؛ می‌دانی را نمی‌فهمم ایشان از کجا می‌دانی در آورده. احراز را از کجا اضافه کرده؟ این راه دوم شد.

راه سوم، استصحاب عدم ازلی یا اصالة العدم. این چند جور تقریب دارد، با تقریباتی که دارد. این هم راه آقا ضیاء است. ما به استصحاب عدم کون هذه المرأة قرشیة، چون لوازم وجود است، لوازم ذات نیست، اصالت استصحاب عدم کونها قرشیة، می‌گوییم هذه المرأة لیست قرشیه فتری الدم الی خمسین سنه.

پس سه تا راه روشن شد؟ سه تا راه در این هزار و دویست سیصد سال شیعتا و سنتا مطرح کردند. در اینجا. که ما چه کار بکنیم.

دیگر خیلی وقت شما را گرفتیم. و عرض کردیم هر سه راه درست نیست، هر سه راه باطل است. لذا نتیجه فقهی ‌اش باید احتیاط بکنیم. جمع بین استحاضه و حیض بکنیم.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین

دانلود فایل‌ها

WORD296KBدانلود
PDF147KBدانلود
MP320MBدانلود
برچسب ها: 1393-1394خارج اصول
قبلی خارج اصول فقه (جلسه32) سه‌شنبه 1393/09/11
بعدی خارج اصول فقه (جلسه34) یکشنبه 1393/10/07

اصول فقه

فقه

حدیث