خارج اصول فقه (جلسه80) چهارشنبه 1393/12/20
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین و ارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین
عرض شد در این تنبیه بعدی مرحوم استاد وفاقا للمشایخ الاصحاب متعرض خروج از محل ابتلاء شدند. و این که اگر بعضی از افراد از محل ابتلاء خارج بشود، دیگر علم اجمالی منجز نیست.
ایشان مثل مرحوم نائینی ودیگران یک مقدمهای را اول آوردند راجع به قدرت. و این که اصولا اگر میخواهد علم اجمالی منجز باشد باید قدرت به اطراف باشد. اگر قدرت نباشد، دیگر خواهی نخواهی تکلیف نخواهد بود.
عرض کردم دیروز یک توضیحی را عرض کردم که اجمالا در اصل این مطلب بحثی نیست که تکلیف به اصطلاح متوقف بر قدرت است و در جایی که قدرت نیست، تکلیف درست نیست. کلام در نکته دیگری است نه در این جهت. در اصل این جهت بحثی نیست. کلام در حقیقت در این است که آیا خطابات شرعی منحل میشوند به حسب افراد و در جایی که عجز هست دیگر آنجا خطاب نمیآید یا نه؟ والا در خطاب شخصی قطعا قدرت دخیل است. جای بحث نیست. نمیشود بدون به اصطلاح قدرت خطاب بکند.
انما الکلام در خطاب قانونی، در اعتبارات قانونی، آن هم به عنوان قدرت عمومی، آنجا هم مطرح است. یعنی باید یک تکلیفی را بگوییم مثلا اقیم الصلاة که عامه مکلفین باید نود درصد بتوانند آن را انجام بدهند.
انما الکلام در جایی است که تکلیف برای عامه مردم مقدور است مثل روزه گرفتن اما حالا در یک موردی برای این شخص مقدور نیست. آیا در اینجا خطاب از او برداشته میشود یا نه خطاب هست، او فقط معذور است، عذر دارد، و الا خطاب به حال خودش محفوظ است.
آن وقت هم باز این موارد عجز که میآید یکی مثل همین موردی است که عرض کردیم. یک مورد عجز هم مثل عجز طاری است به اصطلاح. عجزی که ناشی شده تازه پیدا شده و آن در موارد تزاحم. بنابر تصوری که آقایان دارند. آنجا عاجز است از اینکه نماز بخواند به خاطر اینکه میخواهد مشغول ازاله نجاست بشود دیگر نماز نمیتواند بخواند.
اینها را توضیحاتش را دیروز عرض کردیم. مرحوم آقای خویی وفاقا لاستادشان مرحوم آقای نائینی و عده دیگری که در اینجا وارد شدند بحث قدرت را مطرح کردند. البته خروج از محل ابتلاء ربطی به قدرت ندارد. خب خروج از محل ابتلاء به اصطلاح انسان قادر هست لکن خب ابتلاء به آن ندارد. و ولو مرحوم آقای خویی آخرش قبول میکنند که خروج از محل ابتلاء موثر نیست در تنجیز علم اجمالی، در این صفحه 460، لکن ایشان یک نکته دیگری اضافه میکنند و آن بحث مصداقی؛ که عدهای از مواردی که اینها گفتند، خروج از محل ابتلاء در حقیقت خروج از محل ابتلاء نیست. از این قبیل مسئله عدم قدرت است.
این بحث هم بعد حالا متعرض میشویم. البته این تعبیری است که ایشان دارند. و عرض کردم نکته اساسی بحث را از اینجا شروع کردند، از مسئله قدرت و اگر قدرت نباشد، خب خواهی نخواهی علم اجمالی منجز نیست. مثل اینکه میداند یا یک این ظرفی که الان در اختیار اوست، یک قطره نجس به آن رسید، یا به یک ظرف دیگری که شکسته، رفته آب هم ریخته، اصلا کلا آن آب. خب آن که مقدور انسان نیست؛ این یکی هم اصل بلامعارض جاری میشود. اصالة الطهاره و استصحاب الطهاره یا اصول ترخیصی دیگر.
پس بنابراین ایشان اول میفرمایند که قدرت دخیل است. عرض کردم خود ایشان در یک جا این مبنا را رد کردند. اما خب معروف در مسلک ایشان همین است که قدرت دخیل است. البته قدرت دخیل است در خطاب نه در ملاک. چون شما عاجز باشید یا نباشید ملاک هست. اما خطاب نمیشود. خطاب به عاجز قبیح است، خطاب به غیر قادر قبیح است. حسن خطاب منوط به قدرت است نه ملاک. ملاک تکلیف محفوظ است به جای خودش.
خب این بحث اول. ایشان فرمودند که این طور. آن وقت دلیلش هم ایشان بله، دلیلش هم این طور است، بله، لو کان بعض الاطراف، البته ایشان اینجا ننوشته بعد حالا، خیلی خب. دلیلش همین طور که مرحوم نائینی آورده، وقتی قدرت نباشد خطاب نیست. وقتی خطاب نبود دیگر خواهی نخواهی این یکی هم مشکوک است، اصالة البرائه یا اصول ترخیصی جاری میشود. این مقدماتی را مرحوم نائینی گفتند که در کلمات استاد خواهد آمد.
چون بنا شده که دیگر طبق عبارات ایشان متعرض بشویم. انشاء الله امروز تا جایی که بتوانیم عبارات ایشان را توضیح میدهیم. انشاء الله در جلسه بعد عبارات مرحوم محقق نائینی و آقا ضیاء و مرحوم آقای اصفهانی و اینها که روشن بشود که نظر استاد در این کلمات به کدام یکی است.
بعد ایشان فرمودند و ذکر شیخنا الانصاری شرطا آخر تنجیز العلم، در خصوص شبهه تحریمیه؛ حالا ایشان اول شبهه تحریمیه، هو ان یکون جمیع الاطراف فی محل الابتلاء؛ اضافه بر مقدور بودن در محل ابتلاء باشد.
بعد ایشان آوردند لانه یعتبر فی صحة النهی عن شیء و حسنه؛ چون نهی در وقتی حسن است که کونه فی معرض الابتلاء؛ بحیث یتعلق بفعله ارادة المکلف عادتا؛ از اینجا دیگر وارد بحثهای نسبتا طولانی در کلمات محقق عراقی و محقق نائینی و مرحوم اصفهانی و دیگران شدند. انشاء الله بعد عرض میکنم.
و الا کان النهی عنه لغوا مستهجنا صدوره عن الحکیم؛ اگر نباشد.
البته این عبارت ایشان حالا کمی توضیح میخواهد که بعد توضیحش را عرض میکنم.
س: این را میشودگفت نسبت به ابتلاء آن قدرت، وجه قدرت همین جا
ج: عرض کنم مثل اینکه تشریف نیاورده بودید، خود آقای خویی در صفحه 460 دو ورق بعد از این، و المتحصل بما ذکرناه انه لا یعتبر فی تنجیز العلم الاجمالی عدم کون بعض الاطراف خارجا عن معرض الابتلاء، بل المعتبر کون جمیع الاطراف مقدورا للمکلف؛ شاید حالا در ذهنتان عبارت ایشان را دیده بودید. ایشان میگوید همان قدرت شرط است.
بعد و لا یخفی ان الغالب فی الامثلة التی ذکروها لخروج بعض الاطراف عن محل الابتلاء کونها امثلة لخروج بعض الاطراف عن القدرة؛ ایشان میگوید عدهای از این مواردی که ایشان گفتند به عنوان خروج از محل ابتلاء چون قدرت نیست. این را قبل از اینکه تشریف بیاورید اشاره کردم، نخواندیم، حالا خواندم دیگر.
غرض خود آقای خویی یک احتمال دادند که این در حقیقت همان، لکن این نیست، نه. انشاء الله عرض میکنم. تصریح دارد مرحوم نائینی که این نیست. این که ایشان فرمودند بعضی از این موارد خروج از محل ابتلاء در حقیقت به خاطر عدم قدرت بوده، استظهار شخصی ایشان است. این بحث نیست.
چون بناست که عبارات ایشان خوانده بشود، توضیح داده بشود.
و بعبارة اخری الغرض من جعل التکلیف التحریمی احداث المانع للمکلف عن فعله؛ ایشان میفرمایند غرض این است که یک ایجاد مانعی بکند. یا فرض کنید اراده مکلف را به این بکشد که این کار را انجام ندهد. یا به اصطلاح ما در تفسیر اراده تشریعی به اراده تکوینی، مثلا وقتی میگوید از این اتاق بیرون نرو، یا در را میبندد، یا دست و پای او را میبندد، یا میگیرد او را، که این از اتاق بیرون نرود.
پس مراد از تحریم این است. مراد از تحریم به تعبیر ایشان یک مانع، ما عرض کردیم کرارا و مرارا، البته آقای خویی ننوشتند. ما این را همیشه عرض کردیم برای اینکه روشن بشود خیلی از مباحث در باب تکلیفات، آن را تفسیرش بکنیم به امر واقعی. یعنی آن که به نحو اراده تکوینی بوده، و آن که به نحو اراده تشریعی بوده است.
به نحو اراده تکوینی دست طرف را میبندد این اراده تکوینی است. اراده تشریعی به او میگوییم بیرون نرو. این دو تا یکی است. نتیجهاش یکی است. به تعبیر ایشان احداث مانع للمکلف عن فعله.
و لذا مرحوم شیخ این طور فرمودند؛ فلو فرض عدم کونه فی معرض الابتلاء، میداند یا این ظرفی که اینجاست دست او، این لباسی است که الان هست، این لباس نجس شده، قطره خون، یا لباسی که الان دست برادرش رفته عمره، اصلا ابتلائی به آن ندارد. یا رفته یک کشور دور، به قول مرحوم نائینی همیشه میگوید فی اقصی بلاد المغرب، یا فی اقصی بلاد الهند، همیشه این دو تا مثال، حالا به قول ایشان رفته به هند، چون آن وقت هند خیلی دور بود، مثال به هند میزدند. رفته در هند مثلا. حتی یک مثال سیگار ایشان میزند که این سیگاری که اینجاست حرام است آن سیگاری که در هند است که به دستش نمیرسد. حالاکه سیگار همه جای دنیا هست دیگر.
علی ای حال کیف ما کان بعضی مثالها به حسب تفکرات زمان خودشان است. رضوان الله تعالی علیهم.
فلو فرض عدم کونه فی معرض الابتلاء و عدم الداعی الی فعله کان ترکه مستندا الی عدم المقتضی، اگر ترک میکند چون مقتضی نیست. به قول مرحوم نائینی فرض کنید یک ظرف دیگری است که در اقصا بلاد هند است. آن هم در آن زمان، شاید مثلا دو سه سال طول میکشید تا برسند به هند و برگردند.
فاحداث المانع له لغو محض؛ معنا ندارد. و علیه فلو کان بعض الاطراف خارجا عن محل الابتلاء کان التکلیف بالنسبة الیه منتفیا یقینا؛ این تکلیف برداشته شده .
و فی الطرف الاخر مشکوک الحدوث یا مشکوکَ الحدوث اگر خبر کان بگیریم. فلا مانع من الرجوع الی اصالة البرائة فیه. مرادشان از اصالة البرائه اصول ترخیصی است. اصالة الطهاره، استصحاب الطهاره، مرادشان این است واضح است.
فلا یکون العلم الاجمالی منجزا. فلو علم المکلف اجمالا بنجاسة الی آخره.
بعد و وسع الامر، دیگر من چند سطر را نمیخوانم، آقایان مراجعه کنند.
صاحب الکفایه فی هامش الرسائل، حالا در حاشیه یک جا نوشته که نه هامش کفایه. خیلی خب.
و ذکر ان ملاک المذکور موجود فی الشبهه الوجوبیه ایضا؛ چون مرحوم نائینی هم یک تفریق دارد چون بناست کلام نائینی را بخوانیم. این بحث آمده که در شبهه وجوبیه هم همین طور است. مثلا یک کاری است که ما عادتا انجام میدهیم. این محل به اصطلاح طبیعی ماست. به طور طبیعی انجام میدهیم. این هم تکلیف به آن لغو است. همچنان که تکلیف به یک کاری که ما عادتا انجام نمیدهیم، مثلا تکلیف، ولو من میگویم از یک ظرفی که به قول نائینی از اقصا بلاد هند است، خب من از آن اجتناب میکنم دیگر طبیعتا اجتناب میکنم. این اجتناب من طبیعی است. آن وقت نهی کردن از آن معنا ندارد.
من هم طبیعتا لباس میپوشم. خب به من بگوید لباس بپوش. این هم معنا ندارد. خب چه کاری است من طبیعی انجام میدهم. صاحب کفایه میگوید فرق نمیکند، این نکتهای است که شما در نهی گفتید، در امر هم میآید. کأن ما تصور کردند بحث امر با نهی فرق میکند.
عرض کردم چون نائینی سعی میکند یک بیانی بکند بعد انشاء الله آنجا میخوانیم.
و ذکر ان الملاک المذکور موجود فی الشبهة الوجوبیه ایضا؛ روشن شد مراد از شبهه وجوبیه. یعنی یک کارهایی هست که عادتا خود انسان انجام میدهد. مثل یک کارهایی که عادتا انسان انجام نمیدهد. آن چیزی که عادتا انسان انجام نمیدهد، نهی از آن معنا ندارد. من از ظرفی که در اقصا بلاد هند است خب اجتناب میکنم. این جور نیست که از آن ظرف استفاده بکنم. پس بگوید شما اجتناب بکن. خب این لغو است. عکسش هم هست. من عادتا لباس میپوشم. عادتا این طور است. بگوید لباس بپوش، این هم لغو است.
فلا یکون العلم الاجمالی فیها ایضا منجزا الا فیما اذا کان جمیع الاطراف محلا للابتلاء من حیث الترک؛ مثلا بگوید یا نماز بخوان یا صدقه، چون این دو تا هر دو در محل ابتلاء هستند. اما اگر گفت یا نماز میدانیم یا نماز خواندن به من واجب است یا لباس پوشیدن، که عادتا میدانم. خب این دیگر این تکلیف منجز نیست علم اجمالی. یا نماز یا لباس پوشیدن. خب لباس که میپوشم، این لباس را که من میپوشم، این معنا ندارد که تکلیف به آن بیاید. پس میخورد به آن یکی. نماز، نماز هم یکی میشود. اصالة البرائه در آن جاری نمیشود.
روشن شد؟ یعنی بحث سر این است که آیا همین طور که مرحوم شیخ فرمودند فقط در شبهه تحریمیه این را میآوریم یا در شبهه وجوبیه هم قابل تصویر است.
لان التکلیف الوجوبی و البعث نحو شیء ایضا لا یصح الا فیما اذا کان المکلف داع الی ترکه عادتا؛ اذ لو کان الشیء مما یفعله المکلف بطبعه، مثل همین مثال لباس پوشیدن؛ فهمید یا لباس پوشیدن واجب است یا نماز خواندن. خب لباس که میپوشد؛ آن که از محل ابتلاء خارج است. نماز شک دارد، آن هم اصالة البرائه.
اذا کان الشیء ممایفعله، و علیه فلو کان بعض اطراف.
و اورد علیه المحقق النائینی؛ انشاء الله عرض میکنیم کلمات ایشان را.
بان متعلق التکلیف الوجوبی هو الفعل، و هو مستند الی الارادة و الاختیار؛ آن وقت من چون بناست عبارت آقای نائینی را بخوانیم، دیگر دوبارهاش نکنیم؛ بگذاریم این مطلب را در عبارت خود ایشان و آنجا توضیحات امر را نقل میکنیم.
این مقداری است که ایشان نقل کرده مرحوم آقای خویی. البته تعجب آور است. من فکر میکنم شاید ایشان خیال کردند یا مثلا این مقرر در این زمان که نوشته، کلام را دقیقا آن طور که در کلمات فواید آمده، چون کتاب اجود التقریرات پیش من نبود، دقیقا نقل نکرده.
مرحوم نائینی قدس الله نفسه این مطلبی راکه ایشان فرموده درست است، دارد. مرحوم نائینی میفرمایند که اگر فعل خودش منترک است، همین تعبیر منترک که امروز، من دیروز تعبیر علی القاعده گفتم، دیدم نه، نوشته چاپ هم کرده، از دوره سابق در ذهنم بود. نوشته که اگر تکلیف بنفسه، عمل بنفسه منترک است، خب نهی از آن معنا ندارد. منترک یا به قول مرحوم آشیخ محمد حسین نوشته 16:12 ادبیتر است. منترک به نظرم جعلی باشد.
علی ای حال کیف ما کان لکن مرحوم نائینی، نمیدانم چرا آقای خویی نقل نکردند. مرحوم نائینی بحث دیگری دارد که فردا چون میخوانیم انشاءالله، آنجا توضیح میدهیم. مرحوم نائینی میفرمایند به اینکه این متروک بودن دو جور است؛ یک دفعه متروک است، خودش منترک است به خاطر اینکه مقدور نیست. مثلا شما فرض کنید برویم در کره ماه بنشینیم چای بخوریم. خب این مقدور نیست. این خود به خود منترک است. ایشان میگوید اگر یک کاری، مثلا آن آب، مثال آب که زدند، یک ظرفی از این دو ظرف نجس شده. یک ظرفش الان موجود است، یک ظرف شکسته، آبش هم ریخته رفته، این اصلا مقدور نیست. تکلیف کردن به اینکه شما از این آب اجتناب بکنید مقدور نیست.
ایشان میگوید آن جایی که مقدور نیست، قبیح عقلا. و اما اگر مقدور باشد لکن محل ابتلاء نباشد. عادتا انسان ابتلاء ندارد. یک دفعه ظرف شکسته است، یک دفعه ظرف در هند است مثلا. من عادتا ابتلاء ندارم به آن ظرف. نمیخواهم بگویم به قول قدیمیها دو سال طول میکشد تا هند برویم. نه، فرض کنید با هواپیما هم برویم، فرض کنید ده ساعته پنج ساعته هند برویم. این مشکل ندارد، بحث ساعت نیست. عادتا این طرف ابتلاء من نیست. ایشان میفرماید در جایی که عادتا محل ابتلاء نباشد و عادتا منترک است، خوب دقت بکنید. تارة عقلا منترک است، اینجا میگوید اصلا قبیح است، تکلیف قبیح است.
اخری عادتا منترک است. این تکلیف به طور عادی منترک است. ایشان میگوید مستهجنا عرفا؛ بین این دو تا فرق گذاشته. نمیدانم چرا آقای خویی نقل نکردند نمیفهمم سرش را نمیفهمم.
علی ای حال روشن شد؟ این چون باید حرف حدیثی را درست گفت، بعد اگر بخواهیم مناقشه بکنیم بحث بعدی است.
ایشان میخواهد بفرماید که دو تا نکته است؛ جایی که منترک است، اگر منترک است عقلا، قدرت به آن نداریم، این قبیح عقلا. خطاب ندارد، از این آبی که ریخته شده، میگوید اجتناب بکن. خب چه معنا دارد آب ریخته شده، ظرف هم شکسته، اجتناب از چه بکنیم؟ اگر منترک است عادتا، به شما بگویندآقا از آن ظرفی که مثلا در قطب شمال است اجتناب بکن. نمیخواهیم بگوییم مستحیل است رفتن، ممکن است انسان آنجا برود، لکن عادتا منترک است. ایشان میگوید چون عادتا منترک است، ولو امکان عقلی دارد، لکن این هم از نظر عرف این هم مستهجن است.
پس یکی را قبیح میداند، یکی را مستهجن، این دو تا، جواب شما هم شاید روشن شده باشد.
چون آقای خویی تفصیل را قبول نمیکنند. پس نظر مرحوم نائینی این است که خطاب در یک مورد قبیح است، اگر قدرت داشت. منترک عقلی باشد. در یک مورد مستهجن است، اگر منترک عادی باشد. این خطاب مستهجن.
من همیشه عرض کردم مرحوم نائینی انصافا در تقریبات خودش خیلی عرفی فکر میکند. انصافا خیلی فکر صاف پاکی دارد مرحوم نائینی قدس الله نفسه. پس ایشان میفرماید که خروج از محل ابتلاء لاستهجان النهی عرفا، نه لامتناعه عقلا. فرق بین قدرت و عدم ابتلاء را هم این طور میگذارند. انشاءالله میگویم آقای خویی چون نقل نکردند.
و از باب توسعه ذهنی برای اینکه اینجا برایتان روشن بشود، من یک مثالی خارج از اینجا هم بزنم که ذهنتان روشن بشود. ما در بحث ضمان و ضامن بودن، یک بحثی داریم که اگر کسی تلف کرد، به اصطلاح خود ما قاعده اتلاف. من اتلف مال الغیر فهو له ضامن. خب این بحثی است که اگر، زد شیشه کسی را شکاند، این ضامن است. یک چیزی هم ضعیفتر از اتلاف ذکر کردند. شیشه کسی را نشکاند، شیشه کسی را برد ته چاه. عادتا هم سخت است از چاه در بیاید، ممکن است چند ماه طول بکشد کسی پیدا بشود. یک مقنی برود از ته چاه در بیاورد یا آب زیاد است نمیشود در آورد. اما شیشه نشکسته. خوب دقت بکنید. شیشه نشکسته، شیشه موجود است، لکن دسترسی نداریم.
این را اصطلاحا باز هم فقهاء من فکر میکنم اصلش از فقهای سنی باشد. الان در ذهنم نیست دقیقا. من فکر میکنم چون در روایات ما ندارد. فکر میکنم اصلش را فقهای سنی حسب قاعده آوردند. گفتند اینجا شما چون دسترسی ندارید، باز هم ضامن است. فرقی نمیکند شیشه کسی را بشکاند، یا شیشه کسی را ته چاه بگذارد که به آن دسترسی نباشد. پول شیشه را باید بدهد. لکن یکی را تعبیر کردند به باب ضمان، یا باب مضمون ضامن است. یکی را تعبیر کردند بدل الحیلوله. بدل الحیلوله همین است.
حیلوله یعنی انسان مانع بشود، واسطه بشود بین شخص و مالش. نگذارد شخص دستش به مالش برسد. بدل، همان بدل این یعنی بدل این شیشه را باید بدهد. این ببینید، بحث ضمان مال اتلاف است، بدل الحیلوله مال حیلوله است نه مال اتلاف.
ما نحن فیه هم شبیه همان است. روشن شد؟ یکی غیر مقدور داریم، یکی غیر محل ابتلاء داریم. این غیر محل ابتلاء یک درجه ضعیف است، مثل همان حیلوله. چطور بود آنجا اگر تلف میکرد ضامن بود؟ اما اگر بدل حیلوله باشد، و لذا هم آنجا ضمان علی خلاف قاعده است. چون شیشه هست، نشکسته، من اتلف مال الغیر، من که تلف نکردم که.
لذا در ذهنم هست چون ما این بحث را در مکاسب سطح که گفتیم، ذهنم میآید که کتاب آقای خویی را نگاه کردیم، ایشان هم بدل حیلوله را منکر است، مثل همین ابتلاء اینجا. میخواهم بگویم مثل همان است. ایشان میگفتند ما در حیلوله دلیل نداریم. در تلف داریم. اما اینکه مال شخص دقت کردید؟ مال شخص موجود است، لکن عادتا به آن نمیرسد. تلف نشده، رفته برده فرض کنید مثلا در قطب شمال گذاشته، عادتا ما نمیرویم.
من فکر میکنم اهل سنت روی یک ارتکازات عرفی اینجا قائل شدند. الان هم در ذهنم دقیقا نیست که از چه زمانی اهل سنت مسئله بدل حیلوله را، فکر میکنم در قانون غربی هم باشد. فکر میکنم حالا نمیدانم از کجا در ذهنم هست. این بدل حیلوله یک چیزی شبیه ما نحن فیه است.
یعنی بعبارت اخری یکی در قدرت شرط دانستند قدرت عقلی؛ دو، شرط دانستند قدرت عرفی. دو تا شد. با نبود قدرت عقلی را میگفتند ممتنع قبیح است؛ با نبود قدرت عرفی میگفتند مستهجن است. مثل همان دقیقا مثالی که زدیم. مثال را دقت میکنید؟ یکی در صورت اتلاف است، یکی در صورت حیلوله است.
در اتلاف که متفق علیه است که موجب ضمان است. در بدل حیلوله نه. مشهور قطعا همین طور است بین فقهای ما. اما یادم میآید که آقای خویی مخالفت میکردند. میگفتند نه خود این عین مال موجود است ولو من دستم به آن نرسد، دلیلی بر ضمانت موجود نیست.
پس خلاصه تقریب کلام نائینی روشن بشود. مرحوم نائینی معتقدند جایی که خود عمل منترک است، خوب دقت بکنید، اگر عقلا منترک است، خطاب قبیح است. اگر عرفا منترک است خطاب مستهجن است. قبیح نیست. چون مقدورش هست.
بله، ممکن است خطاب به آن بیاید ولو به نحو ابتلاء. مثلا بگوید اگر یک وقتی گذرت افتاد به اقاصی هند، یک ظرفی بود از آن اجتناب بکن.
مرحوم آقا ضیاء اینجا هم حاشیهای دارد میگویم آقا ضیاء گاهی از این شوخیها دارد. این نوشته مثل اینکه به انسانی که بچه دار نمیشود بگوید اگر ازدواج کردی بچه آوردید، اسمش را فلان بگذار. خب این اصلا نمیشود. اصلا قابلیت ندارد. رضوان الله تعالی علیه. خیلی شوخ بودند. فکر میکنم شوخیهایشان به حاشیه اصول هم کشیده باشد. این گفت از این قبیل است، شما به یک عنی را بگویید که اگر تو ازدواج کردی و بچه دار شدی، اسمش را این بگذار.خب این اصلا بچه دار نمیشود که حالا اسم بگذارد. که اگر تو رفتی در هند مبتلا شدی آن ظرف را دیدی، خب واقعش هم بحثهای اصول نباید به این حد بکشد، انصافا دیگر خیلی از بحث اصول خارج میشویم. خیلی از قواعد خارج است.
علی ای حال کیف ما کان این خلاصه نظر مرحوم آقای محقق نائینی و انشاء الله بعد عرض کردم چون یک مقداری میخواهیم خود عبارت ایشان را بخوانیم و کلمات دیگران، بعد بقیهاش.
اما نظر خود مرحوم آقای خویی؛ من فعلا امروز نظر ایشان را بخوانم.
و التحقیق ان یقال؛ انه لو بنینا علی ان التکلیف بما هو حاصل عادة و ان کان مقدورا فعله و ترکه، فعل و ترکش مقدور است. حال التکلیف یکون لغوا، اگر این را قائل شدیم، فلا فرق بین التکلیف الوجوبی و التحریمی، هیچ فرقی با هم نمیکنند.
فانه کما یقال، ان النهی عن شیء متروک فی نفسه، حالا خوب ایشان متروک گفتند منترک نه، حسب العاده لغو مستهجن؛ این درست است این مطلب. شرح ندادند آقای خویی. این حرف مرحوم نائینی است. آن که حاصل عادة مستهجن.
کذلک یقال ان البعث نحو شیء حاصل بنفسه لعو مستهجن؛ فیعتبر حینئذ فی تنجیز العلم الاجمالی عدم کون بعض الاطراف خارجا عن محل الابتلاء، این همان حرف نائینی است. اگر گفتیم لغو است، با متروک بودن عادی همین طور است.
و ان بنینا علی ان التکلیف بما هو حاصل عادة لا یکون لغوا، ولو حاصل است، لغو نیست.و لا یشترط فی صحة التکلیف ازید من القدره، همین که شما قدرت دارید آن انائی که در اقصای هند است، آن را انجام بدهید، همان مقدار کافی است. یعنی بعبارة اخری مرحوم استاد میخواهند بگویند همان حکم عقلی و قدرت را دخیل میدانیم. خروج از محل ابتلاء که استهجان عرفی است را قبول نمیکنیم.
فلا فرق ایضا بین التکلیفین یعنی وجوبی و تحریمی؛ و لا یعتبر فی تنجیز العلم الاجمالی عدم خروج بعض الاطراف عن معرض الابتلاء.
س: این جور فتاوای شرعیه به نحو قضایای حقیقیه هست، این مشکل را حل نمیکند؟
ج: خب نائینی همین را میگوید. آقای خویی هم مخالف است.
و هذا هو الصحیح؛ روشن شد رای استاد؟ ایشان میگوید لازم نیست. ایشان رفتند روی حکم عقلی. پس در حقیقت ایشان مناقشهاش با مرحوم نائینی روشن شد؟ مرحوم نائینی میگوید باید قبیح نباشد و مستهجن نباشد. آقای خویی میگوید نه همان که قبیح نباشد کافی است. استهجان دلیل نداریم.
المتروک عادة، اشکال، همین که قدرت هست الان. عرض کردم این الان میخواستم نکته فنی را بحث کنم، البته ایشان خودشان ننوشتند. این خیلی شبیه تفکر ایشان در بدل حیلوله است. میگوید شما شیشه را که نشکاندید، چرا ضامن باشید؟ نهایتش ته چاه است؛ خب ته چاه باشد. ضامن نیستید شما. آن باید روی اطلاق باشد. اینجا هم ایشان میگوید وقتی قبیح نیست. حالا ممکن است یک وقتی مبتلا، ابتلا به، مقدور هست یا نه؟ اگر مقدور باشد کافی است. استهجان عرفی شرط نیست.
اذا لیس غرض من الاوامر و النواهی الشرعیه مجرد تحقق الفعل و الترک خارجا؛ ما توضیحاتش را عرض کردیم. در باب اوامر یک غرض اقصی است. غرض اقصی تحقق عمل، وقتی میگوید نان بیاور، غرض اقصی آوردن نان است. ایشان میگوید این نیست غرض. این اسمش غرض اقصی هست، اما غرض ادنی که، چون این غرض اقصی تفکیک پیدا میکند. ممکن است به بچهتان میگویید برو نان بخر، نخرد، تفکیک پیدا میکند. یک غرض ادنی داریم، آن غرض ادنی تفکیک پیدا نمیکند. نکته این است.
غرض ادنی ایجاد داعی است، ایجاد انگیزه. این ایجاد داعی غرض ادنی است. یعنی تا گفتیم برو نان بخر، ایجاد داعی کردیم. این تفکیک ندارد. اما نان خریدن خارجی تفکیک دارد. آن تفکیک با نان خارجی است. با غرض اقصی.
لیس الغرض مجرد، آن هست آن غرض اقصی است. کما فی الاوامر، فان غرضهم من الامر بشیء لیس، فرق نمیکند عرف و غیر عرف فرق نمیکند. کما ان غرضهم، آهان بله درست است. نه این نیست که غرض متقدم باشد.
و حینئذ کان الامر بشیء حاصل بنفسه عادة لغوا و طلبا للحاصل؛ نه عرف هم همین طور است. ایشان فرق بین عرف و شرع گذاشتند.
و کذا النهی عن شیء متروک بنفسه لهو مستهجن بشهادة الوجدان؛ خیلی عجیب است از ایشان. دیگر تفصیل ایشان عجیبتر است. ایشان میگویند در عرف با شرع فرق میکند.
و هذا بخلاف الاوامر و النواهی الشرعیه، فان الغرض منها لیس مجرد تحقق الفعل و الترک خارجا، بل الغرض صدور الفعل استنادا الی امر المولی؛ نه این حالا صدور الفعل بحث دیگری است.
و کون الترک مستندا الی نهیه لیحصل لهم بذلک الکمال النفسانی. کما اشیر الیه بقوله تعالی و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین؛ البته ایشان همین مقدار آوردند. ظاهرا بهتر بود کلمه مخلصین میآوردند؛ چون هدف از امر اخلاص است نه اصل عبادت. عرض کردم چون یک نکاتی بوده که چون حالا وقت دارد تمام میشود؛ در آیات قرآنی وقتی این جور آیات میآید، آن نکات اساسی را. چون جاهلیها، جاهلیت به الله اعتقاد داشتند. غیر از الله، الهین میدانستند. این را خوب دقت بکنید. یعنی در وجود الله شک نداشتند. و لذا و ما امروا الا لیعبدوا الله، آن عبادت خدا را داشتند. این مهم نبود برایشان. آن مخلصینش مهم است. این آیه مبارکه ناظر به این است که فقط شما باید الله را عبادت کنید و الهه دیگر و خدایان دیگر را کلا عبادت نکنید.
علی ای حال کیف ما کان سابقا یک توضیحاتی عرض کردیم و به نظر من عدم توجه به این قصه، یک مشکلاتی در خیلی از آیات درست کرده. حالا انشاء الله در وقت دیگری عرض میکنم.
و لا فرق فی هذه الجهه بین التعبدی و التوصلی، فرقی نمیکند، باید بالاخره…
لما ذکرناه فی مبحث التعبدی و التوصلی من ان الغرض من الامر و النهی فی کلیهما هو الاستناد فی الافعال و التروک الی امر المولی و نهیه؛ ایشان معلوم میشود که خیلی حالت مولویت را فرض کردند. نه فقط تحقق عمل. استناد الی المولا فی …
بحیث یکون العبد متحرکا تکوینا بتحریکه التشریعی، و ساکنا کذلک بتوقیفه التشریعی؛ لیحصل لهم بذلک الترقی و الکمال النفسانی؛ این مطلبی است که همین تازگی هم در کلمات ایشان گذشت. چند بار تکرار شده.
انما الفرق بینهما فی ان الملاک، یعنی مصلحت. لو توقف حصوله علی قصد القربه فهو تعبدی و الا فهو توصلی؛ من عرض کردم کرارا و مرارا ایشان میخواهند سعی بکنند که یک امر مثلا تعبدی توصلی از امر عرفی خارج کنند. عرض کردیم بحث تعبدی و توصلی همیشه در عرف بشر وجود داشته است. این مطلبی که ایشان میفرمایند قبولش مشکل است.
یعنی به عبارت دیگر همیشه در زندگی انسان این بوده که یک فعلی را که انجام میدهد، گاهی اوقات محور آن فعل خودش است. این را به اصطلاح به قول آقایان توصلی میگویند. گاهی محور یک امر عالی است که خارج از کنترلش است. این همیشه در زندگی بشر بوده است. میرفته زحمت میکشیده، یک گوسفندی تهیه میکرده میآورده جلوی بت سر میبریده، جلوی معبد سر میبریده، جلوی کاهن سر میبریده. یا مثلا سر بریده مقابل خدا، مقابل ستاره، این در زندگی انسان همیشه بوده. آن که در شریعت مقدس آمده، خب مثلا نذور، اینها خیال میکنند امر به نذور یک امر تأسیسی است. ولیوفوا النذور اصلا، بالنذور، خود قرآن دارد. نذر در زندگی انسان، وقتی انسان نگاه میکند، نذر را اینکه کاری را برای یک جهت اعلی، حالا اسمش خدا باشد، الهه باشد، بت باشد، حالا اسمش را هر چه میخواهید بگویید. این قطعا در زندگی انسان بوده. امروزه الان قدیمترین چیزهایی که ده هزار سال مثلا بیشتر از اینها، قدیمترین قبوری که پیدا شده که مثلا بشر قبر درست کرده و در آن جای داده شده، همراه او وسایلی است که مثلا دلالت بر عبادت میکند. یا عکس خدا یا یک چیزی گذاشته برای خدا. یعنی این در زندگی انسان همیشه بوده، اختصاص به این که ایشان فرمودند امر، نه امر عرفی بوده این. یک کاری را انجام میداده.
محورش و نکتهاش هم همین است. شما یک کاری را که انجام میدهید آن محور را نگاه بکنید. گوسفند را کشتم که بخورم. بچهام بخورد، زنم بخورد، میهمان بخورد. اگر محور همین دور و بر خودش بود، این را اصطلاحا توصلی میگویند. اگر محور یک هدف بالایی از اینها، چون خدا گفته، چون بت گفته، برای مثلا سلامتی بت، برای مثلا اینکه مثلا گاهی طوفان میشدند، خیال کردند بت بر آنها خشمگین شده، من باب مثال، برای اینکه این بت راضی بشود. دقت میکنید؟ این گوسفند را میکشد برای اینکه، این اسمش تعبدی است. تعبدی این است. تعبدی چیز خاصی نیست. ایشان خیال کردند تعبدی یک چیزی است که در شریعت آمده. یک امر عرفی است. بشر در زندگی همیشه همین طور بوده. این چیزی نیست که خاص باشد.
به هر حال دیگر خیلی بحث نکنیم. و مع کون الغرض من التکلیف الشرعی هو الفعل المستند الی امر المولی؛ نه الغرض من التکلیف، عرض کردیم بحث امر مولی نیست، این هم عرفی است هم شرعی. دو تا غرض ما از تکلیف داریم. غرض ادنی ایجاد داعی، غرض اقصی وجود امر خارجا. این نکتهاش این است. خلاصه بحث، ادنی و اقصی. چه در عرف و چه در شرع.
و چون غرض این است، لا مجرد الفعل لا قبح فی الامر بشیء حاصل عادة بنفسه و لا فی النهی عن الشیء المتروک بنفسه؛ چون غرض این است؛ شما برای خودتان داعی پیدا بشود که آن ظرف را ولو در هند است نخورید. همین مقدار کافی است.
و یشهد بذلک وقوع الامر فی الشریعة المقدسه، عرض کردیم اختصاص به شریعت ندارد. باشیاء تکون حاصلة بنفسها عادة کحفظ النفس و الانفاق علی الاولاد والزوجه وکذا وقوع النهی عن اشیاء متروکة بنفسها کالزنا بالامهات و اکل القاذورات و نحو ذلک مما هو کثیر جدا.
لذا ایشان فرمودند صحیح این است که این نکتهای را که مرحوم شیخ انصاری اضافه فرمودند، این در باب تنجیز علم اجمالی شرط نیست. ولو بعضی از اطراف از محل ابتلاء خارج باشند، اینها کلا منافات با آن ندارند.
این خلاصه کلام ایشان تا اینجا.
البته ایشان بعد یک شرحی هم راجع به داعی نفسانی توضیح دادند که خب ما چون بعد از کلمات آقای نائینی اینها را میخوانیم، به همان مطلب درست بشود. تا برسد به مطلب بعدی ایشان.
پس تا اینجا نظر مبارک مرحوم استاد به این شد که خروج از محل ابتلاء شرط نیست در تنجیز علم اجمالی، دخول در محل ابتلاء. مهمش مقدور بودن است. ولو در قطب شمال است. بالاخره مقدور است، یک روزی بشود که من آن را بخواهم شرب بکنم. همین که مقدور باشد کافی است.
ولو عادتا مقدور نیست، عادتا منترک است، آن انتراک عادی تأثیر ندارد. مثل اینکه شما مثلا فرض کنید اشیاء پلید را نمیخورید. حرم علیهم الخبائث تأثیر ندارد، چون خود ما خبائث را نمیخوریم. چیزهایی که خبیث است نمیخوریم. چطور میشود اینجور جاها این موارد باشد. پس بنابراین ما این نکته را قبول نمیکنیم. البته عرض کردم کلمات ایشان خیلی واضح نیست. اگر بخواهیم خیلی واضح صحبت کنیم همان راهی است که من عرض کردم.
یک، اینکه میگویند باید مستهجن باشد، مستهجن نباشد اضافه بر اینکه باید مقدور باشد، این لازم نیست. خود مستهجن، استهجانی هم ندارد.
دو، این که خروج از محل ابتلاء منترک است عادتا، این تکلیف میشود، این خروج از محل ابتلاء تأثیر ندارد و آن که تأثیر دارد قدرت است، به حکم عقل قدرت است. چون این مباحث میدانید در روایت که وارد نشده. پس به حکم عقل قدرت است. خروج از محل ابتلاء هیچ تأثیری نمیگذارد. و لذا یجب الاجتناب. یا این لباسی که پوشیده الان نجس است، یا لباس دیگرش است که برادرش برده هند به قول مرحوم نائینی اقصا الهند. بالاخره چون، ولو آن لباس الان، لباس خودش نه لباس برادرش. لباس خودش ولو محل ابتلایش نیست، لکن وجوب اجتناب از این یکی دارد. این خلاصه نظر مبارک مرحوم استاد. فردا تتمه بحث انشاء الله تعالی.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین