خارج اصول فقه (جلسه25) دوشنبه 1393/08/26
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
در بحث تنبیه اول استصحاب، عرض کردیم که اصحاب ما بعد از مرحوم شیخ متعرض مسئله اصالة عدم التذکیه شدند. و متعرض کلمات مرحوم استاد به عنوان یک زیربنای بحث شدیم.
و گفتیم برای آشنایی با بعضی از کلمات متعرض کلام مرحوم آقا ضیاء قدس الله نفسه در این نهایة الافکار که تقریر بحث ایشان است، در جلد سه، صفحه 255 به بعد.
ایشان میفرمایند در امر اول یعتبر فی جریان اصالة الاباحه فی مشتبهه حکم عدم وجود اصل حاکم علیها؛ این را مقدمهای بود که ما توضیحاتش را عرض کردیم. و عرض کردیم که اصحاب متعرض شدند. و یک توضیحی دادند که به اصطلاح باید اصلی اصالة الاباحه یا به طور کلی اصول ترخیصی یا اصلا کلا اصول، در جایی جاری میشوند که اصل حاکم نباشد.
ایشان به همین مناسبت یک مطالبی گفتند که چون ربطی به ما نحن فیه ندارد. چون هدف ما این نیست که مطرح بشود، بعد متعرض اصالت عدم تذکیه شدند. فرمودند و لما انتهی الکلام الی ذلک لا بأس بالتعرض به اصطلاح بما یتعلق بالمثال، یعنی بحث اصالت عدم تذکیه در مقابل اصالة الحل. من الشقوق المتصوره للشک فی طهارة اللحم و حلیته من جهة الشک فی التذکیه، فنقول ان الشک فیها، تارة یکون من جهة الشبهة الحکمیه، که عرض کردیم مثلا در عبارات مرحوم آقای خویی چهار تا فرض شد که گفتیم بیشترین فرضش آن جایی است که شک بکنیم در قابلیت حیوان برای تذکیه.
کالشک فی قابلیته، تصادفا خود ایشان هم همین را نوشته. فی فرض عدم قیام دلیل علی قابلیة کل حیوان للتذکیه، البته ایشان فرمودند فی فرض عدم قیام دلیل، این را بعد توضیح میدهیم. این که احتمالا اصلا مرادشان از اصالت عدم تذکیه همین باشد. حالا بعد توضیحاتش را میدهیم. فعلا کمی عبارات ایشان را بخوانیم. بعد اشکالات و نکات بحث را عرض میکنیم.
و کالشک، این یک مثال، فی اعتبار اسلام الذابح او الاستقبال مثلا فیها، این مثال در مثال آقای خویی هم بود در مثل حدید مثلا. دو تا مورد از شبهه حکمیه را ایشان آوردند. و اخری من جهة الشبهة الموضوعیه و صورها کثیرة؛ دیگر شبهه موضوعیه را ایشان اجمالا.
و علی ای تقدیر التذکیة اما ان تکون عبارة عن امر بسیط معنوی متحصل من قابلیة المحل و قطع الاوداج الاربعه بالحدید و سائر ما یعتبر فیه نظیر الطهارة بالنسبة الی الغسلات الخاصه؛ یا تذکیه امر بسیطی است که از این پیدا میشود. یعنی به عبارت اخری ایشان اضافه بر بحث اصولی، نقاط و نکات فقهی را هم متعرض شدند. و آن اینکه اصلا حقیقت تذکیه چیست.
و اما ان تکون به اصطلاح عبارة عن قطع الاوداج الاربعه بشرائطه الوارد علی المحل القابل. که تقریبا به اصطلاح ترکیب باشد. آن وقت قابلیت شرط باشد. لتکون قابلیة شرطا، پس تذکیه شامل امر است مثلا، اسلام و رو به قبله بودن و… این شرطش این است که قابل باشد محل.
و اما ان تکون عبارة عن مجموع الامور المزبوره مع القابلیه؛ این سه تا احتمال دادند که قابلیت هم یک جزء باشد. یا شرط باشد.
فعلی الاول، ایشان از این راه توی مسئله وارد شدند. آن طور که در دو سه روز گذشته در تعابیر مرحوم استاد بود ایشان از این راه وارد نمیشوند. اگر که تذکیه امر بسیطی باشد، البته آقای خویی هم در خلال بحثها این را فرمودند که تذکیه بسیط باشد و خود ایشان هم تذکیه را بسیط گرفتند. خلافا لمرحوم استادشان آقای نائینی.
تجری فی جمیع الصور اصالة عدم التذکیه، چون ما شک میکنیم آن حالت پیدا شده یا نه، اصالت عدم تذکیه. من غیر فرق ان یکون شک من جهة شبهة الحکمیه او من جهة شبهة الموضوعیه، بانحاء ما یتصور؛ در جمیع انحاء اصالت عدم تذکیه جاری میشود.
البته این اصالت عدم التذکیه ایشان واضح نیست که مرادش استصحاب است دقیقا یا مرادش اصالت العدم است. فانه یشک حینئذ فی تحقق ذلک الاثر الحاصل البسیط و الاصل عدمه؛ البته مرحوم استاد هم در عدهای از صور اصالت عدم تذکیه را جاری کردند، در عدهای از صور اشکال کردند. ایشان میگوید اگر امر بسیط باشد، در جمیع صور جاری میشود. تفصیل نمیشود. خواندیم که مرحوم آقاضیاء مثلا اگر گفت شک کردیم تذکیه روی حیوان واقع شده، لکن شک کردیم که این حیوان از مأکول اللحم بود یا غیر مأکول اللحم بود. ایشان گفتند که اصالة الحل جاری میشود. اما ایشان اصالت عدم تذکیه.
فانه یشک حینئذ فی تحقق ذلک الاثر الحاصل البسیط و الاصل عدمه، و یترتب علیه الحرمة؛ این بحثی بود که دیروز در کلمات مرحوم استاد متعرض شدیم که نتیجه اصالت عدم تذکیه فقط حرمت است یا حرمت و نجاست. مرحوم آقای خویی حرمت و مانعیت را قبول کرد، نجاست را قبول نکرد. قائل به طهارت شد.
بل النجاسة فی وجه قوی، بعد ایشان میگوید و لا ینافی ذلک، این میخواهد اشکال میکند که اصالت عدم تذکیه مثبت است؛ چون ما دنبال عنوان میته هستیم. با عدم تذکیه اثبات میته بودن نمیشود کرد. و لا ینافی ذلک، یعنی جریان این اصل، ما دل علی ترتب الحرمة و النجاسة علی عنوان المیته، البته شاید مرحوم آقا ضیاء نظرشان به ظاهر آیه مبارکه حرم علیکم، لکن در قرآن عدم تذکیه هم آمده است. الا ما ذکیتم در قرآن ذکر شده است.
علی ای حال کیف ما کان اما نجاست چون در قرآن نبود، در روایت به عنوان میته است. حالا ایشان حرمت و نجاست را گفته عنوان میته. التی هی عبارة عما مات حتف انفه، ایشان معلوم میشود که میته را امر وجودی گرفتند، ما مات حتف انفه؛ خودش بمیرد. همین که مرد، هر جوری که به اصطلاح بدون دلیل خارجی.
عبارت عنوان میته التی هی عبارة مات حتف انفه عرض کردیم مرحوم استاد میته را، من هی نکات را میگویم که اینها گاهی نکات ممکن است در یک صفحه هفت هشت ده نقطه اختلاف باشد. نه اینکه یک نقطه اختلاف. مرحوم استاد میته را ما مات حتف انفه او قتل علی هیئة غیر شرعیه. این دومی را هم اضافه کردند. ایشان فقط عنوان ما مات حتف انفه؛ دقت کردید؟ خیلی در عبارتها دقت بکنید. و هدف ما فقط این نیست که حالا مثلا دقیقا با آن مناقشات با مرحوم آقا ضیاء به یک معنایی که متعارف است. نه، هدف این است که یک مسئلهای چقدر مورد بررسی و تحقیق قرار گرفته و ببینیم گاهی هنوز جای بحث دارد.
حتی یشکل، عرض کنم یشکل به صیغه معلوم آورده بود که یشکل بخوانیم درست نیست. اشکل خودش لازم متعدی است. اگر به معنای اشکال کردن باشد، باب استفعال میرود، حتی یستشکل. حتی یشکل، حالا فاعل یشکل مثلا الامر؛ این به اصطلاح فعل مجهول چیز ندارند، مفعول ندارند. حتی یشکل الامر مثلا بعدم اقتضاء الاصل المزبور لاثبات هذا العنوان؛ اصل مزبور مرادش اصالت عدم تذکیه است. عنوان هم عنوان میته است. چون عدم تذکیه امر عدمی است، میته امر وجودی است. این الا علی القول بالمثبت. بالاصل المثبت. حالا مثبت نوشته منتهی اصل. آن وقت مثبت میشود.
بعد فرمود اذ الحکم، این اذ جواب است. این اشکال که اینجا اصل مثبت است، ایشان جواب میدهد. اذ الحکم کما رتب فی الادله علی عنوان المیته، حکم ظاهرا در اینجا نجاست و حرمت باشد. کذلک رتب ما یعم العنوان المزبور و هی غیر المذکی، و عنوان مزبور، بله، یعم العنوان المزبور، اعم از میته که امر وجودی است. عنوان غیر مذکی. دیگر اشکالات آقای خویی به عبارت ایشان واضح است. ایشان میگوید بله، این در حرمت هست، در حرمت اکل در قرآن، اما در نجاست چون در روایت است، فقط میته است، غیر مذکی نیست. و دیروز جواب حاج آقا رضای همدانی ما کان وحشیا ذکیا؛ مرحوم حاج آقا رضا میفرمود که از روایات هم در میآید که عنوان غیر مذکی نجس است. حالا آن بحث دیگری بودکه دیروز خواندیم.
مرحوم آقا ضیاء از این راه وارد میشود؛ و من الواضح انه لابد فی مثله من الاخذ بذلک العنوان العام؛ این مطلب درست است. این یک بحثی است که مثلا در قرآن عنوان میته آمده؛ عنوان غیر مذکی آمده است. اعتبار به کدام یکی؟ خب باید به عنوان عام قرار بدهیم. همین طور است. یعنی عنوان غیر مذکی. در قرآن وقتی آمد این طور است.
کما یکون ذلک هو الشأن فی کل مورد رتب الحکم الشرعی فی لسان الدلیل علی عنوانین احدهما اعم من الاخر؛ راست است. و نتیجهای که گرفته میشود این طور است. کما اینکه مثلا حالا انشاء الله در بحث قاعده تجاوز عرض میکنیم. در قاعده تجاوز دو تعبیر داریم. یک تعبیر داریم که در حال سجده اگر شک در رکوع کرد، فامض فی صلاته؛ اگر این تعبیر باشد این مناسب با اصل غیر تنزیلی است. یک تعبیر دیگر داریم بلی قد رکعت؛ این اصل تنزیلی است. بلی قد رکعت اصل، چون میگوید رکوع کردی. آن فقط میگوید نمازت را ادامه بده. نمازت را ادامه بده یک چیز است رکوع انجام دادی چیز دیگری است. آنجا عرض خواهیم کرد که با شواهدی که موجود است، ولو امض فی صلاتک اعم است، باید نوبت به همان اصل تنزیلی برود. حالا اینها یکی یکی جای خودش دیگر. خیلی تکرار نکنیم که طول بکشد.
حیث تکون العبرة بالعنوان العام دون الخاص، عرض کردم این مطالبی که ایشان فرمودند، در حرمت است. در نجاست محل اشکال است.
ثم ان ذلک اذا لم نقل، این دو تا عنوان که میگوییم عام و خاص؛ اذا لم نقل ان المیتة فی لسان الشارع عبارة عن غیر مذکی. تساوی بینشان است. عام و خاص نیست. نه اینکه غیر مذکی اعم از میته است. هر دو یکی هستند.
اذا لم نقل ان المیتة فی لسان الشارع عبارة عن غیر المذکی. و الا فبناء علی کونها عبارة غیر مذکی کما قیل به، فالامر اوضح. خلاصهاش این است که مرحوم آقاضیاء میگوید هم حرمت حکم میکنیم هم نجاست. این طور نیست که به حرمت حکم بکنیم دون النجاسه. دیگر چون خیلی از این مطالبش در این دو سه روزه گذشته، فقط به عنوان آشنایی با مبانی ایشان و کیفیت بحث ایشان.
و اما این هذه کله علی الاول. که امر بسیط باشد و روشن شد که مرحوم استاددر بعضی از مواردش اصالت عدم تذکیه را جاری نکردند. خلافا للایشان.
و اما علی الثانی، که مبنای مرحوم آقای نائینی هم هست که تذکیه امر به اصطلاح مرکب باشد. و هو کون التذکیه عبارة عن نفس فری الادواج؛ اوداج یک رگهای بزرگ به اصطلاح اساسی گردن است. اوداج، البته اربعه میگویند چون بعد از، البته دو تاست، یکی راه نفس است یکی راه غذاست. این دو تا را اگر آن جوری بریده بشود سه تا دیده میشود و الا چهار تا.
و هو کون التذکیه عبارة عن نفس فری الاوداج بشرائطه مع کون القابلیه شرطا فی تأثیره، اگر قابلیت شرط گرفتیم. فان کان الشک فی الطهارة و الحلیة، ایشان طهارت و حلیت را یکی گرفته خلافا للاستاد. من جهة الشک فی ورود فعل المذکی علیه، از جهت اینکه اصلا این انجام داده یا نه. تجری فیه اصالت عدم تذکیه. اینجا مثل آقای خویی شدند. آقای خویی با اینکه بسیط قائل بودند تفصیل قائل شدند، ایشان نه. در این ترکیب با شرطیت قائل به تفصیل شدند. یعنی اگر شک کردیم این سرش را بریده درست یا نبریده آن اوداج اربعه، اینجا اصالت عدم تذکیه جاری میشود.
و اما ان کان الشک من جهة قابلیة الحیوان للتذکیه؛ اما اگر شک در قابلیت باشد. اما من جهة شبهه الحکمیه، او الموضوعیه، موضوعیه کالشک فی کون اللحم المطروح من الحیوان الذی یقبل التذکیه کالغنم او من الذی لا یقبل التذکیه؛ البته این یقبل التذکیه و لا یقبل التذکیه را آقای خویی دو مثال زدند. یکی مثل مأکول و غیر مأکول؛ یکی مثل سگ و گوسفند. که آن عنوان سگ کلا تذکیه تأثیر ندارد الا در نجاست جلدش.
او من الذی لا یقبل التذکیه، فمع العلم بورود فعل المذکی علیه، اگر میدانیم که این فعل انجام گرفته، بما اعتبر فیه، فعل را درست انجام داده. لا تجری اصالة عدم التذکیه؛ دیگر جای اصالت عدم تذکیه نیست. مرحوم استاد اینجا بعضی از صورش را قبول داشتند. بل و مع الشک ایضا، حتی اگر شک بکنیم، فانه و ان لم یکن قصور حینئذ فی جریان اصالة عدم التذکیه، ولکنه مع الشک فی القابلیه لا ینتج شیئا، اگر شک در قابلیت باشد، چون فعل که انجام گرفته، حتی با شکش هم. و ان القطع بوجوده، اگر قطع داشته باشیم بوجوده، لا تثمر شیئا مع الشک فی القابلیه، با شک، و حینئذ فان کانت القابلیة مسبوقة بوجودها، این همان تفسیری بود که استاد هم داد. که مثلا سابقا حیوان حلال گوشت بود، شک میکنیم آیا جلال شک است یا نه. کما لو شک فی، ببینید در آن صورت ترکیب ایشان تفاسیر را داد. در صورت بسیط این تفاسیر را نداد.
مرحوم استاد بااینکه قائل به بسیط هم بود این تفاسیر را دادند. این فرق اساسی بین این دو بزرگوار.
کما لو شک فی زوالها بمثل الجلل، جلل یعنی اینکه نجاست انسان. و نحوه؛ تجری فیها استصحابها، این استصحاب قابلیت مراد است. میگوییم سابقا این حیوان قابل بود، نمیدانیم یک مقدار 16:57 خورده، نمیدانیم به حد جلالی رسیده یا نه، استصحاب عدم میکنیم. استصحاب قابلیت میکنیم.
و یترتب علیه آثار فری الاوداج و عدمه، ولو بالاصل، بله، کما لو شک فی زوالها بمثل الجلل و، و یترتب علیه آثار فری الاوداج، حالا این و عدمه شاید به عدم زوال باشد. ولو بالاصل، و الا، پس بنابراین اگر این شد این، و الا فتجری اصالة الطهاره و الحلیه فی اللحم المزبور لعدم کون القابلیة المزبورة مسبوقة بالیقین بالعدم حتی تستصحب. اگر قابلیت سابقا بود، بله. و اما اگر نبود، سابقا نبود، تجری اصالة الطهاره و الحلیه فی اللحم المزبور لعدم کون القابلیة المزبوره مسبوقة بالیقین بالعدم حتی تستصحب؛ و اما توهم امکان احراز عدمها حینئذ للاصل بنحو سلب المحصل؛ البته این نحو سلب محصل حالا ایجاب معدود و سلب محصل وارد لفظش نمیشویم.
کما فی مشکوک القرشیه و الشرط المشکوک مخالفته للکتاب و مشکوک الانتساب فی الارث الی آخره. این را مرحوم استاد در شبهات موضوعیه جاری کردند. که مثلا اصل عدم کونه کلبا؛ ایشان بله، متعرض شدند که آیا شما استصحاب عدم ازلی، مثل اینکه استاد جاری کردند. جاری میکنید. که من توضیحاتش را چون زیاد عرض کردم دیگر تکرار نمیکنم.
فدمفوع، ایشان قبول نمیکند. بانه و ان کان المختار هو جریان الاصل فی الاعدام الازلیه، عرض کردم کرارا و مرارا که مرحوم آقا ضیاء اصل استصحاب عدم ازلی را جاری میدانند؛ لکن فرق میگذارند بین لوازم وجود و لوازم ماهیت. حالا مرحوم آقای خویی تعبیر کردند عناوین ذاتیه. گفتیم دیگر تکرارش نکنیم خیلی تکرار میشود.
ولکن ذلک انما یکون، ببینید، فی الاوصاف العارضة علی اذات بتوسیط وجودها؛ حالا من اسمش را گذاشتم عوارض وجود. ایشان تعابیر خاص خودشان را دارند رحمة الله علیه. استاد هم باز تعابیر دیگر. حالا ما تعابیری که قرار میدهیم از مرحوم استادمان آقای بجنوردی است که شاگرد آقا ضیاء است. مراد آقا ضیاء این است که اگر شک در لوازم وجود بود، استصحاب عدم ازلی جاری میشود؛ چون قرشیت لوازم وجود است. چون در ذات انسان نیست که قرشی بوده. مگر حین انعقاد نطفه من اب قرشی فقرشیة و الا فلا. چون از لحاظ وجود است، اگر شک بکنیم اصالت عدم قرشیه جاری میشود. عرض کردم که چون چنددفعه صحبت کردیم دیگر تکرار نمیخواهیم بکنیم.
اما اگر از عوارض ماهیت بود؛ مثلا شک بکنیم یک عدد، آیا این عدد به اصطلاح زوج یا فرد، اصالت عدم کونه فردا؛ چون زوجیت و فردیت از لوازم… آن وقت اینجا هم کلبیت مثلا، مرحوم استاد تعبیر کردند عناوین ذاتیه. به جای عناوین ذاتیه، چون به اصطلاح لوازم ماهیت چون فصلش است. ایشان از لوازم ماهیت گرفتند.
لا بالنسبة الی ما هو لوازم ذات الشیء به قول ایشان ذات شیء یا به قول آقای خویی عناوین ذاتیه. فان فی مثله لا مجال، از این حرفها مرحوم آقای حالا خود آقا ضیاء هم دارند در کتابشان. این مقرر ایشان هم مثل اینکه متأثر به نفس ایشان شدند. فان فی مثله لا مجال غلط است ادبیا. نمیشود فی مثله لا مجال.
بله، علی ای حال فان فی مثله لا مجال لجریان الاصل من جهة وضوح عدم کونه مسبوقا بالیقین حتی فی مرحلة صقع الذات قبل الوجود؛ چون اینها را شرح دادیم ما دیگر تکرار نمیکنیم. در باب قرشیت، ایشان میگوید این البته تعبیر کرده اینجا به مرحله صقع ذات. آن تعبیر من تقرب 21:11 از استادمان مرحوم آقای بجنوردی شنیدیم که شاگرد آقا ضیاء است. ایشان میفرمایند چون میتوانیم بگوییم این زن در مرحله تغرر ماهویاش قرشی نبوده، الان هم نیست. به آن مرحله اشاره دارد. اما اینجا چون عنوان ذاتی است، دیگر نمیتوانیم به تعبیر ایشان در اینجا مرحلة صقع الذات قبل الوجود. حالا میگویم آقایان اگر آشنا نباشند به تعابیر مرحوم آقا ضیاء یا از شاگردان ایشان، گاهی عبارت ایشان خیلی مغلق است. عرض کردم مراد ایشان با اصطلاح فنیاش همان است که من عرض کردم.
و قابلیة الحیوان للتذکیه انما تکون من هذا القبیل، یعنی از قبیل لوازم ماهیت است. البته ایشان در قابلیت در اینجا در شبهه حکمیه گرفته. ما مثال آقای خویی در کلبیت، در شبهه موضوعیه بود.
اذ لم تکن القابلیة المزبوره من الاوصاف العارضة علی الذات بتوسیط وجودها؛ خیلی عبارت عجیب و غریب است، معنایش واضح است. یعنی از قبیل قرشیت نیست که از عوارض وجود باشد، لوازم وجود باشد. بلکه از قبیل لوازم ذات است.
و انما هی من الامور المأخوذة فی ذات الحیوان، یعنی معیار این است. خوب معیار را دقت بکنید؛ چون عبارات ایشان گاهی سنگین میشود. معیار این است که اگر شما توانستید به آن وعاء تقرر ماهویاش اشاره بکنید، بگویید این صفت نبوده، بعد شک میکنیم، اینجا استصحاب عدم ازلی جاری میشود. شما میتوانید زن را اشاره بکنید که زن در عالم وعاء ماهویاش این زن، در وعاء ماهویاش که زن بوده، حالا فرض کنید که حالا انسان بوده، قرشی بودن اخذ نشده. در آن وعاء نه قرشی است نه غیر قرشی. اگر در مرحله وجود انعقاد نطفه بشود من اب القرشی، قرشیة. دقت کردید؟ اما قابلیت حیوان برای تذکیه در آن وعاء ماهوی اخذ شده؛ چون آن در واقعیتش یا قابل هست یا نیست. دقت کردید؟ معیار این است. حالا تعبیر ایشان و انما هی من الامور الماخوذة فی ذات الحیوان و بهذه الجهه لم تکن لها حالة سابقه، ممکن است آقایانی که آشنایی با اصطلاحات مرحوم آقا ضیاء ندارند، یا مفاد مراد ایشان، حقیقت مراد ایشان، خیلی این عبارت مثلا گیج کننده باشد. لکن با توضیحی که من عرض کردم فکر میکنم خیلی واضح شده باشد انشاء الله تعالی.
و بهذه الجهه لم تکن لها حالة سابقه حتی فی مرحلة صقع الذات، تعبیر صقع ذات عرض کردم من از مرحوم استاد آقای بجنوردی تقرر ماهوی میگفت. آن علمیتر است اصطلاح علمیتر است. فی مرحلة صقع الذات، عرض کردم چند بار مرحوم آقای بجنوردی میفرمود که آقا ضیاء خیلی با استعداد بود. فلسفه نخوانده بود اما همان افکار را با اصطلاحات خودش، خودش جعل اصطلاح میکرد. بله حتی فی مرحلة صقع الذات، کی یجری فیها الاصل، و علیه ینتهی الامر الی الاصول الحکمیه، نه اصول به اصطلاح موضوعیه به قول ایشان. و هی اصالة الطهاره و الحلیه. اگر شک کردیم آن وقت نوبت به اصالة الطهاره و الحلیه میرسد.
و من ذلک، پس بنابراین اگر به نحو ترکیب گرفتیم و شرطیت، آن به این ترتیب میشود.
و من ذلک البیان یظهر الحال علی الاحتمال الثالث فی التذکیه و هو کونها عبارة عن مجموع امور الخمسه و قابلیة المحل؛ که قابلیت محل شرط نباشد. فانه مع الشک فی قابلیة الحیوان للتذکیه لاجل شبهة الحکمیه او الموضوعیه لا تجری فیه اصالة عدم التذکیه؛ لان التذکیه علی ذلک تکون من الموضوعات المرکبه التی لابد من جریان الاصل فیها من لحاظ خصوص الجهة المشکوکه لا المجموع المرکب من حیث المجموع. به اصطلاح، این حالا این بحث ان التذکیه تکون من الموضوعات المرکبه، این یک نکتهای دارد که حالا باید اگر بخواهیم شرحش بدهیم طول میکشد.
عرض کردم سابقا هم در همین خلال بحثهای این چهار پنج روز اخیر اشاره کردم. و آن اشاره این بود که اگر موضوعات مرکب باشد، من الان اشاره میکنم دیگر آقایان خودشان خواستند مراجعه کنند؛ چون اگر بخواهیم شرح بدهیم طولانی میشود. مثلا اگر گفت با آب مطلق کر وضوء بگیرید، مثلا من باب مثال. که یکی مطلق بودن است یکی کر بودن است. اینها بحثی دارند که اگر موضوع مرکب بود، ما میتوانیم اجزاء موضوع را بعضی را با وجدان، کلش را با وجدان، کلش را با اصل، بعضی را با وجدان بعضی را با تعبد اثبات بکنیم. مثلا این سابقا ماء بوده، الان بالوجدان کر است. خب استصحاب بقاء مائیت، بقاء اطلاق. سابقا مطلق بوده و کر بوده، استصحاب بقاء اطلاق و استصحاب بقاء کریت. هر دو با اصل. هر دو بالوجدان. یکی بالوجدان یکی بالاصل.
این یک نکتهای دارد، ایشان حالا اینجا اشاره کرده؛ چون نمیخواهم خیلی وارد بشوم، چون بحث طولانی شده نمیخواهم معطلتان بکنم. یک نکتهای دارد که در کجاها ما میتوانیم در اصول مرکبه، بعضیهایش با وجدان بعضی با اصل. خوب دقت کنید. آن جاهایی که اینها عنوان ضمیمه دارند، مشکل است. آن جایی که عنوان وجودشان است اشکال ندارد. اگر بخواهد اثبات بشود که این به ضمیمه او باید باشد، یک نکته زائدی. با اصل آن ضمیمه ثابت نمیشود. من دیگر خیلی مجمل گفتم که آقایان مراجعه کنند. عرض کردم چون این بحث در خلال بحثهای آینده خواهد آمد. اصلا بحثی دارند مرحوم نائینی و دیگران، موضوعات مرکبه در کدام قسمش میشود بعضی را با وجدان و بعضی را با اصل احراز کرد. یا همهاش را با اصل.
این بحثشان این است که اگر عنوان این باشد؛ مطلق بودن و کر بودن؛ اما اگر عنوان مطلق کر، که مطلق مقید به کر بشود؛ شما با استصحاب اطلاق و با استصحاب کریت آن قید را اثبات نمیکنید. نکته فنی را ملتفت شدید؟ حالا من اجمالش را عرض کردم؛ چون بحث طولانی است. انشاء الله فکر بفرمایید.
به هر حال ایشان میفرماید که لان التذکیه علی ذلک؛ دقت بکنید، تکون من الموضوعات المرکبه؛ عرض کردم یک بحثی است که در اصول متأخر ما آمده که ضابطه اینکه ما در موضوعات مرکبه بعضی از اجزاء را بخواهیم با اصل درست بکنیم، ضابطهاش چیست.
التی لابد من جریان الاصل فیها من لحاظ خصوص جهة المشکوکه لا المجموع المرکب؛ اگر مجموع مرکب شد، در بعضی جاری شد، کافی نیست؛ چون باید مجموع مرکب درست بکند.
و بعد عدم جریان الاصل لجهة المشکوکه و هی القابلیه، تجری فیه لا محاله اصالة الطهاره و الحلیه، اگر قائل به این هم شدیم، جای اصالت عدم تذکیه نیست، قائل به طهارت و حلیت میشویم.
من غیر فرق فی ذلک بین صورة العلم بورود فعل المذکی علی الحیوان و عدمه؛ حالا وارد شد یا نشده. نظرا الی ما تقدم من عدم ترتب فائدة علی الاستصحاب عدمه مع الشک فی القابلیه و عدم کون قطع بوجوده، حالا میگویید ما میدانیم فعل مذکی وارد شده. خب فعل مذکی با قابلیت نباشد چه فایده دارد.
و عدم القطع بوجوده، وجوده یعنی فعل مذکی. مع الشک المزبور یعنی شک در قابلیت. و عدم کونه منتج لشیء، بله ینتج ذلک فی فرض احراز قابلیة الحیوان للتذکیه؛ اگر فرض این باشد. فانه مع الشک فی ورود فعل المذکی علیه، یجری فیه اصالة العدم، اگر شک کردیم که فعل انجام شده این درست است. یجری فیه اصالة العدم یعنی اصالت عدم تذکیه، فیترتب علیه الحرمة و النجاسه.
ثم ان المتعین من المحتملات الثلاثة المتصوره فی التذکیه انما هو معنی الثانی؛ ایشان معنای دوم را اختیار میکند. که قابلیت شرط باشد. فان المستفاد من قوله سبحانه الا ما ذکیتم من نسبة التذکیة الی الفاعلی و کذا قوله فی ذیل موثقة ابن بکیر ذکاه الذابح ام لا؛ این موثقه ابن بکیر در اینجا همان بوده که خواندیم صدرش را.
و قوله فی خبر علی بن ابی حمزه بعد قول السائل او لیس الذکی ما ذکی بالحدید، امام(ع) میفرماید بلی اذا کان مما یؤکل لحمه؛ ببینید. البته اینکه آقاضیاء در این مسئله استنتاج فقهی شدند بد نیست. انصافا خب آقای خویی وارد نشده، ایشان وارد استنتاج فقهی هم شدند و شروع کردند روایات را ذکر کردن.
عرض کردم این بحث یک جانب اصولی دارد، یک جانب فقهی دارد. اجمالا ایشان یک سه سطری که خواندیم وارد بحث فقهی هم شدند. حالا این روایات کدام صحیح السند است، کدام صحیح السند نیست، کدام معنایش چیست، دیگر این میشود بحث فقهی.عرض کردم من هم از اول خیلی الان هم همین طور، تحاشی داریم که بحث را، بحث فقهی چون بحث فقهی عالم دیگری میشود.
علی ای حال المستفاد هو ان التذکیه عبارة عن فعل المذکی و ان قابلیة المحل امر خارج عن حقیقة التذکیه؛ و کان لها دخل فی تأثیرها فی الطهارة و الحلیة لا انها عبارة عن مجموع فعل الذابح بما اعتبر فیه مع قابلیة المحل، و لا کونها عبارة عن الاثر الحاصل منهما؛ آقای خویی هم اشاره اجمالی کردند که الا ما ذکیتم نشان نمیدهد فعل ذابح باشد. شاید ذکیتم یعنی شما کاری کردید که تذکیه حاصل شد. چون عرض کردیم این در لغت عرب یک امر متعارفی است. امر غیر متعارفی نیست. مثلا شما میگویید ورقه را سوزاندم، با اینکه شما ورقه را نمیسوزانید. وقتی میگوییم ورقه را سوزاندم، شما ورقه را نمیسوزانید. یعنی ورقه را توی آتش میاندازید آتش میسوزاند. مرحوم آقای نائینی وآقا ضیاء میگویند الا ما ذکیتم فعل را به مکلف نسبت داده است. آقای خویی میگوید خیلی خب فعل رابه مکلف نسبت داده، لکن این ملازمه نداردکه معنایش این باشد که سر بریدن رو به قبله این تذکیه است. شما با این کارتان تذکیه را ایجاد میکنید. مثل اینکه با انداختن ورقه، ورقه را میسوزانید. اینکه آقای خویی میگویند از قبیل اسباب تولیدیه است، افعال تولیدیه. دقت فرمودید؟ انصافا هم حرف ایشان هم بد نیست. از الا ما ذکیتم در نمیآید مجموعه. دقت میکنید؟ ترکیبش از الاما ذکیتم، چرا؟ عرض کردم نکته فنی متعارف بودن این استعمال در لغت عرب است. خوب دقت بکنید. این استعمال
س: در آتش یک چیزی واقعا غیر از فعل ما میشود تصور کرد، اما در تذکیه مجموع افعال ما اسمش تذکیه است
ج: نه شما تذکیه را ایجاد میکنید. افعال تولیدیه باشد.
س: بالاخره این مجموعه افعال ما اسمش تذکیه است.
ج: خب بالاخره از کجا میگویید، من میگویم، شما میگویید بالاخره، بالاخره نشد که. مراد آیه مبارکه شما تذکیه را ایجاد کنید. چجوری ایجاد میکنید؟ سرش را میکنید رو به قبله با قابلیت محل.
س: حالا تذکیه چیست؟ همین کار ماست دیگر
ج: نه، آن حالتی که در حیوان است. مثل طهارت
س: معنوی میشود که
ج: بشود خب، چه اشکالی دارد؟ ثم ماذا. ببینید خوب دقت کنید. نکته فنی آقای خویی خودش شاید ننوشته، نکته فنی، ما مگر شما بگویید در لغت عرب ما ذکیتم یعنی فعل شما. و اگر ما گفتیم در لغت عرب افعال تولیدیه خیلی متعارف است. خوب دقت بکنید. این را شما متعارف میدانید یا نه؟ میگویید لباس را مثلا شستم. این شستن در حقیقت این نیست، ممکن است شما در آب انداختید در آوردید فقط. آب آن را پاک میکند، لباس را پاک کردم. در حقیقت بنزین پاک میکند، آب پاک میکند.
س: حاج آقا این در تذکیه قابل تصور نیست دیگر
ج: چرا؟
س: اگر من این کار را نکنم این تذکیه انجام میشود؟
ج: میدانم این کار تذکیه است یا آن اثر؟ نه ببینید این کار که کار من تذکیه است یا آن اثر تذکیه است؟ پس فرق بین آقاضیاء و مرحوم آقای نائینی از یک طرف و آقای خویی از یک طرف. آنها میگویند ما ذکیتم، یعنی همین عمل شما، همین سر بریدن. پس تذکیه سربریدن رو به قبله این ذکیتم. آقای خویی میگوید نه ذکیتم لازم نیست به این معنا باشد. شما ایجاد تذکیه بکنید. با این عملتان آن حالت را ایجاد میکنید. نکته کلام من را دقت فرمودید در، اگر این مطلبی را که آقای خویی گفتند، خلاف ظهور عرفی باشد، حق با آن دو بزرگوار است. اما وقتی ما در عرف این استعمال را داریم. خوب دقت بکنید. داریم یا نداریم؟ وقتی ما در عرف استعمال داریم در افعال تولیدی، یعنی چیزی را که ما ایجاد نمیکنیم، یعنی چیزی را که ما، ما تولید مقدماتش، ما خودمان آن را انجام نمیدهیم. مثل ورقه را سوزاندم، لباس پاک کردم، با اینکه او پاک نمیکند، آب پاک میکند.
علی ای حال عبارة عن فعل المذکی و ان قابلیة المحل امر خارج عن حقیقة التذکیه و کان لها دخل فی تأثیرها فی الطهارة و الحلیه لا انها، و علیه ینبغی التفصیل فی جریان اصالة الطهاره و الحلیه بین ان یکون الشک فی حرمة اللحم و نجاسته من جهة الشک فی قابلیة المذبوح للتذکیه، و بین ان یکون ذلک من جهة الشک فی ورود فعل الذابح، فتجری در قابلیت اصالة الطهاره و الحلیه بخلاف ثانی فانه تجری اصالة عدم تذکیه. خلاصهاش این است که ایشان این مسئله را با یک مجموعهای از بحث فقهی، و اشارهای به بعضی از روایات حلش کردند.
خب این هم مطلب بدی نیست. حالا بعد ما چون بناست که حرف خودمان را آخر بزنیم، برای اینکه بعضی از نکاتی که در کلمات این بزرگان آمده و یک مقداری مشوه است، من یک مقداری، چون آن طولانی است کلام ایشان هم انصافا، طولانی است. در کتاب عوائد الایام مال مرحوم نراقی که استاد شیخ انصاری است، شبیه قواعد فقهیه است. البته فوائد متفرقه هم دارد. فقط قواعد فقهی صرف نیست. فوائد دیگر هم دارد. و خیلی کتاب خوبی است. چاپ جدیدی هم شده، چاپ قدیمش خب، عوائد الایام، عائده 59. این بحث ولایت فقیه هم در همین جا دارد ایشان. بحث توی عائده نمیدانم پنجاه و چند است، قبل از 59 است به نظرم. ایشان عائده ولایت فقیه را دارد و تقریبا میشود گفت که اولین شخصی است که این طور بله، قاعده 54.
علی ای حال و مطالب متفرقه هم دارد. مثلا این لا بأس در روایت به چه معناست. یصلح در روایت به چه معناست و الی آخره. کتاب مجموعه فوائد خوبی دارد. و کتابهای مرحوم آقای نراقی، ملا احمد نراقی، مخصوصا مشهور شده که ایشان استاد خوب ندیده، به لحاظ قدرت فکری خودش خیلی خوب است. یعنی توش ابداع و حرفهای تازه زیاد دارد؛ چون خیلی متأثر به مشایخ نیست. خودش زیاد فکر کرده است.
علی ای حال کیف ما کان مرحوم آقای نراقی در عائده 59 وارد بحث
س: عائده به چه معناست؟
ج: عائده، فایده دیگر، آن که به انسان بر میگردد.
س: عوائد الایام یعنی فواید الایام؟
ج: آهان، آن چیزهایی که از ایام مثلا در عمرم گذشته میخواهد در یک جا جمع بکند.
علی ای حال ایشان در این بحثی که فرمودند که از صفحه 600 تقریبا 599 شروع میشود، ایشان یکی دو تا مطلب دارند که این لطیف است. البته ولو بحث طولانی نکردند. ایشان میگوید که الاول در معنای میته؛ ایشان میگوید اولا بیاییم بحث کنیم که میته یعنی چی. همین که من الان اشارهای کردم. ایشان میگوید که ما از میته چند تا سه تا معنا احتمال میدهیم. الاول، ما خرجت روحه حتف انفه خاصه؛ این همین بودکه الان امروز از آقا ضیاء خواندیم. فقط همانی که خودش جان بدهد. این میته است. دقت کنید. فتکون المیته مقابل حی و مقتول؛ موجود زنده حیوان زنده، این میته نیست. مقتول، مقتول هم کسی که ضربهای جرحی چیزی به او خورده روحش در آمده، کشته. پس میته غیر از کشته است. میته در مقابل مقتول و حی.
س: میته خودش میمیرد، مقتول را یکی دیگر میکشد
ج: آهان مقتول را یکی دیگر
س: میته اخص از مذکی است
ج: بله اصلا فرق میکند.
کما هو الظاهر من کلام بعض المتأخرین فی شرحه علی المفاتیح. بله، و عرض کردم که بله آقا
س: مثل حرف آقا ضیاء
ج: هان، احسنت. البته آقا ضیاء من فکر میکنم گفته مات حتف انفه، خیلی تأکید رویش نداشت. فکر میکنم همین جوری جری علی لسانه. خیلی تأکیدی که در مقابل مقتول هم باشد، فکر نمیکنم. آقا ضیاء جری علی لسانه.
مستدلا علیک بما فی تفسیر الامام، مراد از تفسیر امام همین تفسیری است که منسوب است به امام عسکری سلام الله علیه. قال الله تعالی انما حرم علیکم المیته، دقت بکنید. ای التی ماتت حتف انفها بلا ذباحة من حیث اذن الله؛ این بلا ذباحة به نظرم بد تفسیر کرده آن آقا. این معنای دوم میته است نه معنای اول. اشتباه کرده است.
علی ای حال پس میته آن است که خودش مرده باشد. پس حیوانی را که شما چاقو زدید به حال مرده این میته نیست. این خیلی مهم است. حالا شما قابلیت محل باشد یا نه، اصلا این میته نیست. حیوانی که با چاقو کشته شده باشد میته نیست.
فیکون غیرها غیر ما مات حتف انفه باقیا علی اصل الحلیة و الطهاره، ولو لم یکن مذکی شرعا، خیلی عجیب است. این معنا که خب خیلی بعید است. میگویم آقا ضیاء ظاهرا این طور گفته اما انصافا فکر نمیکنم آقا ضیاء با دقت اینجا این مطلب را فرموده باشند.
و الثانی میته، بله، ما خرجت روحه مطلقا و ان کان بالتذکیه؛ فتکون المیتة مقابل الحی، حالا ایشان خوب بود این جور میگفت؛ و تکون المیته مطابق و مساوی با میت. میت یعنی هر کسی که ذهاب روحش شده، هر حیوانی که روح ندارد. حالا میخواهند کشته شده باشد، میخواهند خودش مرده باشد، تذکیهاش کردند، رو به قبله سرش را بریدند. هر چه که زنده نیست.
و یکون الاصل الطاری فی کل غیر حی حرمته و نجاسته، ببینید دقت بکنید ایشان از این راه وارد شده است. پس هر حیوانی که مرده است به هر شکلی که مرده، اصل اولی این است که حرام است و نجس. حالا به هر شکلی. خرج فقط خصوص مذکی. هر حیوانی که شما دیدید در خارج مرده است. خودش مرده، افتاده مرده، کسی سنگی زده مرده، کسی فرض کنید مثلا چوبی به سرش زده مرده، با چاقو سرش را بریدند، رو به قبله سرش را بریدند، به هر نحوی که مرده، به هر حال مرده، میته یعنی مرده. دقت میکنید؟
و علیه بناء بعض مشایخنا قدس سره، حیث استدل فی شرحه علی حرمة الحیوانات البحریه و لو بعد، خب من نمیخواهم دیگر، چون بنا نیست تمام کتاب عوائد خوانده بشود. آقایان مراجعه کنند. علی ای حال این هم یک، اصلا ایشان میخواهد بگوید ما ببینیم عنوان میته چیست. یک، آن که در مقابل مقتول و زنده؛ دو، آنکه در مقابل زنده؛ حتی مذکی هم میته است. حیوانی را که حالا کشتند، قشنگ مرتب.
و الثالث ما خرجت روحه بدون التذکیه الشرعیه؛ که عرض کردیم مرحوم استاد این را نظرش است. و این در واقع ریشهاش در کتاب مصباح المنیر رافعی است. انصافا هم مصباح المنیر یافعی یا رافعی، یکی مولف کتاب است، یکی کتاب اصل مال اوست، یکی کتاب شرح، حالا حواسمان پرت شده است.
س: فیومی نیست؟
ج: فیومی ببخشید. یافعی یکی دیگر است. بله فیومی است.
س: صاحب الشرح الکبیر
ج: شرح الکبیر. خود من هم دیروز گفتم امروز یادم رفت.
ما خرجت روحه، در آنجا این طور بود؛ ما مات حتف انفه او قتل علی هیئة غیر شرعیه؛ دقت کردید؟ این معنایی است که مرحوم استاد میگفتند. استاد این معنا را گرفتند.
و الثالث ما خرجت روحه بدون التذکیة الشرعیه. فتکون المیتة مقابل المذکی؛ اصلا میته مقابل حی نیست. میته مقابل مذکی است. میگویند این لحم میته است، یعنی مذکی نیست. مقابلش، میته را در مقابل حی نیاورید.
پس سه معنا ایشان برای میته معنا کرد، روشن شد؟ در یک معنا میته مقابل حی است؛ در یک معنا میته مقابل حی و مقتول است؛ در یک معنا میته مقابل حی اصلا نیست، مقابل مذکی است.
من فکر میکنم مرحوم آقا ضیاء هم هدفش این بوده. حالا گفته ما مات حتف انفه. فکر نمیکنم این دقتی را که انصافا مرحوم آقای نراقی آورده برای توضیح مطلب.
بعد ایشان میگوید و تظهر فائدة ذلک الاختلاف به مواضع غیر محصوره؛ که مراد از میته چیست. کما اینکه البته ایشان متعرض این نکته شده که آیا به اصطلاح این کدام معناست. لکن خوب دقت بکنید، این را باید دقت کرد که آیا علی اختلاف این معانی، بر میگردد به لغت؟ یعنی مثلا در لغت سه تا احتمال است؟ یا نه بعضیهایش لغوی است، بعضی شرعی است. اگر یادتان باشد در عبارت مصباح المنیر گفت فی عرف الشرع. نه در لغت، فی عرف الشرع ما مات حتف انفه، او قتل علی هیئة غیر شرعیه.
بعد ایشان میگوید و انما الکلام فی انه هو مختص، بله، ثم ان المعنی الاول فردا انشاء الله.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین