خارج اصول فقه (جلسه27) شنبه 1393/09/01
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد که چون بحث اصالت عدم تذکیه دیگر نمیخواستم وارد بشویم، دیگر وارد شدیم. لااقل به مقداری که در بعضی از این کتب اصولی یا شبیه کتب اصولی آمده، بحث را متعرض بشویم. باز آن ریزه کاریهای فقهیاش را بگذاریم برای وقت بعدی.
عرض کردیم در زبان قدمای ما حالا این آقایان ما هم حالا چون من بعد عرض میکنم، از نظر تاریخی هم این اصالت عدم تذکیه ننوشتند کی جاری شده در کلمات. به هر حال اجمالا از همین قرن نهم و دهم و یازدهم، توی کلماتشان ظاهرا اصالت عدم تذکیه اگر مراد آن باشد، جاری شده است.
آن وقت طبیعتا بحث شد و ربطش در حقیقت به بحث برائت هم که ما الان در اصول مشهور است، این از قبل شروع شد، نه اینکه حالا مثلا مرحوم شیخ آورده. عدهای از علمای اخباری اصالت عدم تذکیه را قبول نکردند در مقابل اصالة الحل و اصالة الطهاره را جاری دانستند. که یکی هم مرحوم صاحب حدائق است.
لذا این مسئله غیر از جهت فقهی خودش که محل کلام بود، به لحاظ اصولی هم محل کلام شد. خصوصا به لحاظ مسئله تعارض با برائت و اصالة الحل. چون مرحوم صاحب حدائق میگفت که بر فرض اصالت عدم تذکیه بخواهد جاری بشود، لکن در خصوص گوشت و اینها، چون اصالة الحل داریم کل شیء فیه حلال و حرام؛ و همچنین روایت دیگری که حالا ایشان هم آوردند تصادفا. پس ما جای رجوع به اصالة التذکیه نیست. البته در آخر کلام مرحوم صاحب حدائق فرمودند بر فرض هم که اصالت عدم تذکیه جاری بشود، به درد حرمت میخورد. به درد اینکه حرام است، حلال نیست. اما در مسئله طهارت خب این حیوان قبل از اینکه به اصطلاح آن سرش بریده بشود، طاهر بود؛ استصحاب بقاء طهارت میکنیم. یعنی به عبارت اخری آن که در مقابل اصالت عدم تذکیه میتواند کارگزار باشد، مسئله حلیت و حرمت است. مسئله طهارت تأثیرگذار نیست.
این مطلب بود روشن شد. پس این مطلب یک بحث فقهی داشت. بعدها یواش یواش بحث اصولی پیدا کرد. که اصالة الحل و اصالت عدم تذکیه. چون عرض میکنم علمای اخباری ما غالب همتشان، بحمد الله مخالفت با اصولیها بود؛ بعد هم اصولیها با اخباریها.
علی ای حال چون در کلمات اصولیین، اصالت عدم تذکیه بود که در حقیقت هم راست میگویند و در کلمات اهل سنت واقع شده بود. البته خب استصحاب هم یواش یواش در یک حدی نزد آقایان اصولیها جاری بود. اینها آمدند در مقابل اصالت عدم تذکیه که در اصولیها بود، اصالة الحل و اصالة الطهاره را مطرح کردند.
خب، طبیعتا بحث شد که آیا اصالة الحل مقدم است یا اصالت عدم تذکیه. این بحث در فقه شد. من عرض کردم طبیعت اصول این جوری است که یک مسائلی در فقه جاری میشود. آن وقت میآیند آن ریشه بحث و آن اساس بحث را، آن که بحث بر آن مقدم است، به عنوان مترتب بر اصول میآورند. اینها در اصول همین بحث را مطرح کردند. وآن مثلا بیان نسبت بین اصالت عدم تذکیه مثلا با اصالة الحل؛ چه نسبتی است. تعارض است، با همدیگر تعارض دارند، یا به قول مرحوم صاحب حدائق اصالة الحل مقدم است یا به قول آقایان اصولیها اصالت عدم تذکیه مقدم است. و سر تقدمش چیست. عرض کردیم این مطالب قبلا مطرح بوده. این که عرض میکنم در کلمات مشایخ شیخ انصاری و قبل از ایشان، صاحب حدائق و دیگران. لکن شیخ رضوان الله تعالی علیه یک انسجامی به بحث داد. و بعد از شیخ این انسجام بیشتر شد.
یعنی الان در مباحث اصول دیگر تقریبا، مفروغ عنه گرفتند که اصالت عدم تذکیه بر اصالة الحل یا اصالة الطهاره مقدم است. بر این دو تا مقدم است. البته مرحوم آقای خویی از راه دیگری وارد شد و شبیه صاحب حدائق قائل به حرمت شد نه حل. البته صاحب حدائق قائل به حل بود، لکن و قائل به نجاست شد. طهارت شد معذرت میخواهم. ایشان اصالت عدم تذکیه را جاری کرد. لکن اصالت عدم کونه میته هم جاری کرد ایشان. دو تا اصل جاری کرده است. نتیجهاش این شد که نصف نصف شد تقریبا. نصف با اصولیها و نصف با اخباریها. حرمت را اثبات کردند که مشهور بین اصولیها بود. و طهارت اثبات کردند که خب عدهای از اخباریها دنبال طهارت بودند.
این وضع این مسئله تا این لحظهای که بنده خدمتتان نشستم. و بعد در اصول جنبه قاعدهای هم پیدا کرد. گفتند نسبت اصالت عدم تذکیه با اصالة الحل نسبت حکومت است. و لذا گفتند این دو تا اصل با هم معارض نیستند، بلکه اصالت عدم تذکیه مقدم است. بعد اصلا تعمیم دادند که این اختصاص به این، همه اینها که همین طور است. هر جا که اصل موضوعی باشد حاکم بر اصالة البرائه، اصالة الحل و اصالة الطهاره بنا بر مشهور بین اصولیها؛ هر جایی که اصل حاکم باشد.
آن وقت کلمه موضوع را هم توضیح دادند. هر جایی که بیاید شک آن را بردارد. که عنوان شک برداشته بشود. چون با اصالت عدم تذکیه ثابت میشود که این حیوان مذکی نیست. پس کل شیء فیه حلال و حرام صدق نمیکند. اینجا حرام؛ چون مذکی نیست. کل شیء فیه حلال و حرام دیگر صدق نمیکند حتی تعلم انه حرام بعینه. اینجا فهمیدیم حرام بعینه؛ با اصالت عدم تذکیه.
این پس یک نکته اصولی پیدا کرد و خلط شده در مسئله بین اصول و بین فقه و اینها. طبعا تدریجا مثلا فرض کنید مرحوم شیخ آوردند، بعد از ایشان دیگران آوردند. دیگر کم و زیاد شد، انواع شبهه، تصویر صور، و خواهی نخواهی دیگر از مسائل اصولی هم خارج شدند که ما هم خارج شدیم الحمد لله. به قول عبارت عوائد را میخوانیم اصلا رفت به اینکه اصلامیته یعنی چی. دیگر رفت روی عنوان میته و رفت روی عنوان اصالت عدم تذکیه که اصلا اصالت عدم تذکیه یعنی چی و اصلا مواردش چند تاست.
و ما یک دو سه تا بیشتر فعلا نخواندیم. دیگر بقیه را اگر روشن بشود انشاء الله بقیه را هم که آقایان مراجعه بفرمایند میتوانند تصمیم گیری علمی بکنند، قبول بکنند یا نکنند.
عرض شد که مثلا بعد از این تطور اخیر مثلا تا اینجا فرض کنید تا اینجا. البته این کار را مرحوم استاد تا یک حدی انجام دادند؛ اما مرحوم صاحب عوائد مفصلتر. که میته یعنی چی؛ مثلا ایشان سه تا میته معنا کرد. و آخرین معنایی که ایشان قبول کردند میته در مقابل مذکی. این یک. دو، اینکه شک در اصالت عدم تذکیه چند جور است. ایشان سه جور فرض کردند؛ دو تا شبهه حکمیه، یکی شبهه موضوعیه. و بعد از ایشان باز میبینیم مرحوم شیخ و دیگران که آمدند، نائینی، باز بحثهای دیگر مطرح کردند که تذکیه امر بسیط است یا مرکب. باز آقا ضیاء آمده مطرح کرده که اگر امر مرکب است، این قبول تذکیه چون مثلا مرکب است از اوداج اربعه مع کون ذابح مسلما مستقبلا للقبله، ذاکرا لاسم الله، مثلا، مع آلة من حدید، و شرطش هم اینکه قابل تذکیه باشد. این یک احتمال. یک احتمال دیگر ایشان داده که نه آن قابل تذکیه هم جزء است.
آن وقت ببینید هی بحث عوض شد، کم و زیاد شد، بالا و پایین، من میخواهم بحث چند روزی که مطرح کردیم در ذهنتان اعاده بشود که هی کم و زیاد شد، هی بالا و پایین شد. بعد عرض کردیم مرحوم استاد هشت صورت کردند. چهار تا صورت شبهه موضوعیه، چهار تا هم شبهه حکمیه. از شبهه موضوعیه یک صورتش مهمتر است و آن وقوع تذکیه. مثلا نمیدانیم بسم الله گفت یا نگفت، رو به قبله بود یا نبود. این از چهار تا صورتش، این از همه مشهورتر است. این را مرحوم نراقی هم آورده. چون داریم کتاب نراقی را هم میخوانیم، مرحوم نراقی از این چهار صورت ایشان، این یکی را آورده.
چهار صورت هم ایشان در باب شبهه حکمیه مرحوم استاد نقل کردند. که از همه مشهورتر این است که حیوان قابل تذکیه هست یا نه. اگر شک بکنیم، حیوان قابل تذکیه هست، آن آقایان گفتند اصالت عدم تذکیه جاری میشود، اگر شک بکنیم. پس اگر نه حیوان را حتی با شرایط و رو به قبله سر ببریم، چون شک میکنیم که قابل بوده یا نه، اصل عدم تذکیه است. که اینجا آقا ضیاء فرق گذاشت بین قبل الفعل و بعد الفعل. ورود فعل و عدم ورود. البته خواندیم عبارت ایشان را هم. به ذهن ما میآید که در شبهات حکمیه ورود فعل و عدم ورود فعل تأثیرگذار نیست. حالا نمیدانم چرا ایشان فرمودند، فعلا عبارت ایشان را خواندیم. اما در شبهات حکمیه ورود فعل، اگر فرض کنیم بنا بگذاریم که حیوان با شک در قبول تذکیه بنابر اصالت عدم تذکیه باشد، ورود فعل. مراد از ورود فعل، رو به قبله سر برید، مسلمان هم باشد، با آلت حدید سر ببرد. چه فرقی میکند، الان شبهه حکمیه است، ورود فعل و عدم ورود فعل فرق نمیکند.
علی ای حال این را هم نمیدانیم. خیلی هم به ذهن ما بعید میآید که مطلب اینجوری مثلا آقا ضیاء بفرمایند. خیلی بعید به ذهن میآید. نمیفهمیم؛ چون ما که حرفهای مرحوم آقاضیاء را، نشد اینجا نگاه کنیم آقای بجنوردی از ایشان چه نقل کردند. خود ما این قسمتها را خدمت آقای بجنوردی بودیم در اصول، اما یادم نمیآید.
علی ای حال کیف ما کان حرف مرحوم آقا ضیاء هم یک مقداری ابتدایش عجیب است. و هو اعلم بما وقع.
حالا در توضیح بیشتر مطلب پس ببینید روی این که تذکیه بسیط باشد یا مرکب باشد، که نائینی هم دارد آقای خویی هم دارد. اما آقا ضیاء مرکب را هم باز دو تا کرد شد سه تا. یک مقدار هم بحث این که حقیقت میته چیست، آثاری که بار میشود چیست. به هر حال دو تا شبهه حکمیه است، اینها قاعدتا بحثش در اصول است، در فقه است معذرت میخواهم. لکن خب به مناسبت اینکه آیا اصالت عدم تذکیه در شبهات حکمیه جاری میشود یا نه، بد نیست. لکن این غیر از اصالت عدم تذکیهای است که ما ابتدائا مطرح کردیم. خوب است، این هم خوب است اصالت عدم تذکیه در شبهات حکمیه جاری بشود یا نه.
در شبهات حکمیه ابتدائا مرحوم آقای نراقی دو صورت را ذکر فرمودند. یک صورت اگر شک بکنیم در اعتبار یک شیئ؛ مثلا شک بکنیم باید حتما با حدید باشد یا هر چیزی که تیز باشد. میگویند اگر با هر چیزی که تیز بود، اگر شک بکنیم؛ چون حدید که مسلم است و آنها مشکوک است، با اصالت عدم تذکیه اثبات میکنیم لابد از حدید. پس این یک جای اصالت عدم تذکیه. چون شک میکنیم تذکیه حاصل شد یا نشد، اصل عدمش است فلا بد من حدید.
مورد دوم اگر شک میکنیم در قابلیت؛ مثلا شک میکنیم آیا گرگ قابل تذکیه هست یا نه من باب مثال. خب با اصالت عدم تذکیه، رو به قبله با تمام شرایط سرش را هم بریدیم. آقا ضیاء میگوید بعد ورود فعل اصالت عدم تذکیه جاری نمیشود. فرقی نمیکند، شبهه حکمیه است، ورود فعل تأثیر ندارد در شبهات حکمیه. خب، رو به قبله هم سر بریدیم شک میکنیم فقط چون گرگ جزو سباع است، محرم الاکل است اما مراد بذلک در اینجا در ما نحن فیه مسئله طهارت گوشتش است. اگر شک کردیم، اصالت عدم تذکیه جاری میشود.
پس از صور شبهه حکمیه این دو صورت را مرحوم آقای نراقی فرمودند. و طبعا این دو صورت ابتلاء در فقه دارد. لکن صورت دوم که شک قابلیت باشد، بیشتر محل بحث است. چون صورت اول همان چهار تا، بالاخره دو تایش، یک شرط یا دو تا شرطش محل اشکال است. اگر اصالت عدم تذکیه باشد. اما در قابلیت محل خیلی گیر داریم. سباع هستند، حشرات هستند، مراد از حشرات، امثال مثلا فرض کنید مارمولک، این جور چیزها، مارمولک هست موش هست، خیلی حیوانات نسبتا زیادی است که در قبول تذکیهاش بحث هست که اگر موش را سر ببریم رو به قبله با شرایط سر برید، گوشتش پاک است یا نه. حالا حرمت اکل که دارد.
پس بنابراین البته معلوم شد که مسئله بعد فقهیاش زیاد است. این از این جهت محل تأمل است که آیا اصالت عدم تذکیه در شبهات حکمیه که یا منشأش اعتبار شیء باشد، البته آقای خویی چهار تا کردند. یا منشأش شک در قابلیت محل باشد. آیا اصالت عدم تذکیه جاری میشود یا نه.
ایشان به اصطلاح مرحوم چون آن دومی که یعنی آن که گفتیم شبهه موضوعیه است، ایشان قبول کردند. میماند معنای اول. کمی من از بحث روز گذشته میخوانم تا معنا روشن بشود. معنای اول، به این معنا که اگر شک کردیم فلان چیز در تذکیه دخیل است یا نه، اصالت عدم تذکیه که اینجا مراد استصحاب است، استصحاب عدم تذکیه اثبات میکند که آن امر دخیل است. چون اگر با آهن سر بریدیم، قطعا تذکیه حاصل میشود. بدون آهن شک داریم. پس در صورت شک اصالت عدم تذکیه جاری میشود.
س: استصحاب عدم اعتبار حدید چرا نمیشود؟
ج: آن مقدم است.
س: سبب است نسبت به این، سببی است این مسببی است.
ج: نه آن استصحاب، حالا استصحاب عدم حدید، برائت است.
س: عدم اعتبار این
ج: بله، عدم اعتبار برائت است، آن وقت این مقدم میشود.
اما الاصل بالمعنی الاول فیدل علی ثبوته انها امر توقیفی؛ ایشان اول تمایل پیدا میکنند که اصالت عدم تذکیه جاری میشود اگر شک کردیم. چرا؟ به قول ایشان توقیفی است؛ حالا تعبیر ایشان. حالا تعبیر مرحوم آقای خویی این بود که مثل تذکیه اینها چون امر شرعی هستند، مثل بیع نیستند. ما در بیع اگر بیع از نظر عرفی محقق شد، شک در یک قیدی کردیم و اصالة البرائه، اما تذکیه امر شرعی است، امر عرفی نیست. اما ایشان تعبیر کردند، این شبیه همین اصطلاح در آقای خویی هم، یحتاج ثبوته الی دلیل، بعد این را خواندیم. چون بحثش را خواندیم فقط برای تذکر.
بعد از این و دلیلش هم گفت. و بعد از این سه چهار سطر که ایشان اصالت عدم تذکیه را جاری کرد، بعد ایشان بر میگردد. این برگشتنش را خیلی واضح و استدلالی روشن نمیآورد. بد نیست.
ولکن یحصل من قوله سبحانه، بر میگردد به آیه. (ما لکم الا تأکلوا مما ذکر اسم الله علیه) این یک آیه؛ و قوله (فکلوا مما ذکر اسم الله علیه)؛ معلوم میشود که همین که ذکر اسم الله شد کافی است. این دو تا آیه.
اصل ثانوی؛ یک اصل ثانوی در اینجا است. هو حلیة کل ما ذکر اسم الله علیه، فیکون ذلک تذکیة؛ هر چه که اسم الله بر آن گفته بشود. البته من توضیحاتش را کرارا عرض کردم. اخباریها مشکلشان این است که به اطلاقات کتاب بر نمیگردند. استدلال ایشان دو تا آیه آورده. اخباریها اشکالشان این است که اطلاقات کتاب قابل تمسک نیستند. فکلوا مما ذکر اسم الله علیه، باید اطلاقش تمسک بکنیم. اطلاق ما ذکر اسم الله علیه. اینها اطلاق قبول نمیکنند. روشن شد اشکال؟
اشکال غالب اصولیها هم چیز دیگری است که آیه معلوم نیست در مقام بیان باشد. واقعش هم همین طور است. حالا اخباریها که کل اطلاقات کتابی را از کار انداختند، انصافش، این تکهاش که حق با اینهاست انصافش. کلوا مما ذکر اسم الله علیه که ناظر به این باشد، که فقط اسم الله بگوییم و بخوریم. فکر نمیکنیم. این بیشتر به قول معروف امر در شبیه امر در مقام توهم حظر است. چون میخواهد بگوید آنهایی که اسم بت و بتها را میآوردند در مقابل معبد یا کاهن سر میبریدند، اینها حرام است. این نیست که بگوید فقط این است و این. توش در نمیآید. اطلاق توش در نمیآید. انصافا. به قول آقایان اصولیها در مقام اصل تشریع است. یا حالا به تعبیر بعضی در مقام اهمال است. چون من عرض کردم تعبیر اهمال شاید یا حتی اجمال در قرآن، و هذا لسان عربی مبین، خوب نباشد؛ به جای اینها مثلا بگوییم این مثل توهم حظر است. یا بگوییم این مثل یک قانون اساسی است. جنبه شعاری دارد. شما حیواناتی که در مقابل بت سر میبرید نمیخورید. ما آنهایی که در به اسم خدا. حالا در مقابل بت که سر میبریدند، با آهن بود، با آهن نبود؛ این خصوصیات که در نمیآید. این فقط ناظر به این حیثیت است. مقابل بت نمیشود اسم خدا. حیوانی را که سر میبرید اسم بت نبرید. بیش از این به نظرم در نمیآید.
این یک مشکلی است انصافا، کمی هم منصف اگر باشیم بعضی اشکالات اخباریها به نظر ما وارد است. همچین خیلی اشکال اصولیها وارد نیست. انصافا به ذهن ما میآید که هر دو آیه مبارکه اطلاق نداشته باشد. آن مطلبی که ایشان میگوید.
نعم، بله، فیکون ذلک تذکیة؛ نعم یضم معه ما علم اشتراطه من صید او ذبح او نحوهما؛ اصلا اطلاقی ندارد که حالا بگوییم.
و بالجمله یکون ذلک اصلا، اصل این بشود که اگر اسم خدا بر آن گفته شد، این یک. و بعد مثلا ذبح بود یا رو به قبله بود یا فلان، آنها ثابت؛ بقیه که محل اشکال میشود با اصالت تذکیه بگوییم، نه اصالت عدم تذکیه. بله، اصل ثانوی که تذکیه واقع میشود.
پس در صورت اولی که بحث از شبهه حکمیه است، ایشان تمایلش به این شد که اصالت عدم تذکیه وارد نشود. بعد ایشان متعرض دوم، نوشتند اصل به معنای ثانی. این اصل به معنای ثانی همان اصل در شبهه موضوعیه است که در وقوع؛ مثلا وقتی که بود بسم الله گفت یا نگفت. میدانید بسم الله شرط است. آیا روبه قبله بود یا نبود. بعد ایشان میگوید این و هذا هو المعنی المشهور من اصالة عدم التذکیه، اصلا میگوید مشهور مراد این است. این مشهور هم یعنی چی؟ یعنی جناب آقایان اصولیها. چون اخباریها مخالفت کردند. مرحوم آقای به اصطلاح نراقی میگوید مشهور وقتی میگویند اصالت عدم تذکیه مراد این است.
البته این را بدانید اگر اصالت عدم تذکیه مراد این باشد که ایشان الان اینجور میگویند، یعنی شک کردیم مثلا بسم الله گفت یا نگفت، حدید بود یا نبود، رو به قبله بود یا نبود، این درست است اصالت عدم تذکیه. انصافا درست است. لکن یک نکته فنی، دو سه تا نکته فنی را در ذهنتان نگه بدارید. آن نکته فنی این است که این اصالت عدم تذکیه چه به معنای اصل عدم باشد؛ چون شک میکنیم بسم الله آمد، اصل عدمش است. چه به معنای استصحاب باشد؛ چون زنده بود که تذکیه واقع نشده بود. شک میکنیم میگوییم تذکیه واقع نشده. دقت کردید؟ چه استصحاب باشد.
عرض کردم کرارا و مرارا و تکرارا فرق بین این دو تا این است که در اصالة العدم حالت سابقه را نمیبیند. فقط شک در وجود یک چیزی میکند، اصل بر عدمش است. و این اصالة العدم مراد عدمش به لحاظ علم، نه به لحاظ واقع. اشتباه نشود. مثلا زید بچه دارد، میگوید تا دیروز که نبود. اصل بر عدمش است. نه تا دیروز، ببخشید، میگوید شک میکنیم بچه دارد یا نه. دیروز را نگاه نمیکند. اگر دیروز را نگاه کرد، استصحاب است. اگر دیروز را نگاه نکرد میشود اصالة العدم. چون شک داریم که بچه دار شد یا نه، اصل عدم بچه است. این عدم بچه علما نه عدم بچه واقعا. اشتباه نشود. مراد از اصالة العدم، واقع نیست، علم است. اصالة العدم به این معنا.
آنوقت اگر اصالة العدم یا استصحاب عدم حالا اینجا استصحاب شاید بیشتر با کلماتشان بخورد. استصحاب جاری شد، که جاری هم میشود انصافا جاری میشود. استصحاب جاری میشود، اصالة العدم هم جاری میشود. لکن خوب دقت کنید، این اصالت عدم تذکیه اگر مراد اصولیها از اصالت عدم تذکیه این باشد، اصطلاحا دیگر این مسئله اصولی نیست. این اصطلاح ، اصطلاحا بنایشان این است که این میشود قاعده فقهی.
در کتب اهل سنت هم در اشباه و نظائر آمده، حالابعد عرض میکنم. دقت کردید؟
پس یک، این درست است، اصالت عدم تذکیه. دو، میشود دو جور تصویر کرد؛ یا اصالة العدم باشد یا استصحاب عدم تذکیه باشد. هر دو هم درست است. به لحاظ رتبه هم اینجوری است که اگر اصالة العدم جاری شد نوبتی به استصحاب نیست. این را هم مرحوم شیخ در اوایل حجیت ظن آورده. چون سابقین ما اینها را جاری میکردند. حالا اینجا هم میخوانیم عبارت ایشان را.
شیخ آمد گفت بعضی از اصول اگر جاری شد، دیگر اصل دیگر ولو موافق است در نتیجه، جاری نمیشود. این از مطالبی بود که مرحوم شیخ، و این را ما جداگانه بحث میکنیم در اصول انشاء الله. امروز نمیخواهم متعرض بشوم. چون احتمال دارد جاری بشود، مشکل نداشته باشد. لکن الان مشهور در کلامشان جاری نمیشود. یک اصلی که بر دیگری مقدم است، ولو نتیجه یکی باشد، آن که حاکم بر دیگری است، خب طبعا اصالة العدم مقدم است؛ چون اصالة العدم آنجایی که شک جاری بشود. همین که شک کردیم بچه دارد یا نه اصالة العدم. چیز دیگری نمیخواهد.
استصحاب لحاظ میخواهد، زیادی میخواهد؛ یعنی شک بکنیم، بعد از شک حالت سابقهاش را نگاه بکنیم، آن عدم سابق را بکشیم. خب این همین شق انفس نمیخواهد. نمیدانیم آیا بسم الله گفت یا نه، اصل عدم بسم الله است. استصحاب نمیخواهد بکنید. نمیدانیم بسم الله واقع شد، استقبال واقع شد، اصل عدمش است. هر حادثی مسبوق به عدم است. این هم عدم، علما نه واقعا. روشن شد؟
لکن در اصول قدیم هر دو را جاری میکردند. توضیح هم خیلی ندادند. هم اصالة العدم هم استصحاب عدم تذکیه. و درست هم هست. هر دو هم درست است فی نفسه.
انما الکلام در خود عالم اصول یک دسته بندی هست بین عالم اصول. یکی میرود یکی دیگر نمیرود. علی ای حال ایشان ادعا میکند معنای مشهور این است یعنی در شبهات موضوعیه. خوب دقت کردید؟ و این معنای مشهور عرض کردم اگر شد، دیگر بحث را مثلا این کتاب عوائد الایام ایشان شبیه قواعد فقهیه است. اصالت عدم تذکیه را باید در قواعد فقهیه بیاورند نه در علم اصول.
چون عرض کردیم در علم اصول ضابط کلی دارد. مسائلی که نتیجهاش واقع میشود در استنباط حکم شرعی در قیاسی که کبرای قیاسی که، چون این را من چند بار تکرار میکنم. مرحوم آقای خویی هم ظاهرا مرادشان همین است. عبارتشان را در مصباح چند بار خواندیم. عبارت را به نظر ما شاید مقرر درست نیاورده. حالا نمیفهمیم به هر حال یا ما درست نمیفهمیم یا او. گفت و انا 26:32 فی ضلال مبین. آن مراد از آن عبارت این است؛ چون عبارت آقای خویی هم مغلق است؛ یعنی قاصر است کمی. من توضیحش را عرض کردم. مسئله اصولی، مسئلهای است که کبرا واقع میشود، در قیاسی که استنتاج حکم شرعی فرعی کلی بشود. این استنتاج. کبری واقع بشود، هر مسئلهای که نتیجهاش کبرا وقع بشود در قیاسی که بخواهیم استنتاج بکنیم حکم شرعی در مقابل مثلا فیزیک و شیمی و این جور چیزها، و حکم شرعی فرعی درمقابل اصولی مثل اصول عقاید و کلی.
این کلی همین کلمه کلی فرقش با قاعده فقهی است. هر مسئلهای که قیاس واقع، کبری واقع بشود در قیاس استنتاج حکم شرعی فرعی جزئی، میگویند قاعده فقهی. اگر شد حکم شرعی فرعی کلی، این اسمش میشود اصولی. این همان راهی است که مرحوم نائینی رفته است. ظاهرا مراد آقای خویی هم همین باشد. فکر نمیکنم ایشان، به هر حال اگر عبارت مصباح را نگاه بکنید ابهام دارد. من عبارت مرحوم نائینی و آقای بجنوردی هم کرارا از ایشان نقل میفرمودند. و خب قواعد فقهیه هم نوشتند بر همین اساس.
و لذا مرحوم نائینی تصریح میکند که استصحاب در شبهات حکمیه مسئله اصولی است. همین استصحاب در شبهات موضوعیه، قاعده فقهی است. مثلا این لباس من سابقا پاک بود، حالا هم شک میکنیم، استصحاب میکنیم، آن وقت این طور میگوییم، میگوییم این لباس سابقا پاک بود، حالا هم به حسب استصحاب پاک است، نتیجهاش چیست؟ نتیجه این لباس پاک است. این لباس پاک است، میشود قاعده فقهی؛ چون حکم شرعی فرعی جزئی است. حکم شرعی فرعی جزئی.
اگر نتیجه قیاس حکم فرعی شرعی، چون این را آقای بجنوردی چند بار در کتاب قواعد دارد. در کتاب منتهی هم نوشته، از مرحوم نائینی هم نقل میکنند. آقای خویی هم همین را گفتند، فقط عبارت ایشان مجمل است.
و اما اگر شما گفتید که ما استصحاب را جاری میکنیم، آن وقت مثلا زن قبل از انقطاع، یحرم، حرام است بر شوهر، تحرمها علی الزوج. بعدش هم، و بعد الانقطاع و قبل الاغتسال، استصحاب میکنیم آن حرمت را. اینجا این استصحاب حرمت، حرمت زن، حکم شرعی فرعی کلی. فرقش با آن یکی این شد. اگر حکم شرعی فرعی کلی شد، این میشود مسئله اصولی. اگر حکم شرعی فرعی جزئی شد، میشود قاعده فقهی. به نظرم روشن شد دیگر.
پس اگر در این مسئله اول اگر شک کردیم در اینکه آهن باشد یا نه، ایشان اول گفت اصالت عدم استصحاب عدم تذکیه جاری میشود. میگوییم اگر با آهن باشد قطعا مذکی است، با آهن نباشد، شک میکنیم. استصحاب میکنیم عدم را. این استصحاب در اینجا مسئله اصولی است. چون این حکم کلی است. اما این استصحاب در صورت دوم، مثلا این گوشت هست، نمیدانیم ذابح در وقتی که ذبح کرد، بسم الله گفت یا نه. استصحاب عدم بسم الله اثبات میکند این گوشت غیر مذکی است. پس روشن شد این دو تا با همدیگر چون در یک سطر آورده ایشان. این به نظرم در آن زمان شاید خیلی، البته اینها اصطلاحات است ممکن است کسی بگویدما این را قبول نداریم، استصحاب همیشه بحث اصولی است. این چیز خیلی آیهای در آن وارد نشده. انصافا به نظر ما این تقسیم بندی مرحوم نائینی حرف خوبی است. این تقسیم بندی مرحوم نائینی، لذا ایشان میفرماید استصحاب اگر در شبهات موضوعیه نگاه بکند میشود قاعده فقهی. همان استصحاب در شبهات حکمیه نگاه بکند میشود مسئله اصولی. این مثالش هم در این صفحه دو تا. بالای صفحه مسئله اصولی است، پایین صفحه قاعده فقهی است.
ایشان میگوید و هذا هو المعنی المشهور من اصالة عدم التذکیه، این چون نکتهاش را توضیح نداد من عرض کردم. فالدلیل علیه ظاهر؛ فان التذکیه موقوفة علی امور الوجودیه حادثه قبل عدمها؛ چون تذکیه با بسم الله، با استقبال، شک میکنیم این امور وجود پیدا کرد. و الاصل عدمها؛ این اصالة العدم است. خوب دقت بکنید. خیلی دقت این چون انصافا از بعد از زمان شیخ، کلا، این ظرافت در اصول که کدام اصل جاری میشود، نمیشود، کیفیتش و اینها، این ظرافتها خیلیهایش بعد از شیخ است.
و به یعلم الحرمة و النجاسه، البته آقای خویی حرمت را قبول دارد، نجاست را قبول ندارد.
فلا تجری فی المورد عمومات الحلیه، از اینجا رد میکنند بر اخباریها. اخباریها میگویند در اینجا در این مورد این گوشت اصالة الحل جاری میشود. و اصالة الطهاره.
و لا یجدی تعارض الذلک مع اصالة الحل و الطهاره الذی هو منشأ توهم جماعة، معلوم شد مراد ایشان از جماعت کیست، حضرات اخباریها. خواندیم اشاره کردیم عبارت مرحوم صاحب حدائق. ایشان میگوید اصالة الحل جاری میشود نه اصالة العدم. ائمه فرمودند کل شیء فیه حلال و حرام، و هو لک الحلال؛ این هم گوشتی است که فیه حلال و حرام، هو لک الحلال. چرا؟ چون اینجا به اصالت عدم تذکیه مراجعه کردیم.
و لا یجدی تعارض ذلک مع اصالة الحلیه و الطهاره الذی هو منشأ توهم جماعه، و منشأ عدم تمسکهم باصالة عدم التذکیه؛ البته من حیث المجموع عبارات مرحوم نراقی نسبتا روشن است. حالا مخصوصا در این عوایدش نسبتا روشن است. ولی در آن مستندش خیلی مغلق است. خیلی میپیچاند، نه خیلی زیاد مثل فرض کنید جواهر. اما توی اینجا نسبتا روشن است.
و عدم تمسکهم منشأ توهم جماعة و منشأ عدم تمسکهم باصالة عدم التذکیه، لان الاصل الاول، اصل اول یعنی عدم التذکیه. آنوقت ایشان خوب دقت کنید، میگوید الثابت، این عدم تذکیه ثابت بالاصل و الاستصحاب؛ استصحاب را بعد آورده، اول نیاورده. پس ایشان و بر اصالت عدم تذکیه در حقیقت دو تا معنا میگیرد. یک، آیا بسم الله گفت یا نه؟ اصل عدم تحققش است. این اصالة العدم است. دو، قبل از اینکه سر ببرد که بسم الله نگفته بود، استصحاب میکنیم عدم را. قبل از اینکه سر ببرد که رو به قبله نکرده بود حیوان را، آن عدم را استصحاب میکنیم. روشن شد؟
این چون هی میخواهم من نتیجه بگیرم که این عدم تذکیه یا تذکیه یا عدم تذکیه این تصویرش روشن بشود که کدام اصل است.
الثابت بالاصل، مراد از اصل، اصالة العدم. و بالاستصحاب که مراد استصحاب عدم این مثلا بسم الله، عدم استقبال. و الذی هو مستند شرعی، این استصحاب مستند شرعی است. این در حقیقت اشاره است به کلام مرحوم صاحب حدائق. او میگوید بعد از اینکه اشکال میکند، یکی از اشکالات این است که استصحاب نزد ما ثابت نیست. وقتی استصحاب ثابت نبود دیگر به استصحاب بر نمیگردیم.
مزیل للاستصحاب الحلیة و الطهاره و اصالتهما، آنجا هم دو تا استصحاب است. یکی استصحاب حرمت یکی استصحاب طهارت. یکی هم اصالة الحل و اصالة الطهاره. البته استصحاب به اصطلاح بعدیها دلیل اصل محرز است، آن دو تا اصل غیر محرز هستند. ببینید زمینههای همین بحثهای اصل محرز و غیر محرز در عبارات مرحوم نراقی هم آمده، اما ما الان تعبیراتمان صافتر شده دیگر.
پس ایشان میگوید مزیل للاستصحاب الحلیة و الطهاره؛ این استصحاب حلیت و طهارت، این دو تا استصحاب به اصطلاح این منشأش چیز است، منشأ این استصحاب، به اصطلاح تصور حالت سابقه است. البته حالت سابقه بنابر مشهور حرمت است، حالا ایشان و عدهای؛ مگر نظر به کلام، البته بعد هم مرحوم صاحب حدائق برگشت.
یکی استصحاب، اصل تنزیلی است و اصالت اباحه. این دو تا اصل غیر تنزیلی هم هستند. یعنی ما یک استصحاب الحل داریم؛ یک اصالة الحل داریم. یک استصحاب الطهاره داریم؛ حیوان قبل از اینکه سرش را ببرند، پاک بود؛ حالا هم که بریدند شک در تذکیه میکنیم، پاک است. و کذلک اگر شک بکنیم این حیوان پاک است یا این گوشت پاک است یا نه، اصالة الطهاره جاری میشود. پس اصالة الطهاره و اصالة الحل با استصحاب الطهاره و استصحاب الحل جاری میشود.
عرض کردم بنایشان این است که اگر اصول تنزیلی ثابت شد، دیگر جایی برای اصول غیر تنزیلی نیست؛ در اینجا که وجودی است غیر از آن عدمی.
بعد ایشان میفرماید که و لا عکس؛ این همان بحثهایی است که بعد مرحوم شیخ مستوفی بحث کرده و در اصول بعد از شیخ خیلی مفصل آمده است. که چرا استصحاب طهارت جاری نمیشود؟ چرا به اصطلاح اصالت عدم تذکیه مقدم است؟ البته ایشان در اینجا توضیح نداده، انصافا این توضیحات را بعد علمای ما مطرح کردند. و آن نکته فنی این است، و لا عکس؛ بعد ایشان حالاتوضیحش را عرض میکنم.
فان الحلیه مثلا، غیر مزیلة، این اصالة الحلی که شما میگویید. للاعدام، مراد ایشان از اعدام ثابته؛ خود عدم، عدم است دیگر ثابت ندارد. اصطلاح مثل ما صحبت کرده است. غیر مزیلة للاعدام الثابته لکل فعل من افعال التذکیه؛ یعنی ایشان چند تا عدم تصور کرده است. میگوید عدم مضاف له عز من الوجود، مثل این یکی میشود، این طور فکر کرده. علی ای حال عدم مضاف و غیر مضاف قضی از وجود ندارد.
غیر مزیلة للاعدام الثابته یعنی عدم التسمیه، عدم به اصطلاح استقبال، عدم مثلابه اینکه این آلت از حدید بوده من باب مثال. عدم کونه مسلما، شک بکنیم مسلمان بوده یا نبوده. خوب دقت کنید. اینها را اعدام گرفته است. هر کدام به تعبیرشان از این اعدام بیاید، اصالت عدم تذکیه میشود.
پس شما باید تمام این اعدام را به تعبیر ایشان بردارید. عدم تسمیه را بردارید، بگویید تسمیه؛ عدم استقبال را بردارید بگویید استقبال؛ عدم کونه مسلما را بردارید بگویید مسلم. این حلیت این اعدام را بر نمیدارد. دقت کردید تصور ایشان را؟ فان الحلیة غیر مزیلة للاعدام الثابته. مراد از اعدام معلوم شد؟ بعد خودش توضیح داده؛ اعدامی لکل فعل من افعال التذکیه، که اصطلاحا به آن عدم مضاف میگویند. عدم تسمیه؛ عدم استقبال. حلیت، این را بر نمیدارد. حلیت نمیتواند این را بردارد. عدم را بردارد. یعنی بعبارت اخری میگویم عبارت ایشان خیلی واضح نیست. اگر اصالة العدم آمد، حلیت نمیتواند بگوید این اصالة العدم نیست. کار حلیت این نیست. کار حلیت جایی است که آن اصالة العدم نباشد. اگر اصالة العدم باشد دیگر نمیتواند بردارد.
حالا عرض کردم حالا ایشان که بحث اصالت را گرفتند. این بحث به صورت لطیفش در بحثهای اصولی ما بخواهیم الان دیگر وارد بشویم خیلی طول میکشد. آن سر تقدم اصل سببی بر مسببی است. پریروزها هم شرح دادم، توضیح دادم شرح ندادم. این یکی از جاهایی است که اصول جدید ما خیلی انصافا، البته البته تقریبات مختلفی دارد. خیلی لطیف وارد شدند این قسمت. و نکته فنیاش عرض کردم ابتدائا نکته فنی را تصور بکنید. نکته فنیاش این است که دلیل ما یکی است و امر هم اعتباری است. در امور اعتباری هم دو تا اعتبار مختلف مشکل ندارد. این اصل اولش. اما شما میآیید میگویید یک اعتبارش هست. این چرا؟ این سر کار باید از نظر علمی توضیح داده بشود.
همان مثال معروف؛ آبی بوده شک میکنیم کر است یا نه؛ سابقا کر بوده. خب استصحاب کریت میکنیم. لباسی هم سابقا نجس بوده، در این آب شستیم. شک میکنیم پاک شده یا نه؛ دلیلتان هم استصحاب یکی است. فرض کلام این است دیگر لا تنقض الیقین بالشک. طبق لا تنقض حکم میکنیم این لباس نجس است. آیا این کار را بکنیم که آقایان اخباریها، مثلا تعارض گرفتند. یا بگوییم نه، هر دو جاری میشوند. یا بگوییم نمیشود، چون تعارض دارند با هم. یا بگوییم هر دو جاری میشوند. یعنی از یک طرف بگوییم آب کر است، این لباس هم با آن آب شستیم هنوز نجس است. خوب دقت کنید.
پس آن نکات فنی کجاست منشأ اشکال. دلیل یکی است. بعد هم شما اعتبار است. میگویید در اعتباریات متخالف اشکال ندارد. اعتبار کنید بقای کریت، اعتبار بکنید بقای نجاست. اشکال ندارد در اعتباریات مشکل ندارد. پس بیاییم هر دو را اعتبار بکنیم. این میخواهید فکر بکنید در اصول.
پس شما چرا میگویید اصالة الکریه، بقاء کر، استصحاب کریت جاری میشود، استصحاب عدم نجاست جاری نمیشود؟ میگویید شما با اینکه ما حکم کردیم به کریت، پس این پاک شد دیگر نجس نیست؛ دست از استصحاب نجاستش بردارید. آنها آمدند گفتند خب چرا عکسش را نمیگویید؟ حکم میکنیم که هنوز نجس است؛ حالا که هنوز نجس است، پس این آب کر نیست؛ چون با این آب شستید دیگر. روشن شد احتمالات مسئله؟
یکی اینکه تعارض دارند، هیچ کدام جاری نشوند. یکی اینکه تعارض ندارند هر دو جاری بشوند. بگوییم آقا این آب کر، این لباس هم که با آن شستیم نجس؛ هر دو جاری میشوند. یکی اینکه بگوییم استصحاب نجاست جاری بشود، بگوییم آن دیگر استصحاب کریت جاری نمیشود. چون اگر این لباس هنوز نجس است، پس آن آب کر نیست. با آب کر شسته نشود پاک نمیشود. یکی اینکه بگوییم استصحاب کریت جاری میشود، استصحاب نجاست جاری نمیشود. این همین است که الان اصولیین جدیدما میگویند. روشن شد؟ از این چهار تا احتمال.
شبیه این را هم در این کلمات ایشان آورده. البته عرض کردم این مطلب توضیح بیشتری میخواهد. ایشان میگوید و لا عکس؛ دقت بکنید. یک طرف جاری میشود، آن طرفش نمیشود.
چهار صورت که من برایتان مثال زدم، روشن شد نکته فنیاش چیست؟ چون آنها میگویند شما یک دلیل که بیشتر ندارید. چطور میشود این دلیل که قاعدتا میدانید مطلق نسبت به افرادش متساوی الاقدام است به اصطلاح آقایان. انطباقش بر همه علی نحو الواحد است. عام هم همین طور است. اگر گفت اکرم العلماء، زید، عمرو، بکر، سی تا عالم هستند، همه را به نحو واحد میگیرد. این طور نیست که یکی را بگیرد، یکی را نگیرد. دلیلتان واحد است. لا تنقض الیقین بالشک، این چه نکتهای دارد که در کریت میآید در نجاست نمیآید؟ استصحاب بقاء کریت میکنیم، اما دیگر استصحاب بقاء نجاست نمیکنیم.
و به عبارت اخری وقتی دلیل ما مطلق بود، مطلق خوب دقت کنید، مطلق، کارش نیست که رتبه طولی را اثبات بکند. شنیدم بعضی مثلا میگویند اولی الامر منکم، یعنی امام معصوم که باشد اولی الامر یعنی امام. امام معصوم مثلا نباشد، حالا نباشد مرادش غایب است، امام زمان(ع) که نمیشود بگوییم نیست. آن هم عدمه یعنی عدم تصرف. به نظرم بعضی خیال کردند خواجو گفته عدم یعنی عدم وجود امام. آن ضمیر عدمه به تصرف بر میگردد نه به عدم وجود امام(ع).
عرض کنم که عدمه، علی ای حال اگر امام(ع) نبود فقیه. این ببینید از نظر فنی غلط است. اصلا این خودش غلط است. این نحوه تصور غلط است. چون اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم؛ این اولی الامر را به نحو واحد میگوید. مطلق، طولیت را اثبات نمیکند. خوب این نکته فنی است. با مطلق شما طولیت اثبات نمیکنید.
مثلا اگر گفت اکرم العلماء، بگوییم مرادش این است که اولا فقها را احترام بکنید. فقها نبودند اصولیین را احترام بکنید. دیگر از اکرم العلماء این در نمیآید. اکرم العلماء، طولیت در این دلیل مطلق یا دلیل عام در نمیآید. چرا؟ چون انطباق مطلق و انطباق عام بر افراد متساوی الاقدام است. در عرض واحد است. نمیشود طولی باشد.
س: آن که میگویند وصف مشعر به علیت است، وقتی گفته اکرم العالم یعنی این لکونه عالما ذو علم؛ خب کسی که عالمتر است مقدم است نسبت به کسی که
ج: چرا؟ کی گفت؟
س: خب به خاطر اینکه مناطش در همین علمش است.
ج: خب باشد. کی گفت طولی پیدا میکند؟
س: نه کسی نگفته که طولی پیدا میکند. این یک احتمال میآید در مسئله. عرضم این است.
ج: خب باشد. خب با حجیت ظاهر نفی میشود.
س: که وقتی میگوید اکرم عالما
ج: پس چرا به اصالة العموم و اصالة الاطلاق مراجعه میکنیم؟ دلیلش همین 45:14
مثلا احل الله البیع، بگوییم در درجه اول آن بیعی که خیلی بیع است دیگر. خیلی یعنی عربی و فلان و مقدمه و در درجه دوم. این درجه را اثبات نمیکند. هر چه که بیع است، بیع است دیگر. یا بیع است یا نیست.
این یک نکته ظریفی است دقت بکنید. این که علمش بیشتر است از کجا معلوم. این طولیت از کجا؟ حجت شرعی دارد؟ یعنی از لفظ در میآید؟ خوب دقت بکنید. این ظرافت کار است. اگر مادام دلیلتان یکی است. نمیدانم روشن شد؟ این را فکر بکنید، اگر دلیلتان یکی است، چرا میگوید استصحاب کریت جاری میشود، استصحاب نجاست جاری نمیشود. چه نکتهای دارد؟
حالا ایشان از این راه آمده؛ فان الحلیه غیر مزیلة للاعدام الثابته من کل فعل من افعال، کما یعلم تحقیقه مما ذکرنا، ایشان اینجا در حاشیهاش محقق کتاب نوشته عائده 21. نه، عائده 21 و 22. بیشتر توضیحش در عائده 22 است. من نگاه کردم.
و یدل علی ذلک الاصل ایضا، دیگر وقت تمام شد. من فقط به خاطر این دو تا نکته. ایشان میگوید توی روایات هم همین در میآید. خب این حرف بدی نیست.
ان علم، روایت این است؛ ان علم انه اصابه و ان سهمه هو الذی قتله، فلیأکل منه، و الا، ببینید والا، همین که نمیداند اینجا هم علم بود، نه این که وقوف باشد. و الا یعلم فلا یأکل منه؛ حرف بدی نیست. این اصالت عدم تذکیه که ایشان گفتند. البته چند تا روایت نقل میکنند. بعد آن مطلبی را که مرحوم صاحب حدائق میفرمایند. روایت سفره، یکی از روایات روایت سفره است. که یک سفرهای است فیها کثیر لحم، بعد امام(ع) میفرمایند یأکل. امام(ع) میفرمایند یأکل، با اینکه در بیابان بوده سفره. وجدت فی الطریق متروکه.
البته عرض کردم من در آن وقت هم، مشکل این روایت این است که حالا غیر از اینکه در سندش سکونی هست و محل اشکال نزد ماست. با قطع نظر از روایت سکونی، دارد که این سفرهای است که لحمش زیاد و خبزه و پنیر و تخم مرغ و اینها، بعد هم و فیها سکین، چاقو را نمیدانم چرا ذکر کرده! و فیها سکین. در این سفره یک چاقو هم هست. احتمال میدهم مرادش این است که وجود چاقو علامت این است که مال مسلمان است مثلا. مثلا ذابح مسلمان بوده. شاید و الا معنا ندارد و فیها سکین. این بله. چون بعد دارد یا امیر المومنین لا یدری سفرة مسلم او سفرة مجوسی؛ این عرض کردم تاریخ روایت را خوب دقت کنید. چون عده زیادی از ایرانیهایی که آمدند کوفه و روی زمینهای کوفه، چون زمین عراق ارض خراجی بود، ملک نمیشد. یعنی میآمدند کار میکردند کارگرها؛ یک چیزی به آن آقای فئودال میدادند و او هم یک چیزی به دستگاه میداد. و توی اینها، توی کوفه و توی عراق کلا زردشتیها زیاد بودند. همان ایرانیهای اصل دیگر. ایرانیها زیاد بودند. میگوید نمیدانیم این مال مسلم است یا مال مجوسی است، زردشتی است. فقال هم فی سعة حتی یعلم؛ من فکر میکنم قرینه شاید همین سیاسی که خیلی عجیب است؛ چون سفره قابل تصور است. این فیها سکین نفهمیدیم چرا. این فیها سکین. لذا احتمال دارد که این روایت موردش یعنی بعبارت اخری مرحوم صاحب حدائق اصالة الحل جاری میکند، میگوید این روایت موید اصالة الحل است. مرحوم به اصطلاح محقق نراقی و دیگران، استصحاب عدم تذکیه جاری میکنند، آن روایت را میآورند. آن روایتی که خواندیم. به ذهن ما هر دوش واقعیت ندارد. نه این درست است نه آن. به ذهن ما نه اصالة الحل درست است نه استصحاب عدم تذکیه. لطیف است. تأمل بفرمایید. نه این حرف اخباریها درست است که اصالة الحل جاری نمیشود؛ نه حرف این آقایان اصولیها.
اینجا قاعده ید مسلم جاری میشود. سوق مسلم. این فیها سکین، اشاره به این است که و لذا ما در سابق اگر آقایان که حتما ذهنشان باشد، گفتیم سه تا اصل معقول است جاری بشود؛ یکی اصالة الحل که اخباریها گفتند. یکی قبل از این اصالة الحل که این را از دست مسلمان خریده. از قصاب مسلمان خریده. اینجا دیگر نه اصالة الحل جاری میشود نه اصالت عدم تذکیه. اصالت ید مسلم جاری میشود. طبق اصالة ید مسلم حلال است، نه به اصالة الحل حلال است.
اگر این اصل قاعده ید مسلم جاری نشد، اصالت عدم تذکیه جاری میشود. حق با نراقی است.
پس در حقیقت گوشت سه صورت دارد نه دو صورت. البته گوشت که فی نفسه که اصالة الحل در جایی که هیچ اصلی نباشد. گوشت مشکلش چون اصالت عدم تذکیه دارد، گوشت اصالة الحل توش اصولا مشکل دارد. یا باید اصالت ید مسلم جاری بشود، حکم به تذکیهاش بکنیم. یا اگر آن شاهد نداشتیم، در بیابان پیدا کردیم، اصالت عدم تذکیه.
این دو تا اصل بود تا فردا.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین